juin 24, 2008
دوباره با تو روی موج
به ، و بخاطر ، همۀ دوست ها و خواننده هائی که پنجرۀ نظر ها را فعال خواسته اند
عباس عزیز
بر این جایگاهی که تو از من ، و یا برای من، ساخته ای ، بر موج های مشبکِ دنیا روی هواهای دور مسافری هستم که طلوع خودش را بر سکوئی سرخ می بیند . مثل طلوع تو - مطالعۀ ما- ، و مشرقِ تو بر این سکو ، وقتی که مغرب از تقلا می مانَد
نمی دانم برای موج ها چیزی از من ساخته ای، و یا برای من از موج ها چیزی. چه این باشد چه آن ، با تو روی موج می مانم. و روی موج هردو به هم می مانیم. چرا که براین جایگاه، تو دیگر غیر نیستی
خواننده غیر نیست. هردو فضائی هستیم که بر این موج می رانیم. هردو دراین صفحه بهم می رسیم، که مرز ِماست. مرز میان من و خواننده های من که مرز نمی خواهند، که مرز را باز می خواهند. و بسیارند اینها که می خواهند. فضای من اینهایند
مرز میان دو فضا چیزی جز فضا نیست. جز فضا چیزی نیست
بر این فضا دری گشوده مانده است و خویش را بر سردر آن می خواهند : یک پنجره ، یک پنجره حرف. بازش کن !ا
تا وقت دیگر قربانت
سلام ..دور بودي وبودم ..آمدم خانه اي اباد سازم ....نگاهم كن...
Posted by: حسین دیلم کتولی at juillet 6, 2008 10:52 PMآقاي رويايي عزيز
حالا كه دريچه نظرها را دوباره فعال كرده ايد پس لطفا فاصله زماني پست ها را هم كمتر كنيد. لااقل هرهفته چيزي بدهيد كه بروز شود، . و انتظارما هم
.
Posted by: abbas at juillet 3, 2008 8:49 PMنميتوان خواننده را نخواند./مطلبي نوشته بودم در مورد بستن بخش نظراتتان در وبلاگم / وخوب است كه باز كرديد./در هرانساني يك حاكم در حال زندگي كردن است در هرانسان يك رويا در حال زندگي كردن است.در هرانسان يك بازي در حال زندگي كردن است .در هر
- بله، حق داريد، خواندم .
خواندني هستيد :
رويائي
روز هاي "رويايي اي"
در اوج خود كبوتر
ترتيب پله ها را باور نمي كند
و دختران آبي
وقتي كه آسمان را مي بافند
او در ميان بال و هوا
خود را
ول مي كند
ميان
هوا
و
بال
ار كتاب دلتنگي ها ، 1345
با سلامي از رم ’ آرمين
Posted by: aarmin at juillet 2, 2008 8:39 PMجناب رويائي
اين شعر" روزهاي مالارمه اي" را بهتر بود عنوانش را مي گذاشتيد " روزهاي بكِتي". چون انتظار و يكنواحتي روزها را بهترنشان مي داد
.
محلص شما : گودو
سلام رويا!
باز نمي كرديد ديگر!
روياي عزير متشكريم . درزمانه اي که همه ي مطبوعات و مجلات ادبي را بسته اند و باز هم مي بندند باز گذاشتن اين دريحه خودش بازغنيمتي است
Posted by: shahri at juin 30, 2008 8:32 PMآ قاي يدالله رؤيائي گرامي
من اين شعر آخري شمارا خيلي دوست دارم. اين شعر فعل ندارد. ولي مي توان آنرا حدس زد . من آنرا با ’’است’’ مي خواندم . ديدم كه مهناز ’’مي كند’’ گذاشته است(در همين دريحه) .
خودتان اگر بخواهيد فعل آن را بگذاريد چي ميگذاشتيد ؟
با اخترام
نانا نوائي
بسياري از نثر هاي بد نثر شعرمانند است
"اليوت"
Posted by: محمد at juin 30, 2008 4:40 PMسكوت دسته گلي بود
ميان حنجره من . . .
با اين سطر نبودن يك امكان را در مكان شعر جبران مي كردم.حالا مثل كودكي كه مطمئن است برف امشب مدرسه فردا تعطيل مي كند مي خوانم:
سر خونه دلم
لونه غمم
ياد او نشسته
...
با پيشنهاد يك فعل به روزم.
هی پسرهء خیالباف !
چه اصرار می کنی از این پاره خط نازک موج بسازی؟
اینجا نه گرد است ، نه مسطح. و من عمود بر هر چیز دنبال قاعده ام میگردم.
به روزم.
یا حق !
سلام رويايي عزيزم!
ممنون.
سلام.
یدی جون خیلی خوشحالمون کردی. بابا تو دنیای مجازی لااقل بزار خوش باشیم.
اون خاطرت با شاملو عجب باحال بود.
خلاصه دمت گرم.
شغال پرچم زد
الله را بر باد داد
نوشته ميشويم با حروف والی
امـّا ...
از هفت گنبد تاريک
خطر ريزش سکوتی نيست
قوز کرده ام
و شغال بر موج نگاهم کف ميزند
آقاي رويائي عزيز
اين شعر از خودم را به شما تقديم ميكنم و اميدوارم افتخار حضور سبز شما را در وبلاگم داشته باشم ... چون تازه با مطلبي موشكافانه بر شعر بيدل آپ هستم....
با سلام خدمت استاد محترم
باعث خوشحالی ست که افتخار دادید تا دوستداران شما بتوانند با جنابعلی ارتباط بر قرار کنند موفق باشید.
.....................
صفحه سفید است
صفحه تا ابد سفید است
و پای هرگز در جوهر
و دست ِ فلج ِ نجوا
در فلک ِ نجوا
چمیده است
.....................
بخاطر بستن صفحه ی نظراتت و باز کردن دوباره اش برایت متأسفم رویایی عزیز !
ثابت کردی که نثر می گوید و زیر خود می زند و زیر پستی زدی که در آن به خونخواهی نثر برخواسته بودی . همان پست که شاعر بی نثر را نوک پیکان گرفته بودی .
نقل از پست نویسش 9 :
" عباس عزیز ، خواهش می کنم در این وبلاگ ستون نظرخوانی ها ( کامنت ها) را ببند . چون چیزی به خواننده نمی دهد . آمار نشان می دهد که معمولا یک یا دو درصد خواننده های من کامنت می نویسند ، و در این یک یا دودرصد هم ، جز چند نام آشنا و معتبر ، همیشه آنهایی کامنت می نویسند که نمی نویسند ، یعنی اهل نوشتن نیستند . فقط شعر می گویند ... "
و من به تو ( به جبر ، در کامنت پست قبل از نویسش 9 که هنوز درش باز بود ) ( نوشته بودم که نثر را نا کار آمد نشان دهم و شعر را از نثر تو پس بگیرم ) نوشته بودم :
" به خاطر پست نویسش 9 یدااله رویایی در وبلاگش royaee.malakut.org :
چه در خواب بودی رویایی ، وقتی این پست را می نوشتی . چه در خواب بودی عباس ! وقتی در کامنت را گل می گرفتی .
رویایی عزیز ! عجیب است که نمی دانستی در پس شعر و شاعری ادعای عدم نثر است . آنکه شعر می گوید ، می گوید از بس نثر را می شناسد ، به عدم امکان آن پی برده است . یعنی اصلا نثری نمی شناسد .
شعر یعنی که سکویی برای گفتن انسان نیست . شعر یعنی که سکویی برای نوشتن انسان نیست . شعر یعنی سکویی برای اندیشیدن انسان نیست . شعر یعنی حضور ممکن نیست . شعر یعنی که پوسته ی جهان حین حضور شعر تنها سوراخ است به بیرون ِ در نثر . سوراخی در حقیقت است به عدم . و کلمه ی حقیقت را هم در این جمله اکنون نثر ، قرض داده است .
شعر ، انکار است . انکار همه چیز . انکار ِ خودبخودی . چرا که نثر فراورده ای ست در اوقات ، از حرکت خطی ِاوقات ِ مقطعی . نثر می گوید که بگو اگرچه بارها چنان می گوید که قبلا عکس آن را گفته است . شعر اما نمی گوید . هرگز حضور نمی شناسد . شعر حتی هرگز شاعر را نمی شناسد . و این همان شراب ِ بیخودی ست که شاعر می زند .
من همیشه از نوشتن و حضورم معذرت می خواهم از جهان . اما حین شعرم ، در ِ جهان را دهن ِ جهان را گل می گیرم . دهن ِ خودم را هم .
شعر ، تنها کاری ست که می شود کرد .
و من ، برای رویایی مطلق بین متأسف شده ام . عباس که سهل بود .
رویایی جان ! با نثر ، ما تنها خودمان را از شعرمان و شاعرمان ، به تمسخر می گیریم . کماکان که می گیریم . همه همیشه می گیریم . با حضورمان هم می گیریم . گرفته ایم سالها .
...
قربانت ؛ کیوان "
دوستت دارم
قربانت ؛ کیوان
نمی دانم برای موج ها چیزی از من ساخته ای، و یا برای من از موج ها چیزی.
سلام استاد....!!!
فقط سلام..........
يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
0000
يك پنجره براي من كافيست
چرخ هاي قوش، چرخ كبوترها را از آسمان، آبي تر" مي كند ؟
لذت بردم
Posted by: mahnaz at juin 28, 2008 8:12 PMسلام استاد / هميشه سر مي زنم وشاگردي مي كنم خيلي
Posted by: سوسن at juin 28, 2008 7:17 PMروياي عزيز درود برتو.تو دربي.درب كاروانسراي بزرگي كه در تو ميشود
آميخت،آموخت و گم شد.جهان تو جهان سياليت است.پس همان
كاروانسرايي كه در تو مي شود آرام شد و دوباره به راه افتاد.
Posted by: عزت بهمنی at juin 28, 2008 2:18 PMبیش از آنکه به شعر بشناسمت، به صفت شناختمت.
بعد از مرگ فروغ، تو از فروغ نوشته بودی در میان آنهمه که از فروغ نوشته بودند.
صادقانهترین نوشته آن ِ تو بود. و من از آنجا با تو آشنا شدم.
از صفحهای که طرحی از انسانیت فروغ بود.
سالهاست که میشناسمت.
گرچه پنجره ي بسته هم حرفي بود كه حول پنجره در نگشودن حرف داشت
اما گشايش از نو
شبيه گشايش فروبسته از گره
به بهانه ي گفتن با شما
خوشايند بود
زنده باشيد
روبروي تو من
وقت مي شوم
و مي نشينم
روبروي تو من
اين جايم
من
جايم
قبل تر ها ///دختران بيشتري لنز مي گذاشتند تا اقيانوس ترت ببينند..../
سلام شاعر.
اينجا كسي به روز است.
سر بزنيد
شاعر بمانيد
با درود بر موجي كه مي آيد و حتا موجي كه مي رود. چرا كه اين رفت و آمد به دريا معنا مي دهد. ممون كه پنجره تان را دوباره باز كرديد.
Posted by: leilasadeghi at juin 27, 2008 11:37 AMجناب اقاي رويايي گويا شما اهل جواب دادن نيستيد .
اما به هر حال شايد براي اخرين بار امدم كه بنويسم
اين بار البته به شعر دعوتيد
شايد كه امديد
شايد...
جناب رويايي نازنين
خبر مجوز گرفتن كتاب اشعار شما آن چنان ما را به وجد آورد كه بي گمان قابل وصف نيست ...
آقاي رويايي عزيز متشكرم كه باسخ مرا داده ايد بخشي از شب هاي من در اين حا مي گذرد
با علاقه و احترام
ليلا
روياي عزيز و بزرگ
بستن يحش نظرات را من به حساب تكبر و تفرعن شما گذاشته بودم . ولي خالا عقيده ام را اصلاخ مي كنم . اگرحه ...
گفتني زياد است
كاشكي مي شد شما به من يه ميل بزنين كلي حرف با هاتون دارم
!!!!!!!!!!!!
Posted by: اجوج at juin 25, 2008 9:43 AMرويايي جان !
تازه داشتيم عادت ميكرديم به بي پنجره گي . ولي بهتر كه نكرديم .
آه...
نفس
همینکه زندگی
قفس
خود ِ پرندگی
خوب است که میان این همه دیوار حقیقی پنجره ای مجازی باز باشد . هر چند این پنجره بر روی دیواری باشد که آنقدر بلند است که رهگذارن آن سوی پنجره را نتوانند دید بزنند و تنها صاحب خانه هر از گاهی که بخواهد به بیرون نگاهی بیندازد . وقتی می شود کامنت گذاشت یعنی اینکه دیوار شما کوتاه شده و پنجره تان جایی برای فضولی های رهگذران باقی گذاشته .. لطف کرده در هر صورت .. هم پنجره .. هم دیوار .. هم صاحب خانه که رهگذارن فضول را تحمل می کند . اما خوب تا پنجره ای نباشد رهگذری هم نیست که دید بزند .. در هر صورت مرسی !
Posted by: پرند آزاد at juin 25, 2008 1:48 AMآقای رویایی عزیز !
چرا این پنجره نظرها در این خانه به یک معضل بدل شده است و این همه ذهن صاحب خانه را به خود مشغول داشته است . یک روز بسته می شود ، دیگر روز باز و بعد بسته و دوباره باز ... البته من تا اندازه ای مشکل را می فهمم ولی فکر کنم راه حلی وجود داشته باشد که این مشکل به سامان برسد .
Posted by: عادل at juin 24, 2008 2:58 PMبله آقای رویایی گرامی. این است دنیای امروز. اندیشه را دیگر مرزی نیست. نه، نه اینکه مرز "نیست"، که اندیشه "هست"، که همه جا پر از "اندیشه" است.
شاد باشید
Posted by: Hamed at juin 24, 2008 12:17 PMسلام
نگاه مسموم را بخوانید.
