janvier 3, 2008
تو چرا عباس هستی ؟
عباس عزیز ،
تو کی هستی؟ تو چرا عباس هستی؟ دیری ست علامت سؤال شده ای ، رازشده ای، اعتراض شده ای .
نظرنویس های من، بیشترشان، نمی دانند که این عباس، در ابتدای تاسیس این وبلاگ، معروفی بود، و کم کم " همسایه " ای برای حرف های من شد. و یا اصلا سایه ای برای حرف : سنگی که می شنود، و صبوری می کند . این عباس حالا دیگر برای خودش حضرتی شده است . حضرت ؟
راستی تو چه عباسی هستی؟
یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .
در بازگشت به تهران ، چند روزبعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی :
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (به نقل از حافظه)
فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !
تا وقت دیگر قربانت
اينطوري نبود كه ما عاشق شاملو باشيم اصلن. ولي، يكهو ديديم اينطوري شديم و رفتهايم تمام كتابها و شعرهايش را جمع كردهايم توي قفسهي كتابخانهمان و هي شعر ميخوانيم و حظ ميبريم و ... اوّلش، از فيلم مستندي شروع شد كه بعدِ فوتِ شاملو در آمفيتئاتر دانشكده پخش كرده بودند و يكجايي، آيدا دربارهي همين عشقبازيهاي بياندازهي شاملو ميگفت و اينكه، شخصيّت شاملو و آن قلبِ وسيعي كه داشت، باعث ميشد بسياري را دوست بدارد و آيدا هم شاملو را با وجود همين خصيصه دوست داشت انگار. (بگذريم كه عين همين اگر براي مردم عامّي باشد عين هوس است و براي خواص مرتبه و اعتبار!) منتهاش، من از همين خوشم آمده بود در واقع! جسارتِ شاملو و همين عشقورزيهاي زيادش. بعدتر هم، آقايي دوست، كه يكي، دو ماه از زندگياش را با شاملو گذرانده بود و همخانه بودند با هم تعريف ميكرد كه در همهي اين مدّت، شاملو به دختري علاقمند شده بود كه كلفت و كنيزي بود انگار در همسايگي ايشان و هر صبح، ساعت شش، از جلوي پنجرهي خانه ميگذشت و شاملو عينِ كار هر صبح ِ آن مدّتش اين بود كه از وقتِ پيدا شدنِ دخترك در ابتداي كوچه، برايش سوت بزند تا وقتي كه از ديدرَس او دور ميشد...
قصد اين بود كه بنويسم نامهتان معركه بود جناب رؤيايي! همين.
Posted by: چهار ستاره مانده به صبح at mars 28, 2008 9:33 PMاگر فردای آن روز که کنگره تمام شد به ایران برگشته بودید،
اگر «شاملوی عاشق و رند و نظر باز» شما را بعد از پایان آن «کنگره ی» کسالت آور، میهمان کوچه های رم و بارهای ونیز و لولیان سرمستش نمی کرد،
اگر ضمیر روشن شاملو باری از هروئین و تریاک و شیره ی ناب، تدبیر درد فردا را، برگ راه نساخته بود،
اگر نبود خیال آفریننده ی شاملو که از لوئیجی و گاری و گورستانی که نبود و دلتنگی برای آیدا که بود، که اگر نبود همانجا می ماند، نقشی دلکش ِ دلخوشکنک ِعوامی چند بر روزنامه ی رستاخیز زد،
چه سفر ملالت باری بود سفر ایتالیا، ارزش یاد آوری نداشت سفر ایتالیا بعد از این همه سال. دريغ که دوستانی مانند شاملو بسیار بس اندکند.
یک عده در جهان صنعتگرند
یک عده ای هم لذت می برند
این نقل خاطره !! چهره ی شعر شما در خاطر مشوش می کند...
شعر زیباتر از خود شماست ...
شاملو و شعرش هم بی بدیل..
به نظر من مهم نيست اين خاطره راسته يا دروغ...در هر صورت از اعتبار شاملو چيزي كم نمي كنه...اتفاقا اونجوري كه شاملو تعريف كرده سفر رم خيلي رويايي تر به نظر مياد... اين نوشته فقط يك خاطره بود... نه تخريب نه هيچ چيز ديگه اي...چرا به هرچيزي با ديد منفي نگاه مي كنيم؟...
Posted by: setareh at février 24, 2008 5:34 PMنوشته جالبی بود با این که من از طرفداران دوآتشه شاملو هستم ولی این نوع اطلاعات این آگاهی را می دهند که هنر یک هنرمند را نباید با شخصیتش دریک ترازو سنجید.اتفاقآً در یکی از صف های جشنواره بودم(جشنواره ایی که امروز به پایان رسید) با دوستی آشنا شدم که اظهار می داشت " آیدا با آنهمه عاشقانه هایی که شاملو در موردش گفته بارها مورد اذیت شاملو قرار گرفته " که شرح کل ماجرا در اینجا جایز نیست.و می گفت که شاملو هروئین مصرف می کرده من گفتم به خاطر بیماریش ناچار بوده، اما به گفته ایشان ظاهرا قبل از بیماریش هم به این کار می پرداخته است.
و بسیاری مطالب دیگر در مورد شخصیت های هنری بزرگ که در ابتدا پذیرش این مطالب برای من بسیار سخت بود اما کم کم به این نتیجه رسیدم که هنر یک هنرمند جدای از شخصیت اوست.
حضرت رويا!
آن ذخيره شيره ناب و ترياك و هروئين كه "با خوده برده بوديد" .... عجب توهم گيرايي!
شما چطور يدالله شدى؟
Matlabi az Mana Aghaee dar inja:
www.manaaghaee.persianblog.ir
جناب رويايي!
راست اين است كه: من بيشتر از اين كه شعر شما را خوانده باشم از شاملو خواندهام و بيشتر از اين كه شما و افكارتان را بشناسم؛ شاملو و انديشههايش را ميشناسم و به جاي اين كه عكس شما را در اتاقم بياويزم؛ عكس شاملو را آويختهام و باز واقعيت اين است كه از نظر شاعري جناب شاملو را بسيار بسيار برتر از شما ميدانم و سبك وسياق او راست كه مي پسندم، اما از اين آبي كه در خوابگه مورچگان ريختهايد؛ بسيار لذت بردم و حتي شگفتزده شدم. نميدانم چرا دوستداران شاملو؛ نميخواهند موردي هم كه شده، شخصيت و شعر او را از هم جدا كنند و اينهمه آزرده خاطر شدهاند.
دوستان بياييد اينهمه شعر شاملو را با شخصيت او و يا رفتارهاي روزانهاش كه گوشهاي از آنها در يادداشت رويايي آمده است خلط نكنيم و واقعيتهاي شفاف زندگي را كه من و شما هم مرتكب آنها ميشويم ناديده نگيريم.
اما يك تبليغ كوچك:!
اخيرا سه برگزيدهي شهر و داستان چاپ كردهام كه براي آشنايي با آنها ميتوانيد به وبلاگ زير مراجعه كنيد.
www.gholamrezasaffar.blogfa.com
هاه ... " درد های فانتزی .. "
Posted by: Enkratic at janvier 23, 2008 11:47 PMاز بس خوب بود میخوام هزار بار بخونمش. خیلی احمقانه ست که از چنین نوشته ی نابی کسی بخواد به نوع زندگی کاراکترای این نوشته پی ببره. اصلن به کسی چه ربطی داره.
Posted by: saghi at janvier 22, 2008 2:24 AMهمه را خواندم، به نظر من قصد دشمني و تخريب و يا تخفيف شاملو مطرح نبوده است. منتها همه اصل مطلب را ول کرده و به فرع چسبيده اند. و اصل مطلب هم اين است که عده اي از خوانندگان اين وبلاگ پرسيده اند که اين عباس کيست که مدام از پست هاي شما سر در مي آورد ؟و خطابتان به کيست؟و اين سوال رويائي را بياد لوئيجي شاملو مي اندازد و آن را بعد از سي و سه سال که از آن گذشته خيلي طبيعي نقل مي کند . نقل اين خاطره هم الحق جائي بهتر ازاين جا نمي توا نست داشته باشد. منتها رويائي در استيل نوشتن اش صراحت و صداقتي به خرج داده که با تربيت تزوير ، و فرهنگ سي سال اخير ما نمي خواند، نمي توانيم هضم کنيم که از آنچه ما در خلوت مي کنيم کسي آشکارا حرف بزند. دادمان در مي آيدکه تابو هاي عزيزمان را از حرمت انداخته اند. لازم بود به جاي ترياک و شيره وهروئين مي نوشت "مواد" ،
ما زن ها هم دلبرک و معشوقه و اين چيز ها نيستيم ، ما فقط " ناموس" هستيم، تابو تر از تابو. ما بيچاره ها مغز هاي مرز بندي شده اي پيدا کرده ايم، به هر کسي که مثل ما فکر نکند بد و بيراه مي گوئيم.
ما كه نفهميديم يعني جه؟؟؟؟
Posted by: fereshteh eslahi at janvier 20, 2008 8:32 PMدرود بر شما
داستان بود یا خاطره نمی دانم!
قصد بدی داشت یا نه؟
باز هم نمیدانم!
اما آنچه ذهن مخاطب را به حرکت وادارد،
بی شک خوب است و خواندنی!
سر بزنید به خانه ما هم.
سلام
به نظرم هميشه اينگونه بوده است.هرچه سن بالاتر مي رود بيشتر به اين نتيجه مي رسيم كه زندگي بد جوري در سطح جريان دارد.و زندگي را بايد مثل همان سبزي فروش تجربه كرد بي حرف اضافه.بي ادا واصول.زندگي زندگي است.
نوشته هايتان را خيلي دوست دارم.هميشه زندگيتان به روز باشد...
آقايان خانم ها
اين نوشته اگر باعث شکستن شان كسي مي شود اول از همه شان خود يداله رويايي است كه شكسته مي شود. اين استبداد خود سانسوري تان را كنار بگذاريد رو راست و بي عقده باشيد
بانيت خوب آرش كيا
با نظر منصوره اشرافي موافق هستم اين جوان هايي كه اهل شعر و ادبيات هستند اين شاعر ها و شاعرك هايي كه بهشان بر حورده است بايد كم كم ياد بگيرند كه خودشان را از تاثيرات فرهنگ آخوندي بيرون بياورند و حجاب را تحمل نكنند.
حجاب براي حرف هاي بي حجاب، حجاب براي زن و تابوي ناموس ، وحيله ، وتقيه ، مقدس نمائي ولي درخلوت آن کار ديگر کردن
ما شرقي ها به پنهان داشتن و پنهان كردن و پنهان كاري علاقه بخصوصي داريم . اصلن دوست داريم همه چيز را در قالب رمز و استعاره بيان كنيم . هنر ما دو پهلو صحبت كردن است . براي همين هم هيچ گاه از يك هنرمند ايراني زندگي نامه معتبري در دست نيست . حتي خود هنرمندان هم مايل نيستند كه بيو گرافي خود را بنويسند . اين در هاله ابهام بودن همون تقدسي هست كه مشاهير ايراني را در بر گرفته ...
حالا نگاه كنيد به زندگي هنرمندان غربي ... هيچ ابهامي در زندگيشان نيست . همه چيز را رك و راست و سر راست بيان كرده اند . خودشان نقاط ضعف خودشان را با صراحت تمام بيان كرده اند .
دو رويي صفت بارزي و متاسفانه بسيار بدي است كه ما بايد آن را كم كم به دست فراموشي بسپاريم .اين دورويي نه در ظاهر بلكه در باطن ما هم نقش بسته . چرا كه اگر دو رو نباشيم لااقل هر هنرمندي از خودش بيوگرافي اي ارايه خواهد داد كه در آن نقاط منفي وجودي اش هم اشكار باشد نه پنهان.
خوب، شاملو بت نیست...
حداقل در یافتن دوست که موفق نبوده.
بعضی می گویند خوب شد که گفتید. (دلشان خنک می شود یا برای صداقت « در این فرهنگ؟ » سر و دست می شکنند؟؟)
به هر حال انگیزه های پنهانی شما را از نوشتن این متن می توانم درک کنم. مکانیسم دفاعی که خیلی هم استفاده می شود. فرافکنی و همه را در حد خود پایین کشیدن و به این وسیله خود را بالا بردن. این طوری است که آقای معروفی می گوید شما صادقید!! صداقتی نو ظهور بعد از اینهمه سال؟ اگر احساس می کردید خلق الله باورشان می شود حتما می نوشتید شاملو گولمان زد و ...
اگر مساله صداقت بود خودتان را موجه تر جلوه نمی دادید! و جوالدوز را به خودتان می زدید.
فرهنگ کوچه:
صداقت = سبزی پاک کردن در خماری
خلسه = محصولی مشترک از شعر و شیره
اعتراف = توبه ی کلیسا رفته از طرف روح دوست مرحوم
حضرت = کسی که دختران بیشتری بلند می کند
روزنامه رستاخیز = آنچه موقع سبزی پاک کردن در زیر می نهند
دلبرکان نه چندان غمگین = هم غمگین و هم گشاده. بسته به زاویه ی نگاه
لوئیجی = خرزو خان !!!!
کاش میفهمیدم... ما که دلمان به شاملو ها، معروفی ها, چهل تن ها،... خوش است. چرا میشکنیدشان...
Posted by: آیدا at janvier 17, 2008 4:04 PMچه قیاس زیبایی! به دوستان پیشنهاد می کنم کل متن را در نظر بگیرند
(حضرت عباس و شاملو)
سلام
عباس شما در واقع مي گوید: هنرمند "بزرگ" باید بعضی از اعمال خود را مخفی کند، تا به تصویر جعلی او خدشهای وارد نیاید، و برعکس واگذاری تصویری حقیقی از خویشتن «تخریب خویشتن» یا به قول عباس معروفی «خودزنی» است. اگر بپرسیم، صداقت در چه ذهنیتی «خودزنی» به حساب میآید؟ میبینیم که در اینجا معروفی دارد بیشتر درباره خودش حرف میزند تا در باره شما.
من مادر بزرگ را
توی قصه ها خواباندم و
پا توی کفش سیندرلا
پا گذاشتم به فرار
یعنی به روزم
سلام. "عرصه معني بس فراخ و عرصه سخن بس تنگ" و "اهل نبشتن نيستم سخن در من مي ماند و ديگر مي شود..." حرف به سخن رويائي مي ماند. بجز شمس نحو حرف عين القضات نيز انگار در روز ما مي زيد. آن ها در زمان ما زيسته اند يا شما در حال آنها زيست مي كنيد. شمس حجم حرف را در سخن خوب در مي يابد.
امروز مطلب "تو چرا عباس هستي" مرا به ياد شمس بت انداخت نه بت شمس كه نيست جائي.
Dariush Sabzizar
سخنی آشنا:
اولين رمانی که خواندم هشت سالم بود. و همان هم هنوز بهترين قصهی زندگیام مانده است: چوپان دروغگو.
و شنيدم که اين بهترين رمان دنيا را میخواهند از ادبيات درسی بيرون کنند، و از مدرسه برانند. چون درس دروغ میدهد! حالا بماند که در اين ميانه کيست دروغ درس میدهد: منابر ما يا مدارس ما؛ الهيات ما يا ادبيات ما؟
ديشب به دوست شاعری مینوشتم که: ما شاعران فقط جهان اطرافمان را میبينيم. مثل جهان که اطرافش را. ما اطراف جهان را نمیبينيم. جهان هم اطرافش را با چشم ما میبيند. شاعران چشم جهاناند. از آنچه نمیبينند و جهان نمیبيند حرف میزنند. از نامرئی، از پشت، از ديده ناشدنی...
متن را با منطق شاملويی نبايد خواند. ما بايد بتوانيم شک کنيم. ما بايد بتوانيم دروغ بگوييم. ما بايد بتوانيم داد بزنيم گرگ آمد، گرگ آمد، و گرگی نيامده باشد.
……………………………………………………………………..
حرف شعر لزوماً حرف شاعر نيست. ما کاری به اينکه شاعر چه میخواسته بگويد نداريم. ولی اينکه شعر چه میخواهد بگويد حرفی است که حرف هميشهی ماست.
پيام قصه هم هيچوقت پيام قصهنويسها نيست، وگرنه چطور میشود شب باخ و بتهوون گوش داد و فردا موجوداتی انسانی را شکنجه کرد؟ حتماً يک فرقی هست بين انسان و انسانی، و يک ارتباطی هم بين انسانی و غير انسانی!
آقای رویایی عزیز، شما خیلی خوشبخت هستید که بر خلاف شیوه ی نامطلوب اغلب وبلاگ های هنرمندان ایرانی، در این پست نظرات ارسالی محدود به تعریف و تمجید و مجیز گویی نشد و به این ترتیب خودتان را از خطر "غیر واقعی جلوه دادن" نجات دادید. امیدوارم دیگران هم کمی " مجیز نشنیدن" را بر خود هموار کنند و آن چه را که در دل دارند بگویند و خود را در معرض انتقاد دیگران بگذارند.
چه بحث جالبی شده، تمرینی از آزادی بیان و عواقب آن در افکار عمومی!
باید ز که نالیم؟؟؟
شما مثل ابر مب اييد مثل مرگ مثل تمام چيز هايي كه اگر تخريب هم كنند ردي از خودشان نمي گذارند...فقط سايه باشيد سرد ساكت ومطبوع دهان اين اينه ها انقدر باز هست كه عكس شما را هم ببلعد بعد هم هي مرتب از خودتان بگوييد كي ديگران..مي خواستم كمي دور تر سايه هاي لرزاني كه بيد مي شوند را ببينيد تابدانيد سايه ها هم دراز بهدراز افتاده اند پاي ديوار ...گفتم كه بهانه اي باشد مرا هم بخوانيد
Posted by: حسین دیلم کتولی at janvier 16, 2008 10:13 AM. . .
و در میانه ی این همه رویایی و شاملو و عباس و این همه ی اسامی و کامنت ها ،
گویا ، گویا ، گویا ، هیچکس نمی خواهد صدای آیدا ، آیدا ها ، آن دلبرکان نه چندان غمگین ( از جنس خود رویایی یعنی انسان ) که رویایی آنها را با مخدرات ( موادی چند ) آنهم از نوع علیا ، یکسان دید ، صدای به اصطلاح زن و فرزند مطرح شده در برخی کامنتها ، صدای لوئیجی پیراندلو ، صدای گاری برگشته از گورستان ، صدای گورستان و صدای مرده ی مفقوده و حفره ی مرده را ، صدای پاد مرده را که لوییجی در آن گاری کذایی به از گورستان برد ، برگرداند ،
بشنود . . .
چرا که صداها ، همه به نفع تک بعدی گری ها ، و عقده های مخدری و جنسی و مذهبی و عرفی افراد ، در میانه در هم شد
آیا کجا باید دنبال انسان از خود بیرون نشسته در عین درون نشستگی بگردیم .
آیا با این همه دیکتاتوری در صدا ، به کدام جهان همه سمتی ، به کدام حجم خواهیم رسید و در کدام اپوخه ، کسب معرفت مادر خواهیم توانست ؟؟؟
شاعری گفته است :
...
تو پاسخم نمی دهی
اما پرسشها نمی میرند
...
با احترام ؛ کیوان قنبری
( رویا هم ؛ در شدن ِ مادلن ؛ می گوید :
با نبض آرمیده
مهمان ِ مختصر
گذر از من کرد
خالی ، در پشت ِ در
معبر شدم
و در میان دو سو
ماندم
)
...
تو پاسخم نمی دهی
اما پرسشها نمی میرند
...
با احترام همیشگی ؛ کیوان قنبری
Posted by: کیوان قنبری at janvier 16, 2008 5:17 AMدوستم يك مطلبي برام فرستاد از يدا... رويايي به نام "تو چرا عباس هستي؟". چون تو اين مطلب، رويايي به لوئيجي پيراندلو اشاره كرده بود، من هم از گفتار لوئيجي استفاده مي كنم يك نظري تو وبلاگ آقاي رويايي مي نويسم.
لوئيجي پيراندلو از در مطلبي تحت عنوان "وجدان و هنر امروز" به نقل قطعه اي از كتاب "عترافات من" نوشته ي لئون تولستوي اشاره مي كند:
"خيلي زود ايمان خود را از دست دادم. و مدت زماني دراز، مانند بقية مردم، زندگي بيهودهاي در پيش گرفتم؛ كتاب نوشتم و مانند ديگران آنچه را نميدانستم تدريس كردم. آنگاه مجهولاتم از همه طرف به سويم هجوم آوردند: يا راز ما را كشف كن و يا روزگارت را سياه ميكنيم. علم به پرسش اصلي من، تنها پرسشي كه معنايي دربر داشت:"هدف از زندگي چيست؟" پاسخي نداد كه به درد من بخورد و يا بر من تأثير بگذارد. علم فقط به من گفت: زندگي مهمل و بيمعني است. ميخواستم رشتة حياتم را قطع كنم. بالاخره به سرم زد ببينم تودة مردم چگونه گذران عمر ميكنند، آنان كه مانند ما طبقات فرادست كارشان كنكاش و انديشه نيستند، آنان كه تمام عمر كار ميكنند و رنج ميبرند اما هيچ گاه صفاي باطن را از دست نميدهند و با فراغ خاطر و وجدان آسوده از هدف زندگي باخبرند. آنگاه پي بردم كه براي زيستن مانند آن مردم بايد به همان ايمان ساده شان بازگردم."
لوئيجي ادامه مي دهد: "من هيچ وقت از رؤيت گناهكاراني كه در دم مرگ، قبل از برهم نهادن ديدگان، خدا را به كمك طلبيدهاند احساس تعجب نكردهام. روح مدرن عميقاً بيمار است و همچون گناهكاران محتضر، خدا را به كمك ميخواند. واقعاً وقتي ميبينم اين ظلمات مجسم را خدا مينامند ميخواهم از تعجب شاخ درآورم. خُب بگذريم. كم و بيش ميتوان همه مشكلات روحي را در عالم هنر به كمك معالجات صبورانة روانشناسي حل كرد.
خداوندا، در اين دوره زمانه كيست كه منحط نباشد؟ چه كسي ميتواند خود را پاك و منزه بداند؟ همه كمابيش ميتوانند آثار و علائم (به قول دانشمندان) فيزيكي و روشنفكري انحطاط را در وجودشان بيابند!".
شاملو كه مرده. يدا... رويايي چرا تا الان يادش رفته بود اين خاطره رو نقل كنه؟ مناسبت "زماني" انتشار اين مطلب رو، سي و دو سال بعد از واقعه، و هشت سال بعد از مرگ شاملو، (چرا موقعي كه شاملو زنده بود، نه؟) نمي فهمم. به ويژه اين قسمتش كه از قول خوش نوشت " روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین." و اون قسمتش كه از قول شاملو و به ياري حافظه نوشت "...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ... آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (به نقل از حافظه)
فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم ! گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !"
اگر كسي حوصله داشت يك خورده از وضع يدا... رويايي در بلژيك و فرانسه برامون بگه بد نيست. من هم بدم نمي آد مطلب زير رو اينجا بذارم. بخونيدش . تفسيرش و تعميمش به شاملو يا ملكوت اعلاي رويايي با خودتون.
چرخ دستي لوئيجي
يك وكيل سرشناس و استاد دانشگاه، درگير هزاران كار و مشغله، در حين بازگشت از پروجا - متوجه نوعي دوگانگي در روحش ميشود. نگاهش محو تماشاي چشمانداز روشن، دلپذير و آرامشبخش اومبريا ميشود، اما روحش تا لايتناهي از حواسش دوري ميگزيند. به درب خانه كه ميرسد با بيتفاوتي پلاكي را مينگرد كه روي آن نام قالب وجودي كه در آن مجبور به زندگي ميباشد حك شده است، اما او خود را نسبت به آن نام و نشان، همسر و چهار فرزندي كه پشت آن در زندگي ميكنند، بيگانه احساس ميكند. براي اجتناب از ديوانگي، مفر و راه گريزي نياز دارد، لحظهاي آزادي مطلق و اينجاست كه مرد سرشناس، محبوس در دفترش، براي يك لحظه شادي جنون را به خود ارزاني ميدارد، فقط براي يك لحظه از محبس كالبد وجودش خارج ميشود، باز نقابي را كه در پس آن ناگزير به زندگي است فرو ميگذارد. اما چگونه؟ پاهاي سگش را گرفته و او را به شكل چرخ دستي راه ميبرد. حالا وحشتي تازه او را دربر ميگيرد: به نظرش ميرسد كه سگ به او خيره مينگرد، بيآنكه لحظهاي نگاهش را از او برگيرد، گويي او را محكوم ميكند و ميترسد كه همه چيز در اطراف او فرو ريزد. هنگامي كه كسي در كنارم است هرگز به سگم نگاه نميكنم؛ اما حس ميكنم كه او به من نگاه ميكند، بي آنكه لحظهاي نگاهش را ز من برگيرد به من مينگرد. ميخواهم در خلوت به او بفهمانم كه چيزي نيست؛ خيالش راحت باشد، زيرا نميتوانستم به خود اجازه دهم چنين كاري را با ديگران انجام دهم، كاري كه براي او هيچ اهميتي ندارد و براي من همه چيز است. هر روز در موقع مناسب، در خفا، با نشاطي رعبانگيز همين كار را انجام ميدهم تا در عين حال كه بر خود ميلرزم هوس و لذت جنوني آگاهانه را بچشم كه براي لحظهاي مرا از قيد و بند همه چيز آزاد ميكند و انتقاقم را ميگيرد. بايد مطمئن ميبودم (و به نظرم ميرسيد كه اين اطمينان را فقط با او ميتوانستم داشته باشم) كه عمل من برملا نشود. چون اگر برملا ميشد، ضرر حاصله كه فقط دامنگير من نبود، بيحد و حساب خواهد بود. شايد مرا توقيف كنند، دست و پايم را ببندند و وحشتزده مرا به يك آسايشگاه رواني ببرند. چنانچه اين كار من برملا ميشد، وحشتي كه همه را دربر ميگرفت، از هماكنون در چشمان قربانيام ميخوانم. زندگي، حيثيت، آزادي و اموال افراد بيشماري به من سپرده شده است كه از بام تا شام مرا براي مشورت به كمك و كارم محاصره كردهاند؛ درگير وظايف خطير ديگري چه عمومي و چه خصوصي هستم: همسر و فرزنداني دارم كه اغلب اوقات نميدانند بايد چگونه رفتار كنند، به همين دليل به اعمال قدرت پيوسته و شديد من به عنوان نمونة بارز رعايت محض و بيقيد و شرط وظايف خطيرم به عنوان شوهر، پدر، شهروند و استاد حقوق و وكيل نياز دارند. بنابراين، واي بر من اگر رازم برملا شود! درست است كه قرباني من نميتواند حرف بزند، با اين وجود، چند روزي است كه ديگر مطمئن نيستم. حيران و بيقرارم. زيرا اگرچه نميتواند حرف بزند، اما چنان نگاهم ميكند كه وحشت در آن هويداست، ميترسم هر آن كسي متوجه شود و در پي علت آن برآيد. تكرار ميكنم، در اين صورت كارم تمام است.
آقا جان
شیره ی ناب محمدی
با سلام دوست عزيز
وبلاگ با مبحث كالبد شكافي شماره 5 ، جنازه پنجم حسن قريبي به روز شد
منتظر حضور گرم شما و همچنين نظرات ارزشمندتان هستيم .
با تشكر
ارادتمند : مهدي آذري
يعني مستطاب ِ شاملو در ميان آن دلبركان نه چندان غمگين، فرياد ميزده " آيداي من كجاست ؟ "
يعني يار در خانه و ما گرد ِ جهان ميگرديم؟
يعني آب در كوزه و ما تشنهلبان ميگرديم؟
رويا ! فلسفه را چه نديدي در اين پيچش مو كه حضرت ِ شاملو ميديده و از همان عرفان هم، لوئيجي و گورستان و گاري در ميآمده.
" آيداي من كجاست؟ " هان؟
Posted by: حامد at janvier 15, 2008 2:29 AMنازنین
به محض تمام شدن پست ات فقط اين كلمه به نظرم رسيد : نازنين
آ قاي رويائي عزيز ..چرا به اين مزخرفات... جواب نمي دهيد .موفق باشيد
- به توضیح مدیر وبلاگ در همین پست توجه کنید مرسی
Posted by: فرمان at janvier 13, 2008 6:49 PMيعني اينكه :
((يدالله فوق ايديهم))
درود.
فکر می کردم به لطف پیشرفت تکنولوژی و گسترش ارتباطات و...علی آباد کم کم داره شهر می شه، ولی حالا می بینم " خلق و خوی ما ایرانیان" کماکان همونیه که بوده! یکیش علاقه ی مفرط به اسطوره سازی! فکر می کنم این هم از راحت طلبی ماست که دوست داریم تمام خصوصیات مطلوب را( که به هر دلیلی در خود و اطرافیان نمی بینیم) در یک نفرجمع کنیم، که البته آن نفر اگر علاقه مند به روشن کردن ذهن مردم باشد میتواند توضیحاتی بدهد ، ولی خب معمولا این طور نیست( کی بدش میاد بت باشه؟)
یه چیز دیگه هم کم کم دارم متوجه می شم، این که چقدر دیکتاتور هستیم:
فکر اینکه بالای چشم فلان نویسنده یا شاعر یا... ابروست = تابو
انتقاد ازشیوه ی فلان نویسنده یا شاعر یا ...= تابو
....= تابو
...= تابو
....
ببخشین پول این همه مواد و چیز میزو از کجااوردید؟؟؟
توضیح
دوستان و نظر نویسان عزیزی که با نام مستعار کامنت می فرستند تعجب نکنند که بعضی ازکلمه ها یا عبا رت هاشان حذف می شود، چون ما حق نداریم با نامی عاریه به نام های آشنا حمله ، توهین و دشنام کنیم ، و توقع پاسخ هم داشته باشیم .
مدیر وبلاگ
آقاي رويائي چرا اون دوتا كامنت رامين را حذف كردي مگه چيز بدي نوشته بود.
Posted by: آزيتا at janvier 12, 2008 6:21 PMيدالله رويائي من نوشتم...هم سنگ و هم شانه شدن با بزرگي چون احمد شاملو كار اين محرمعلي خان سانسورچي نيست ...که.اهل و اهالي اين مرز بد گهر البته اين اواخر امثال تو گريخته شده ي آواره را مي شناسند كه از فرسنگها راه دور هنوز براي رهائي اين خاك نسخه مي پيچي...كه مي داني ...
در شگفتم
كه چرا
فضله ي كركس تو
آخر نسخه ي عرفان ماست
صرفا خاطره آن هم اينقدر خصوصي كه به درك راوي اش از وقايع هم بستگي دارد نمي تواند ملاك باشد البته منظورم حرف هاي بعدي شاملوست در ايران . راوي خاطره را بايد از نزديك بشناسي تا ميزان شوخي و جديت او را در نقل حوادث تشخيص بدهي . بدون رد يا قبول كامل اين گونه خاطرات مي خواهم بگويم ما بايد زرنگ تر از اين باشيم كه اسطوره سازي شاملو يا اسطوره ريزي رويايي مثلا بتواند اينقدر تاثير بگذارد با اين حال از آقاي رويايي عزيز ممنونم و اين فقط نقدي بود بر بيشتر مخاطبين اين متن. علي كاكاوند
Posted by: ALI KAKAVAND at janvier 12, 2008 1:27 PM بيان تان كه طبق معمول عين تعريف است و من ستايشگر اين تعريف ام.گفتم هم سري زده باشم از رويا و هم كتاب دوم ام را ادرس بدهم توانستيد بخوانيد.ما اگرچه از قافله ي كلاغان نبوده ايم و از چشم ات ... يا در واقع از گوش ات پنهان مانده ايم . باري اينجا در اين گورستان كلمات مينويسيم و براي هم مي خوانيم و از هم كش مي رويم و ...در كتابخانه ي الكترونيكي ي سايت عروض( www.Arooz.com) منظومه ي " عقل دور" در كنار چند كتاب كه بعضي شان سرشان به تن شان ارزيدن ميكند... نشسته ام.نظري هم اگر داريد ميخانه ام.
به اميد رهايي
محمد حسن نجفي
با سلام به شما دوست گرامی
پنجمین شماره سایت پیله های شیشه ای ( ویژه نامه یکسالگی سایت ) به روز شد .
www.glassyguards.com
لابد شاملو (قب) به این قول شاعر التفات داشته است که:
سفر کردم که از یادم بری! دیدم نمیشه!!
مي بينم عده اي مي گويند بت سازي نكنيم. حرف خوبي است عزيزان. من هم مي گويم بت سازي نكنيد و به من بي سواد بفرماييد جناب يدالله رويايي با اين همه ادعا و سرو صدا و تئوري صادر كردن كدام شعرش در عرصه شعر معاصر ماندگار شده يا حداقل شهرت پيدا كرده؟ تو را به خدا يك شعر خوب از ايشان به من معرفي كنيد شايد ما هم به خداي شما ايمان بياوريم. آخر اين اشعاري كه فقط خود شاعر ( احتمالا) ازشان لذت مي برد چه ارزشي دارد؟
Posted by: mohsen at janvier 12, 2008 5:34 AMاز دید فمینیسیتی به این خاطره بنگریم نتیجه میگیریم که همهی مردان به زنان دروغ میگن:) و مظلوم واقعی این وسط زنان زودباور و ساده هستند:)
آقای رویایی من هم شعرهای شما رو دوست دارم و هم شعرهای آقای شاملو رو.
به نظر من هیچ عیب نداره که ما بدونیم که شاعر مورد علاقهمون کارای بد بد هم میکنند و یا میکردند. از بت سازی و بتپرستی خوشم نمیاد.
برای اونایی که رگ گردنشون متورم شده. آقای رویایی خودشو مبرا ندونست از مسکرات و مخدرات(از هر نوعش)...
بیچاره من!!
Posted by: فانی at janvier 11, 2008 9:50 PM.
Posted by: مانی ب at janvier 11, 2008 9:09 PMاستاد مسئلتن!؟
گویا قضیهی تریاک هیچ به مذاق شما خوش نیامد. من در کامنتام سوالی پرسیده و گفته بودم "...آیا میشود هروئین و تریاک را با هم استعمال کرد؟" و حالا برایم سوال تازهتری پیش آمد که چطور ایرادی ندارد شما بفرمایید احمد شاملو یا هر بابای دیگری که بههرحال از شما شهیرتر است هروئین و تریاک مصرف میکند، اما محل ایراد است اگر همین نسبت به جنابعالی داده شود.
دوستان دو حدس میزنند اینجا؛ یکی اینکه کامنتهای شما با نظارت عشاق سینهچاکتان منتشر میشوند و خود شما که به گفتهی خودتان پا منقل احمد آقا بودهاید مسئلهای ندارید با آفتابی شدن این قضیه، اما عشاقتان دارند. دیگر اینکه شاید خود شما حضرت رویا هستید و عباس آقای عزیز را حضرت خطاب کردهاید که ایز گم کنید. دیگر اینکه شاید اصلا شما اهل عمل نبودهاید و .. خب این هم اشکالی ندارد، ابینیبینالله رفقای ما کلی دلشان شکست از این همه سوال و سانسور. ما فکر میکردیم شما هم قربانیاید و بوسههایتان واژه میشوند، اما دیدیم تریاکی که ما گفته بودیم دود شد در کامنتدانی شما.
آخر هم اینکه قضیهی سانسور تریاک و اینها را شاید بتوانیم هضم کنیم، ولی لطفا بفرمایید چطور شد که قضیهی لذت بردن جنابعالی از شعرهای ما چرا سانسور شد. زبانم لال کفری گفته بودیم و شما آخر شاعران پارسیگوی روی مزین هستید و الباقی شعرا گه خوردهاند اگر گمان کنند ممکن است شما یا کس دیگر از خواندن شعرهایشان محظوظ شوید؟
یا به قول خودتان "از ترس بودم آنجا / اینجا مرا ترس من / تهی از ترس / میکند"
انصافا اگر قرار بود این کامنت هم مثله شود، جنازهاش را اینجا ولو نکنید، همینطور
بالای اسم ما بنویسید اینجا "سگی بود که جان داد" به قول آقای موآم
- وبقول آقای شکسپر " سانسور چیز بد چیز خوبیه "
موضوع تازه جالب شده است. حالا باید دید چرخاندن حرف در دهان شما که از حیرانی برنیامد از «عباس» برمی آید یا نه. بگذار ببینیم رویایی را چقدر می شناسیم (يا نمي شناسيم)؟
Posted by: مانی ب. at janvier 11, 2008 6:36 PMآقاي رويايي گرامي، من اين کامنت را بر مقاله آقاي معروفي نوشتم که چون مربوط به نوشته اخير شماست، اينجا نيز مي زنم.
من هم مطلب رويايي را خواندم و بسيار حال کردم. اول به اين دليل که خاطره صادقانه رويايي درستي حرف نيچه درباره شعرا را تصديق مي کند. زيرا به قول نيچه: «شاعران دروغ زياد مي گويند». و سپس در جايي اضافه مي کند که به زرتشتش نيز زياد ايمان نياوريد زيرا او نيز شاعريست. زيرا زندگي يکايک ما هر کدام روايتي و تفسيري از حادثه است . يا بهتر بگويم خود حادثه است. فقط حادثه داراي هزار شکل و چشم انداز است. بنابراين اين نوشته چيزي از شاملو و رويايي کم نمي کند.
دوم رفتار شخصي شاملو و رويايي به عنوان يک هنرمند در برابر مباحثي مثل عشق و غيره است. در اين زمينه مي توان به خوبي ديد که رويايي از شاملو صادقتر است. يا بهتر است بگوييم که شاملو داراي زرنگي هاي خاص خويش است و دروغ گوييهاي خاص خويش، توجيه کردنهاي خاص خويش.
موضوع سوم و اصلي ين است که آيا شعر شاملو در باب آيدا تحت تاثير اين دوگانگي دروني شاملو قرار گرفته است و شاملو در شعرش به خويش نيز دروغ گفته است و بهاي اين دروغ چه بوده است؟
متاسفانه نوشته آقاي معروفي به اين مباحث نمي پردازد و به ويژه به مبحث سوم و در واقع براي من نوشته اي محافظه کارانه است که از يکسو به بت شدن شاملو اعتراض مي کند و از طرف ديگر همزمان انچه را که اين مطلب رو مي کند اصلا به بحث نمي کشد و خود نيز مي خواهد قامت شاملوي بززگمان را حفظ کند. بنابراين در نهايت نوعي سياست نسوزاندن نه سيخ و نه کباب است. با تمام احترامي که براي ايشان قائلم. لااقل رويايي صادقتر و بي پرواتر است، جدا از قدرت شعري او. نوشته معروفي محافظه کارانه و در نهايت براي پاشيدن ابي بر آتش کنجکاوي بدور اين مطلب است به جاي اينکه از نگاه خويش اين کنجکاوي و يا خشم و سوال را توضيح دهد. زيرا آنان که خشمگين شده اند در واقع ناراحت از شکست تصوير بت واره خويش از شاملويند و در واقع نمي خواهند به باور من به اين موضوع بپردازند که شعر شاملو در باب آيدا داراي نقاط ضعف فراوان از لحاظ نگاه مدرن به عشق و زن است. چه برسد به اين که اثري از نگاه پست مدرن در خويش داشته باشد و به آيدا در شعرش اجازه سخن گفتن دهد. تا ما ببينيم که احساسات پارادوکس آيداي ذهن او در باب اين شاعر بزرگ ما چيست. آيداي شاملو يک زن اثيري/مادر است وبه زن مدرن تبديل نمي شود. پس بناچار عاشق شعرهاي شاملو نيز مدرن نميشود و قهرماني ترازيک باقي مي ماند. زيرا ما با نوع نگاهمان به «غير»، به معشوق و رقيب، همان زمان خويش را نيز مي سازيم. ازينرو زن سنتي، مرد سنتي ميزايد و بالغکس. اينحاست که مي توان به راحتي ديد که ناتواني شاملو از پذبرش سمبوليک و شاعرانه فانتزيهاي خويش در پي زنان ديگر و تجارب خويش در اين زمينه در عرصه شعرش سبب مي شود که شعرش رمانتيک، زيبا با زباني قوي باقي بماند اما هيجگاه نه جهاني شود و نه حتي دربرگيرنده تجارب عشقي و نيازهاي نسلهاي نوي ايراني باشد و يا شعر کاملا مدرن باشد. من در نقدي به نام « از هنرمند و روشنفکر تبعيدي تا مهاجر مدرن چندلايه» اين نظريه را مطرح مي کنم که اگر شاملو و يا دولت ابادي دوران مهاجرت را طي کرده بودند،اصولا شعر ايدا کاملا متفاوت مي شد و يا کليدر دولت ابادي. زيرا نگاه شاملو به عشق و ايدا مربوط به عشق اول رمانتيک دوران پانزده شانزده سالگي است و او قهرماني تراژيک و حماسي است که در آغوش عشق تغزلي آيدا به ارامشي دست مي يابد اما به عشق مدرن ترازيک/کميک و ديالوگ مدرن دست نمي يابد. چه برسد به نگاه چندچشم اندازي و چند روايتي پسامدرن. و اين خاطره نشان مي دهد که يک بخش از اين ناتواني ناشي از دروغ شاملو به خويش و ناتواني جدب برخي از فانتزيهايش در اشعارش است. متاسفانه اين نوشته اقاي معروفي از کنار اين مباحث مي گذرد و محافظه کارانه برخورد مي کند. يک موضوع ديگر رابطه دروني ميان کلمه عباس و متن ديگر است که براي من خود اين موضوع، متني نهفته در متن است.اما صحبت ديگر به داراز ميکشد. با اينکه احساسم مي گويد، ذهن اقاي معروفي اين ارتباط را حس مي کند. با انکه در متن به آن نميپردازد و اين بخش ننوشته و پنهان متن بالاست.
داريوش برادري
سلام استاد
گاهي خاطره فقط خاطره است
كه با خودش طنز دارد
و در همسايگي عباس
احمد بار طنز را به دوش مي كشد
نوشته ي شما من را به ياد دارودسته ي شرقي ها و شهروندي ها انداخت كه سعي مي كنند بي مايگي خودشون را با تخريب شاملو و چپ ها استتار كنند. البته از شما كه بي مايه نيستي كمي عجيب بود. اون ها مي خواهند امثال قيصر امين پور رو كه به گرد پاي شاملو هم نمي رسيد ... بماند. راستي چه ضرورتي داشت بيان اين خاطره ي (مشكوك)؟؟
Posted by: saeed at janvier 11, 2008 9:55 AMواکنش های خوانندگان به این خاطره خودش کمتر از خود خاطره خوندنی نبود. بعضی به نویسنده گفته اند "دروغ گو"، بعضی گفته اند "مگه چیه خوب؟"، بعضی ها گفته اند "باحال بود". منم می خوام بگم "باحال بود"، اگر چه به اونایی که گفتن "مگه چیه خوب؟" هم تعریضی دارم مبنی بر این که به هر حال کسی که رسماً دروغ بگه، نمی شه حرفاش رو جدی گرفت، آخه شعر که فقط زیبایی ناشی از چسباندن کلمات در کنار هم و خیال بافی نیست.
Posted by: مهدی at janvier 11, 2008 7:09 AMنقل خاطره ای توسط آقای رویایی عزیز و واکنشهای داده شده به آن نمونه ایست کامل برای شناخت خلق و خوی ما ایرانیان .
در بت پرست بودنمان نمی باید شک کرد. جالب آنجاست که ما بتهایمان را در پشت حجابی خود خواسته پنهان کرده و شب روز کارمان حفاظت از این حجاب گشته. ما دوستار شعر نیستیم بلکه دوستار شاعریم.
دوستار سروده "مدایح بی صله " نیستیم بلکه شاعری را که در فلاکت بزرگ گشته، شب و روز عرق ریخته ، زندان رفته و چه وچه وچه را می پرستیم که حتی پس از مرگش،قبرش نیز در امان نمانده و هرازگاهی توسط دشمنانش به مدفوع آلوده می گردد.
حال اگر کسی یافت شود که گوید آن نویسندتا شاهدبازبود واین شاعرتان
ریاکار، فریاد وامصیبتا سرداده ،ای خلق، به داد رسید که بر داشته های فرهنگیمان توهین روا داشته اند و روح شاعر شهیدمان را لرزانده اند و خزعبلاتی از این دست.
برایمان سخت است لذت بردن از شعر شاعری را که می ناب خورده و شیره و تریاک آن هم از نوع مرغوبش دود کرده و با دلبرکانی نه چندان غمگین هم آغوش بوده است.
من اصلا علاقع ای به شاملو ندارم . وی می دانم نه شما ادم درستکاری هستید نه شاملو بوده ولی از انجا که نکته سنجم و به جملاات توجه می کنم و با اندک قریحه ی داستان نویسی با توجه به این جملات ی که در زیر می آورم شما بی طرفانه نقل خاطرات نکردید و در هر صورت بعید است که ای اتفاق با تمام کم و کیف اتفاق افتاده باشد.
1 چرا اورده اید)به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. ) به گونه ای کهنقش اصلی در اتفاق افتادن تقصیر احمد اقا بوده. در صورتی که بی طرفانه اش این است: تصمیم گرقتیم...
2- فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده )ایا این خاطره گفته شده تا احمد را دروغ گو جلوه دهد اگر نه این جملات اخر برای چسیت ؟
در کل خاطره ناشیانه ساخته شده و شما به نظر ادم نظر تنگی هستی .
اگر مرده باشی در مودت من این گونه خاطره نمی گویم
سلام ثابتي هستم وخيلي خوشحالم كه وبلاگ شما آشنا شدم
همين
در ضمن جسارت منو نديده بگيرين
Les mots sont morts bon marché de nos jours et ce que les personnes bouillir!
Posted by: alien at janvier 10, 2008 6:26 PMنه رویایی نیاز ی به شهرت دارد که بخواهد از این طریق کسی را پلکان توجه خود قرار دهد ، چرا که او شاعر بزرگی است و نه شاملو با این خاطره ها چیزی از او کم می شود . من از خواندن این خاطره هیچ تعجب نکردم چرا که شبیه هزاران خاطره دیگر بود که از زندگی شاعر بزرگمان شنیده بودم. مشکل برخی با این گونه چیزهاست همان مشکل فرهنگی ماست که دوست داریم از همه کس یک قدیس بسازیم . دوستان ! شاملوی بزرگ قدیس نیست که اگر بود آن شعرهای زیبا را نمی توانست بگوید . شاملو با تمام گوشت و پوستش زندگی را آن گونه که خواست زیست و نگران این نبود که دیگران در باره زندگی شخصی اش چه قضاوت می کنند .
Posted by: عادل at janvier 10, 2008 5:05 PMسلام آقای رویایی !
من مطمئن هستم هنرمند و آدم به شدت فرهیخته یی مثل شما زبانم لال ، هرگز نه نیاز آن را دارد و نه وابسته به آن است که چند جمله سرهم کند به این امید که غیبت هنرمند و شاعر دیگری را بکند یا از این طریق کسب شهرت و نام کند. یعنی در این جا حدس و نظر و حتی اطمینان بسیاری از دوستان که نظر بر فرصت طلبی و بی ذوقی آقای رویایی دارند بیهوده و بی دلیل است. من این طور فکر می کنم .
از طرفی یادآوری و ذکر خاطرات هنرمندان به ویژه آن عده که برجسته و از مشاهیر ادبیات و هنر و قرهنگ یک مملکت هستند ، و من مطمئن هستم که آقای رویایی بی شک از زمره انهاست ، از جمله موهبات و مزایای تاریخی است که کمتر اتفاق می افتد . فقط هنرمندان محافظه کار و سنتی هستند که بر اساس ظوابط و تربیت ویژه از ذکر خاطرات و خطرات خود سرباز میزنند .
تازه همانطور که چند تا از دوستان عزیز در کامنت هایشان نوشتند ، حرفهای اقای رویایی - چه مثبت و چه منفی - از مقام و مرتبه و جلال و عظمت مرحوم شاملو چیزی کم نمی کند .شاملو و رویایی هردو دیوانه ای بودند و هستند که به فرهنگ و ادبیات و هنر و تاریخ ایران ، جلوه و جلال و رحمت و برکت بخشیده اند .
به قول حافظ شیراز :
هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
با آرزوی سلامتی و شادمانی . با مهر و بسیار بوسه . سوسن .
Posted by: سوسن at janvier 10, 2008 4:06 PMdar rabeteh ba elame daneshjoyane azadykha va barabarytalab mamnon......
Posted by: hamrah at janvier 10, 2008 1:40 PMسلام آقا، اگر از حال ما پرسیده باشید خوب هستیم ، راستی از آن دوشیزگان نو خط که فرمودید بهره ای هم بردید یا آقای احمد تنها خوری پیشه کرد و به شما نداد؟ .
ای نامه که میروی به سویش ، از جانب من ببوس رویش
کتاب هفتاد سنگ قبرتونم خوندم و همه اش را از حفظ شدم ؛امیدوارم که شما هم کتابهای مرا بخوانید ....
جناب اقاي رويايي / استاد گرامي - ايميل من ايا به دست شما رسيد؟
اگر بعد از حدود يك هفته به دستتان رسيده حداقل خبر دهيد.
با احترام / خيام
خوانده بودم "با چشم ها"را نجات داده اید.
الحق که "غیابش حضور قاطع اعجاز است" اگر مست و اگر هشیار...
جالب است، خيلي جالب است. با مطالعه اين خاطره يا افسانه احساس زيبايي كه به شاملوي كبير داشتم در دلم چندين برابر شد، ميداني چرا؟!
چون وقتي ميبينم تو كه دوست و هم پياله اش بودي الان با زور اينترنت و به هم بافتن راست و دروغ و فشار فراوان به حافظه سعي در جلب نظر يك يا دونفر خواننده داري اونم اينهمه انرژي ميگذاري اما شاملوي بزرگ در همان عصر كاغذهاي كاهي و بدون هيچ تحصيلات آكادميكي شهرتي يافت جهاني، و در ايران هم به حافظ امروز شهره شد. شاملو به اندازه كافي بزرگ هست كه با اين حرفها ذره اي از عزت اش كاسته نشود....
روحي كه پيام دارد، نه مريد ميطلبد و نه عاشق، آري نه عاشق، آشنا
سلام رويا.....همين ...سلام رويا...اگر جواب دادي با تو حرف دارم اما براي كلمه كلمه ندارم...اگر جوابم را دادي
Posted by: bolhasani at janvier 9, 2008 2:08 PMدرود بر رویا !
این حکایت با حکایتهای دیگری که از شاملو شنیده ام به شدت همخوان است . خواندنی بود به شدت .
نرو -
سرشت بدین گونه راحت
به اتفاق تنیده ـ
تا به کاویم
به منحنی رسیدن ـ
آنجا که شانس گورت را کنده
وسیاهی چال ـ
نگاهت را کور می کند ...
چيزي كه در اين كامنت ها توجه منو جلب كرد اين بود كه بعضي از دوستداران شاملو نسبت به اين نوشته واكنش نشان داده و جبهه گيري كرده اند و برخي ديگر نيز اين نوشته را به خواب و رويا تعبير كرده اند ...به هر حال جدا از تمام اين چيز ها ما بايد عادت كنيم كه برخي از واقعيت ها را هم در مورد زندگي افاراد مشهور و معروف بدانيم . اين مسله نه به معناي كنكاش در نوع و شيوه زندگي خصوصي انهاست بلكه فرو ريختن تابو هايي هست كه ما نمي خواهيم به آنها نزديك شويم . از جمله اينكه خب بدانيم كه شاملو به هر حال زماني اعتياد شديدي داشته و اين را دوستانش هم در جاهاي مختلف بيان كرده اند . البته اين مسله هيچ تاثيري در شعر و هنر او و خدشه دار كردن آن ندارد ولي از نظر اينكه شخصيت ها ي مشهور هميشه زندگيشان در هاله اي از ابهام نباشد و اينكه قبول كنيم و بدانيم كه انها هم خدا نبوده اند و بدون عيب و نقص بد نيست كه زندگي انها برايمان شفاف تر باشد نه در هاله اي از تقدس كاذب.
Posted by: منصوره اشرافی at janvier 9, 2008 10:10 AMبا نظر اقاي حيراني و نوع بر خور د ايشان كاملا موافقم . اما لايه هاي زيرين كار در همان لايه هاي بالا بود نبود؟
Posted by: حسین خلیلی at janvier 7, 2008 11:52 PMسلام رويا .چه ميشنود ان كه نوشته نمي شنيد؟ .
تن طناز ي متني كه مينويسي طنز تلو تلو خوردن و كو چه هاي شاملو و ايدا .خودت شعر . نام ننگ . و عاريتي كه يقين شاعرانه در ملامتي بودن هر كه سر به تنش مي ارزيد مي ارزد دارد در اين وطن از بالا تا پايين از جمله بايد بگويم وتن توست وطن من و اينكه عرفا حتي در روم هم اگر باشند در قهقهه ي مستانشان عنده ربهم يرزقونند!
بوسه .
سلام دوست عزيز
با مطلبي تحت عنوان « احمدرضا احمدي و موج نو » به روزم
احمدي از شاعراني است كه به خاطر جريان سازي در شعر معاصر قابل دقت نظر و بررسي است پيشنهاد او در كتاب « طرح » هر چند براي ادبيات فصل تازه اي نبود ( قبل از او هوشنگ ايراني دست به تجربه هايي در بي وزني ، ايجاد اشكال در فهم مفهوم ، سكته هاي خوانشي ، بازي هاي زباني و گريز از سلطه شعر ممكن زده بود ولي تداوم نداشت ) اما هسته اصلي جرياني را ساخت كه بعد ها به نام شعر « موج نو » قسمت اعظمي از ادبيات معاصر را با خود درگير كرد .
.
.
.
بي ترديد هر نگاهي در تلاقي با ديدگاههاي ديگر است كه منتج به نتيجه مي شود پس منتظر شنيدن(ديدن)ديدگاههاي شما هستم.
پيروز باشيد
Posted by: مجيد قباديان سوادكوهي at janvier 7, 2008 9:22 PMسلام.من از عباراتتان در عبارت از چیست برداشت کردم.عبرت گرفتم و شاید عبور کردم.فلانی خواننده ی کافری است...لبریخته ها...از مارکس تا محمد از حرف تا عمل...درباره ی مرحوم فردید و...باید شکرگذار باشم.همین
Posted by: alireza at janvier 7, 2008 9:16 PMلوئیجی پیراندلو؟
شاملوي ما كجاست؟
سلام بر رویایی! منتظر امضاهایت بودم که اینجا یافتمت. پیراندلو هم بخشی از نمایش ماست در شاعرانگی ی این جهان. اما شاملو هم روزی شاعری بزرگ بود...آنچه مهم است خود شعر است که در صورت اصالت مسلما باقی می ماند. منتظر امضاهایت هستم. آدرس را هم که لابد می دانی. سال نو خوبی داشته باشی!
Posted by: سهراب at janvier 7, 2008 5:07 AMخواندم .
Posted by: پروانه at janvier 6, 2008 5:20 AMآقاي رويايي اگر عباس ِشما مي تواند ’ حضرت عباس ’ بشود لوئيجي ِ شاملو هم مي تواند لوئيجي پيراندلو باشد. شاعران با رويا زندگي مي كنند اين را شما بهتر مي دانيد. به نظر من اين نوشته شما پيش از آنكه بدگويي از شاملو باشد بر عكس دوستي با او و يك حور بزرگداشت از او است. در مورد مواد هم همه ي ما همه نوعش را تجربه كرده ايم. حتي همين حضرات كه دارند تسبيح از آب مي كشند. منتها شهامت اعترافش را نداريم .همه ما اگر پاش بيفتد از مي و معشوق نمي گذريم.كيست كه به زنش اقلا يكبار دروغ نگفته باشد. آنهم شاعراني چون شما و شاملو ! انكار ِ اين چيز ها ريا و تزوير است.
من آن دستي كه اين ها را نوشته مي بوسم
. . .
هر کس خواب خودش را می گوید ایوب جان !
شاملو ، رویایی ، علیرضا میبدی ، عباس ، آیدا ، لوییجی ( پیراندلو ) ، گاری خالی گورستان ، تو ، من ، اینها . . .
. . .
سطر از مراوده ی ما
از حرفی که نمی شناسد
می پرسد
همه ی چشم ، دهان ِ ترجمه می شود
و پرستش که عزیمتِ ارواح در بدن ِ فنا بود
از بتِ مسکوت
از جواب
هیچ نفهمید
همه نفهمید
و سطر، تمام خودش را
بلعید ، می بلعد
در همیشه ی ما
هنوز که مراوده خواهد شد ... .
. . .
کیوان
Posted by: کیوان قنبری at janvier 5, 2008 6:50 PMhanuz mardome falakzadehye jahanesevomi fekr mikonan ke agar kasi mavad masraf bokoneh ya mashroob benoosheh az shakhsiyatesh kam misheh...
vaseh hamineh ke ein hameh be shoma eteraz kardan Roya ye aziz.
agar anha midaestand to va shamloo ra
va agar midanestand doostihayetan ra
va agar mIdanestand ke shamloo cheghadr az bot dorost kardan az yek shakhs motanafer bood
hatman beh az ein mishodo ein doostan badtar az doshmanan nemikardand...
bayad begooyam ke einan hamanha iyand ke da hozoore pedar farzande khod ra dar aghoosh nemigirand va ya sigar keshidan ra eyb midanand
shoma khodetoono narahat nakonin
oonha ke bayad befahman ,fahmidan asle matlab ra
Maziar
Posted by: maziar at janvier 5, 2008 2:23 PMنظرات رو خوندم ...زياد مهم نيست كه اين خاطره راست باشه يا دروغ. در جمع هاي ومحاقل ودر روابط شاعران ونويسندگان با هم چنين اتفاق هايي مي افتند.هم ميشه دروغ باشه هم راست.قبل از هرچيز بايد نوع نوشتار رويايي رو خواند وعده اي كه بي خواندن و يا جذب نردن نوشتار رويايي - وهر نويسنده اي - مي خواهند ارا وخاطراتشس رو حلاجي كنند نمي توانند .شاملو هم مثل بقيه بوده وهم مثل بقيه نبوده.اين خاطره نه شاملو رو تخريب مي كنه ونه بزرگش - هر چند در نگاه من اونو مي اورد در جمع انسانها واين يعني بزرگ كردن وقابل دسترس كردن شاملو -///////////
هر كس ميتونه خاطره اي رو تعريف كنه .شايد اينو رويايي براي خيلي ها گفته شايدم شاملو خودش براي خيلي ها گفته ........
سلام بر روياي بزرگ.
از مطلبتان استفاده كردم.
اين شايد همان بخش از ادبيات ماست كه گاهن بنا به ضرورياتي كه دي-گر-آن تشخيص مي دهند بايد فراموش شده تا هرگز خوانده نشود.كه اگر اين گونه كه ان ها مي خواهند نباشد ديگر با حضور بت ها و غول هاي بي غلط مواجه نخواهيم گشت.و بي حضور بت واره ها هميشه انگار چيزي كم داشته ايم.
كتابتان را خواندم.نظرم در مورد كتاب و نظراتي كه بر شعرم داشتيد را روي ميلتان مي گذارم.
تا بعد...
رويايي جان ! اين جا چه خبر است ؟ اينها چه مي گوييند ؟ اين آدم هاي مثلن با اخلاق چه فكري كرده اند ؟
Posted by: ايوب at janvier 5, 2008 5:17 AMجالب بود رويايي عزیز !
Posted by: ميثم رياحي at janvier 4, 2008 10:12 PMدریغ که شاملو چند زمستان است که چیزی نمی گوید.
Posted by: مهبدا at janvier 4, 2008 1:07 PMهنرمندان تیز حس(واژهی «حساس» مدتهاست تبدیل به جوک و لطیفه شده) و به ویژه شاعران، همزمان در دو جهان (یا بیشتر) زندگی میکنن.
پرسیدن از هستی یا چیستی هرکدوم از این دو جهان، کار هجویه، چون خودشون هم نمیدونن.
بر شيب گردنه
اتوبوس
آرام پيچ مي خورد
سكوت
با پيچش گردنی
در هم شكسته است
رويايي جان !
من ميتوانم يا بهتر است بگويم مي خواهم اينطور فكر كنم كه رويايي هم در اينجا و در اين متن شاملو بازي درآورده و اينطوري ميشود به اين احتمال رسيد كه رويايي با شاملو بازي كرده يا شاملو بازي كرده . اصلا تو كي با شاملو رفتي رم ؟
يادداشت شما به انضمام توضيحات آقاي حيراني فوقالعاده بود.
Posted by: پونه بريراني at janvier 4, 2008 3:15 AMخوب! روياست ديگر
عباس كه نيست
احمد!
جناب رویایی سلام. جالب است که اینبار هم ذهن ایرانی بیماری قدمایی خودش را بروز داد و ما شاهدیم که مخاطبان این پست به جای دریافت امکاناتی که این نوشته در لایه های زیرین خودش دارد به دنبال مباحث محبوب نشریات زرد رفته اند. از متلک گرفته تا اعتراض بدون اینکه بخواهند کمی هم به این فکر کنند از همین خاطره ی کوتاه تا چه اندازه می شود به شعرهای شاملو نزدیک تر شد. فکر می کنم مهمترین پتانسیل این پست همان بحث خلق نام برای ایجاد امکانی جدید به جای امکانی اشباع شده به نام توی همواره ی ادبیات فارسی ست. مخاطب ادبیات فارسی مدتهاست از انبوه تو در شعرهای در فارسی نوشته شده خسته است و برای همین مولف هوشیار با ایجاد یک امکان که همان خلق نام می باشد ضمن استفاده از این جایگزینی با ذائقه تاریخی مخاطب فارسی هم نزدیکی می کند. این ذائقه همان علاقه به شنیدن حرفهای درگوشی ست. به همین خاطر است که هنوز پرطرفدارترین مدل شعری در فارسی شعری ست که بر پایه ی روایتی خطی و داستانی شکل می گیرد. شاملو با آگاهی از همین ذائقه ی مبتلا به نقالی مخاطب شعر فارسی بود که مدام در شعرهایش خلق نام میکرد. آیدا،مانلی، اسفندیار مغموم و... همه در خدمت ایجاد امکانی برای جذب مخاطب دلبسته به قوه شنیداری ست. به همین خاطر است که برایش جابجایی وارطان به جای مانلی یا برعکس هیچ فرقی نمی کند چون نام در شعر او فقط به جای همان توی مثل کنه به شعر فارسی چسبیده میآید. خود شما هم با ایجاد عباس حالا چه معروفی چه در حد همان نام، مخاطب را مبتلا به وسوسه ی خواندن می کنید. به راستی اگر عباس این پست ها نبود بسیاری از این خوانندگان بازهم به ضیافت خواندن می آمدند؟ هیجان دستیابی به امکان شنود کردن حرف های دو فرد که یکی رویایی این متن ها و دیگری عباس است اجازه می دهد وسوسه ی چرا و چطورِ بین دو فرد را در خود آرام کنند. یا راحت تر بگوییم فضولی شان را تسکین دهند. شاید همین است که عباس جذابیت بیشتر از معروفی دارد زیرا که خطاب کردن به نام کوچک نشان از نزدیکی ارتباط و به همان اندازه امکان خصوصی تر بودن حرفها را میدهد پس هیجان شنود این گفتگوی در نزدیکی قطعا بالا تر است. مسئله ی بعدی فضایی ست که شاملو با استفاده از گاری نعش کش می سازد. حالا راحت تر میتوانم به چرایی توان او در خلق فضاهای شعری برسم. او میتوانست به جای مردی با گاری نعش کش عابری ساده را بسازد ولی خوب میدانست وهم و فضایی که همان گاری نامرئی ایجاد میکند کافیست تا مخاطب دچار بی تابی ناشی از خواندن شود. فضایی که بی شباهت به نماهای فیلمهای برگمان بخصوص مهر هفتم نبود. ببخشید طولانی شد ولی خواستم به بعضی دوستان شیوههای دیگری که می شد در برخورد با این پست داشت را نشان بدهم. یعنی همان بحث قدیمی شراکت مخاطب در خلق یک اثر که به راستی مخاطب بی تفاوت متن را می خواند، مخاطب جدی تلاش می کند متن را دوباره بیافریند
Posted by: رضا حیرانی at janvier 3, 2008 9:10 PMGREAT !
Posted by: isha at janvier 3, 2008 6:41 PMسلام آقاي رويايي.يك سوال.آيا دوست داريد بعد از مرگتان راست يا دروغ چنين خاطراتي را درباره شما بازگو كنند؟ چوب زدن به مرده؟ آنهم شاملوي عزيز و بزرگ؟.دست مريزاد!!
Posted by: نسیم at janvier 3, 2008 6:19 PMحضراتی که بسیار شاکی و یقه چاکی شده اند، همانانی اند که در مستراح هم جسارت نظر به اسافلشان را ندارند ( اسافلی که ندارند!)... حتمن پیراندلو بوده ...
Posted by: همخوان at janvier 3, 2008 6:04 PMنهایت بد سلیقکی بود دوست عزیز !!! جای شک بسیار است در صداقت این خاطره ....
Posted by: nima at janvier 3, 2008 5:54 PMگمرك هم هويج بوده و شما با خودتون مواد بردين:))))))))
Posted by: arash at janvier 3, 2008 5:42 PMافرین عزیزم
کم به شاملو فحش می دهند. تو هم برایشان سوخت فراهم کن. !
چند؟ چقدر پول ميگيري؟ چي ميفروشي؟ مي ارزه؟
Posted by: kaka at janvier 3, 2008 2:34 PMاقای رویائی : من به درست یا نادرست بودن این خاطره کاری ندارم وسوال ازار دهنده ئی که با خواندن به ذهن خطور میکند اینه که : ایا از نظر اخلاقی عنوان این خاطره انهم پس از اینهمه سال در پاسخ کدام ضرورتیست ؟ واینکه ایا شما مجازید پس از اینهمه سال اونم بدون شاملو ( که امکان برخورد وپاسخگوئی ندارد) انرا وانهم با این شکل عنوان کنید ؟
اگر شما این مطلب را در جای دیگری ( در زمان زنده بودن شاملو ) عنوان کرده اید که من از ان بیخبرم این نوشته را به کم اطلاعی من بحساب اورید ومرا ببخشید .
خوش باشید
... You would have talked about this when Shamloo was alive if it really happened.
Posted by: navid at janvier 3, 2008 2:03 PMسلام مرد رویایی
کلی خندیدم و کمی هم فکر کردم. از آن نوشتههایی بود که دوست میدارم. مثل خیلی از شعرها/نوشتههات که با «منزل» {=بانو/آشپزخانه/عیال} خواندهایم و لذت بردهایم. دست مریزاد.
همیشه سلامت باشی
. . .
من از میان ِ هوا
تن از میان ِ زمین
می آییم و جهان را
برای تو تنگ می کنیم
. . .
12 آبان 86
کیوان قنبری
Posted by: کیوان قنبری at janvier 3, 2008 12:14 PM. . .
رویایی عزیز !
من اگرچه می توانستم بدانم ( يا كه بايد بگويم مي دانستم ) ، امّا آیا شما تمام نویسندگان تان را می دانید؟
رویایی عزیز ! آیا نظر نویسان تان ، این خواب ِ شما نیست که می بینند ؟
بهتر است یکبار دیگر همصدا با کریشنا مورتی بگویم :
« مشاهده کننده ، همان مشاهده شونده است . »
با احترام به عزِت عباس تان ؛
قربانت ؛ کیوان قنبری
. . .
Posted by: کیوان قنبری at janvier 3, 2008 12:11 PMخيلي با مزه بود . تازه با اينجا آشنا شدم.به اين مطلب شما هم لينك دادم.
Posted by: f.t. at janvier 3, 2008 4:48 AM