یداله رویائی
" اینجا به احترام سکوت یک دقیقه بمیرید " رویا تفتی
بال از بالا میگیری پر میگیری
با سنگهای آسمانی
در آسمانی سنگی سنگر میگیری
پر میگیری و حلقه خالی میماند
حلقه در گیسو میماند
حلقه خالی از حلقههای گیسو میماند
حلقه خالی میماند
و در میان حلقه زلال از زلال میگذرد
حلقه آنجا وقتی خالی میماند
ما اینجا خالی میمانیم
با حلقههای چاه ِ
افتاده در چاه
وچاههای افتاده در معبر
■
حلقه در معبر میماند
حلقه معبر میماند
حلقه معبر ِ نسیم
حلقه بیم
حلقه وقتی آنجا خالی میماند
ما اینجا خالی میمانیم
و چشمهای حلقهای ِ ما را
سایهای دیوانه تصرف میکند
نخست گاهی میتر سیم
و بعد همیشه میترسیم
■
تنها گاهی
کز شیب ِسپیده صدائی میآید
در شیب ِسپیده صدائی دیگر
روی لبی لاغر برهنه میشود
صدا ها برهنه اند صدا همیشه برهنه است
تنها گاهی که
در کوچه زنی نام تو را میگوید
آینههائی خراب از طناب پائین میآیند
و سنگهای دیدنی
بر ساعتهای ندیدنی
شرم ِ شکستهی ما را بر ما هزار هزار تکه میتابانند
با حلقههائی بر در
و حلقههائی در معبر
این منتظر ِ پا تشنۀ چندین چراغ
آن منتظر ِ دست
تشنهی کوبههای سخت
چوبه چرا چوبه نیست؟
کیست میپرسد
■
حلقه خالی، حلقه بر در ، حلقه معبر، حلقه در معبر، حلقه در معبر خالی میماند. حلقه معبر ِهواهای شبانه هواهای ترسیده هواهای ترسان. حلقه ترس، حلقه رسم ِ ترس، حلقه سر، حلقه طرح ِسر، سرهای چهره، چهرههای سر ، حلقه چهرهی خالی، حلقه خالی ِچهره. حلقهی بی چهره حلقه نیست ، حلقه چهره نیست ،چهره حلقه نیست ،چهره حلق نیست، چهره قتل نیست، چهره دیده چهره دیدن است، چهره دیدن ِ ندیدن است، چهره یعنی ببین، چهره یعنی نکُش، چهره چشم، چهره چشم ِتوی چشم، چهره جای چهره حلقه جای حلق، جای حلقه حلق، حلقه حلق نیست. حلقه حلقه نیست. حلقه صورت نیست . حلقه جز ترسیم صورت نیست ،حلقه رسم ریسمان، حلقه رسم ِ ریسمان در آسمان، حلقه ترس!
■
رسم ریسمان در آسمان این است
رسم ریسمان در آسمان همیشه همین است
وقتی که آسمان ِ بالا از
طول ِطناب ِ تو گیسوی مادران پائین میآید
سقوط زمین را
روز نخستین را
سنگ را
ساعت را
کیست میکو بد
حلقه میکوبد بر در
بر آستان ِ هوا کوبههای سخت
خطابهای بلند ِهوا را می خواند
چوبه چرا چوبه نیست
چوبه چرا نیست ؟
دهان از ارتفاع و طول از طاق میافتد
هجوم از ملخ میماند
و ماهیچه از ساق
که رسم ریسمان
وقتی در آسمان این است
سبابهی بریده شهادتی است
بر نه ی نگفته که نعرهی نه بود
و کلمه کلوخی
خفته در فلاخن دوری
* برای سابقۀ اقتراح نگاه کنید به اکتبر 2004 و شماره های بعد ِ آن
«چشم ِنامتناهی»
به: یدالله رویایی
۱
چشم ها
پنجه در پنجه یِ آفتاب
و درها
رو به سویِ تنهادرختِ دریا
۲
اشک
حکمی برایِ زائر
و جانِ یک هوا
درحکومتِ باران
ضمنِ
تمامِ ابر
در شکوهِ
فراموشیِ دهلیز
قاعده هایِ شاخه ای
درمرمر
۳
رفتهام
از تمامِ سطرها
میدانم
آتش را و خاکسترِ سفیدِسنگ را
پاشنه ای
با کلاف هایِ گیج
و حرکت ِموازی
درانحنایِ ریسمان
۴
ظهر
در اکثرِِ لبهایم
مبهم است
و چشم اندازِ نیلوفر
نیست
به جز ذائقهای
که مرداب داشت وُ اندیشه ای
آویخته بر صلیب
صلیب
حلقه حلقه از ماه
بالا می رود
آه
از روزهایِ دایره
۵
قدمهایم
دردِ بیگانهای دارند
خالی از
پرچمهایِ گم درقفس ِ ظهر
حالا
بالا میرود
در
یگانگی کوه
همهی
زخمهایِ زمین
۶
میمانم
و میماند تا کجا
تا
معنا شود شروع ِ شب
و طولِِ ناگهان آمیخته
به عنکبوت
میمانم
و دقیقن میماند
شعلهها بر گلو
۷
تنهایی وُ آویشن
میدانند چه می گذرد
در کتفهایِ من
۸
میدان
و همهمههایِ نگفتهاش
مثلِ تمامِ مرگ
دوگانهاند
و عامیترین
دردِ دنیا
دردی
تپنده در خورشید
و ساقهایِ نیلوفر
۹
حلق
چشمِ ِمُکرر
و اشتباهِ بیگانگیام بود
انگار
عصرِ دیوانه
و مهمانخانههاش
تابِ ایستادن
بر سنگفرشِ دوشیزگان نداشت
۱۰
التماس
از هر جا که بنگریم
گوشهای دارد از نفرینِ سنگ
هر چه بیرون تر از هوا باشیم
چرخ
کبودتر و بزرگتر خواهد شد
آنقدر
که هر انگشتمان
بوی ِکفن داشته باشد وُ
خیالِ رقص در کبوتر
۱۱
عقربه
بر ملافهها افتاده
کنارِ زنبق
و موریانهها از هر چیز
امروز
خوابِ زنانهیِ انسان
رو به سوی آفتابگردان دارد.
شعر از: میثم ریاحی
گرگان، ۸ شهریور ۸۵
* برای سابقه نگاه کنید به اکتبر ۲۰۰۴ و شماره های بعدی ِ این عنوان
از سفر یک ازل میآیم
جمشید لالی
به: يدالله رويايی
(۱)
دری به دعوا
میرود به هوا
و در آنسوی كفر عصب
زنبقی به دهليز خواب
پيمانه میگيرد از هر چيز
به كام هيچ
موريانهای كه از سيب ِافتادهی هوا
میرود بالا
در پيلههای تحرك
هر چيز به قاعدهی لمس
لميده بر شاخهی عصب
جيغ، بنفش است
نوای حنجره بی رويا .
(۲)
ساز چپی
موسيقی هزارهی سنگ، شيون شتاب غريزه، لهجهی بدوی كرنا
. . . و كتيبهای از قامت مرمر، مزين به لعنتی آشكار،
لعنتی به متن سالهای تماشا
***
برگرد! بگرد ای مسافر آمده از سفر سنگ!
آنجا كه خنياگری به خواب رفته در ململ آوازها .
باز گرد. آنجا، نه شعاع ِ نور و نه ناقوس ِ ثانيهها .
***
اينك! گنجينهای پنهان، به پژمردهگی يك گل نيلوفر .
پنهانش كنيذ اين سؤال دشخوار را در دهان راز .
به خوابی خواهيم خواهيم رفت بی فردا و بی رويا .
(۳)
در شامگاهی تيره
چه خاطرههايی در حافظه راه میروند
در اين مهمانخانهی ارزان
و ملافههايی كه بوی تن زنان بسيار را میپراكند
و ديوارهايی با خطوط در هم _
نشانیها و شماره تلفنها .
در اين مهمانخانههای ارزان
عقربهی ساعتها به گل مینشيند و
روياها پر میكشند
و بوی الكل، ترياك و قحبهها
كه چاشنی اعلايند
آه، دنيای كژ و مژ
اطاقهای محقر عيشهای بیحد، ملافههای لك!
جانوران روياهای تباه!
جادوي عيش و شب بيداري
سفر لبها بر اندام صنمهای چندشاهی
پس د نيا و رويای ما همين بود؟
پر از بازيگران مضحك بیذوق
كه افسانهی زندگی را از روياهای مطلا تهی میكنند؟
نكبتها! چه عيشی میكنند بی آنكه به خيال عزيزی دل بسته باشند
وای از آن وقت كه بخواهيم به راه افتيم زير يك چتر
با اين آيينها و بيرق گوشت
اما من، تا هر كجا كه دست دهد به يادمان خاطرههای خود
خواهم رفت
خواهم شد دور از اين آتش پر دود .
اين عصر نيمسوز هيمههای جسمانی .
خواهم رفت تا به زمانی بس دور .
تا فلكهی دوشيزگان تثليث
و فوارهی رؤيا از پستانهای كال .
كی صلا در خواهی داد ای نقارهی نو نوااز ما؟
و از دنیای ما!
**
تكههای سپيد يك بيرق
وميدانها تا چهار گوش
-از هر جا كه بنگری-
سرخ میزند .
همه موجها ريخته برسنگفرش
ژالههای ماسيدهی مات .
دوار نگاه
- از هر جا كه بنگری -
كيست كه تاب ايستادن دارد به تماشا!
ای عصر!
اينگونه رخنه میكنی در صدای من
با ژالههای ماسيدهی مات به ميدانها .
* برای اطلاع از سابقهی این اقتراح نگاه کنید به شمارههای گذشتهی آن در همین وبلاگ
سند ِ مرتد
احمد سینا (مومنی)
س
با دست هيچ بر تو كشيدند
به سنگي تاريك شبيه تو را
از ظهر دار بيرون دار
علامتي
به سايه ي دار
پنهان مي مانَد
به قدر خاك
از آفتاب
مست مي شود اگر
من طرز را
به گوشه ي كاغذ مي فرستم
تا اندكي از شراب جا
مزمزه ي دهاني باشد
كه از از بگويد تا تا
ن
مثل تن هوا
هوائي
راقم
عدل بزرگ خدا بر دار
كشف غياب
طبل هوا هوا ...
كه از گور جز لب گور گوري نمي مانَد
حالا تو ام
خود تو ام
به خاطر دنيا
كه بعد را
به قدر دار
كامل كند
د
و خنده دار
سنگي
كه مرا انداخت
اينجا
ميان اين تيمارستان
سمتي تو را آنجا
ته ي قبرستان
كه از مرگ هايمان مراقبت مي كنند
از هرچه نيست
هرچي كه هست
در لبه ي حدي
با علائم خالي
اشتباهي الهي
م
رفضي اگر كه اين جا
اين ها مي گذرد اين ها!
تركيب استخواني كه بيگانه مي شود
ديوانه مي شود ظهر
ديوانه مي شود دار
ديوانه مي شود در و ديوار
عدل بزرگ خدا بر دار
ديوانه مي شود
ديوانه لذت تبديل را
جامه ي مجهول مي كند
بيگانگي ي دامنگير
ر
پادر هوا مثل هوا
عدل بزرگ خدا بر دار
سطحي كه باز
سطري دراز
از ظهر دار
كه بيدار
خوابيده است
ادراك كل
خوابيده است
و داغ دار
رقصي به سينه ي ديوار
از دار داغ
تقدسي كه از شانه ها حمل مي شود
تا سرنوشت هر دو دست
عجيب شود
محبوسي با نشانه ي اژدها
ت
از سايه اش فقط سايه مانده است
اميد ها
نفرينمان مي كنند
تاريكي نديدنمان نبودنمان
التماس سكوت ابرام حضورمان
هجایمان هجي مان
تن سوزان _ آسمان گريزان
حاشيه را تو ساكن كن !
د
دو منتها ي بيمار
كه در سكونت ديوار
بيدار مي شوددو مقابل
دري كه روي به خود باز
و چشم در دهانه ي شن
كه حيرتيْ بخواند
تنهائي نتيجه ي اشكال
جا مي گذارد خودش را
هي
طي مي شود انحنا
او كشته ي او
هي مي زند كه بتازد
كه دايره كامل
طي مي دود كه ببازد
رقصي چنين ميان اسافل
هم از خدا ي و هم از تن
هوا ميان هوا
هوا مثال كفن
هم
۲
كه تا هجا
در زير سنگ بريزد ، اندازه ام
بپاشد هجا
هجا ،
بايد كه سنگ
بيرون از خودش را بچرخد
متن ميان خودش را محو
مثل ستاره مثال خودش را كه تا چنان ، خدا را
تو ياد كني كه نداني
كجا كشيده مي شوي
و تا كجا كه بميري .
و تا كه دست
چنان بگويد دست
چنان بكوبد رقص
با پاي خود جاي پاي خود
هي تا شود پاي خيال
جاي خيال
هي وا شود
كه دايره كامل –
مثل ميان دايره
مثال خودش را
كه هي بچرخد و
هي
تمام شود .تا پاي مرگ .
كه تو جنون بخوانَد
كه من جنون بدانَد
كه دايره بپاشد
متن ميان خودش را
در سفري كه شمايل
ردي از خون به جا مي گذارد
از سطح زير پا
در طول قعر
تا خانه اي كه بي ما
تا فرق سر
خاك مي خورَد.
هجا تراك مي خورَد
مي ريزد.
* برای سابقه نگاه کنید به واریاسیون های منتشر در: اکتبر ۲۰۰۴، ژانویه، مه، ژوئن،ژوئیه و دسامبر ۲۰۰۵ درهمین وبلاگ، ودرروزنامه «شهروند» و سایت «دوات».
فرامرز سليماني
ظهرهای بی پايانِ ِپشتِ مه
(از دفتر: «رؤيا گرداني»)
نقطههای باران و برگ
بردريابار پوشال
هجوم بامدادی ظهرهای بی پايان ِپشت مه
و شيطان بود كه جادوگر بود و حالا در شك و اقليم آفتاب
و شيطان بی آفتاب و شك مهميز میزد و مه میزد و ميز میزد و مه و ميز
در وارياسيون ماهی كه نيامد در پاسخی به هيچ كس
به مكاشفهی ماه رفتم در خم خيابان ظهر
و ماه حجاب برگرفته بود و به خاك تن میشست در ظهر آفتابی ماه
كه وارياسيون ممرز را مینوشت در سريويلی نيما
هر چيز جنگلی وحشی نيست ممرز در كمال آداب دانی به ما خوشهی انگوری تعارف كرد و ما درآفتاب ظهر نشستيم و ممرزها را پيش از مويز خورديم
آغاز بهمن بود من به جشن گيسوآن تو میرفتم از عشق اما توقع اندوه میرفت
و ما خانههای شطرنجی را تا آخرين خيابان شب به وقت جدايی گريستيم
اوجاها سه تا بود در درگاه خانه مان درخیابان فصلها اما اوجا از جا كند و حالا تن آن يك تن به باد رفت
ماگنوليای ستاره با لباس سپيد عروسی در راه ماشينهای مجروحان جنگ ايستاد
من به هايكو میانديشيدم
پشت فيروزهای تنی جوان به گرماگرمی گرم و آتشی ممنوع و مريم و گيتی و ناهيد ممنوع كه به سرد میزد وقتی به پشت فيروزهای در آن درهی مه و هميشه يكیشان به سادهگی صبح میمانست در وقتهای پريشان.و ممنوع بود.
تمام طول شهررا میرفتم هر صبح بارانی تا تمام طول شهر ظهر و تكرار راه ايجاز را پس میزد مثل واژههای مكرر آن درويش كه از كويرمی آمد تا دريا را میجست و ظهر در ميان آب تطهير میكرد
... حالا وارياسيون بی وارياسيون خواهش میكنم بگوييد كه هفتاد ميليون نفر دارند در جهان با ايدز میميرند در وارياسيون ظهر و عصر و شب و نيمه شب ِهمسايههامان و خودمان در وارياسيون ديواروار شهسوار شكست و دار. خواهش میكنم بخوانيد بی خانمان يعنی ميهن من كه در آن هفتاد نفر ديگر دارند از ايدز و ديگران میميرند و هفتاد هزار هزار منتظر.
خواهش میكنم هفتاد سال سياه... آه ديگر بس است
امشب ديگر سريال آن دستههای ديوانه را نمیخواهم تماشا كنم در دوردست تماشا
آن تنهای عريان را برای روزقيامت رزرو كنيد در سربرنيكا يا مای لای يا حلبچه يا قارنان. در غبار تنهای بودای باميان- شهزادهی پارسي.
كه راهی دراز رفت تا انتهای نور و انتهای نور تنها دسته گلی بود بی پايان و ساكت
در وارياسيون ظهرتان
در تهران
يا پاريس
يا واشينگتن و نيويورك
و يا هر كجای بی پايانتان
و اينها را اگر ننوشتيد
پيش وجدان كبودتان كمی هجاشان كنيد
بی الف بای رايج سكه و سيم و تنها در بی سيم ديژينال تان
و در انگشتان عريانی كه روی سيم و كليد ماسيده بود
و قرن قهار ظهرهای تشويش تازه بردار آغاز شده بود و تنهای بردار میرقصيد
و آسمان، پروانه شد در باد
گاهی كه پرسيدی كجا قصد نشستن داري
و پروانه در باد آمد
همراه آويشن
تا ظهر بر پوستمان ساده نشست
اين را دست كم برای زادروز آسمان میخواندم
در نيمروز ندبه
كه به ظهرظلمت میمانست
در هول و ولای راه
و ظهرهای تشويش را گفتم كه
تازه بر دار آغاز شده بود پاياپای شعر و رقص بادبادكهای بيدار
۲ اوت ۲۰۰۵/۱۳۸۴ وين، ويرجينيا
* برای اطلاع از سابقه نگاه کنید به صفحههای : ۲۷ اکتبر ۲۰۰۴ و ۳۱ ژانویه ۲۰۰۵ و ۱۵ مه ۲۰۰۵ و ۲ژوئن ۲۰۰۵ و۲۰ ژوئیه۲۰۰۵درهمین بلاگ
افشین بابا زاده (لندن)
واریاسیون1
آفتاب
خرچنگ ظهر می تابد
براین تن ِ کشیده در آسمان می افتد
تار می بند د آسمان معلق
تاب می خورد
تنهایی
نهایی
واریاسیون 2
آفتاب
خرچنگ ظهر
روی دو پا می ایستد
با چهار انگشت سرد
تار می بند د روی گلوگاه گرم
دور گلوگاه گرم، تنهایی
نهایی است
تاب می خورد
بر چنگ های خرچنگ
این تابش ِ طپنده ی پهناور
تنهایی
بر دار
واریاسیون 3
آفتاب
خرچنگ ظهر
افتاده روی طعمه ای که نگاه نمی کند
روی طعمه هائی که نگاه می کنند
زیر طناب بلند حقیقت
زیر طناب بلند فرهنگِ نمیدانم
زیر طناب بلند نفرت
آسمان معلق می پرسد ، می پرسد،
از نفرتِ معلق
از تماشای معلق
و جواب های زمین روی زمین می مانًد
واریاسیون 4
آفتاب
خرچنگ ظهر
با چنگهای مُصرّش
پیشانی ام را می شکافد
وزیرپوستم لانه می کند
با چنگهایش چسبنده،
آنگاه
درسکوت حلق آویز ظهر
خرچنگ بر شن فرود می آید
و انتقام از طناب بالا می رود
20 خرداد 1384
یداله رویائی دو بینهایت نهایت در تو میگیرد بالا بال پا اینجا پایین یک داریه دف یک داریه گیج دست داریه خالی داریه پوست داریه کر داریه کور داریه دادار داریه دودور با ساقهای موازی
(اتود روی تم ِ "واریاسیون ظهر بر دار" )
بینهایت نهایت از تو میبازد.
کبود ِ بالا چرخی زد
کبود بالا طول طناب شد
فرود آمد
و زیر پای تو چرخی شد
با ساقهای تو چرخ کبود پر
با ساقهای تو چرخ کبود پا
با ساقهای تو چرخ کبود یک دایره پا
یک دایره پر برای یک دایره پا کبود
کبود ِ ساقهای تو چرخ تو
کبود ِ ساقهای تو پای تو
پای تو پرّه
پای تو پر
ر ِ
بالا پر
بالا پا
یک دایره پا بالا
یک پای دونده یک دایره پا
یک دایرهی تمام
یک دایره پا برای یک پای رونده پا دایره پا
پا چرخ
پا دایره چرخ
یک چرخ
یک پای دونده پرّه یک پای پرنده پر
چرخ!
می
اینجا میدان اینجا دست
اینجا مردم
اینجا پایین اینجا پست
یک داریه دست
یک دایرهی شکسته
یک دایرهی خراب
یک داریه دار
یک داریه خواب
یک داریه دست گیج
یک داریه دیوانهی دست
یک داریه بیگانهی دوست
داریه تاپ تاپ
داریه تپ تپ
تاپ ِ تاپ ِ تاپ تپ ِ تپِ تپ
دادار دودور دادار دودور دار... دور.... دا...دا...د
خواب ِ یک دایره در داریهی خواب
فا
آویزههای موازی
زانوها
ترسیمی از نگاه موازی دارند
در موازی حرکت
در موازی اتفاق
در موازی حرکت رازیست
در موازی اتفاق مفهومی
در موازی جز توازی اتفاق نمیافتد
و اتفاق ترسیمی از نگاههای موازیست
که مثل حجم موازی با خود میماند
همیشه موازی در خود میماندحجم
معنائی از رسیدن از نرسیدن
از عزیمت از رفتن از طیّ
معنائی از نوازش نی و ترکِ اصل
که در موازی ستوه از بهم نرسیدن
که در موازی جنون رسیدن.
يکم ژوئن 2005 يازدهم خرداد 1384
* نگاه کنيد به روزهای : (4 اکتبر 2004) و (31 ژانويه 2005) و (15 می 2005) در همين وبلاگ
رامین و رویا احمدی
به قصد شرکت در ذوق آزمائیهای
"واریاسیون ظهر بر دار" ِ یداله رویائی *
فصل ِ هنوز
آویخته با من اینجا تاریخ
مثل هوا هوای ریسمان
هوا هوای آسمان
گذشته دارد هنوز میگذرد درمن
من دیر ماندهام اینجا
در من آنچه میگذرد از شماست
دیرم ، دارم
من از گذشتههای شما میآیم
و از شماست آنچه میگذرد بر من
ای شماهای سکوتهای زخمهای من
شماهای نگاههای ا بلهان خام
شمای کیف ِ تماشا
شمای وحشیان رام
شمای بیقرار ِ زودتر از وقت در قرار آمده بی تأخیر
شمای آنهمه دیروز دیر
شمای خلسه شمای تخدیر
شمای کوچه و مناره و مسجد
که عذابهای دیروزِ مرا
فصل ِ هنوز ِ خود کردهاید
شمای مائو شمای مارکس
شمای اعترا ضهای خیابانی
شمای باعث
شمای بانی
دیرم و دیر میمانم اینجا
اینجا نشسته با من هوا
هوا که میگذرد دائم اینجا در من نشسته است
نشسته تاریخ اینجا با من
تاریخ که هرگز نمینشیند
که با کسی نمینشیند هرگز
نه با کسی نه با خود
اینجا در من نشسته است
در من میان ظهر و هوا فرقی نیست
هر دو میگذرند از من
در هر دو میگذرم من
آویختن، در آویختن، تاریخی دارد
نکند تاریخ آویختن آموخته است؟
نکند دارم میآویزم
نکند میآموزم
اینکه آویختن تاریخی دارد
اینکه آویخته با تاریخ در آویخته است
اینکه من دیرم
اینکه دیریست که آویختهام اینجا با تاریخ.
تهران - 13 فرورد ین 1384
* نگاه کنید به روزهای 4 اکتبر 2004 و 31 ژانویه 2005 در همین وبلاگ
از محمد حسين مدل
یادآوری: با انتشار شعر "واریاسیون ظهر بر دار" در همین صفحه (اکتبر 2004)، از "خوانندههای شاعر و شاعران خواننده "دعوت شده بود که اگر بخواهند" توانايیهای خود را روی این تم به تجربه بگیرند" میتوانند کار خود را برای درج در این وبلاگ بفرستند. شعر زیر از محمد حسین مدل، شاعز مقیم دوبی، از اولین برداشتهايی است که در پاسخ به این اقتراح رسیده است.
و این ستون را برای درج برداشتها و تجربههای دیگری که در پاسخ به این اقتراح برسد باز میگذاریم. زیرا که "ناتمامی ِ اثر همیشه محصول ناتوانی ِ مؤلف آن نیست." شاید، به گفتهی رویائی، از آ نست که: "واریاسیون در کار گاههای شاعران خیلی بیشتر از جهان موسیقی خود را آزاد و رها میخواهد." ع. م.
(ر
و ظهر، ظهرِ عازم
گلوی گرمِ سکوت شد:
مجرای شب!
خيالِ جاریِ شب مثل بغض
بند آمد
مثل گِره
وقتی که میخورَد:
کمی طناب!
طولی آويخته، هولی در راه (1)
همه میترسند!
همه از طولی آويخته میترسند.
وداعِ ظهر، داغ
- بازتابِ چشمِ باز -
که روی تاب
تاب میخورَد.
چه روزِ کودنی!
مصلوبِ کشتگی وداع را معنا نمیکند
سوال را منسوخ میکند
صليب ، سؤال میکند
صليبِ کشته، ضريبِ وحش
در قاه قاه ابليس
صليب شد، ضريب شد
سکوتِ دار شد
هيس!
ذبيحِ خدا حرف
در مرگِ حرف!
تمام آنچه روی دار رفته زيرِ دار میرود
از هوش.
همه میترسند
همه از طولی آويخته میترسند
و وقت در گذرِ ظهر: عزمِ ظهر!
وقتِ يگانه بردار
ظهری دوگانه را با خود میبرد
وقتِ يگانه بر دار
ظهری دوگانه با خود دارد
ظهرِ زمين: ظهرِ نبرد
ظهرِ هوا: ظهرِ درد
ظهرِ زمين
ظهرِ هوا را فرازِ شارعِ عام
دنيای درد میکند
دنيای درد، دردِ دنيا را اما
دردی زمينی میخواهد
آشنای شارعِ عام و شاعرِ عامی:
دردِ دنيا
اين دنيا
بالای کوه اوجِ پايين کوه را
به فرودی متواری میخواند
و شيبِ گيج
قهقراهای تاريکِ معنا را
با قدم هايی بيگانه پيدا میکند
خود را شبيه سطح و سطح را شبيه خودش میکند
دوزخ معنا ظهر
دمی نيامده هنوز
خود را شروعِ شب میبيند
دمِ تب، در گلوی گرمِ گذر
تا روز مثل هميشه خالی از روز
از روز بگذرد
در روز گم شود
و گم شود در قفسِ ظهر (هُرمِ آويخته پيراهن آتش بر تن)
و در گلوی گرم معبر
ميان همهمه وقتی همه از طولی آويخته میترسند
شعله بالا میماند
پيرهن، پرچم آتش
بردست میماند
بالا میماند
از پايين
میماند
میماند
چيزی از پايين بالا میماند
تکهای از ميدان
تکهای ميدان
و منجنيق
خود بر فراز ميدان ميدانی دارد
بر فرازِ ميدان
منجنيق ميدانی است. ( 2 )
حاشيه ها:
1- به وام از نيما : "هولی استاده به ره میپايد" (ازقطعه کار شبپا)
2- شايد اين توضيح برای آنهايی که کار رويايی را خواندهاند ضروری نباشد. که من در اين شعر خواستهام ادامهای بر کار رويايی بنويسم و نه بازآفرينیِ شعر "وارياسيون ظهر بردارِ" او. يعنی خواستهام جای حرف (ر ) را که در آخر شعر او تنها مانده بود پر کنم. کارمن هم شايد وارياسيونی باشد "محصول نتوانستن".
به احمد سینا
آنهمه ناخن زیاد بود
از سنگ رضوان که روزها روی منجنیق مانده بود
و اندیشه کرده بود که مرگ همان خدا باید باشد.. ( کتاب هفتاد سنگ قبر ص 73 )
به خواننده:
واریاسیون محصول نتوانستن است، ادامه ی آن است، ادامه ی آغازی است که می خواهد آغاز بماند. پایان خود را دیده استو چیزی ندیده است. پایان خود را حریق خود کرده است و در آن سوخته است.
او با دهان سوخته صورت خود را آغاز می کند. همیشه، آغاز را دهان سوخته می کند.وقتی که از نگفته ی چیزی می سوزد، یعنی که گفتن از نگفته می آموزد. یا از نگفتنی، وقتی نگفتنی می خواهد گفتنی بشود، و نمی شود. به دهان می آید، می سوزد. و دهان با او می سوزد. دهان در او، و او در ادامه ی خود می سوزد.
واریاسیون می خواهد شکل باشد، خود را شکل می خواهد. شکل ِخود را می خواهد، و خواستن همیشه توانستن نیست، چون آن چه که درشکل شعر می گذرد جز شکلِ شعر نیست.
پس واریاسیون می ماند، شکلِ خودش، محصول نتواستن.
و)
و رقص کشته بر نظاره ی ظهر
ظهر هوا را
یک چکه می کند
به سینه ی دیوار
و ظهرخون خودش را
می خورد
با ریسمانی از ربط.
ا)
افسون ظهر
ریخته با دیوار
و ربط را
آویخته با رقص ربط
در رقص آن چه می آویزد از ظهر
در نگاهِ
ظهری که نیست
رقص قتیل !
ر)
با آن چه از نگاه در افسون ظهر می ریزد
چشمی است که بسته
در طلیعه ی زخم می ماند، می ماند
تا باز می شود روزی
و پخش می شود در داغ
وقتی که دار سینه ی دیوار را
جا می گذارد در زخم
ی)
در عدل ظهر خورشید
جایی برای زخم کهنه
کهنگی زخم می شود
وقتی که رقص کشته سینه ی دیوار را
لبخند ِداغ می کند و
ربط
گسیخته از رقص می شود.
در رقص باد
کی دار را به سینه ی دیوار می زند ؟
ا)
ظهر ِبزرگ
عدل بزرگ ِظهر بود که دم بود،
که دم نبود، عدم بود
یک لحظه ی نیامده-رفته
کی بود که بود؟آن لحظه ای که بود؟ و که نبود؟
رونده بود، روا بود، آینده بود، آیا بود.
آیا بود؟ یا بود،
یا بود ؟
ظلمت از عدل ظهر می میرد
و عدل ظهر از ظهر، از تولد ظلمت.
س)
روندگان شب، سایه خوارانِ آخر ِروز می آیند
جائی برای شب خالی کن
شب را خالی کن.
شبانه شانه هایش را باد
باد ِهوا می کند
و شانه هاش :شکل تازه ای از تاریکی!
طول طناب مرز فضا
مرز میان دو برج دو فاصله
مرز میان دو فصل
مرز هواهای مرزگرفته
وقتی که رقص کشته
از نظاره ی ظهر
در شکل تازه ای از شب
می آید
طول طناب !
باد است این که می گذرد از دار؟
و یا که دار می گذرد از باد؟
ی)
رقص طناب
ظهر هوا را میان همهمه ی معبر
یک تکه می کند
به سینه ی دیوار
با ریسمانی از ربط
با ریسمانی از مرگ
از مرز
مرز فضا.
کجای فضا آغاز فضا است؟
و)
سیمای کوه از حرف
جائی برای پای فراری است
که جا نمی گذارد از پایش جائی
وقتی که پچپچه در سیم ها
تیری متواری را
می برد
و حرف را عصب سنگ می کند
فهم من از کویر
جائی در انتظار تقدیر می ماند
جائی برای تحویل حرف.
وقت فرار ، حرف
جائی برای پای فراری ست
ن)
کی از سکونِ سنگ از سنگ
جائی برای جای پای فراری
می سازد؟
کيست پچپچه را از حرف
خالی می کند
که پژواک از سمت سیم ها
می آید
با سهمی از عصب؟
ظ)
سیمای کوه از معانی ِدرهم
درهم می ماند
وقتی که جای پای فراری بر سنگ
سیمای سنگ را
پرچم می کند
و در صدای صخرهتيرها متواری می مانند.
ه)
صورت سنگ
وقتی سیاه نیست
جائی برای پای فراری است
آنجا که پچپچه ها بر جا
و تیرها در سیم ها متواری می مانند
جاهای پاها و پچپچه ها را
با خود می برند
تا کوه سطح سنگ را
جائی برای پای فراری کند.
جائی برای اوج
جای فرود.
ر)
طول طناب سطح طناب
سطح طناب تعقیب طول
وقتی که طول
تعقیب ِطول می شود
و
می افتد.
بر سطح
و سطح می شود.
ب)
سطح جز شبیه خودش نیست
سطح تنها است
تنها است سطح
و جز شبیه خودش نیست.
جز با خودش
جز با تمام خودش نیست
تنها است سطح
و سطح، زندگیِ ِسطح، جز با خودش، جز با تمام خودش نیست
تنها است سطح
جز با خودش نمی خوابد سطح
جز با خودش نمی ماند سطح
و سطح مفرد است
(با آن که در خود جمع است) جمع ِتمام مفردهااست
یعنی که سطح، وقتی که زندگی را درخود دارد، و زنده درخود است، جمع است:
سطح ِجمع
و سطح، سطح ِمفرد
در انفجارِِ ِسطح، جمع می شود
و سطح ِجمع جمع ِتمام مفردها است.
هر مفردی در انفجار خودش جمع می شود.
ر)
در سیم ها عصب سنگ
با یاد پاشنه
از سکون فراری حرفی را
از سنگ می کند
و می بَرد جائی
که جای پای دیگری عصب سنگ را
دوباره به سنگ می دهد.
و باز یاد پاشنه در سکون فراری،
پژواک!
د)
تن قتیل و تن ظهر هیئاتی هوائی دارند
مثل هوا که در نوسان هوا
تن قتیل و تن ظهر هیئاتی هوائی را با هم بردند
وقتی میان باد
تاب ِطناب قامت بود
و قامت استقامت بود
ا)
دریا و آسمان و زمین درشب
شبییتی دارند
تن قتیل منظره است
تن قتیل منظر است
منظر که ناپدید می شود پدید می شود
آنجا آنجا بازآنجا وبازآنجا همیشه آنجا
با ریسمانی از ربط.
کجای فضا آغاز فضاست ؟
ر)
یداله رویائی 1372و1379
و یک اقتراح:
خواننده های شاعر، و یاشاعران خواننده ی این شعر، اگر بخواهند واریاسیون تازه ای از این واریاسیون بسازند و آن را "محصول ِتوانستن ِ" خود کنند، و به عبارت دیگر، توانائی های خود را روی این تم به تجربه بگیرند و یا به رقابت، چرا که نه؟ (چه با دخالت در معماری قطعه و چه در متن آن) می توانند اثر خودشان را در این وبلاگ ارائه کنند.