juillet 29, 2008

دلتنگی

... اینک که گاو های معطر
در راه انقلاب
طرح و تپاله می ریزند

و جغد های قانونی
با عنکبوت ها
برنامه می نویسند ،
تا دوستانِ جنایت را
در حلقۀ حمایت گیرند

و ایستاده ها
نشسته  اند
و انزوای من
بوی کاغذ گرفته است،
ای دوست بیا تا صدای بلبل هائی را بشنویم که می گویند در قدیم می خوانده اند ... 

تکه ای از یک شعر بلند-  کتاب دلتنگی ها - تهران ۱۳۴۶ 
       

يداله رؤيايی juillet 29, 2008 2:43 AM
Comments

سلام آقای رویایی. مثل هفتاد سنگ قبر دوستتان دارم. یادم می آید که اولین باری که برای ابرار سیاسی شعر فرستادم تا چاپ شود برای من شعری از شما فرستادن که الفبای شعر رو یاد بگیرم. با همنون شعر تا انتها رو فهمیدم. دیگه نتونستم و نخواستم شعری چاپ کنم. اما دوست دارم به وبلگ من گذری داشته باشین خوشحال و مطمئن می شم. دستهای شعر تون رو شکر می کنم.

میمنت
1.1.1

Posted by: بردیا at août 29, 2008 7:49 PM

آقای رویایی بار اول با شتاب خواندم و در خط اول به‌جای "گاوهای مقدس" خواندم " گاوهای معطر" !

Posted by: mohammad at août 19, 2008 4:29 PM

هر دوره اي رنگ هاي خاص خودش طرح هاي خودش را دارد گاهي اما نوشتن بالاي زمان مي ايستد... اينگونه است كه جغد ها و عنكبوت ها طرح مي زنند هنوز و اين دنيا جاي ناآرامي است براي زيستن... بااينحال شنيدن صداي بلبل ها كمي تيزهوشي مي خواهد ... گاهي بلبل ها بوي كاغذ مي دهند گاهي هم روي درخت تنهايي آدم مي نشينند اگر جغدها بگذارند... چرا يدالله رويايي به خواندن شعري بسيار قديمي از خود مي پردازد؟ آيا تاريخ تازه اي براي شعر مي خواهد ايا امضاي تازه اي ؟

Posted by: oham at août 12, 2008 3:05 PM

ماه زیر ابرها
فاحشه نیست
تنها دختری ست که
می خواهد تجربه کند ...


Posted by: علي حاجيان زاده at août 12, 2008 2:18 PM

از چهل سال پيش و هنوز مصداق داره

Posted by: hossein at août 11, 2008 4:30 PM

سلام جناب رويايي عزيز.
اميدوارم اين صحبت منو بخونين و بدونين كه براي من از بچگي تا حالا شعرهاتون دوست داشتني و زيبا بوده.
"در باز بود اما بسيار دور بود"
من هم اومدم نوشتم:
"درب را باز كنيد
تا به دروازه سلامي بكند"
و خوب حالا هم مشغول نوشتنم و عاشق نوشتن.
اميدوارم فرصت كنين,قدم رنجه كنين وبه وبلاگ من سري بزنين..
خيلي دلم ميخواد نظرتونو بدونم ...
اميدوارم هميشه شاد و سلامت و شاعر و شاعر...باشين...
با سپاس و احترام.
"سمانه مير"

Posted by: سمانه میر at août 10, 2008 11:34 PM

مهربانی استادی را به روزم
منتظر

Posted by: بيرون تر از نگاه at août 10, 2008 8:34 PM

لطفأ اسم شاعر را قید کنید! بیش‌تر به فحاشی‌ها و بد و بیراه‌های خویی‌ی نازنین می‌ماند تا شعرهای رویایی!!

Posted by: habib shokati at août 10, 2008 3:09 AM

اين شعر در كتاب " دلتنگي ها" ي شما " در راه مِنقلاب " چاپ شده است (ص 59- انتشارات روزن،1346) . ولي اينجا " در راه انقلاب " شده است. انقلاب درست است ياهمان مِنقلاب ؟ و يا عمدي در كار بوده است؟

- بله بايد درست نقل مي شد

Posted by: afsari at août 9, 2008 9:05 PM

سلام استادعزيز. با احترام وبلاگ آخرين هوار ديدگان سبز شما را مشتاقانه به انتظار مي نشيند . بدرود .

Posted by: amirreza rasouli at août 9, 2008 11:58 AM

سلام رویایی خوب
... و لعنت به تو رویا
لعنت به تو که در بی‏زمانی دلتنگی می‏کنی
لعنت به تو با دستت که بریده می‏خواهیش گاهی
و شاید در آینده که صدای بلبل‏ها را (بلبل‏ها را به خصوص) می‏شنویم
فاصله‏ای باشد که به غبن از تو با تو برداشته‏ایم...

Posted by: PLA at août 9, 2008 8:42 AM

پس اين تکه هم براي شما آقاي امير :

وقتي كه ترس نام ش را گفت
از ترس مست گشتيم

و از هزار پاشنه ناگاه
مدِ عطيم زهر بالا آمد
و سينه ى مفخم ياران
هفتاد فرسخ درد را
تا انتهاي ضلع ِشكست برد ...

شن را سکونتِ شادي هاي قديمي بود
و ما ميان شن هائي مستعمل، وچيزهائي از شن ميرفتيم
پخشِ سکوت بود و حريق دقيقه هاي کويري

ازهمين شعر

Posted by: پي داد at août 7, 2008 11:37 PM

من اين دلتنگي 10 را خيلي دوست داشتم ، با اين آغاز درخشانش كه چهل سال است بر زبان دارم :

در باز بود اما
بسيار دور بود

سر گذشت نسلي كه بررگترين فريب ها را خورد، سر گذشتِ شكست

Posted by: amir at août 7, 2008 8:03 PM

چناب رویایی میشه بپرسم.این عباس گیست ..

- ميتونه عباس معروفي باشه ميتونه حضرت عباس

Posted by: manouchehr at août 7, 2008 6:06 PM

سلام رویای عزیز.
فکر می کنم در نگاه اول ازتکانه هایی که مرا به جهانی تازه از انچه شعر میدهد می برد خبری نیست . یعنی از ان خلع زبان روز مره در ارتباطات در زمانی اش و نوعی شناسنامه دار کردن واژه در سطر به نام شعریتی که خلق تازه ای در ان است تنها برای خود شعر و از همان حرفهایی که اقای محبی با تیز یابی اش زده است والبته از خانندگاه حرفه ای شعر های تو جز ایتن واکنش توقع دیگری نیست .

حال بیاییم . عناصر دیگری در این کار پیدا کنیم که استعاره سازی و گزاره های استعاری و حرکت حجمی را در وحله ی اول در ضرباتی که انتظارش را داری در قطعه ها ترک کرده . پس چه چیز دیگری به سمت من پر تاب می شود . از جنس همان پایان بندی که مرا به خوانش دوباره بر می انگیزد . مجاز مرسلی که با استفاده ار ترکیبات نزدیک و انتزاع تو را در تار های ایدولوزی مثل مکسی در دام یا تقلای کرمی در منقار خسته می کند .
پس به ناچار همه چیز را خط می زنم امضا و لذت را از اخر بر می دارم و دو باره می خوانم .
.
به جنگل می رسم قانونی اش . شب دم کرده و خاکی که رنگ و رخ باخته . تفاله های گاو . و اینکه چرا گاو و نه درنده های دیگر . صدای چغد می اید و رمز گشایی در دایره ای تنگ نمادهای جدیدی برایم کشف نمی کند . تنها از قطعه آخر که غمگینم می کند به اول دلتنگی عزیمت می کنم . صدای بلبل هم با صدای جغذ برایم قابل تشخیص نیست.

Posted by: حسین خلیلی at août 6, 2008 8:10 PM

رويايي جان سلام
مثل همه ي شعرهاي شما لذت بردم. شعري دارم براي شما تداعي كننده ي شعر چاه شما:

تقديم به يدالله رويايي
شنبه كار
يك شنبه كار
دو
سه
چهار
پنج شنبه كار
جمعه
فارغ التعطيل.
بابل - عيسا كياني حاجي

Posted by: عيسا کياني حاجي at août 6, 2008 7:24 PM

روياي عزيز درود بر تو.حتم دارم اين شعر از تو نيست يا رويا از مال اين شعر نبايد باشد

Posted by: عزت بهمنی at août 5, 2008 8:17 PM

سلام رویا ی عزیز !

یکی از کامنتهای مرا درج نکردی . باشد قبول . سوال دیگری دارم .

می خواهم نظرت را راجع به آثارم بدانم . برایم ارزشمند است و قابل غرقه گی.

و اینکه آیا شباهتی بین آثار من با هیچ یک از دوستانت در تاریخ حیات شعری ات می بینی ؟ اگر می بینی کدام ؟ تا بیشتر آثار و احوالش را جستجو کنم . برایم اهمیت دارد .

اگر حال جواب نداری ، یا خیل سوال کنندگانت بیشمارند ، نگاهی به مرگ بیانداز . اگر باز نداری ، من سوالاتم را به خودم فرو می کشم .

اینجا یا کامنت وبلاگم یا ، Email : zohal_sky@yahoo.com

آن کامنت بی جواب را هم اگر خواستی بگویی ...

می خواهی این کلمات بالا را نگویم ؟ می توانم برعکس بگویم تا نگفته باشم .

به و با احترامت ؛ کیوان

Posted by: کیوان قنبری at août 5, 2008 6:53 PM

چطور پرنده ي كوچكي مي تواند

آسمان تو را به مسير ديگري ببرد ...

Posted by: ليلا كردبچه at août 5, 2008 6:30 PM

سلام
حتي كامنت گذاشتن براي شما لذت بخش است

Posted by: صراحی at août 5, 2008 11:04 AM

سلام جناب رویای !

بسی لذت بردیم از این تصویر گری شما ...

مثل همیشه شاعر باشید و همیشه پیروز ...

در انتظار اشعار جدید شما ...

Posted by: laal at août 5, 2008 7:19 AM

جناب رؤيايي
ممنونم از راهنمايي شما
اشتباه من نتيجه ‌ي شيفتگي به دفتر لبريخته ها و فراموش كردن دلتنگي ها بود 0

Posted by: ابراهيم محبي at août 3, 2008 8:18 PM

امـّا
سرب ِ بدن
سخت بر زمین نشسته است
با چشمی که وحشی
بر مرگ دارد
و حرص ِ درختی
در بهشت ِ شدّاد
که در ریه ریشه فرو داده ست
شلـّیک ِ شیهه
به کهکشان ، آرشه می کشد
چمخاخ زد و
زَ نَد وُ زَ نَد وُ
زد
در سینه ای که اسـب ِ آتش
جلو داد وُ
ساز ِ برگ هاش رخشید ؛
رقـصیدم
وَ رقـصید م سیبک ِ گلوی مسلسل
با سیبل . . . .


یکشنبه 13 مرداد 87
- 8:25- شب

Posted by: کیوان قنبری at août 3, 2008 7:04 PM

جناب رؤيايي
به نظر مي آيد صراحت اين شعر دارد آنرا از ماهيت شعر حجم دور مي كند
شما در دفتر هاي پيشين نمونه اين كارها را با زباني بسيار متفاوت تجربه كرده ايد بدون اينكه عصبيتي از جنس آنچه در اين شعر وجود دارد در آن راه پيدا كند
براي مثال اين دو شعر را از دفتر لبريخته ها شاهد مي آورم:
1
عزيمت مس
از تاج سرخ تا لاله
بر سر صحرا شكفته بالش پر
غلتيدني كه تن را
-آهن را-
شيوه‌ي پر ميكند
دوباره لاله هاي برادر را
منتظر تاج با عزيمت مس
معبر دهليزي سحر ميكند0
ـــــــــــــــــــــ
2
صداهايم مي برند
در صداهاي ديگر جهان
و صداهاي ديگر جهان
آزارم مي دهند
صداهايي از پر و صداهايي از خنجر0
ــــــــــــ
اين زبان، شعر را از صراحت دور مي كند و ما مي توانيم دو تأويل كاملاً متفاوت
از اين شعر ها داشته باشيم به صورتي كه اين شعر ها ابزار و مصالح لازم را براي هر دو تأويل متفاوت در اختيار ما قرار مي دهد0

آقاي محبي
تامل جالبي کرده ايد، خواهش مي کنم تمام قطعه را در کليت خودش بخوانيد (دلتنگي شماره 10)

Posted by: ابراهيم محبي at août 3, 2008 1:14 AM

سلام جناب رويايي عزيز
قدم زدم در اين ...

مجله ي ادبي پياده رو
به روز شد :
www.piadero.ir

Posted by: ميثم رياحي at août 2, 2008 10:33 PM

هذيان فلج شد و
حس ٍ لامسه گريخت،

عجولانه به انقباض رسيد.


خواننده كم است ، ما نمي خوانيم. نمي بينيم .فقط گاهي نگاهي .

Posted by: ستاره انصاری at août 2, 2008 5:43 PM

سلام رويايي جانم ،
اين كار را دوست ندارم بي هيچ دليل .

دوستت دارم

Posted by: ايوب عبدل at août 2, 2008 5:29 PM

ذهن الكن و پتیاره ی من اين روز ها فراموش كرده، بلبلان چه نوايي داشته اند...

حلقه ی حمایتشان گردن مارا نمی گیرد، حساسیت دامشان، گردن مو باریکتران را نادیده می گرد...

تازگی ها اخبار تحولات جامعه ی عنکبوتیان را با شدتی غریت پی گیری می کنم!

سپاس فراوان

با آرزوی بهترین ها

شب خوش

نقطه

Posted by: سارا محدث at août 1, 2008 2:45 PM

سلام جناب رويايي...

...
اینک که گاو های معطر
در راه انقلاب
طرح و تپاله می ریزند
طنز سياهي در اين سطرها موج مي زند كه منجر شده است به نقادي چيزي به نام انقلاب و ديگر اينكه اين طنز در ساختار شعر نقشي محوري ايفا مي كند به طوري كه مخاطب فرضي فكر مي كند بار معنايي اين شعر به دوش اين سطرهاست...

پاينده باشيد
به شما بايد به عنوان هنرمند افتخار كرد زيرا هنوز كه هنوز است مايه افتخار هستيد (اين مجيز نبود بلكه تمام حس من نسبت به شما و آثارتان است)
حق نگهدار شما
خداجافظ

Posted by: علي حسن زاده at juillet 31, 2008 5:53 PM

پشت این پنجره پرنده ای هست که هر صبح به طرز عجیبی . . .
به طرز عجیبی از این پنجره تو را می خوانم.
گاوها خواندن بلد نیستند.نوشتن تا دلت بخواهد!

Posted by: محسن اکبرزاده at juillet 30, 2008 7:12 PM

سلام بر جناب يد الله خان رويائي دوست عزيز و قديم من كه در دوران جواني نگران فانتوم هاي دريا بود و ما هم از سر بد جنسي هاي دوران نو جواني او را به دريا انداختيم!

Posted by: هرمز ممیزی at juillet 30, 2008 4:19 PM

سلام استاد
به صورت اتفاقي و از وبلاگ خانم پاليزبان سايتتون را ديدم.خيلي خوشحال شدم كه از اين طريق با شما در ارتباطم ...

Posted by: amirhossein at juillet 30, 2008 2:45 PM

دستان تو
پنجه هاي پرندگان
بي آفتابي ست
كه صدايشان
درانجماد خاكستري
سرزمینم
هرگز شنيده نمي شود.

ما بوديم
كه پنجره ها را
روبه افقهاي دورگشوديم
بي خبر از آنكه
افق نقشي بود
بر ديوار/

Posted by: passenger at juillet 30, 2008 11:05 AM

بهرام اردبیلی هم یک گاو زیبا داشت...تو هم یعنی یدال..رویایی یک گاو معطر ..
گاو زيبا!

چه كم بودی در اين دنيا

آماده برای تشنگی

و گل های سربی دمن...
...
هم گاوزیبای بهرام را دوست دارم ..هم گاو معطر رویایی بزرگ را

Posted by: ناما جعفری at juillet 30, 2008 3:46 AM

سلام مانند همه ي كارهاي شما زيبا بود با خواندنش لذتي به آدم دست مي دهد لذتي مانند ارضاي يك حس غريب.
خيلي دوست دارم داستانها و داستانك هاي من را ببينيد. اگر وقت كرديد سر بزنيد

Posted by: محمد سلیمی at juillet 29, 2008 9:33 PM

آقاي رويايي سلام
من يكي از دوستاران شما هستم و خط خطي هايي مي‌كنم
خوشحال مي‌شوم اگر بتوانم براي شما كاري انجام دهم
www.hoom.digart.pl
www.hoom.deviantart.com

Posted by: hooman at juillet 29, 2008 6:22 PM

این شعر را خیلی دوست دارم .این فقط یک بند از شعر است چرا ؟کاملش در کتاب" از دلتنگی ها"ی تان است که هنوز هم به نظرم بهترین شعر های رویایی را در خودش جمع کرده...
....................................
..
..
..
لرزانک ٍبرگچه های آویخته بر باد!

Posted by: مهرداد فلاح at juillet 29, 2008 4:06 PM

آقای رویایی بار اول با شتاب خواندم و در خط اول به‌جای "گاوهای معطر" خواندم " گاوهای مقدس" !

- درستش را شما خوانده ايد،

Posted by: آگالیلیان at juillet 29, 2008 3:26 PM

بله
گله بود
دلتنگي بود

Posted by: احمدبیرانوند at juillet 29, 2008 12:35 PM

سلام استاد.خيلي حرف داره
راستي به اين چي ميگن؟ تعهد يا عدم تعهد؟؟؟
قربان شما فريبرز

فريبرز عزيز ،
اين را از منتقدان ِهمان سالها بپرسيد !

Posted by: fariborz at juillet 29, 2008 12:29 PM

و دلتنگی من کاغذهای سفید را سیاه می کند و تو نمیدانی این سیاهی چقدر برایم سخت است...

Posted by: سارا at juillet 29, 2008 8:18 AM

سلام!
این که جغدها و عنکبوت‌ها «برنامه می‌نویسند» ذهن آدم را منحرف می‌کند به رواجج اصطلاح برنامه‌نویسی در زمانه‌ی دیجیتالی. نمی‌دانم این انحراف عامدانه پیش‌بینی شده یا اگرنه و در کل، چیز خوبی‌ست یا نه!

Posted by: shahab at juillet 29, 2008 5:37 AM
Post a comment









Remember personal info?