novembre 2, 2009
يک شعر
از دور
بر سپیده ضربه های چاقو را
خیال سنگی، شهر،
وقتی که بال بر بلاد کلاغ میزنم
چشم من از مضراب
میریزد و گوشم
چند قطره خون میشود
کِی غبار از جای خالی بر میدارد ؟
پاریس ، تابستان ۱۳۸۸
سلام بر استاد گرامی از سرزمین انتحار و انتظار(افغانستان)
استاد شعرهایت مثل همیش با شعریت همراه اند،زبانت ستایش را بر می انگیزند.
استاد عزیز هز چند مصروفیت های زیادی دارید اما باآنهم بنده در انتظار دیدار شاعرنه تان از وبلاگم هستم.
نظریات تان برایم خیلی با ارزش است.
سلام بر استاد عزيز ....
زيبايي و قدرت اشعار شما مرا به خواندن ، خواندن ، خواندن و "لذت بردن " وامي دارد ...
با درودی فراوان به شاعر عزیز وطن و آرزوی سلامتی و شادی. در این شعر ما نشانه هایی داریم از مرگ (چاقو، کلاغ که به هابیل یاد می داد و خون) و نیز موسیقی این فروریختن (ریختن از مضراب) مرگ در سپیده. بدین گونه است که نشانه ها تا فاجعه مندی زبان پیش می روند.
Posted by: مسیح at novembre 22, 2009 12:59 PMسلام بر استاد عزیز جناب رویایی.شعر فوق العاده ای بود.
تا فردایی بهتر.
و نهایتا اینکه هنوزا هنوز شعرو آزادی را تازیانه می زنند...و درد حیات جاودانه شعرو آدمی ست در حصار کلمات این حجم غمناک وسیع !
ازمتن نامه ای به دبیر جایزه ادبی ايران مورخ 20 آبان 1388
سیاست هنر هنرهاست !...
و نهایتا اینکه ....
شعر را از گردونه داوری و مسابقه خارج دارید یا شعر را آنگونه که حیات دارد منتشر کنید نه با دست و پای معلول و مصنوعی جراحی اش کنید .
بهرام زاده
منبع اصلی انتشار شعر سایت وازنا http://vazna.com/article.aspx?id=1877
و شعری که من نمی شناسمش !
در مجموعه آواز هایی که باد برد_نشر سخن گستر _گرد آورنده محسن سراجی
Posted by: سپهر at novembre 13, 2009 12:59 PMمن میهنم رویایی من عاشق کلمات تو هستم من ای کاش نقطه ای بودم مثلا از نبودن در یکی از سطر هایی که هیچ کس دوست اش ندارد
Posted by: میهن at novembre 12, 2009 11:48 PMسلام بر استاد يداله رويايي
استاد عزيزم من از هنرجوهاي دكتر ماني جعفر زاده هستم
موسيقي مي خوانم. در نوازنگي شاگرد استاد كيوان ساكت هستم و تار مي نوازم
و دوره ي آهنگسازي را نزد معلم دانا وعزيزم دكتر ماني جعفر زاده مي گذرانم
با واسته خود را البته در كمال ادب و احترام شاگرد خُرد ِ پاي شما مي دانم
(آن كس كه همواره شاگرد باقي مي ماند ، زحمات آموزگارش را به خوبي جبران نمي كند
پس از چه رو به تاج افتخار من چنگ مي زنيد؟
نيچه ...)
مرا تربيت كنيد قول مي دم پشيمان نشويد
آدرس وبلاگم را براي شما مي گذارم و همچنين ايملم را
به من توجه كنيد
هرگز قولم را فراموش نخواهم كرد
يك شعر تقديم به شما:
در برودت شب انجماد
در مسير شعله ي تيز تيغ
چشم من عميق شد
چشم من شيار ثانيه شد.
ساعتي بعد
در امتداد يخ زده ي قطب كلام
لنگر عاج فيل
سبز شد
پروانه شد
خورشيد شد
شد.
سلام استاد عزيزم
Posted by: يوسف بهمن at novembre 12, 2009 8:53 PMمتن نامه ای به دبیر جایزه ادبی ایران مورخ 20 آبان 1388 :
سیاست هنر هنر هاست !...
.
.
.
سلام
با خوانش سروده ای از حضرت عالی بروزم.
دوستان ار پسندتان آمد
لطف را در به روم باز کنید
سر به این وب نگار هم بزنید
مطلبی نیز سرفراز کنید
درود بی پایان!
یک ساحل پر از شعر...
سلام خدمت استاد گرانقدرم
يك سوال داشتم ممنون ميشم كه هر چه زودتر جوابمو بديد
تازگيها شعر هايي از شاعران غرب ترجمه ميشن كه هيچگونه موسيقي در شعر وجود نداره حال ميخواهم بدونم كه شعرهاي امروز غرب بدون موسيقي هستند يا اينكه دراثر ترجمه،موسيقي رو از دست ميدن؟
با سپاس
آه شاعر.. بارانيده اي!
Posted by: خدايگان at novembre 9, 2009 6:40 AMSALAM KHOSHAL MISHIM DAR SAFEYE SHAERANE BI MARZ DAR FACEBOOK KENARE MA BASHID OSTAD
Posted by: raha at novembre 9, 2009 1:26 AMسلام جناب رویایی
با حال متفاوتی می نویسم التفاتا با حال متفاوتی بخوانید
هوش و دقت شما تحسین برانگیزه
شعرهایتان را اگر چه نمی فهمم حس می کنم
اما نوشته هایتان را هم می فهمم و هم حس می کنم
چیز دیگر اینکه شما همیشه حرفی تازه در آستین دارید و مهمتر از این آنکه می دانید این حرف را با چه لغاتی حالی یا احتمالا تحمیل کنید .
" سر انجام "
بی سرانجام ؛
به تنهایی من ؛
پا مگذار ...!
که سرانجام ؛
تنهایی من ؛
باعث رنج تو خواهد گردید ...!
monseur serge desir vous contacter 01 43 26 89 33
Posted by: biganeg at novembre 8, 2009 11:06 AMسلام بر استاد توانا و چیره دست شعر فارسی؛
جناب رویایی همیشه نازنین!
سلامی از کرانه های خلیج پارسیان پارسا تا برج ایفل پاریس..
از دیرباز با شعرهای زیبایت آشنا بوده ام،
با افتخار و با اجازه، شما را بالانشین لینک دوستان می نمایم،
به نوشیدن چند دوبیتی شما را دعوت میکنم،
خوشحال میشوم از نظرات ارزشمندتان استفاده ببرم،
قلمتان سرشار ترانه های ازلی، تا باد چنین بادا...
دعوتید به بلاد کلاغ.
موفق بمانید .
سلام.کارجالبی بود.چشم ازمضراب ریختن برای من تازگی داشت.امابرخوردچاقووکلاغ به نظرم تکراری است.
Posted by: مهرداد at novembre 7, 2009 9:38 PMدر برابرم که ایستاده ای
انگارکه هیچ نبودی
و
انگار که بودی
آنگاه که هیچ وقت نایستاده ای!
در برابرم که هستی
برابری می کند
چشم تو تا زانوان خمیدهً سنگ
سنگ خمیده می افتد
از نگاه برابر
در برابرم که هستی
سنگ!
Posted by: amir at novembre 7, 2009 2:01 PMشاعری از هرمزگانم
خوشحال می شم در باره کارام نظر بدین
Posted by: بنیامین at novembre 7, 2009 10:51 AM { اقتراحی کوچک برتم ظهربردار}
25ثانیه مانده به ظهر
ظهر رابردار کرده بودند
تا طراوت قانون
قانون ظهر ر ا بی فرداکند
معجزه قانون بی برکت خداشده بود
وقتی قانون
طراوت از شرارت می گرفت.
ساداتی
Posted by: ساداتی at novembre 6, 2009 11:21 PMشعرتان بسیار زیبا بود از آنهایی که در یاد می ماند تا وقتی که غبار از جای خالی بردارد...
نیستان با قسمت چهارم از ترجمه هزاران لوکلزیو :
به دنبال کسی می گردم...
زیبا خواندم . خالق یکتا !
شاعر گرامی و عزیز
سرزمین سونات ها :
خط آخر...!
...................
تا با این همه چاه نفتی
که از خطوط بریده...ماه شهر
به آبادان
تا ناتمام سوز جنوب
در چشم های زنی حفر شده
..................................!
سلام
چشم من از مضراب
میریزد و گوشم
چند قطره خون میشود
..............................
چند روز پیش بود از یه کتابفروش خیابونی
دلتنگی ها رو خریدم ، اتنگار امروز وبلاگ شاعر اون کتاب و پیدا کردم
............................................
آه شاعر از باران نگو ! بباران
سلام
خواندمش. جای پست قبلی خالی بود.
- مرسي عبدل، حرف روز بود، براي اطلاع و نه براي آرشيو. چيز زيادي از دست نداده اي .
Posted by: ایوب عبدل at novembre 4, 2009 2:51 PMسرد بود و پر از دلهره...
Posted by: خشایار at novembre 3, 2009 9:48 AM