mars 26, 2008
نوروز ۱۳۵۴
هیئتی که درنوروز ۱۳۵۴ برای شرکت در کنگرۀ نظامی به ایتالیا می رفت متشکل بود از
: سیدجعفر شهیدی، عبدالحسین زرین کوب، ذبیح الله صفا، و یکی دو فاضل دیگر از این دست .
هنوز نمی دانم چرا من و شاملو هم در میان این هیئت بر خورده بودیم . شاید به سفارش فرح، که می خواست در هیئت نمایندگی ایران منظر ِ مدرنی هم وحود داشته باشد و شایدهم قطبی مدیر تلویزیون، که در آخرین لحظه های سال ۱۳۵۳ تلفن کرد که : رویائی ، در فرصت کمی که مانده در کنگرۀ رم شرکت کن و یکی دو چهرۀ دیگرهم با خودت ببر. و درفرصت کمی که مانده بود چهره ای نزدیک تر از شاملو در آن روزها با من نبود. راه افتادیم. توی راه حسن هنرمندی را دیدیم، سوارش کردیم . وبدینگونه به هیئتی پیوستیم که سرپرستی اش با شجاع الدین شفا بود و شمار نمایندگانش بسیار بیشتراز هیئت های دیگر ِکشورها، شرق شناسان و ایرانشتاسانی که از سراسر دنیا درآن نوروز ۱۳۵۴ به رم آمده بودند .
توی هواپیما به احمد گفتم من وتو میان اینها چه می کنیم ؟ اصلاچکار می توانیم بکنیم؟ گفت اینها که می بینی همه اساتید ادبیات کهن اند، نظامی هم چهره ای از ادبیات کهن ما ست . گفتم خیلی خوب، من و تو چی؟ گفت (نیمه شوخی و نیمه جدی): تو را نمی دانم ولی من نظامی گنجوی را نقطه گذاری کرده ام . چیزی نگفتم. فکر کردم که پس من چه عمری بر سر ِخوانش بیت های بی نقطۀ نظامی، درمیان چاپ های سنگی مصرف (تلف؟) کرده ام!
- بهتر، رويا! وگرنه آنوقت، آنچه را که من تحمیل کرده ام تو تحمل کرده بودی .
هنوز در اینم که ازکجا فکر مرا خوانده بود !
(ازمیان یادداشت ها )
ًًًٍ
ً WWW.ministry.blogfa.com
راهي
ر )
همه ي راه هايت را گم كرده ام
فقط چند خط روي پيراهنت
كه بيراهه ام نبرد
باقي مانده
تا بالا برود
آرام بگيرم
بر بستري از ابر
و از ترشحات تنش
خواب هاي رفتنُ رفتنُ رفتنِ
پيچك را
تعبير كنم.
الف )
به آفتاب چه مربوط,
كه ابر از زير خورشيد بيرون نمي آيد.
به آسمان نگو:
حوصله ندارد.
سليقه نمانده
تا ببارد
غروب روز استقامت
زير آسمان كبود
گرداگرد ني داوود باشيم يا گوساله ي سامري
عاقبت
در حلقه ي فرزندان آواره ي اسرائيل
قامت
به قيامت باران خم مي كنيم.
ه )
هميشه سگ ها را با عروسك اشتباه مي گرفتم
كه دورم پروانه مي شدُ
دور و نزديك مي شدُ
خستگي حنجره اش
پايان حق حق سماعش
نهايت رقص پاي دور آتش بود.
حالا كه شانه ي انگشت ها
روي تار و پود پرها
كنجكاو جاي كوكت نيست
حالا كه خنجر دندان ها
روي خاكستر پيكر
مشتاق قطره هاي مومم نيست.
وقتي كه حرف نمي زندُ
هوالحق عوُ عَق نمي كند
در حفره ي چشمانش
هق هق نيامده
انعكاس مهتاب است.
ي )
رويا مي ديدم؟
يا روي آب
كنج مردمكم
مهتاب جا خوش كرده بود.
يا ابر بود و دل دل مي كرد
از عمق وحشي آبي
فواره كند.
يا خورشيد بود
كه المقنع نقابش را به تنور تن تشنه اش بخشيد
و خودش قناعت كرد به
نان تاول زدهُ
لب تبخالُ
دست بريده
از طاقت تماشاي بيتابي طفل عطشان
سمت ساقي گريان نهر مي تابيد.
يا سراب بود
ميم به توان بي نهايت = مردم زير راديكال پشت مردمك
كه اشك مردد مي شد زير پلك, ناگهان
زبانه مي زد گدازه هاي مذاب, آتشفشان
سيلي مي شد روي صورت جلوي مردمك جاري
در راهي كه سوي رهايي.
شعري از محسن كاظم پور.
سلام آقاي رويايي. از اين بابت ناراحتم كه شعر محسن را بدون اجازه او در اختيار ديگري قرار داده ام اما چاره اي جز اين نداشتم. البته چه كسي امانت دار تر ازشما كه ادبيات را بهتر از ما مي شناسيد. قصدم اين نيست مجيز شما را بگويم بلكه به نيت گرفتن كمكي از شما اين مطالب را مي نويسم. محسن 2 سال پيش اين شعر را سروده و من اين را من باب آشنا شدن شما با او نوشتم. محسن كسي كه ديگر بهانه ايي براي ادامه زندگي ندارد و مي خواهد كنار بكشد, همو بود كه سايت و شعرهاي شما را به من شناسانيد و احساس مي كنم شما از كساني باشيد كه حرفشان برايش باارزش باشد.
شايد بهترين توصيف از همين باشد: گاوي كه توي عذر مي خوام توي ماتحتش يك بطري فرو كردند كه نريند و پستان هايش را بسته اند كه شير ندهد اما هي به او غذا خورانده اند و كلي غذا خورده است. من با او جدالي را آغاز كرده ام يعني كه اين كه بايد به دنبال دليل يا علتي بگردم كه قانع شود ادامه دهد و كاري بكند و در اين مثلن مبارزه بسيار ضعيفم به همين خاطر است كه دست كمك به سوي شما دراز مي كنم. او استثنايي است, باور كنيد. مشكل او رواني نيست و نوجواني نيست كه با بابايش قهر كرده باشد. من در اين مورد اطمينان دارم. شما از حشر و نشر مي نوشتيد حالا لطف كنيد بياييد با كسي ارتباط داشته باشيد كه سالها از شما كوچك تر است و به فاصله پاريس تا تهران از شما دور است. لطف كنيد به وبلاگ جديد او كه تازگي ها ساخته سري بزنيد و حتمن لينك زندگينامه شخصي اش را انتخاب كنيد و بخوانيد. آدرس وبلاگ را بالا نوشته ام.
قربان شما
علي سالاري
متن نقد برای شما ایمیل شد
Posted by: pedram at avril 26, 2008 1:22 AMآقای رویایی با اجازتون روی مقدمه ی کتاب من ِ گذشته امضا کمی به مسائل مطرح شده در آن پرداخته ام و خواستم اگر ممکن است روشی برای ارسال آن به شما ( نقد خودم به مقدمه ی کتاب شما ) به من پیشنهاد بدهی - ممنون دوستدار همیشگی کارهایتان
- آدرس تماس را درپائين وبلاگ داريد :
royai@orange.fr
متاسفم كه شما در سا ل 2008حتي اجازه اظهار نظر شخصي را هم ازبه اصطلاح مخاطبينت سلب كرده اي .
Posted by: adnan at avril 22, 2008 9:08 AMاين شعر تقديم به شما
مي دانم كه باران نيست
شايد كمي بوي نم برساند به مشامتان
پوزش به خاطر كاستي
لحظهها از اندوه مداوم موجها خالياند
تو از پنهانترين افق آسمان سرك ميكشي
و لبهاي خواب را بوسيدهاي
دست در دست ترانه افق را ميگردي
من كه در كنارخواب توام چرا نيستم؟
دستهاي برگها بستهاند
ارديبهشت جادههاي تو سبز ميكند مرا
پلهها پرواز ميكنند رو به سو
قرمزگلها بر گيسوانم روييدهاند
ميدانم كه نميچينيام
تو كه درلرزش پنهانترين بوسهات
مرا فرياد كردهاي
در سراشيبي تند درهها دريايم كردهاي
درلغزش پايات در دامنه كوهها
خال لبت شدهام
موهاي برآشفتهات بر اهتزاز چشمها
رقصيده است
آي نازكاي رگ بر ادامه دستها
مرا خواندهاي
بر شانه لبخندي كه بر سلسله گيسوان جهان
ماه ميكشد
بازهم
بيا اين بار در جايي باش كه هرگز نبودهاي
آنجا كه ابهام بغض لالههاست
بر بالهاي من
ممنونم استاد
چقدر شما مهربان هستيد
عجيب است جناب استاد
براي يك شاعر
كساني كه شعر مي گوشند شده اند وقت تلف كن!
بچه ها دلشان به چه خوش است جز اينكه يك استاد اشعارشان را بخواند
و گاهي به آنها سر بزند
دل دوستان را نشكنيد!
من عددی هستم..... iam number
Offer to every one who borns
with number and died with them
سلام بر جناب رويايي من كاملن متوجه مي شو م در اطراف ما اعدادي هستند كه زندگي مي كنند عين ما در جايي از زندگي خو درشت مي شوند و پر رنگ در جايي كم رنگ مانده است من تنها شماره اي از موجودات بيشمار اين دنيا و اين جهان هستي هستم شايد نفر86985885720انساني باشم كه در كره خاكي زمين زندگي كرده است شايد روزي ما را گل بگيرند ولي بستگي دارد خاطره ما گلي نباشداميد وارم هميشه خوشحال و سرزنده باشيد
دلتنگي
زيرا در آسمان
شيرازه سفر نامه ام را
از آفتاب دوختم
در كوچه هاي بي بازو
در گاه هاي بي زن
با آفتاب سوختم
تصوير اين شكستگي اما سنگين است
تصوير اين شكستگي اي مهربان
اي مهربان ترين
تعادل رواني آيينه را بهم خواهد ريخت
به خاطر پست نویسش 9 یدااله رویایی در وبلاگش royaee.malakut.org :
چه در خواب بودی رویایی ، وقتی این پست را می نوشتی . چه در خواب بودی عباس ! وقتی در کامنت را گل می گرفتی .
رویایی عزیز ! عجیب است که نمی دانستی در پس شعر و شاعری ادعای عدم نثر است . آنکه شعر می گوید ، می گوید از بس نثر را می شناسد ، به عدم امکان آن پی برده است . یعنی اصلا نثری نمی شناسد .
شعر یعنی که سکویی برای گفتن انسان نیست . شعر یعنی که سکویی برای نوشتن انسان نیست . شعر یعنی سکویی برای اندیشیدن انسان نیست . شعر یعنی حضور ممکن نیست . شعر یعنی که پوسته ی جهان حین حضور شعر تنها سوراخ است به بیرون ِ در نثر . سوراخی در حقیقت است به عدم . و کلمه ی حقیقت را هم در این جمله اکنون نثر ، قرض داده است .
شعر ، انکار است . انکار همه چیز . انکار ِ خودبخودی . چرا که نثر فراورده ای ست در اوقات ، از حرکت خطی ِاوقات ِ مقطعی . نثر می گوید که بگو اگرچه بارها چنان می گوید که قبلا عکس آن را گفته است . شعر اما نمی گوید . هرگز حضور نمی شناسد . شعر حتی هرگز شاعر را نمی شناسد . و این همان شراب ِ بیخودی ست که شاعر می زند .
من همیشه از نوشتن و حضورم معذرت می خواهم از جهان . اما حین شعرم ، در ِ جهان را دهن ِ جهان را گل می گیرم . دهن ِ خودم را هم .
شعر ، تنها کاری ست که می شود کرد .
و من ، برای رویایی مطلق بین متأسف شده ام . عباس که سهل بود .
رویایی جان ! با نثر ، ما تنها خودمان را از شعرمان و شاعرمان ، به تمسخر می گیریم . کماکان که می گیریم . همه همیشه می گیریم . با حضورمان هم می گیریم . گرفته ایم سالها .
...
قربانت ؛ کیوان
Posted by: کیوان قنبری at avril 9, 2008 9:55 PMاستاد ببخشيد ... اينجا را گل نگرفته بودند !
ببخشيد
سلام
نمي فهمم چرا اينقدر دير ...
نويسش خيلي صريح بود و همين بي نظيرش كرده .
حظ بردم
خسته نباشيد و سپاگزارم براي اين همه بانگ و ناي كه انگار چند مرد عاشق است .
نامم مریم است
نسبم به بادها بر می گردد
و ریشه ام به حاصلخیزترین خاک ها
من از سرزمین آبشارها می آیم
و چشمانم
دو خورشید کوچکند که از کهکشان ها دور افتاده اند
مرا اگر به درخت پیوند دهید
میوه خواهم داد
ببخشید اگر دیر سر زدم مسافرت ها قدری به طول انجامید
آمده ام تا سال جدید را درخت تر از همیشه با شما باشم
سلام بر استاد رويايي يادادشتها وشعر هاي زيباي شما لذتي دوچندان به من مي دهد سال نو را به شما تبريك مي گويم و خوشحال مي شوم استاد نظر زيبا و سازندتون رو در مورد اشعارم بدانم با تشكر
Posted by: iman at avril 4, 2008 12:06 PMجناب رویایی سلام. برای تبریک چندبار تماس گرفتم اما یه خانم فرانسوی به صورت ماشینی حف زد که من و شرمنده عدم تسلطم به زبان فرانسه کرد. بهرحال فعلا این تبریک مجازی و مکتوب را از من بپذیرید تا شاید در تماس های بعدی مشکل زبان من حل شده باشد یا مثل گذشته بتوانم صدای شما را بشنوم. امیدوارم سال جدید کتاب جدیدتان را بتوانم بخوانم.
Posted by: رضا حیرانی at avril 3, 2008 8:43 PMسازمان معلمان ايران سال نو را به شما تبريك مي گويد.
پيروز و پايدار باشيد.
WWW.SMIEDU.BLOGFA.COM
HAPPY NEW YEAR.
WITH THE BEST
WISHES&TIMES
FOR YOU
AND
YOUR FAMILY.
سلام اقاي رويايي سال نو مبارك
با تبريك سال نو منتظر خوانش شعرم از طرف شما مي باشم
سلام رويا!
-جهار عروسک سفید سیاه آبی (زن)قرمز(مرد)
-عروسکها در طول اجرا آویزان تر از معمول اند
.
.
.
با نمایشنامه ی عروسکی"عروسک قرمز" بخوانیدم...
جناب رویا درود!
اگر شما در این اش مانده اید که چطور فکرتان را شاملوی بزرگ خواند، من در آن مانده ام که... چه را می خواهید اثبات کنید؟
سپاس
Posted by: محمود at avril 1, 2008 10:45 AMسلام آقاي رويايي
عيد باستاني نوروز برشما مبارك
ما دو نفريم كه يك وب داريم .
يكي در ايران و يكي در كانادا . به ما سر بزنيد لطفا
درود بر روياي عزيز. معمولا اغلب هنرمندان پير كه مي شوند (از جنس قلمي)اش رو مي آورند به خاطره نويسي ... شما چطور؟ مانا باشي، بهارت خجسته
Posted by: عزت بهمنی at mars 29, 2008 5:32 AMدرود بر استاد عزيز و رويايي خودم بعد از پي گيري چند كتاب از شما مراجع من ته كشيد و حالا كه رو آوردم به اينترنت فقط ميتونم دست و پا شكسته آثارتون رو بخونم , خواهش مي كنم در مورد چاپ كتابها تون يك فكري به حال ما بكنيد , استاد حداقل اگر مجوز نمي گيرند تو سايت قرارشون بديد چون كمبود اثرهاي شما در كتاب فروشي ها خيلي درد آور و ناراحت كننده است .
تا هميشه دوستتون دارم .
بعضي فكر ها مثل پينگ پونگ مي مانند.فكر هاي واكنشي قابل پيش خواني هستند.راستي مگر نه كه هر فكري واكنشي به چيزي ديگر است؟پس هر فكري قابل پيش خواني و پيش بيني است!!! واقعن؟! من پيش گو هستم؟نه ! من يك پيامبرم! همين الان مبعوث شده ام لابد! براي دانلود كتاب مقدسم به وبلاگم سر بزنيد پيامبران محترم.
Posted by: محسن اکبرزاده at mars 28, 2008 6:01 PMبا سلام خدمت استاد معظم جناب آقای رویایی
با آرزوی سلامتی وسالی پر از موفقیت برای جنابعالی و خانواده محترم خواهشمند است در خصوص ژاک دریدا شالوده شکنی و گراماتولوژِی نظرتان را بفرمائید.
وبلاگ لباس شخصی با بیانیه ی نشر اینترنتی زیرزمینی ایران بازگشایی شد.... هم اکنون نیازمند یاری سبزتان... ببخشید
Posted by: hamed roozitalab at mars 28, 2008 12:33 AMخواننده هايي هستند كه از تاريكي شعر را مي خوانند و خواننده هايي كه شعر را در تاريكي مي خوانند...
از "عبارت از چيست ؟" انتشارات آهنگ ديگر
اين هر دو را دوست دارم.
Posted by: سارا محمدی اردهالی at mars 27, 2008 3:58 PMسلام
نگاه آيرونيک شما نسبت به خودتان - خصوصیتی که اغلب همکاران اهل قلم شما از آن بی بهره اند - دوست داشتنی است.
خانيدني شدي با همان خاندن حرف
Posted by: كشميري ساجده at mars 27, 2008 8:33 AMماندگاري شخصيتها در تاريخ نه به ضرب وزور وسياستگذاري دولتمردان و تاريخ نويسان بستگي دارد نه به آرزوها و اميال ابنائ بشر كه ....فلاني تا ابد خواهد ماند
همان حكايت شنيدني حافظو حاكم شاعري است كه به خواجه ميگويد تو كه هيچ يك از غزلهايت نظم و ترتيب و منطق شعري و ادبي ندارد چرا كه هر بيتش به موضوعي ميپردازد از فلسفه و اخلاق و مغازله گرفته تا...و نتيجه ميگيرد اين چه شعري است ؟ و خواجه بيدرنگ ميگويد با اين اوصاف اين معما برايم حل نميشود كه چرا اشعار حضرت حاكم از دايره شهر كوچك ما فراتر نرفته و حتي اينجه هم كسي آنرا نميخواند اما اشعار پراكنده و بي نظم حقير تا اقصي نقاط دست بدست ميشود؟؟؟؟
راستي آيا رمز ماندگاري فردوسي و حافظ و ...تيراژ بالا و كيفيت چاپ منحصر بفرد انها در طول تاريخ بوده!!!؟؟؟ يا ارزوي افرادي مثل ما براي ابدي شدنشان...
ماها يعني جماعت امروزي چه از قماش متحجر خر مقدس چه طايفه شبه روشنفكرو فوكولي بي استثنا دست به گريبان تعصب و جمود شده ايم .باور كنيد اين سياه پنداري و تاريك انگاري تلخ ...بگذريم ...ولي برايم جالب است بدانم آيا مني كه به مزخرفات حليه المتقين واداب صيغه و .....از ته دل ميخندم پاسخي نيز براي عشق چهارم شاملو يافته ام ...آيا سه ضعيفه بدبختي كه شاملو تركشان گفت ظرفيت شخصيت والا و اسطوره اي او را نداشتند يا ...راستي در جماعت فمنيستها يك طرفدار شاملو هم پيدا ميشود؟ يا اصلا اون دانشجوي بسيجي كه كتابخانه اي را كه يكي از نوشته هاي شاملو در آن باشد به آتش ميكشد آيا در ايل و تبارش كسي مرارت يك روز جبس هاي جان كاه وي در دوره مبارزه دا دشاته است...
ما بي انصافيم ...
سياه وسفيد ميبينيم
همه مان
كاشكي ميشد شاملو را بدون تعصب ستايش كرد و جمله اي از پير هرات را هم زمزمه كرد كه الهي هر كه را براندازي با درويشان در اندازي
كاشكي ميشد نقشه ايران را در اغوش كشيد ....نه كاشكي ميشد نوع بشر را در طول تاريخ به تمثيل كشيد تا بر قربتش گريست بر عشقش آفارين گفت بر سنگدليش نفرين داد و شايد ...
از هم گسيختگي كلامم را بروسعت انديشه تان ببخشائيد دلگير بودم ...همين
سلام آقاي رؤيايي
سال نو مبارك
. . .
جای شاملو برای ابد خالی ست رویا جان !
همچنان که جای سهروردی و عین القضات و خیلی هایی که زیادند و اندکند . . .
. . .
جای ما برای ابد خالی خواهد بود
کاش پیوستنی باشد به هم
. . .
قربانت ؛ کیوان ( در روز 29 سالگی ام )
Posted by: کیوان قنبری at mars 26, 2008 7:15 PMسلام آقای رویایی عزیز ! سال نو مبارک ! سایه ی خوش تان بر سر شعر فارسی گسترده تر باد ! خاطره ی جالبی بود که یادآور شوخ طبی و تیزهوشی شاملوی بزرگ بود .
Posted by: عادل at mars 26, 2008 12:09 PMاختمالا فكر حرف خودش را خوانده بود
Posted by: ايوب عبدل at mars 26, 2008 10:40 AM