août 25, 2009
در حوالی ِاسلام
عباس عزیز
در انسیکلوپدی لاروس برخوردم به این استدلال ِعجیبِ عمر درکتاب سوزی ِ کتابخانهٔ عظیم اسکندریه
ا"ین کتابها یا موافق قرآن اند و یا مخالف قرآن. در صورت اول همانحرفی را میزنند که قرآن میزند، پس زائد و دست و پا گیرند، و در صورت دوم خطرناک اند، پس در هرصورت باید سوزانده شوند "گفتم که بربریت، سبعیت وبیرحمی که درایران ِ اسلامی، و یا اسلام ِ ایرانی می گذرد پس چیزی از مفاخرخود با خود دارد، چیزی از ذوالفقار و چیزی از ذوالجناح، از خون
وازخشم
گفت این کتابخانه اگربود امروز، خون و خشم و خرافه درحوالی اسلام کمتر بود
گفتم امروز این کتابخانه اگر بود بربریت حوالی نداشت. بربریت بشریت بودتا وقت دیگر قربانت
سلام. متاسفانه اينها امروزه در حوالي اسلام نيست در بطن اسلام است مانند گذشته. درود.
Posted by: مهدي at septembre 12, 2009 9:14 AMفرهیخته ارجمند
نظر به اهمیت قضیه نظر بدهید.
سپاس
سلام به استاد رویایی
این کتابخانه اگر بود بربریت حوالی نداشت. بربریت بشریت بود
شما اگر جای من بودید چه می کردید؟
Posted by: فرید صلواتی at septembre 8, 2009 12:01 PMگفتم امروز این کتابخانه اگر بود بربریت حوالی نداشت. بربریت بشریت بود
آقا من نفهمیدم چرا؟
کاش مزرعه مان را فقط آتش می زدند
آفت زده اند به محصولمان
هر چی به دنیا می آییم و می میریم
باز مرضی توی وجودمان باشد انگار
اما درستش می کنیم ما
روزی
من به ایران ایمان دارم
اما دنیای جدید و مفاهیم جدید چه قدر سختند
فکر می کنم اگر روزی قدرت دست من بیفتد
بعضی کتاب ها که هیچ بعضی از آدم ها را هم می سوزانم
اما این بربریت است
مگه نه ؟!
گاهی زایتگایست آدم را ... شاید این افکار من هم مربوط است به آن بیماری منسول
عالی بود
Posted by: زهره at septembre 6, 2009 8:13 PMسلام خوش حال می شوم نظرتان رادرمورد نوشته هایم بدانم در انتظار نقدهاوراهنمایی های شماهستم.www.deneb72.blogfa.com
Posted by: مریم ماهری at septembre 6, 2009 8:13 PMمرد شاعر، جناب رویایی
از تعجب شما در استدلال عمر تعجب کردم
البته میدانستم که تعجب شما تنها مقدمهی این نوشتهی کوتاه بود، یک یادآوری کوتاه.
با درود
اول تر :
"این کتابخانه اگر بود بربریت حوالی نداشت. بربریت بشریت بود"
اول : برای تبریک کتاب جدیدتان آمدم
دوم : از شما آموخته و می آموزم
آخر : پاینده و پر اندیشه
درود
همیشه از شما جوری شنیده م که الان که دارم براتون کامنت میگذارم همش احساس می کنم دارم اشتباه می نویسم
یا اینکه نباید بنویسم
من فقط یه کتاب افست از شما دارم که هزار بار خوندمش
نمی دونم به وبلاگ ها سر می زنید یا نه
من تازه وبلاگ زدم
اگه بهم سر بزنید و شعرم رو بخونید بینهایت خوشحالم می کنید
من 19 ساله از اصفهانم
متولد شهریور ماه
به امید ....!
Posted by: آرزو آشتی جو at septembre 5, 2009 9:51 AMسلام عزیز راه دور
من یک کلاسیک کارم . نمی دونم چقدر با کلاسیک لحظه خوش می کنی اما خیلی دوست دارم به وبلاگم سر بزنی .
ahoo65. blogfa.com
منتظرم
به یدا... رویایی و تبریک به خاطر چاپ مجموعه ی (در جستجوی آن لغت تنها )
* * *
(از مجموعه ی باز زبان باز )
زخم دهان
دهانه ی زخم بود
زخم حرف
که از دهان زخم
می خورد حرف زخم را.
حرف، زخمی از، حرف
زخمی از
زخمی به روی حرف.
حرفِ روی زخم
روی زخمِ دهانِ خاک
خاکِ دهان،
دهانه ی خاک بود،
که می ریخت
حرف زخم
از وقتی که حرف
زخم بر می داشت
از حرف.
ومن
کجای بودم؟
بودم نوشته بود
نمی دید حرف هایم، منِ مرا
که حرف هایم، دهانِ خاک
خاک می خورد زخم
از دهان حرف.
و من
کجای زخم هایم
بودم نوشته بود
لای دهان
لالای زخم
لابلای خاک .
ومن
درگشود ِاین ابدیت
کجای بودم
بودم نوشته بود
دهانِ زخم
زخمِ خاک
خاکِ من ومن
...
Posted by: جلال کیانی at septembre 2, 2009 3:17 PMآقای رویایی عزیز.همیشه آرزو می کنم بتونم شده لحظه ای شعراتونو زندگی کنم.اما من بچه ام و خیلی دور...کاش به چرک نویس های منم نگاهی می انداختید.من شاعر نیستم فقط جمله بندی بلدم نظراتتون برام عزیزه استاد.
Posted by: فیروزه مرادی at septembre 1, 2009 8:10 PMیدالله رویایی عزیز با سلام
بسیار خوشحالم که به سایت شما آمده ام،با اشعارت آشنا هستم وفرزندی از خطه ی کردستان ایرانم. می خواهم با تو درد دلی کنم وراز دل به تو بگویم : زندگی کردنم در کشورم ایران به اندازه ی بی قراری های تو سخت وزار است.نمی دانم که نفرین کدام خدای است که دیار ما را طلسم کرده است و فضا را بر ما تنگ کرده اسد.نمی دانم تا به حال چندین عمر کشورم را به غارت برده وزنانم را به کنیزی وفرزندانم را به بردگی.نمی دانم کدام کتابخانه مانده تا عمر روزگار من آنرا بسوزاند/اما برای ایرانم باید کاری کرد /برای فرزندان دیار سوخته/اگر ما را دیدی بدان دستانت را به گرمی فشرده ایم واگر ندیدی بدان که مجالی برای فشردن دستهایت نبود اما دلم را به دستان تو وفرزندان این دیار می سپارم/ باید همه دست به دست هم برای ایران کاری کر
دست هايم بوي گل مي داد
من را به جرم چيدن گل محكوم كردند
اما
هيچ كس نفهميد
شايد گلي كاشته باشم....
چه گو وا را
دوستدار شما نيما
Posted by: nima at septembre 1, 2009 8:28 AM آنگاه که کوچه از ندای
سبز قرمز
از جوانه که دیگر
سبز و
ازترانه که دیگر بکر
و از شب ها که دیگر روز
نخواهد شد
نتوان گفت
که زخم امانم نمی دهد
یادمه اون روزی که شش سالم بود و داداشم کتاب هفتاد سنگ قبر شما رو داد دستم و گفت : احمد ! این مادرته . و ماام بهتون ارادت خالص داشتیم . تا حالا که هفده سالمه و از شانس بد ما هرجا میرم و شعر میخونم میگن تو تحت تاثیر حاجی رویایی هستی. ما عاشقتیم آقا.
Posted by: پسربچه at août 30, 2009 2:45 PMرویا جان
داری توی فرانسه نفس می کشی، ما اما این جا سینه مان فقط خس خس می کند. اگر توانستی برامان گریه کن.
قربانت
جناب آقای رویایی عزیز
سالهاست با اشعار شما آشنا هستم . و امروز خوشحال شدم که به سایت شما آمدم. موفق و ÷ایدار باشید برای همیشه ی زندگی
سلام استاد
وبلاگ کوچکی دارم.. از شما می آموزم. بی نصیبم مگذارید
----------------
صفر، فیبر، نُه ، نور ، یک ، مسیر ، دو ، جریان ، سه ، رفت ، نُه
باز هم ، دوباره ، صفر ، صبر ، سه ، زنگ ، زنگ ، زنگ ،
دستت را جلو بیاور
فشار بده
من مسیر فیبر نوری را آمده ام
جریان صبرم زنگ می خورد
نمی شنوی؟؟
بردار ...
------------------
سلام جناب رویایی عزیز
منهم شاعرم آشنایی ام با حجم شعرهایت در حجم سنگها وپرنده های کوهستان با مجموعه ی لبریخته هایتان بود بسیار خوشوقتم می کنید اگر سری به سراچه ی وبلاگ این شاعر بی کتاب و بی دستار از گوشه ی این سرزمین درحال کما یتان بزنید :
از تنهایی این سالها که بگذری
متلاشی ات می کنم
زیر آوار هزار سال نوری...
با سلام
ایران از آنِ ماست
صبر کن و زنده بمان
تا سبزش کنیم و آباد
سلام استاد
در حوالی سلام
بوی خداحافظی میآيد
سلام جناب اقای رویایی
از مدتها پیش شعر راه و خبر و تاول شما در ذهنم تراشیده شده.
اگر خرده وقتی داشته باشین ونگاه ونظرتونو در مورد کارهام بدونم بسیار خرسند و خوشحال میشم
مجموعه شعرها ا
Posted by: میرشمس الدین at août 27, 2009 2:20 PMدرود بر رویایی کبیر
از اینکه پس از جندین روز شاهد یک پست جدید بودم لذت بردم.
درد شما درد مشترکیست که همه ما داریم. البته من نمی دانم این اسلامی که همه می گویند اصل آن فراموش شده است چه می تواند باشد؟ و آیا اصولا چنین تصوری از یک مساله حیاتی می تواند تصویر واقع گرایانه ای از از آن بدست بدهد.
کاش در این باره هم نظرتان را شفاف تر بیان می فرمودید.
.
.
.
لبریخته از دلتنگی هایتان : سجاد منتظری
با سلام به رویایی گرامی، سوزاندن کتابخانه اسکندریه یک ضربه فرهنگی بود. کتابخانه که لابد مکتب اسکندریه و پلوطین را در میان خود داشت ،انگار سپس از مسلمانان انتقام خود را میگیرد زیرا درک و دریافت از یگانه پلوتینی را به اسلام بدون دستگاه فلسفی میدهد تا هم اسلام از برکت پلورالیسم نظری تهی بماند و هم قربانیان یورش سپاه اسلام ببینند که آن یگانه پلوتینی در هیبت الله قاسم الجبارین چه تنگ نظری و چه قساوتی را در توشه و به همراه دارد. جایش بود که به ریشه نگاهی کنیم و چه بهتر از نگاه شاعرانه به ریشه...
به بهترین آرزوها
درود
چه کسی می گوید اسلام بی خون ریزی وارد ایران شد؟ دانش ما خون رگان ما نیست؟بماند هنر و اندیشه و شجاعت افگار زده مان.
دو :.....
درود بر شما!
شعر عزیز و ارجمند وبلاگ سرزمین سونات ها با چند شعر به روز هست.
قدم هایتان ونظرتان بر چشم می ماند !
" قرآن " و محمد، همه به وجه نياز آمده است: لاجرم ، همه معني مي نمايد. سخني مي شنوند نه در طريق ِ طلب و نه در نياز: از بلندي به مثابتي كه بر مي نگري، كلاه مي افتد. اما اين تكبّر در حق ِ خدا هيچ عيب نيست. و اگر عيب كنند، چنان است كه گويند خدا متكبّر است. راست مي گويند. و چه عيب باشد؟
في الجمله تو را يك سخن بگويم: اين مردمان به نفاق خوشدل مي شوند.
( مقالات شمس، ويرايش جعفر مدرس صادقي،ص 162)
Posted by: ستاره انصاري at août 26, 2009 6:13 AM