mars 23, 2009
«قطعه-شعر»ها درشعر
هر پاره فضائی که بین کاغذ (از روی کلمهها در کاغذ) تا خواننده طی میشود یک تکه از زمان، یا یک شعبه از زمان است که تأثیرش غیر از طیِّّ دیگر در پارهای دیگر از زمان است . که تأثیرش غیر از طیِّ ِ دیگر از خوانندهای دیگر، و یا همان خواننده در شعبۀ دیگر از زمان است. به همین جهت است که فرم در تحول ابدی است در قطعه.
پس ما نمیتوانیم از هویت قطعه و جادوی آن غافل بمانیم و به وسیله زبان، قطعه نسازیم، و در این معنی فراموش نکنیم که زبان شعر را مفهوم ِکلمه ها نمیسازد، کلمهها میسازند. با جائی که ما به آنها میدهیم، و غباری که ما از آنها می گیریم. و قطعۀ زبانی جز با گنجیدن در مکان و در زمان، قطعه نمیشود. و این یعنی انسان و جهان. نویسش، این هردو را به خدمت میگیرد و نه این هردو نویسش را.
طیِّّ فاصله بین سطح رنگ و چشم هم، و یا از سطح صدا تا گوش هم، یک تکه از زمان است. و آفرینش قطعه برای موزیگر هم جز گنجیدن صدا در مکان و زمان نیست. این طرز فرم دادن به قطعه (یاقطعه آفرینی) ، شعر را در همین فاصله ی از روی کاغذ تا خواننده، کلمههائی میکند دیدنی (بصری).
که بی شباهت به آنچه در کارهای باخ از کنترپوئن و از ضربه به ما میرسد نیست: فاصله مقابل فاصله، ضربه مقابل ضربه، راه بُری (قطع طریق)های عمودی و افقی. معذالک هویت و شخصیت قطعه همیشه محصول آهنگ و همآهنگی نیست، چون همآهنگی به معنای آنچه قراردادهای کلاسیک میشناسد نیست. یک هم آهنگی ساخته از ناهمآهنگی. آکورد جایش تغییر کرده؟ خواننده به آکورد تازه عادت میکند. هیچچیزی لزوماً رفتار متقابل ندارد. قرینه اصل نیست . اینطور است که نویسش، تازه میشود. ما ناچاریم یک نویسش تازه بیافرینیم.
ما در برابر قالبها و قراردادهائی که نوشته و سخن را، حرف را، در ریتمی افقی، طبقهای، خطی و طولی روی هم میبرند و حرکت میدهند، اضلاع عمودی و بُرشهای عمودی ناهم آهنگ میآوریم که آن هم آهنگی افقی را بشکنیم. حجمها ساخته از چند طرف هستند که با حجمهای چند طرفۀ دیگر در چند طرف میروند. ما باید به رابطههای آنها حکومت کنیم. حکومتِ ما براین رفتار هاست که ذوق ما و ظرفیت خلقِ ِما را میسازند، تعیین میکنند، مینمایانند. فاصله ها و مابینها بهم جواب میدهند. چیزهایی درهم دعوتی درهم از چیزی دارند.
**
یک کل، یک دُرسته، که در داخل آن تمهائی، یا همدیگر را میپذیرند و در هم ذوب میشوند، و یا همدیگر را نمیپذیرند و از هم میگریزند و یک منظر ِ فرار میسازند، که از هر طرف گریزِ ِیکی-شان گریز ِ دیگری (با یای نسبت) است. که خود گریز دیگری (بایای وحدت) است. و آن نسبت و این وحدت همان کل، همان درسته است که وضعیت میسازد، و موقعیت برای خط هائی که راه میبُرند، برای قاطعان طریق، اضلاع راهزن!
قطعه را در بینش حجمگرایی(اسپاسمانتالیسم) همین قاطعان طریق میسازند، که زندگی ِزبان اند، و خود ِزبان اند که معنایشان را نه از بیرونِ، که از وضعیتی میگیرند که در داخل قطعه، قطعه به آنها میدهد (یا داده است). قطعه همان کُل، همان دُرسته، همان «مجموعۀ مصورحرکت»(۱) است. که در آن سهم انسان و جهان ، سهم ابژه و سوژه، وسهم حضورآنها (این دو) است. سهم وضعیتی که برای زبان ساختهاند تا معنای زبان در قطعه از معنای بیرونی اش جدا شود. و زبان شعر هرچه بیشتر در وضعیتهای داخل قطعه معنا بگیرد بیشتر از معناهای بیرونی اش جدائی میگیرد. و وضعیت داخل قطعه را فقط شاعر میسازد، سوژه میسازد، کوژیتو میسازد، کوژیتوی دکارتی که به وجود ابژه شک کرد. و تأملهای هوسرل بر تاملهای دکارت، که حذف ِابژه میکند تا به غایتِ آن و نهایتِ آن برسد، تا به غرضِ ِابژه برسد، به فینالیته که جز غایت و غرضِ ِشئی نیست. و خودِ شئی نیست. ما اگر این طرز نگاه به جهان اطراف را که فنومنولوژی هوسرلی میآموزد نیاموزیم در اطراف ِجهان میمانیم مثل چیزی در جهان اطراف : شئی، چیز، پشیز، که فراموشیم و غایب(۲). مثل غیبتی که آفرینش هنری، و هنر، در شعر نو وکهنهی ما دارد.
***
چنانکه غائبان و تائبان ِحجم، تنی، یا تنانی، که این بینش ِاعلا را در نیافتند و نیاموختند نگاه به جهان را، شک را و قطع طریق را. نیا موختند و به انکار ِ کار ِ خود رسیدند، که یعنی انشعاب!
نیمایوشیج به خانلری و منکران دیگرش در مجلهی «سخن»، نوشت : شما دیر رسیدید قطار حرکت کرده بود. پاسخ من اما به تائبان و نادمان بیانیۀ حجم، کمی حجمی است: من به آنها می گویم
- شما به قطاری که شما را میبرد نرسیدید!
پرسید:
- چطور می شود به قطاری که دارد مرا میبرد نرسم؟
- قضیه به قد می مانَد !
برای ما قطعه- شعر عزیزتر و عالیتر از شعر است وقتی همه ارزشها را در خود دارد. و
"قطعه-شعر" جای قدونیمقدهای شعر نیست . هیچوقت نبوده است. شاهکار های شعر دنیا، درهیچ عصری، کار قدکوتاهان و نامردان و بیعاران نبوده است.
پل سِلان، شاعرمحبوب من، در سال ۱۹۶۰ یعنی همان سالهای چهل ایرانی که به سالهای شگفتی ِشعر ما از آن یاد میشود، در یکی از نامههایش به زنش مینویسد: «زیر آسمان سیاهی به سر میبریم که درآن مرد کم داریم. به همین جهت قطعه-شعر( poème) کم داریم.»
۱و۲ - هلاک عقل، صص ۸ و ۵۷
mars 16, 2009
جانِ عبور
برای کاترین ِ آنوقتها وهروقتِ دیگر
درنشستن ِ تو عبور من "
جان میگیرد
(لبريخته ها)
شب فقط در شب میآید
ما زمانیم و با روز
هرچه میمانیم میمانیم
پرده های آتش از کنار سنگ
پلکِ سنگ میزنند
تو مینشینی در مدتِ درخت
شعله شاخه می شود
و چشم آتش از حصارِ سنگ
ضربه بر کنارِ سنگ
زیرشعله کُنده های سوخته بلبل میخوانند
روی شعله یک پیاله ماه
آه
چقدر لاله
چقدر گوش !
گاهي که چشم های تو دکمه های الوار اند
و سقف رؤیای رانده ای ست
وقتیم و در خود میمانیم
بی خاطره ای ازخود
و میکُشیم خودرا
مثل عاشق عاشق را
mars 2, 2009
نوعی خوانش
عباس عزیز
دخالتِ خواننده در متن، متن را با خود میبَرد. وگاهی هم خودش را با متن. من خواننده ای را دیدم که روی کتاب "دلتنگی ها" گریه میکرد
تابستان ۵۷ ، بعدازظهرها به آپارتمان دوستی درخیایان فروردین می رفتم و باهم تریاک میکشیدیم
یکی ازبعدازظهرهای ِداغ که به استودیوی او رفتم، نبود. درها را باز و پنجره هارا بازتر دیدم. صدای اوهو، اوهو میآمد. آهسته آهسته رفتم تو . محمود مؤمنی بود! صورتش را روی کتاب گذاشته بود و اوهو، اوهو، اوهو
باقی اش را تعریف نمی کنم. نمی توانم! من این صحنه را هیچوقت فراموش نمی کنمآن کتابِ خط خطی راهم هنوز دارم، و گاه میاندیشم که او مرا بهتر از من میخواند
شاعر عجیبی بود. مودی*، و مثل همۀ مودی ها خالص . حالا به اندازۀ تمام "دلتنگی ها"يم دلتنگِ او شده ام. اگر گذارم روزي به گرگان افتاد، سری به خاک او می زنم وکمی اوهو، اوهو، اوهو میکنم
تا وقت دیگر قربانت
* maudit (نفرینی ؟)
