novembre 26, 2008
نامههایی به نام مرگ
و ساكن خرابه هر غروب/ گرگِ قرمز را/ تا افق روانه میكند/ ص111
نمیشود گفت كه مانیفست رویایی نقطهآغاز اوست بلكه بهانهای است برای تیزبین كردن خواننده، متن مانیفست شاید راهنمایی باشد كه متنهای دیگر رویایی را برای خواننده جدیتر كند، نیازی كه هر شاعری برای طرح متنش دارد و چه متنی تاثیرگذارتر از یك مانیفست كه در هر زمانی میتواند به دلیل مورخهای كه زیر آن امضا شده است به عنوان سندی شعری، مثل متنی ارجاعی، ضربانی مداوم داشته باشد. مانیفستی سرشار از رابطههایی متناقضنما در خود یا (les paradoxes des soufis) به زبان فرانسویاش یعنی متناقضنماییهای صوفیان یا همان مترادفی كه برای شطح وجود دارد:
صخره سیل را تا میكند/ و مانع میگذرد از من/ شفاف میمانم/ وقتی متراكم از خویشم/ ص150/
این رابطهها یعنی تا شدن سیل، گذشتن مانع از من و مثالهایی از این گونه كه در شعرهای رویایی با بسامد بالایی اجرا شده است، پیشینهای در عرفان همسرزمینان و همزبانانِ او دارد. عرفانی كه به صورت متناوب در متنهای تاریخِ نویسندگیِ ایرانیان و در نویسندگانی حتی به ظاهر متفاوت از حافظِ شاعر تا روزبهان بقلیِ نثرنویس وجود دارد. شاید حركت رویایی از نقطهای شروع میشود كه روی خطی طولانی از گذشته در انتظار نمود است و در جهانی مدرن یا میلكننده به سمت آن هستی پیدا میكند اگرچه عرفان، دیگر حافظهای بیش نیست اما رویایی روی چیزی در عرفان نشانهگذاری میكند و به بازتوصیف آن اصرار میورزد كه حتی به زیرمتنش، رنگی عرفانی نمیدهد و آن ویژگی چیزی نیست جز زبانبازی:
در من از تو فاصلههایی است
من در تو نیستم
وقتی كه از تو فاصله در من میگیرم
مثلِ
جداییِ تو از با من/ ص56/
زبانبازی در شعر رویایی نه فقط در سطح آن است بلكه بازیاش در حوزه معنایی تا جایی پیش میرود كه خواننده برای تشریح آن نیازمند معنادهی به متن و حجمدادن به آن است. كاری كه در متنهایی مثل مقالههای شمس و كمی در داستانهای سهروردی و شعرهای بیدل دهلوی و ... انجام شده است.
نمایشی كه شعر حجم روی صحنه شعر امروز اجرا كرده است تمام دستاندركارانش خودِ رویایی است. رویایی در یك زمان (كه همان حركت شاعریاش در طول این چند دهه بوده است) بازیگر و كارگردان این نمایش و مانیفست شعر حجم همان متن نمایشنامه است اگرچه امضاهای دیگران پای آن خورده باشد اما این رویایی است كه به امضای خود عمل كرده است زیرا تاكنون هر شعری كه زیر فرمان حجمگرایی نوشته یا اجرا شده است حكم چشم اسفندیار را داشته ولی شعر رویایی با مطالعه روز افزون و درك امروزینی كه از متنهای زبانمحور ادبیات گذشته دارد خود را رویین كرده است و چشمش را كه همان فوت آخر كوزهگری اوست به هیچ یك از اطرافیانِ شعریِ خود نشان نداده است، رابطههایی كه در متن رویایی است اگرچه همان رابطههای متنهای كهن است اما با جزءنگری بیشتر آن را روشنتر و شاید بلیغتر كرده و در این تبلیغ شعرگرایانه، رویایی مبلّغ زبان است زبانی كه در آن كلمهها شكلی منشوری را ایجاد میكنند و مثل زاویهها و نقطههای یك منشور در تعامل با یكدیگرند:
من مرگ خود بودم/ آیینهای كه تشنهی خود بود/ آیینه تشنهتر از خود بود/ آیینه آبِ منجمدِ من بود/ ص96/
رابطه بین مرگ و خود و تشنه و منجمد با رابطه بین خود و من و آیینه و آب و رابطههای دیگری كه بین كلمهها در این چند سطر میتوان دید شاید دو كلمه مرگ و بود را در این شعر به دو نقطه تبدیل میكند كه كلمههای دیگر را به صورت منشور به هم وصل میكنند یا میتوان دو نقطه یا چند نقطه دیگر برای منشور ساخت: آیینه و خود و بود یا: من و بود و... یا...
رویایی در هفتاد سنگ قبر به شخصیتهایی میپردازد از صادق گرفته تا فروغ از مادر گرفته تا سقراط... و این شاید تلاشی برای دیدن فرد بودن خود در میان فردهایی كه متن یا اثرشان بعد از رفتن باقی مانده است و خود رویایی شاید یكی از آنها باشد:
گاهی فكر كردهام كه یك میلیون قربانی كجا دفن میشوند... ( از نامهای به فرامرز سلیمانی)
این همان فكری است كه هر ذهنی آن را یكبار پرسیده است اگرچه ناخودآگاهانه، اما رویایی این ناخودآگاهی را به آگاهیاش كشانده است.
او گاهی دیدگاهی كاملا زمینی از آسمان دارد تا جایی كه برای او:
دعا= زبان دست/ص150/
میشود و گاهی دیدگاهی كاملا آسمانی از زمین دارد:
زخمی به هیچكس نزدم/ با مرگم/ شروع دوبارهام را/ اینجا/ آوردم/ ص30/
و این همان پارادوكس است؛ پارادوكسی از یك صوفی نه، بلكه از یك شطحپردازِ مدرن كه مدرن بودنش، صوفیبودنش را محو میكند و این هم پارادوكسی دیگر...
(دفتر شعر)
یدالله رویایی
انتشارات داستانسرا
1387 / چاپ دوم
1000نسخه
3000تومان
سلام و ارادت
از خواندن مطالبتان احساس خوبي كردم
فقط همين بيش از اين فعلا صلاحيت نوشتن ندارم
عجب حرفهایی میزنید آقای رویایی
اولاً که ما اینجا یک قطار داریم(اسمش را نمیگویم تا خدای ناکرده در آن سر عمر از ما باسواد نشوید) که سقف کوتاهی دارد و قد بلندان را راه نمیدهند و بسیار هم پیشرفته است به طوری که وقتی در آن مینشینند به جای حرکت قطار ، بیرون از قطار را به حرکت در میآورند تا ساکنان آن خسته نشوند و در عین حال نوعی حرکت هم در کار باشد.
شمس می گفت:"خطوتان و قد وصل"
که اگر در این زمان بود میگفت: تا خود قطار چه باشد؟ که اگر مونوریل باشد عقب و جلویی هم ندارد و قدهای افقی هم که در طول توفیری ندارند.
اخبار هم دیر به شما میرسد
چرا نشر اکاذیب میکنید!
مگه نشنیدید که در باغ هنر دارند یک تـأتر برایمان افتتاح میکنند؟
امروز صبح از خواب که پا شدم دوستم میگفت: یکی دو هفتهای میشه که سال تحویل شده
گفتم: به کی؟
گفت: یعنی بهار اومده
گفتم: دیوانه که تازگی نداره، تازه عمرش از دویست سال هم خیلی بیشتره
با سلام و درود بی پایان از اینکه محبت فرموده واین حقیر را مورد تفقد قرار دادید بی نهایت سپاس گذارم محبت و بزرگواری جنابعلی نسبت به این کمترین برایم همیشه قابل ستایش بوده و هست و این حقیر همیشه از شما آموخته و می آموزم با این همه مشغله و گرفتاری حضرتعالی شاید توقع بی جایی بود امیدوارم که عذرم را بپذیرید در خاتمه سالی پر از نشاط توام با سلامتی و موافقیت ، برایتان آرزو مندم با تواضع
Posted by: جلال کیانی at mars 16, 2009 7:21 AMبا سلام و احترام
متن زير خوانش كوتاهي بر يكي ( يا دو تا! ) از اشعار شماست كه در دي ماه 86 در سايت هنري فيروزه به چاپ رسيد . گفتم شايد به دردتان بخورد ، تقديم كردم . برگ زردي ست و ران ملخي .
"بالا افتادن"
نگاهی به شعری از یدالله رؤیایی
« باتو بهار/ دیوانهای است/ که از درخت بالا میرود/ و میرود/ تا باد/ با باد/ من از درخت بالا میافتم »
یدالله رؤیایی*
"یدالله رؤیایی" با بهره گیری از مضمون یا تصویر زبانی "بالا افتادن" که حاصل یک بازی زبانی است ، شعر دیگری هم نوشته است:
«همسایه تو طناب!/ جریانی باریک است/ و در این باریکی / کسی به چاه تو میافتد/ کسی به چاه تو بالا می افتد»
در شعر دیگر ، طناب و همسایهاش (جریان باریک با همدستی چاهی در بالا) روی هم رفته تصویری از دار آفریدهاند . گذشته از همکاری و همجوشی فوقالعاده کلمات در این شعر که شبکهای از ارتباط ایجاد کردهاند ، فقدان همیشگی حس و عاطفه در کار "رؤیایی" سردی خاصی به کار بخشیده است. البته این بار حضور "دار" این سرما را میخواهد تا به اجرا درآید . از سوی دیگر وجود چاه در بالای سر محکوم ، که قاعدتا در آن باید "افتاد" ، مضمون یا تصویر زبانی "بالا افتادن" را به خوبی جا میاندازد.
اما در شعر "با تو بهار..."
ـ این شعر از روابط فراواقعی کلمات در فضایی موسیقایی ( تمام سطرهای این شعر به جز "میرود" سطر سوم را میتوان تقطيع عروضی كرد) به وجود آمده است نه از نفوذ در ماهیت عناصر و اشیاء.
اگر در شعر دار سردی به اجرای زبانی اثر کمک میکرد ، در این شعر تغزلی که حس و عاطفه گرم میتواند به تأثیر موفق شعر کمک کند ، فقدان حس و عاطفه و بسنده کردن به تکنیکهای فرمیک ، شعر را به شدت متصنع و متکلف از آب درآورده است.
ـ اگر در شعر "دار" حضور چاه در بالای سر محکوم ، فعل مرکب شگفتانگیز و موفق "بالا افتادن" را جا میاندازد ، در این شعر ، بالا افتادن از درخت ، صرفا یک تکنیک ساده برای ایجاد تقابل با بالا رفتن بهار از درخت به حساب میآید و بس.
ـ دیوانه در این شعر بسیار غریب و بیکاربرد افتاده است و این از واضع شعر حجم که توجه به ظرفیتهای گوناگون کلمه در آن یک اصل اساسی است ، بعید به نظر میرسد . انتخاب این صنعت برای بهار ، رمانتیک هست اما بدون حس و عاطفهٌ بعضاً مبتذل رمانتیک های وطنی است.
"ویتگنشتاین" بسیاری از تجارب انسانی را بینالاذهانی و از جنس تجارب زبانی میداند . فضای سرد اشعار "رؤیایی" شاید به دلیل برخورداری از همین نوع تجارب باشد . شعری تکنیکی و کارگاهی اما فاقد تأثیر و تپش.
حمیدرضا شکارسری ۱۳۸۶/۱۰/۱۲
* لبریختهها / انتشارات نوید شیراز/ / 1371
Posted by: حميدرضا شكارسري at mars 14, 2009 11:18 AMسلام اقاي رويائي
مشتاقانه منتظر حضورتون هستم ....
سلام استاد
به روزم با نقدی بر شعر معاصر ایران و عنوان های زیر :
زبان درازی پسا غزل
مولانا پشت کیبورد یا مولانا با گیتار بیس شعر پست مدرن می سراید
پست مدرنیسم دختری با موهای فشن زیر چادر گل منگلی
اداره پست مدرن نیست
چرندیات پست مدرن
آبجوی کانادا یا شراب فرانسه ؟
خطاب به کرکس ها و چرا من دیگر شاعر دهه ی هفتادی نیستم !!!
نظر شما نسبت به زیبایی لیلا حاتمی چیست ؛ از 0 تا 20 نمره دهید ؟
سیاه های م س ت شیکاگو
سگ شد دوباره دلم / را شکار کرد
دست دست نمی کنم پست مدر ...[ نیست ] مُر ...[ دَست ]
منتظر حضور شما هستم
خيلي وقت است فراموش كرده اي
من هنوز پشت همان آيينه ام
رويايي عزيز
چك كن
جناب رویایی.محمود مومنی را از نزدیک می شناسم.او شعری دارد که بر روی سنگ قبرش حک شده است:
گلی مانده تنها
نگاهش دوامی ندارد
یادی از مرگ را
درگلی مانده تنها
برجا می گذارد.
باسلام واحترام خدمت استادم جناب آقای رویایی مجموعه ی هزاره اشباح آماده چاپ است با توجه به اینکه نطرات اساتیدم ترجمه وچاپ می شود چنانچه محبت بفرمائید هر چند کوتاه نطر خود را مرقوم فرمائید بی نهایت سپاس گذار می شوم بعضی از اشعار در وبلاگم موجود است ضمنا با کمال افتخار اولین شعر این جموعه مزین به شعری ست که به جنابعالی تقدیم شده با احترام
Posted by: جلال کیانی at mars 9, 2009 10:44 AMبا سلام به رويايي عزيز
سفري به پاريس خواهم داشت و از ديدن شما خوشحال مي شوم.
در صورتي كه چيزي از اينجا بخواهيد لطفا مرا مطلع كنيد
با تشكر
با سلام خدمت عزیز دلم استاد بزرگوار جناب آقای رویایی
احتراما دوستداران جنابعلی خیلی مشتاق اند قسمت نطرات وبلاگتان را باز نگه دارید تا بتوانند با شما ارتباط بر قرار کنند گر چه بعضی حق استادی را بجا نمی آورند و ناسپاسی میکنند ولی بخشش از بزرگان است موفق باشید با فروتنی
فکر نمی کنم این سایت رسمی آقای رویایی باشه. اگه هست, پیشنهاد می کنم به جای نوشتن مزخرفات یه کمی بشینن کتاب بخونین. و اگه کتابی خوندین تا تهش بخونین. (مطلبتون در رابطه با فوکو)
Posted by: shahed at mars 3, 2009 3:13 AMسلام آقاي رويايي
يك شعر براي شما مي نويسم لطف مي كنيد بخوانيد و نظر بدهيد؟ اگر اين كار را بكنيد ممنون مي شوم
« من» به يدله رويايي
تنها « من»
آن لغت تنها
بارکش خسته گی ناپذير لحظه ها
اما ويران
چشم به راه آن لحظه ی ناب
شيفته ی آشنا
در جای جای راه
4/12/1387
در من چه چیزی بر خاست
که میل شکاف خاک کردی؟
در تو چه چیزی به برگشت رفت،
که هوس خاک کردی،
ای آرزوی خاک؟
(مرزهای کاشی با کرم زمان
وقتی برای روزگار سخن گفتی)
جایی خواندم که:
"رسول اکرم فرمود:
فساد و آشوبی که زبان به پا میکند، ضربت شمشیر نمیکند
4 شب در غربت از مدینه تا طوس"
( آدرسش را نمیدهم تا چیزی را از دست داده باشی)
- آحه خودش هردو رو امتحان کرده بود
پنج ستاره به شکل برج دعا بر پايين گور ......
اگر مرد بینایی را در راه ببینی
نه با کلام به او سلام کن ، نه با سکوت .
(هایکو شعر ژاپنی از آغاز تا امروز)
منتظر حضور پر بار شما هستم
پشت سرم/تمام صفحه ها/محو میشوند
پشت پرده ها ،سایه ها/فرو میروم/ در حجمی از تاریکی
فکر می کنم
"هستم"
جوری از هستی است/تاریکی/مثل گورستان برگ ها که هر روز سبز میشوند
زیر پای بچه ها/قبرهای آدم هایی که هنوز نمرده اند
مردگانی که امروز زنده اند یا دیروز یا ...
بستگی دارد به پنجره ای که
خاکستری است
از صداهایی که می آیند/برای رفتن
توی مخی که ساعت ها را
نمی شمارد تا
تا...
تا به جواب نرسد ، وقت تمام است
وقت ساعت ها
آقا چند ساعت آینده است/ از امروز تا،...دیروز
اتفاقی است
که
افتاده
در بستری از پر قو ،بشکه ای در هند/چه فرقی دارد
می افتد هر جا/هر شب/ لا به لای کتاب های فلسفه /ستاره ای
اینقدر میسوزد تا ...
سلام استاد عزيز
از همين راه دور
وبا همين خشكي و بي باراني كه ما را فرا گرفته هم به خودم جرات ميدهم و مي گويم سلام.!
با شعر : پارسيان بخوابيد پالايشگاه بيدار است
به روز هستم
باشد كه كتابت واژه هاي شما را بر نگاه كلمات مكتوبم حس كنم.
منتظر ديدارتانيم
سلام رویا
حال که گوینده شدهای و بس...
نمی دانم خواهی دید یا نه؟
یاد داشتی نوشته ام و صحبتی هم از تو و تعریف تو در آن رفته است
فرصتی بود بخوان ، گو اینکه شاید ...
یا علی
سلام جناب رويايي عزيز
انتشارت تحقيقات نظري اصفهان مجله اي به نام درنگ منتشر مي كند شماره ي اول را به حيات ادبي علي باباچاهي اختصاص داده است . مصرم كه حتمن مطلبي از شما در اين شماره بيايد در باره ي باباچاهي . مي توانيد نظر كلي تان را در باره ي باباچاهي براي ما بنويسيد و يا نقدي بر شعر هايش يا خوانش شعر و...
من منتظر تماس شما هستم . در هر صورت موافق يا... بي خبرم نگذاريد
شماره تماس 09353665691
نوشته ی از جلسه ی معرفی دوم کتاب کشمیری ساجده
با مرسي تم تمام ايار به استاد امي عزيز رويايي
بی نظیر هستید
Posted by: یلدا at février 6, 2009 5:32 AMچند نکته :
1- نامه ی من به باباچاهی
اقای باباچاهی با درود
شنیده ام که عده ای دور هم جمع شده و برای شعر قانون جدیدی نوشته اند که :
شعر و شاعر را دیگر نه نیازی به اندیشه و ارمان و شعور است و نه زبان و استعاره و ساخنار
حتا عده ای پا را از این هم فراتر نهاده و گفته اند شعر اصولن نیازی به معنا هم ندارد.
شنیده ام که شما هم کارگاهی به راه انداخته اید و در ان با شاگردانتان در کار شعرسازی هستید. امیدوارم شعرهای کارگاه شما جز ان شعرهایی نباشد که شاعرانشان انگار در جامعه و با مردم زندگی نمی کنند. شاعرانی که فقط از ذهنیت های انتزاعی و فردی خود سخن می گویند و معتقدند که سخن از درد مردم و اندیشه و ارمانی رهایی بخش اصولن باعث پایین امدن سطح شعر می شود. این شاعران معتقدند که دوره شعرهای نیمای بزرگ و شاملو – کسرایی – ابتهاج – فروغ و اخوان و بقیه شاعران راستین ایران و جهان مانند نرودا و الوار و ریتسوس پایان یافته و در زمان حاضر شعر خوب همان است که ما می گوییم یعنی همان : جیغجیغو / بالای تاقچه / جغجغو/ نی نی لای لای / لای لای نی نی / گریه نکن / الان برات جقجقه میارم/ و ...
و یا : دف دف یدف / یدف دف / ردف یدف دف/ یدف ردف یدف ردف/دیرف یدف دف دف مدف / مندف شدف رفت تو صدف
که نمونه اخر یعنی همین یدف دف از شاهکارهای این گروه از به اصتلاح شعرهاست. اقای باباچاهی امیدوارم که شما از این دسته شاعران نباشید که اگر باشید خود بهتر می دانید تاریخ درباره شما چه قضاوتی خواهد کرد.
2- درباره ی علی صالحی و ...
وقتی که نامه ی من به باباچاهی انتشار یافت دوستی به نام ایوب صادقیانی مرا خطاب قرار داد که چرا بدون انکه به این کارگاه رفته باشم در موردش قضاوت کرده ام .ایشان حتا لطف کرده بودند و ادرس کارگاه اقای باباچاهی دگراندیش را که در برج طلا واقع شده را هم برایم فرستاده بودند. ( جالب است که بعضی دوستان اقایان باباچاهی و علی صالحی و براهنی و... را دگراندیش می دانند که این دیگر از عجایب روزگار ماست. کسی نیست که از این دوستان سوال کنند کسانی که با هر اندیشه ی رهایی بخش مخالف هستند و در ظاهر و ادعا اصولن به اندیشه اعتقادی ندارند چگونه می توانند دگراندیش باشند)
جواب من به ایشان چنین بود :
دوست گرامی درود بر شما
باید خدمت شما عرض کنم که درست است که ما برج عاج نشین نیستیم و هرگز به برج طلا هم نیامده ایم و در کارگاه شعر سازی اقای باباچاهی و علی صالحی هم شرکت نکرده ایم اما دوست گرامی ما محصولات کارخانه ی باباچاهی و... را که دیده و خوانده ایم و به نظر می رسد که این برای بحث در مورد شعرهای این کارگاه ها تا حدی کفایت کند.
دوست حقیقت جوی من مدتی است که بازی خطرناکی در شعر فارسی شروع شده است
بازی خطرناک واقعی ان جریانی است که در پی خالی کردن شعر از حرکت است و کار به جایی رسیده که حتا عده ای اشکارا سکون را تبلیغ می کنند. چند روز پیش مجله ای را می خواندم که شعری از علی صالحی در ان بود. در قسمتی از شعر تقریبن چنین مفهومی امده بود : ما اشتباه کردیم که با چراغ به جنگ شب رفتیم / شب سرانجام خودش می شکند.
دوست من از شما و همه ی دوستان می پرسم که ایا این چیزی جز پراکندن سم سکون و تنبلی است. ایا باید به این شعرها احترام گذاشت و به عنوان یک جریان شعری انرا پذیرفت ؟ اگر قرار بود که شعر ما دوباره به اینجا برسد ایا بهتر نبود که اصولن نیمای بزرگ شعر نو را برای ما به ارمغان نمی اورد و ما با همان فکر و قالب کهنه سخن می گفتیم ؟ این تفکر امروز به نفع چه کسانی است و ایا به کسانی که چنین صریح ارزوهای دیرینه ی انسان و قرن ها مبارزه برای زندگی بهتر را از ریشه نفی میکنند نباید شک کرد !!!
دوست گرامی لحظه ای با فکر خودت و خالی از تعصب به این حرف من بیندیش شاید از دامی که برای شعر ما پهن شده خلاصی یابی. از تو می خواهم که حرف مرا در همان کارگاهتان با دوستانتان به بحث بگذارید و اگر جوابی باشد با کمال میل منتظر خواندن ان در وبلاگم میباشم.
با تشکر ( 10 بهمن 1387 )
3- دوستان گرامی اگر شاعران و منتقدین و دوستداران شعر در محلی جمع شوند و به شعر خوانی و نقد علمی شعر بپردازند ( حالا اسمش را کارگاه و یا هر چه می خواهید بگذارید ) بسیار خوب است و اصولن شعر به نقد نیازمند است اما به شرطی که اداره کارگاه دست کسانی نباشد که معتقد باشند تمام حرکت انسانها برای تغیر شرایط نامناسب اشتباه بوده است و شب خود به خود می شکند.
کاش کسی پیدا شود و بگوید اخر این چه حرفی ست ؟ چنانچه من تا به حال در مورد این شعر با چندین نفر بحث کرده ام اما کسی جرات پاسخ نداشته است.
4- اگر روی این شعر صالحی تاکید می کنم چون معتقد هستم تمام این جریانات شعر سازی که مدعی عبور از شعر نیمایی و سپید هستند و معتقدند که شعر نباید از درد اجتماعی انسان و ارمان ها و ارزوهایش سخن بگوید حرف اول و اخرشان مستقیم و غیر مستقیم همین حرفی است که اقای صالحی در شعر خود اورده اند که نباید با چراغ به جنگ شب رفت. و از جهت باید از اقای صالحی تشکر کرد که قضاوت را برای همه ی حقیقت جویان بسیار اسان کرده است مگر برای کسانی که بخواهند به زور هم که شده چشم بر حقیقتی چنین روشن ببندند .
دست همه ی شاعران حقیقی شعر امروز را که بسیاری در سکوت و گمنامی در تلاش برای کشف ظرفیتی تازه از هزاران ظرفیت کشف نشده ی شعر نیمایی و سپیدند صمیمانه می فشاریم و شک نداریم که به گفته فروغ اسیاب های بادی می پوسند وبه قول کسرایی این ذره ذره گرمی خاموش وار ما یک روز بی گمان سر می زند جایی و خورشید می شود .
عاشق اين چند جمله شدم
نويسش يعني دست
دستتون درد نكنه
اميدواريم شاعر بزرگ ايران جناب رويائي را در استراليا ببينيم.
Posted by: محمود دهقاني at février 4, 2009 12:33 AMشمس لنگرودي در سيدني.
Posted by: Mahmoud at février 4, 2009 12:30 AMسلام
وسحر نزدیک است
راه را باید رفت
منتظر شمایم
حق یارتان
سلام دوست ادیب
به روزم با دو کار و منتظر حضور ارزشمندتان
............................
چقدر خوب است
با معشوقه ات به شکار رنگ ها بروی
او بر مادیانی
هم رنگ چشم های تو سوار شود
تو با سگ هایی که عشق را بو می کشند
دنبالش راه بیافتی ...[گل]
Posted by: مجید سعدآبادی at janvier 28, 2009 3:17 PMسلام آقاي رويايي
من هميشه از شعرهايتان لذت برده ام
دوست دارم به من هم سري بزنيد .
سلام به شما دوست و شاعر گرامی [گل]
وب بسیار زیبا و اشعار و مطالب زیبایی داریید تبریک میگم
از مطالعه ی وب لذت بردم[گل]
من ترانه سرای جوانی هستم که یک ساله ترانه مینویسم و نیاز به کمکک و
راهنمایی شما اساتید دارم [گل]
خیلی خیلی خوشحال میشم بیاین وبم و چند ترانم و بخونید و در موردش نظر بدید و
من و راهنمایی کنید [گل]
امیدوارم هر جه زودتر اسم شمارو در نظراتم ببینم [گل]
به امید برف و باران و ............ بهار[خونسرد]
امیر حسین ضیائیان مفید
درودبر استاد رويايي
مطلب را خواندم
بدرود
سلام آقای رویایی!
من آنقدر ها هم که خیلی ها گاهی ادعا می کنند کتاب نخوانده ام.مثلا تا زیر گلو .اما تا حدود سینه چرا. ودراین خواندن ها همیشه بخشی را بخش عظیمی را ،صرف حرفهای دلشان یا نمی دانم چه می گویند ،واگویه ها ،یعنی هرانچه رااز نوشته های هنرمندی که غیر از نوع مشخص هنرش _مثلا شعر_ باشد ،می کنم .بی هیچ اغراقی وقتی با وبلاگتان آشنا شدم پاگیر شدم.انگار مسافری که قصد جای دوری دارد و اما در شهری ،دهی ،واحه یی پاگیر عشقی می شود و زمینگیر آن دیار. واین بخاطر این نبوده که _اووه،اسم رویایی؟_ و نام شما -هرچند اینهم خود دلیلی میتواند بود- چنینم کند . گاهی نوشته هایی هست که حرفی _بسیار عمیق_برای گفتن دارد و نیز گاهی _بندرت _نوشته هایی هم هست که علاوه براین ،چطور بگویم... اصلا... آقای رویایی بعضی حرفها سبک گفتنشان _از هر زاویه و لحاظ_ خود بعد چهارمی دارد .مثل شما . اصلا سبک پرداختنتان به هر چیز علاوه بر ایضاح مطلب ، لایه ی دیگری ،بطن دیگری هم دارد .واین از فرم و لفظ و چینش و گزینش واژگانی و نحوی شماست . یعنی کلماتتان در واگویه هایتان علاوه بر قصد گفتن گفتنی هاتان یک حیات موازی هم دارد .بگویم کارد دولب؟ وآن حیات موازی خود باغ رویش عوالم معناهایی دیگر است.بگذریم .آقای رویایی عزیز ،دو خواهش داشتم 1درباره نحوه ی درک "حجمی ها " کمی بیشتر توضیح دهید)هرچند درهمین وبلاگ من بارها توضیحاتتان را خواندم.منظورم نوعی (آن) و (راز) است که در خوانش هر متن جدی و لایه داری چون فرمولی به کار می آید. 2 اینکه باز با همان زبان خاص و شکافنده تان در باره ی این جمله "باشلار " که خودتان در وبلاگتان آورده بودید:" بالاخره تصویر سانسور را از پا در می آورد" کمی توضیح دهید . آقای رویایی نمی دانم اصلا اینها را می خوانید و اگر میخوانید وقت و حوصله ی پاسخ دارید یا نه؟ اما اگر داشتید حتما دراین باره بنویسید حتا اگر چند جمله کوتاه . و بخاطر داشته باشید که چه لذت غریب و نامکشوفی بمن دست می دهد از خواندن حرفهای دو عالمه ی تان . و بخصوص پرداخت معجزه وارتان. اگر بخواهم تشبیه کنم نوشتنتان را می گویم : تیزی لبه ی کارد /هنگام که تیزی/خود چیزی است جدا از کارد /هنگام که تیزی / در بطن گوشت /بعد از بریده شدن حتا / می ماند/ کارد خود نمی داند...
ارادتمند کابلی شما :علی موسوی مشکات / آخر دیماه(جدی) 1387
درود بر شما . تمام درد ما اين است كه اين روزها هيچ كس نه حاضر است به درستي فكر كند نه حاضر است كه قدري عميق مطالعه كند.
همه و همه افكار ديگران را ناسنجيده از بر مي كنند و ديگر هيچ.
http://www.arooz.com/news/1387/10/post_105.php#more
Posted by: سلام at janvier 14, 2009 1:00 PMسلام
مطلب آخر عالي بود
آنچه در باب فقر هوش و فلسفه خواني در ايران نوشته ايد
چرا بخش كامنت ها همچنان بسته است
؟
وقتي خميني ته توي اسلام را دربياورد به سادگي معلوم ميشود جمهوري اي كه او پايه مي گذارد چه كشك نسابيده اي از آب در مي آيد
اين ها حسابي به هم نان قرض داده اند چرا كه ريشه هايشان يك جايي زير زمين به هم ميرسد
ومرد شكل طناب بود
طنابي پوسيده بر گردن خويش!
وقتي مرگ مي آيد
فرقي نمي كند كه ليوان آب را با كدام دست بردارد
سلام
به من سر بزنيد
شايد شعر خوبي ديديد
http://www.jeyhoon13.blogfa.com
Posted by: alireza jahanshahi at janvier 9, 2009 8:47 PMدرود بر رویایی عزیز
برمن چه فرود آمد تا برداشتنم را سنگین کرد
برداشتن آب چرا درمن سنگین است
شاید هیجان نام تو میان آب
معنای - عطش- شاید این است.(هفتاد سنگ قبر 37)
توفیقتان روزافزون باد!
Posted by: ی.ع at janvier 5, 2009 12:01 PMمرگ آیینه
بسیار زیبا بود
به قول یکی از دوستان ناب جنوبیم:
زندگی طناب است
یک بار با آن خود را می کِشی ... یک بار دیگر می کُشی
منتظر چاپ هستیم /همچنان
Posted by: سودا at janvier 3, 2009 12:35 PMسلا م استاد
خواستم از شما درخواست كنم عنايتي به اشعار حقير داشته باشيد و بنده را با لطف خود راهنمايي بفرماييد .
با تشكر
من آنم که رستم جهان را گرفت
Posted by: فرید صلواتی at décembre 25, 2008 2:50 PMسلام ....با خواب های پریشان به روزم ....بخوان مرا وبنویس چگونه بیدار شوم ....ممنون
Posted by: حسین دیلم کتولی at décembre 22, 2008 3:38 PMسلام
نمونه هایی از آنچه در ارشاد حذف می شود را
در این آدرس ببینید .
البته من می خواهم فریبـتان دهم و از این طریق کتاب اخیر خود را معرفی کنم .
منتظر حضور ارزشمند شما هستم .
جناب آقای رویایی عزیز ...بسیار عزیز
سلام
از توبه توهای پر ترافیک و پر دغدغه و بی هیچ چیز تهران می نویسم
از توبه تویی که حتا سفرش به پاریس و دیژون و آلزاس از این توبه تو خلاصش نکرد
مریم را می شناسم نه آنقدرها زیاد که بشود حجمش را شناخت نه آنقدر کم که خیلی هارا درگیر گمراهی شان می کند
با مریم از انجمن شعر دانشجویی مان آشنا هستم
و زخم های لنگر سنگین زندگی را بر جای جای ادبیات کلامش می شناسم
از ایران که دور شدم از من دور شد اما همیشه و همه جا با او بوده ام ...با سگی اش ... با پیانویش با خدایی که می شود روی او نشست با هفت با زخمه ها ... مریم اما از من بی خبر ماند
فردا اما روزی از جنس دیگر است از جنس تودرتوهای تهران/ تودر تویی به مدد استاد بهمنی و مریم و ... در آتلیه عکاسی در یکی از تو در توهای میدان صادقیه تهران
من مدتی است برگشته ام مریم را نه تنها می خانم که دورانزدیک از حالش با خبرم ... او فا رِ ِ سی شیفته است و انگشتانش تنها نوای نت های فا ر سی را خوب می نوازند
همان طور که نوای انگشتان من سالهاست دو سی ر می نوازند
دست خط شما را در وبلاگ مریم دیدم ... سراپا شوق شدم ... سر از پا نشناختم ... چرا که مریم حجمی است که پس از این بیش و بیش از این حواهد درخشید
و انگشتان نقره ای شما چون هاله ای از بازتاب ماه در " غروب آوانگارد " ایران
که کمال در آخر نیست و آخر نیست
امید که حجم مریم /مریم حجم را بهتر بشناسد
با درود های تودرتوی تهرانی
سین /دال
Posted by: سودا at décembre 20, 2008 12:41 PMدرود
شعرهاتون زیبا و دلنشین بود...
سلام به يدالله رويايي!
نياز دارم به عرض ارادت !
نياز دارم تشكر كنم ... به خاطر خلوتي كه شعرهاي شما عميقش مي كند.
تعريف نمي كنم چون حس مي كنم هر تعريفي احمقانه است. هيچ چيز به عمق اشاره نمي كند. همه چيز در سطح مي ماند.
فقط ممنونم براي شعرها!
درود بر شما سرایشگرفرهیخته ، درباره دستینه اندیشه نکرده بودم زیبا نوشتید
سلام استاد محترم جناب آقای رویایی
از شهری دور از ایران بزرگ هستم، گاهی هم شعر می گویم . نمی دانم کجای راهم؟ آمده ام تا من هم بگویم! وسرود بودن را تکرار کنم.
خوشحال می شوم اگر نظرتان را درباره ی شعرم را در وبلاگم قرار دهید.
امداد
هنوز پشت اين خرابه ها
كسي ستاره گونه است
در اين پناه خلوت سحر
هنوز هم
شكوه زندگي جوانه ميزند
كسي اگرمدد كند
تمام كوچه پرستاره مي شود!!!
خدا نگهدار
Posted by: جلیل at décembre 6, 2008 10:47 PM1- پس حرف حفرهی خالی را رفت
( رنگ لباس کسی که از کوچهمان برگهای پاییزی را جمع میکند )
و رفت از پس حرف آنکه ماند بین دو خالی
2- از سطر پنجم یک ( برداشتهاید و ....... به شعر من افزودهاید
( بخشش از بزرگان است)
3-یعنی باور کنم که خنده زود میرسد رؤیا؟
PLA
Posted by: پیمان صبور at décembre 6, 2008 4:14 PMبا سلام خدمت شما دوست عزیز؛
یک سرویس جدید و پرقدرت وبلاگ نویسی در افغانستان جدیدا شروع به کار کرد. ثبت نام آغاز شده است.
آدرس: www.Blog.af
آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااای ایهاالکامنتگذاران
این بنی بشر که همانا یداله رویایی باشد تمام عمرش را نشسته چاه کنده آن هم چه چاهی. به قول خودش بیته.
یعنی که تمام عمرش را به کشف راز پرداخته و غول ساخته ...
فصل زمستان در راه است گفتم خیر مقدمی گفته باشیم) ....یک وقت فکر نکنید من اینجا کامنت میگذارم قصد مطرح کردن خودم یا خدای ناکرده برای شهرت و این چیزها باشد ها. ابدا ابدا.
به همین خاطر است که اسمم را به حاشیه بردهام و امضایم را این زیر گذاشتهام فقط و فقط به خاطر شما کامنتگذاران عزیز.
PLA
سلام و درود.
Posted by: ماهگون at décembre 3, 2008 4:08 PMسلام رویا
فقط چند روز نبودم ببین چه خبر شده ، یا خبر چه شده . . .
گمان کنم اول بار اسم خانم آذرزمانی رو من برات منعکس شدم
به هر حال همین حال هم حال خوبیه یا در این حال بودن خوبه
هنوز که در هلاک عقلم در اندیشیدن من گذشته امضا . . .
حرفهایی زاییده می شوند و می میرند و شاید هم کتابی در این آیینه منعکس شدم . . . شاید
این نوشته هم فقط یک کلمه بود که تام بود ، آنهم همان که کودکان شهرستان شعر هم می خوانندش . . . رویای حجم ، حجم رویاست و بس
یا علی
سلام جناب آقاي رويايي، شاعر بزرگ و گرامي كه با شعرهايتان ، دنيا را يه جايي قابل تحمل تبديل كرده ايد........
Posted by: mohsen faraji at décembre 2, 2008 7:58 AMسلام استاد
يكي از مقالاتي خوبي كه درباره ي شعر حجم و کتاب هفتاد سنگ قبر خوانده ام . نامههایی به نام مرگ خانم مریم جعفري آذرمانی بود كه ايشان را نمي شناسم
بر اين گمان هستم كه دوستان عزيز ما در ايران به نام ايشان به دلايلي كه نمي دانيم حساس هستند
قربان شما
فریبرز علیمحمدی کیوانی
Posted by: fariborz at décembre 1, 2008 7:31 PMآقای رویایی عزیز !
با همه احترام و فروتنی که همه ما دوستداران و شیفتگان نسبت به شما داریم، درج و اشاره به این مقاله ، جای تعجب و سئوال دارد. همه ما می دانیم که نوشتن نقد و توضیح و تفسیر بر آثار و سبک و سلیقه شما ساده نیست، اما یک چنین مقاله و بررسی سطحی و بی در و دروازه و ابتدایی و بی رنگ ، شایسته و بایسته هنر و شعور شما نیست. از طرفی شاید هم با این چاپ این مقاله ، آیینه یی روبروی این خانم محترم گذاشته اید. به هرحال مرا که حیرت زده کردید .
ناحق می گویم ؟
با مهر و به یادتان. کمال رفیع
Posted by: کمال رفیع at novembre 30, 2008 7:59 PMدرود رويايي عزيز
هميشه مي خوانمت
حرف هايي هست براي نگفتن و بغض هايي كه مشترك اند
مانا باشي
ای خوب سلام :
.
در اين شماره " كارگزاران" (26 آبان ) مريم آذرماني يك خوانش دقيق و شخصي از كتاب هفتاد سنگ قبر كرده است كه آن دوسه نفر ديگر نكرده اند. مثالها و نمونه هائي هم كه اين خانم از كتاب نقل كرده است خيلي برايم حالب بود. و تازگي داشت .با اينكه قبلا كتاب را خوانده بودم.
بنظرم كامنت آقا يا خانم"خ" از سر حسودي باشد.
باسلام
مي خواستم در مورد مفهوم (بي نهايت) در علوم (رياضي ،فيزيك،فلسفه ،عرفان ، .....)تحقيق كنم اياممكن است منابع يا سايتي دراين مورد معرفي كني يا راهنماييم كنيد ممنون و متشكر
روبه روي تو
در چشمان من
مرگ جان سپرد
لطفا این کامنتو منتشر نکن.
جناب رویایی خواهش میکنم این وبلاگتو ببیند!
درسته که بودنش - بودنت - دوستداشتنی هست برای من و امثال من که تو دشمن درجه یک مایی! چون باید از تو عبور کنیم و عبور لذتبخشیست.
اما این وبلاگ و کنشهای شما، متن کتابهاتو خفیف میکنه که من یکی به شخصه نتونم دیگه با کتابت اون برخوردی که دوست دارم داشته باشم. چون این کنشها جدای آن کتابها و حضور نیست.
این یک درددل دوستانه بود از طرف کسی که با کارهات زندگی کرده و داره ازش لذت میبره.
لطفا بزار نام رویایی همونطور که برام بوده باقی بمونه.
میدونم که بودن برای تو و دوستدارات خوبه. اما بزار یه چیزایی برای لذتبردن برامون باقی بمونه.
این لذتهارو از ما نگیرید لطفا.
قبلا از عدم حضور براهنی ناراحت بودم در فضای وب. اما الان فکر میکنم براهنی با کتابهاش همچنان حضور داره و میتوkم ازش یاد بگیرم.
همچنین از شما و دیگران.
اما نمیدونم چرا این حضور حاضرت کمکم بیاهمیتت میکنه در نزد من و طوری که میبینم در نزد دیگران هم.
امیدوارم این موقتی باشه که بعید میدونم اینطور باشه.
اینو بدون که من مخاطب گذری در ادبیات نیستم از نظر خودم که تمام وقت و انرژیمو برای ادبیات - خواندن و نوشتن، نه ارائهدادن فعلا - صرف میکنم. و این گفتهها بههیچوجه از سر بیاطلاعی نیست.
این روزگار بد میگذره و ما در آینده نیاز داریم به کسانی ببالیم. نیاز داریم کسانی بوده باشند که به پشتوانهشان مسیری را طی کرده و ادامه دهیم.
فکر میکنم شما این پشتوانه را ایجاد کردهاید. پس لطفا از آن برای ما محافظت کنید، لطفا.
خوب میدانی که به زبالهدان تاریخ نخواهی رفت. پس لطفا کمی موقرتر رفتار کن.
آن دوستی هم که از حذف بخش نظرات شکایت داشتند اشتباه میکردند.
اگر چندین ماه یکبار فقط با یک شعر بهروز کنی دوستداشتنیتر خواهی بود.
تمام اینها را از سر دوستی گفتم.
باقی بقایتان.
شاگرد دیروز، و نه اما شاگرد فردا.
دلم برات سوخت رویایی!
این متن واقعا چرت بود و بلغور شده بود.
مقالات زیادی در مورد شعر حجم و رویایی خواندهام و بیهیچ اغراق میبینم که این خانم با رندی، تکهتکهی مقالات دیگران را بریده و شبیه طوطی تکرارشان کرده. البته با ژستی که کم از... نیست در آن.
Posted by: خ at novembre 26, 2008 9:48 PM1000 نسخه؟ دردآوره آقای رویایی عزیز، جدای از هر چیز دیگه، جدای از اینکه شعر حجم چی هست و چی نیست، این عدد 1000 دردآوره.
Posted by: چه فرق میکنه at novembre 26, 2008 6:01 PM