février 14, 2008
فروغ ِ آخرین روزها *
بیاد سالروز درگذشت فروغ فرخزاد
در ۲۴بهمن۱۳۴۵
سرزده از راه رسید و داشت عذر می خواست
ف - اوه، چقدر باخودم حرف زدم! ...وقتی یک آدم ِتنها با خودش حرف می زنه، خیال می کنی از چی حرف می زنه؟ یا از کی؟
ر- از خودش لابد
ف – یعنی از خودش با خودش؟ این که خیلی خودخواهانه است
ر – دقیقا
ف – نه نازنین، بر عکس اگر من با خودم حرف می زنم درست به دلیل بیزاری از خود من است ، نه به دلیل عشق من به خود من، وتازه این من نیستم که سر حرف رو باز می کنم، بیشتر مواقع او هست که سؤال می کنه، و اعتراض می کنه ، و خیال می کنه که تمام لحظه های من باید با او بگذره. در واقع او هست که خودخواه است
ر – او ؟ او کیه؟ تا این "او" در تو هست ، تو چه بخواهی چه نخواهی لحظه هات با او می گذره
ف – از نظر تو آره، چون هردومان را در همین جسم می بینی، در همین هیئاتی که منم. ولی از نظر من موقعی لحظه هام با او می گذره که با خودم حرف می زنم
ر – آخه، تو اخیرا همش با خودت حرف می زنی
ف – چون اخیرا همش از خودم بیزارم
ر - ها...ن (با لحن مچ گیری)، براوو! می خواستم به همین جا برسی، من این بیزاری را این روزها در رفتار های تو حس کردم . از کی بیزاری؟ می گوئی از خودت؟ از آن خودی که با تو حرف می زند، و یا از تو که با او حرف می زنی؟
ف – ببین رؤیا، منو داری دو تکه می کنی، من به اندازۀ کافی متلاشی هستم، و چند تکه، تو دیگه خواهش می کنم روی این زخم انگشت نذار
ر – من اصلا تو را چند تکه نمی بینم، ولی تو خودت داری از تکۀ دیگر خودت حرف می زنی، همین الآن گفتی، از در که در آمدی گفتی که " اوه، چقدر با خودم حرف زدم، و نمی دانم از کی حرف می زدم
ف – هنوز هم نمی دانم
ر – ولی من می دانم
ف – جداً ؟ تو رو خدا بگو، از کی حرف می زدم، با کی حرف می زدم؟
ر - من خیال می کنم آدم های مشهوری مثل تو
ف – یگو آدم های بزرگی مثل تو ( خنده
ر – فکر می کنی همۀ مشهورها بزرگ نیستند ؟
ف – نه، فکر می کنم همۀ بزرگ ها مشهور نیستند
ر – خیلی خوب، حرفمان را عوض نکنیم، من میگویم تو به عنوان یک بزرگ، یک مشهور، دو تا زندگی داری: یکی مثل همه وقتی که با خودت می گذرد، یک زندگی دیگر هم داری که با تو نمی گذرد ولی در سر دیگران می گذرد. به نظر من مشکل تو گذران این دومی ست، که نه خیالی ست و نه واقعی ست
ف – واقعی – خیالی است
ر – دیدی؟ تو بهتر از من میدانی . زندگی دوم تو که با تو نمی گذرد ولی در سر دیگران می گذرد همان است که با تو حرف می زند، در لحظه ای که با تو و در سر تو می گذرد. وتو از چنین لحظه ای بیرون آمده بودی وقتی که گفتی " اوه، چقدر با خودم حرف زدم " و نمی دانستی که آدم وقتی با خودش حرف می زند از کی حرف می زند
ف – و تو گفتی که خودخواهانه است، هان؟
ر – الآن هم می گم. چون این خودخواهی تکبر نیست، از آن " خود " های شریفی است که خواستنش کار تو و حرفۀ تو است، و تو به آن مفتخر هستی و خیال می کنی که بیزاری
ف – آره، تا همین دیروز مفتخر بودم، ولی امروز بیزارم
ر – یعنی از شعر بیزاری؟
ف – آری
ر - باور نمی کنم
(از میان یادداشت ها ، دیماه ۱۳۴۶)
این یادداشت باز نویسی ِ حرفهائی ست که چند روز قبل از کشته شدن ِ او میان ما جاری شده بود *
با شعری در سایت صدای مستقل ادبیات ایرا ن- نقدی بر زن ،تاریکی ،کلمات حافظ موسوی در سایت عروض وزنهای محرم در سایه های باد به روزم من را بخوان و.....
Posted by: حسین دیلم کتولی at février 29, 2008 12:47 AMسلام
و خسته نباشيد
چه خوب كه وبلاگ شما را ديدم ،لذت فراواني بردم.
موفق و شاد باشيد
دعوتيد.
درود.
بسیار زیبا بود.[گل]
منتظر حضور سبزتان در وبلاگم هستم.
مانا باشید.
بدرود.
سلام آقای رویایی
اخیرا گفته گویی داشتم با آقای منصور جعفری خورشیدی پیرامون شعر حجم
امیداوارم نگاهی به این گفته گو بیاندازید .
متن مصاحبه را نیز به ادرس ایمیل شما ارسال کرده ام .
با تشکر
شعبان بالاخیلی
گرگان
www.papeli.blogfa.com
به انتظار تصوير خالي تو
اين دفتر
تاچند
تاچند
ورق خواهد خورد.
.
.
.
.
هذيان ،فلج شده
حس لامسه گريخت
عجولانه به انقباض رسيد.
مرا پناه دهيد
مرا پناه دهيد اي زنان ساده ي كامل...
رويايي عزيز ، اينروزها و در اين اجتماع ...و مني كه در شهر كوچك كثيفم بايد با هر بي پدر و مادري سرو كله بزنم(كاش خودم هم بي پدر و مادر بودم) و آنهمه تنهايم كه صميمي ترينهام هم _كه روزي ادعا مي كردند همه جوره پايه ام هستن ...بگذريم حالا تو كافي نت نشستم و بي قصد امشب خانه رفتن (البته با امنيت توپ حاضر ،مجبورم كه بلاخره بر گردم خونه) دارم براي رويايي ى رويايي ام كامنت مي گذارم و به خودم مي خندم . كه زنان ايراني چقدر دير بزرگ مي شن (اصلا مي شن؟)من 27 سالمه اما 7 ماه اش هم بزرگ نبودم...
همه اش درگيري ،درگيري با پدر ،مادر،اوه برادر ...و بعد هم همسر و و بچه (كه خوشبختانه آخري رو تحربه نكردم و نخواهم كرد )
فقط خواستم بگم اينجا هنوز هم عهد بوقه ،بوق تر از چيزي كه اونجا به گ.ش شما مي رسه ...
اميدوارم زود بيايي و بخوني و پاكش كني .چون خودمم هم خجالت مي كشم.اما ....
تمام حرف بر سر حرفي ست كه از گفتن آن عاجزيم ...
- ستاره عزيز،
خواندم، وخوانش متن حذف متن است.
وگاهي حک آن
رويائي
رویایی جان
با تشکر رویای گرامی و دوست داشتنیری از پاسخی که دادی سپاسگزارم . باری، پی روی پاسخت پرسش دیگری آمد که :
آیا فکر می کنید و یا می شود حدس زد که این رمان همچنان نزد آقای گلستان باشد؟
- همچنان ؟!
Posted by: Afshin Babazadeh at février 24, 2008 11:10 AM
سلام
من شیدا هستم
اومدم شعراتو بخونم
ممنون که هستی
فروغ با عشق زندگی کرد؟یا زندگی را عشق کرد.عشق به جزام،عشق به لجن،عشق به سیم های خار دار... عشق به پول،ماشین،پست اما،برای من.من لجن بودم،سیم خار دار،جزام.فروغ عاشق من بود.
Posted by: عزت بهمنی at février 24, 2008 4:49 AMرویایی عزیز سلام
آیا این قصه تا چه اندازه واقعیت دارد که فروغ رمانی نوشته بود و پیش از مرگ نابهنگامش به چند نفری نشان داده بود آیا شما این رمان را دیده بودید
افشین بابازاد ه
= افشين عزيز،
بله، ديده بودم ،250 يا300 صفحه ي آن را ،(به قطع آ4 و دستخطي)که درگوشه اي از پلان کار آشپز خانه اش گذاشته بود . ولي چيزي از آن را براي من نخوانده بود . : رويائي
چطوري؟
Posted by: Afshin Babazadeh at février 23, 2008 11:47 PMدرود بر شما
خيلي گفتگوي جالبي بود.
شما را دعوت مي كنم به خواندن يك شعر.
ممنون مي شوم از آمدن و نظرات ارزشمندتان.
سال بد
سال باد
سال شک
سال اشک
نمي دانم
در ندانستن من سهيم شويد
چشم به راهم
باور نشدم "من"
یه سر به دو سر هم بزن
چشم به راهم
مرگ انديشي به اين شيوه ظريف؟
شاملو و صوفي و فروغ...
فروغ منو یاد خاطرات نوجوونیم میندازه. بیشتر شعرهاشو حفظ بودم... خدا رحمتش کنه...
Posted by: yasaman at février 21, 2008 9:05 AMسلام آقاي رويايي كسي كه دست يافتن واستفاده كردن از تجربياتتان نيز رويايي است.شما آنقدر از ما دور هستين كه ما بعضي وقت ها فكر ميكنيم شما اصلآ ايراني نيستين وفرانسوي هستين.
اين روزها كه كسي نيست تا شعر ايران را رهبري كند وبه جايگاه واقعي اش برساند شما ذچرا اينقدر دور هستين.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ما تا پرنده نمرده است ميخواهيم پرواز را به خاطر بسپاريم...
پرواز را يادمان بده...
سلام گرانمايه
متاسفانه چندروزي است كه به هم ريخته ام
درست بعداز برگشتن از مزار فروغ
علاقه مند شدم و شرح حالش را خواندم اما آنچه ميخواستم نيافتم
بعد رفتم سراغ شاملو باز پيدا نكردم
اگر شما ميداني كجاست بطور خصوصي در وبلاگم بنويس
ممنونم
Posted by: sibe ghazal at février 20, 2008 8:14 AMياد فروغ گرامي
شعری از پوران فرخزاد به همراه گزارشی از مراسم سالگرد فروغ)
از نسل باغ بود
از سلاله دختان
ازتبار گل
و.... از تش آتش
درشعله های باد
از نور بود
از تیغه های افتاب درخشان
و روح رود خروشان
در ابرهای غمگین گریه
در قطره های روشن باران
وقتی که می وزید دربادهای مهاجم
و می بارید بر میوه های نقره یی کاج
شاید...
اما.... از هیچ یک نبود
ازهیچ یک
شاید هم از چاگان طبیعت بود
از آب و آتش و باد و خاک
از ریشه های اصالت یک زن
یک زن که با تمامی قلبش
به عشق عاشق بود
و..... از " دیار پری های ترس و تنهایی"
به سوی " هسته های شیشه یی نور"
پیش می آمد
و.... جز به "ماه بزرگ" ساکت تنها
و حرف تازه
یا سخنی در شعر
به هیچ چیزدگر
هرگز کاری نداشت.
و فکر نمی کرد!...
و.... او
فروغ را می گویم-
چه پرمایه زندگانی کرد.
در "سرزمین عجایب"!
و.... این جهان که
به لانه های ماران می ماند.
چه پاک
چه معصوم
در کوچه های کهنه خاکی
"در خانه های خالی دلگیر..."
زندگانی کرد
و دست خالی.
و پای پیاده. از هفت سالگی.
از " سال های رشد حروف پریده، رنگ الفبا..."
" در پشت میزهای مدرسه ی مسلول"
به پیش راند.
و.... پیش رفت
...
Posted by: farideh at février 20, 2008 3:20 AMفکر کنم شعر قبلی تکراری بود
این را می فرستم:
قطره ها بچه ی رودن
بچه هاشو وقتی که تو دریا غرق می کنه رود
بچه هاش دریا میشن
اینه که با برکه فرق می کنه رود
برکه بچه هاشو از آغوش خود نمی کنه
یه تشر به بچه هاش نمی زنه قطره ها بچهء رودن
بی تحرک می مونن هی باد و آفتاب می خورن
.....تا که مرداب میشن و می گندن و تموم میشن
حیف از استعدادایی
که اینجوری
حروم میشن .
الهام -1386
وقتی که مرگ می دود و داد می کشد
انگار زوزه همنفس باد می کشد
انگار جای پیر ترین زنده ی مریض
من را به میهمانی اجداد می کشد
من را به عقد دائم خود وصله می زند
مرگی که بر سر همه فریاد می کشد....
الهام
با سلام به ی- رویایی عزیز, امید که خوب و سر حال باشی. سپاس که این ییادداشت شخصی خودت را گذاشتی تا من و دیگر عزیزان هم بخوانیم.
امّا آخر مطلب برای من سوال برانگیز است یعنی مستقیم سوال از خودت می کنم
ی- رویایی نازنین تو خودت شاعری کمی فکر کن به زمانهایی که پشت سر گذاشته ای آیا برایت پیش نیامده لحظاتی که آنقدر از خودت بیزار باشی که حتی از آنچه را نوشته ای بیزار باشی؟ نشده تا بخال بر سر خودت فریاد بکشی و بگی که چرا می نویسی؟ نشده در اوج ناراختی از خودت سوال کنی که هدفت از نوشتن چیست؟ اگر نیامده که واقعن خوشا به حلت که اینقدر از همه چیز راضی بوده ای و بهت نازنین تبریک می گویم. من به جرات بهت می گویم که برای خود من بارها پیش آمده و آنقدر از خودم و شعر بیزار بوده ام که هر چی داشتم پاره کرده ام البته بعد از اینکه تونستم به ریشهء این مسئله پی ببرم موضوع برایم حل شده ولی من فکر می کنم این تجربه ای است که هر انسانی در روند زندگی خودش کرده حالا شاعر یا آرشیتکت یا چه خانم یا آقای خانه دار. فکر می کنم این گفتگو بین تو و فروغ در مرحله ای اثفاق افتاده بوده که فروغ هنوز داشته دنبال آن چیزی که در درون خودش او را با جدال با محیط بیرون انداخته بوده است دست و پنجه نرم می کرده است و شاید بعدها به این گفتگو نگاه دیگری می داشت.
پوزش می خواهم که این صفحه را پر کردم. همیشه یادت می کنیم و برایمان عزیزی. شاد باسی. شهلا
سلام رویا !
مطلب آنقدر زنده بود ، که من ِ نامتولد در آن ساعت ، سخنی برای گفتن نداشتم .
ممنونم از هدیه ی عزیزی که به من دادی . این صمیمیت و اصالت دیگر برگشتنی نیست . برای همین در قابهای من می ماند .
رویای عزیز ! اما گفتی کشته شدن ؟؟؟؟؟؟؟ تشنه ام که بدانم چرا از این کلمه استفاده کردی . چرا که چیزی نمی دانم .
اگر چندخطی دیگر در این قاب به من هدیه کنی ، بیشترم می کنی . آیا می کنی ؟
قربانت ؛ کیوان
- قنبري عزيز،
فروغ در يک حادثه رانندگي خود را کشت، براي نکشتن کودکاني که درخروج از مدرسه جلوي ماشين او دويده بودند . گرچه کار او ر ا هنوز بسياري به خودکشي تعبير مي کنند . به هرحال هرچه باشد در اين سانحه او کشته شده است، وبيوگراف هاي ما بايد ياد بگيرند که کلماتي مثل "مردن"، "درگذشت" و" بدرود حيات" و مضاميني ازاين قبيل براي فاجعه مرگ او حرف کمي است
بامهر بسيار :
رويائي
سلام استاد
اگر لطف كنيد از سايت من بازديد كنيد و نظر خودتان را با ايميل به من بدهيد لطف بزرگي به من كرديد.
ممنون
soroush@mahboubyeganeh.com
Samimane tarin Doroodhaye man ro pazira bashid
Baraye pasdashte khoone bozorg mardane hamishe javidane Irane aziz , Khosro Golesorkhi va Keramate Daneshian ghasd darim dar rooze 29 bahman mah dar aramgahe moghadaseshan gerde ham aiim ta be hameye sallakhan befahmanim ke Khosro hanooz zende ast
Ba peyvastan be ma be mojhaye khorooshane Aras bepeyvandid
Miadgahe ma:
29 bahman mah
Gheteye 33 beheshte Zahra
Az saate 4 ta 6 asr
غير قابل باور بود. ضمنا فروغ هميشه ميون بزرگ هايي مثل شاملو و اخوان و سپهري و ... حرف اول و آخر رو مي زد. .
Posted by: mohsen at février 16, 2008 7:11 PMسلام استاد
شعري از شما گذاشتم :)
گفتگويي كه حزن فروغ ر با خود دارد...
خيلي به دل نشست
ساده بود
بدون سانسور "من" ها...
ويك شعر از خودم:
دیوانه
پرنده خندید
به مریضخانه
نیا
من از قفس
پریدم
سلام رويايي عزيز
چه شكل غمگيني دارند اين حرفها . چه غمگين شكل مي گيرند اين حرفها . ما همه با خودمان حرف مي زنيم . حرف مي زنيم تا كسي را كه از پشت ديوار نفس هاي ما را مي شمارد گم نكنيم . راستي چقدر مهم است وقتي از خودمان با خودمان حرف مي زنيم . تو كه رويايي چقدر از اين شكل مي رسي به تنهايي شكل نيافته ي ذهنت .
من آدم مشهور و يا بزرگي نيستم . فقط وقتي اين گفتگو رو خوندم يه كم اونهايي رو كه تو سرم هر روز جيغ و داد مي كنن رو بهتر درك كردم . ممنون ..
Posted by: فرزانه at février 15, 2008 8:09 PMاز "من " و " من " هایی که در من است و نیست
..
..
..
چه شکل مشکلی دارد مشکل
سلام آقای رویایی. نمی دانید خواندن خاطراتتان از آنهایی که بزرگ بودند و نیستند چه لذتی دارد و راستش چه حسرتی در دل زنده می کند. سپاس از اینکه ما را شایسته همراه شدن در خاطراتتان می دانید و به میهمانی دوستانتان دعوت می کنید.
Posted by: کتایون at février 14, 2008 4:37 PM