octobre 19, 2007
یا نویسندگان یا کانون نویسندگان
ادامۀ پست قبلی، به نقل از روزنامۀ اعتماد ملی ( 16 مهرماه86 ) :
نویسندگان احتیاجی به کانون ندارند
ناگفته های يدالله رويايي دربارۀ کانون نویسندگان ایران
(برچیده از مصاحبۀ مسعود نقره کار)
تشدید سانسور ، سانسور ِ شعر نو :
سانسور مضيقه ايجاد مىكرد براى فعاليت كانون نويسندگان و اعضاى آن، و اينها هم كارى نداشتند جز مبارزه با سانسور.
برعكس سانسورچىهاى وزارت فرهنگ و هنر و كتابخانه ملى كه مدرن بودند و خود شاعر نوپرداز، مىفهميدند. يعنى خودشان شاعر - نويسنده بودند؛ اينها را بعدها البته فهميدم. بيشتر آنها كه كارشناس آن وزارتخانه بودند، متأسفانه از بچههاى كانون و از دوستان خودمان بودند. بعضى از اينها غير از حقوق كارمندى از بودجههاى محرمانه هم مىگرفتند.
اينها چه در عالم شعر و چه در عالم قصه و تئاتر بودند و خوشخدمتى مىكردند، خب از اين طرف با كانون نويسندگان هم همكارى مىكردند و اين هم از پارادوكسهاى كار ما بود. منظورم اين است كه سانسورچىها و مميّزان كتاب در كتابخانه ملى و وزارت فرهنگ و هنر غالباً به شيوههاى شاعرى و نويسندگى مسلح بودند و دركِ اشاره مىكردند، منجمله در مورد كتاب خود من. كتاب «دلتنگىها» را چاپ كرده بودم و خب ناگهان جلويش را گرفتند، بهخاطر اين مصرعها:
«اينك كه گاوهاى معطر/ در راه مِنقلاب / طرح و تپاله مىريزند / و جغدهاى قانونى / با عنكبوتها برنامه مىنويسند / تا دوستان جنايت را در حلقهى حمايت گيرند...»
و گفتند منظور شاعر از مِنقلاب، انقلاب است، و اشاره است به انقلاب سفيد، كه شاعر انقلاب سفيد را به طعن و طنز گرفته. البته حق هم داشتند، انكار ما هم تأثيرى نداشت تا اينكه ما ناچار شديم تمام نسخ كتاب را جمع کنیم و كلمه مِنقلاب را مُنقلب كنيم، تا اجازه توزيع كتاب را بگيريم. باز براى نمونه، در صفحه ادبى كيهان كه نويسندهاى به نام شريعت مسئول آن بود و كتابهايى هم منتشر كرده بود، مثل قصه «كعبه» با نام مستعار درويش، خب من شعرى فرستاده بودم كه در آن كلمه «جنگل» بود، آن را تغيير داده بودند. من سروده بودم:
«اندكى از هوا / در پلكها كه حبس مىشود / شانه مىخورَد عطر / / وقتى كه عطر ِهوا شانه مىشود از اشارهى مژگان / زيبايى ِكيهانى / سهمى براى جنگل كوچك دارد»
اينكه تصوير در شعر، سانسور را به بازى مىگيرد، اين جمله پرارزش است. او كتابى دارد به نام «بوطيقاى رویا»(La poétique de la rêverie ) كه در آنجا مىگويد:«در گذشته اگر شعر مجموعه قوانين و قواعدى بود كه آزادى را محدود مىكردند، امروز شعر درست آزادى را در بدنه زبان برده و اگر دريچههايى در شعر كهن بسته مىشد شعر امروز خودش آن دريچههاست.»
به هر حال اين جمله درست نمونه بارِزَش در ايران ، در شرايط ما معنى درستى يافت، و مصداق پيدا كرد و نقش ايماژ، تصوير و استعاره را در مبارزه با سانسور ديديم. البته فراموش نكنيم كه مبارزه با سانسور فقط به وسيله كانون نويسندگان در دهه 40 و 50 شروع نشد،
ما بايد از پدرانمان خجالت بكشيم كه لياقت تمتع از آنچه را كه به ما دادند نداشتيم. قانون اساسى را در دامان ما گذاشتند و ما لايق نبوديم و... بالاخره آنقدر باير ماند كه خشكيد، و از ما گرفتند و...
به هر حال ساواك در بروز اين قضايا نقش داشت، وگرنه تا پيش از اين، خب، محرمعلىخانى بود كه يك تنه همه سانسور را در مملکت اداره مىكرد، از پشت منقلاش، در خانهاش كنترل روزنامهها و كتابها و ناشرها را پيش مىبرد، چاپخانهها هم دستورهايش را گوش مىكردند و حادثه غريبى هم اتفاق نمىافتاد، براى اينكه يك چيز ديگرى پشت سر آن بود: ترس! مسئله ترس و رعب و وحشت ديكتاتورى كه پشت محرمعلىخان بود. تا جايى كه او يكتنه امور سانسور را اداره مىكرد. خب ما سانسور محرمعلى خان را در زمان استبداد محمدرضاشاهى شناختيم ولى در زمان رضاشاه (پدرش) كه محرمعلى خانى هم وجود نداشت، در آن زمان هم همين ترس ادارهكننده بود، نه اينكه سانسور وجود نداشت، سانسور بود و فكر مبارزه با آن هم بود ولى سازمانى وجود نداشت كه ارگانيزه سانسور را اداره كند. رضاشاه خودش با سيلى زدن اين كار را مىكرد، و ترس و سيلى سانسورچىهاى دوره رضاشاه بود. خيلى داستانها در همين رابطه تعريف شده كه چهطور رضاشاه شخصاً مىرفته و بر سر و روى نويسندهها و ژورناليستها و كسانى كه از دموكراسى و آزادى و پارلمان حرف مىزدند، سيلى مىزده و آنها را كتك مىزده. من خودم از هدايتالله داورى كه رفيق پدرم بود، داستانى شنيدم. هدايتالله داورى مدير روزنامه «انتقاد» بود. اين روزنامه ارگان سازمان دهقانان حزب توده ايران بود و مىدانيد كه حزب از اين سازمانهاى وابسته زياد داشت، مثل جمعيت هواداران صلح، كه روزنامه «مصلحت» را داشت و ملكالشعراى بهار رئيس آن بود و... سازمانهاى مختلف فرهنگى و غيرفرهنگى و اجتماعى داشت. به هر حال هدايتالله داورى براى هر دوره انتخابات مجلس شوراى ملى خودش را كانديدای دامغان مىكرد، امّا هيچوقت انتخاب نشد، چون انتخابات فرمايشى بود امّا به هر حال موقعيتى بود براى تبليغ و مبارزهاى بود براى حزب توده ايران. البته از حزب توده ايران گاهى نمايندگانى انتخاب مىشدند امّا هدايتالله داورى هيچوقت انتخاب نشد. بله، او تعريف مىكرد كه چطور در زمان رضاشاه با اينكه وكيل مدافع جوانى بود و در عدليه، به قول خودش، كار مىكرد، از رضاشاه سيلى خورده و او تنها سيلىخورده رضاشاه نبود. داستان سيلى خوردن هدايتالله داورى را حبيب يغمايى، شاعر و مدير مجله « يغما»، هم براى من تعريف كرد، تازه با توضيح و تفصيل زياد، وقتى كه با هم به لندن سفر مىكرديم به ديدن «بريتيش میوزیوم» مىرفتيم و در اتوبوس تصادفاً كنار هم افتاديم. پيرمرد وقتى فهميد من پسر ابوالقاسم رويايى هستم، خاطرههاى دورههاى رضاشاهى را برايم تعريف كرد، آخر او دوست هردوشان بود، و حالا به هر دو پيوسته است.
سیلی در ازای کلمه:
اين مسئله سيلى و سانسور مرا به ياد سانسورهاى سالهاى اول دهه 30 و بعد از آن مىاندازد. يادم هست كه آن زمان هم سرهنگ بحتیار رئیس سازمان امنیت (که هنوز تبدیل به ساواک نشده بود) همین رفتار را با شاعران و نویسندگان می کرد. ما گروهى از شاعران جوان بوديم كه بعد از سالهاى 32 (28 مرداد)، سالهاى 33 و 34 در مجله «اميد ايران» جمع شده بوديم، و اين مجله اشعار ما را چاپ مىكرد و مجلههاى ديگر اين كاررا نمىكردند. مىترسيدند، خب گاهى هم پشت سر مدير مجله، صفىپور، حرفهايى مىزدند و مىگفتند وابسته به سازمان امنيت است و باعث لو دادن و توقيف برخى از شاعران و نويسندگان هم هست، امّا اين مسئله را من تأييد نمىكنم، چون روشن نبود. .
اين واقعاً دردناك است.که شاعرجوانی مى اندیشد که آنچه گفته است شعراست ودرجواب سيلى مىخورد: اين كه شعر نيست؟! و گذشته از جنبه تراژيك و دردناك قضيه، مسئله اين است: كلمه در برابر سيلى. يعنى كسى هست كه دارد سيلى را در برابر كلمه مىگذارد و رابطهاى كه اين دو برقرار مىكنند در اين اجتماع تأملبرانگيز است و جاى مطالعه دارد و بايد فيلسوفهاى جامعه ما به اين مسئله بپردازند، كه نمىپردازند.
به هرحال اينها آن چيزهايى است كه مىتوانم بگويم و نشان بدهم كه فكر تشكيل كانون نويسندگان ايران از كجا نطفه گرفت. نقش من هم كه تا حدودى از خلال حرفهاى من روشن است اين بود كه تا سالهاى 45 و 46 و شايد پيش از آن نقش يكى از مؤسسان كانون نويسندگان ايران را داشتم و البته تلاش من اين بود كه جريان را به سمت نويسش و اخلاق نوشتن، و آن چيزى كه جمع شدن ما را سبب مىشد، يعنى تعاون و همبستگى نويسندگان در دفاع از آزادى بيان هل بدهم، و نگذارم به ايدئولوژىها و سياستها كشانده شود. اين تاندانس و تمايل من بود. در دورههاى بعد، يعنى دورههاى دوم و سوم ديگر من نقش حامى و مشوق و تأييدكننده را داشتم، و فعال نبودهام.
در پاسخ سؤال دوم:
* * بله، من از مسئولين اوليه كانون بودم،فعال بودم چون ضرورت آن را حس مىكردم ، سانسور در برابرمان بود، سانسور وزارت فرهنگ و هنر، وزارت اطلاعات. من هم مثل بقيه دوستانم قربانى سانسور بودم. از كانون حمايت مىكردم، خيلىها حمايت كردند، شاعران و نويسندههايى با تمايلهاى سياسى مختلف، از شاعران حجم گرفته تا شاعرانى كه روش و طرز تفكر ديگرى داشتند. متأسفانه امّا بعد اين قضيه منحرف شد و من ول كردم. در واقع حرف و كلام من را به اين كار وامىداشت نه انحراف ِحرف. خب انحراف كجا بود؟ آنجا كه كار گروهى شد، و تعلق پيدا شد، هر گروهى مىخواست كانون را متعلق به خودش بكند، مذهبىها، تودهاىها و چپىهاى ديگر. در واقع من از تعلق گريخته بودم و مىخواستم با سانسور مبارزه كنم، امّا قضيه منحرف شد، كار مسكينانهاى بود. در واقع ديگر حكمت نويسش و نوشت و تعاون روشنفكران و نويسندگان که حکمت ِکانون بود مطرح نبود، وقتى حكمت قضيه در كار نباشد، كه گفتم چيست، جاى من هم ديگر آنجا نيست.
در دورههاى بعد هم من ايران نبودم، سال 76-75 ميلادى( ۵۴-۵۵) آمدم فرنگ. بازنشسته شده بودم، با همسر سوييسىام مادلن كه درگذشت، خب خلاء او هميشه براى من هست. با او و بچهها آمدم؛ البته از كار اهل قلم در داخل حمايت مىكردم. با تشويق و «ها ماشاالله» گفتن. من ديگر ميليتان و مبارز نبودم.
در پاسخ سؤال سوم :
نویسندگان احتیاجی به کانون ندارند :
* * * من فكر مىكنم كه نويسندگان نياز به كانون ندارند. اصلاً . مسئله نويسش و نوشت احتياجى به كانون
ندارد. ببينيد شما داريد از من فيلم مىگيريد، نوارها اينجا به هم مىرسند و تصويرى وارونه از من مىدهند، و وارونه ديدن هم مىشود نوعى ديدن . هر چيزى که اين گونه ديدن ِما رااز ما بگيرد بايد برود كنار. ما بايد نوع ديگر ببينيم، كانون را بايد كلمه و خلق اداره بكند، ما به اين احتياج داريم.
به هرگونه، من از يك تفكر خاص و زاويه ديد خاص به مسائلى كه طرح شده نگاه مىكنم و آن اين است كه من اصلاً لزومى براى اينكه نويسندگان كانون داشته باشند، نمىبينم. اينكه فرد نويسنده عضو كانون يا سازمان يا گروهى باشد و در آن سازمان يا گروه بار وظيفه و مأموريتى را به دوش بكشد، من شخصاً چنين لزومى نمىبينم، چراكه نويسنده، «منِ» ِ نويسنده است؛ كه يك بار و يك وظيفهاى دارد. و آن «من» رسالت خودش را حس مىكند و بستگى دارد كه هر كسى اين من خودش را چطور در خودش سامان داده باشد، و او وقتى اين سامان و سازمان را در درون خودش دارد، ديگر اين سازمانهاى بيرونى و اين كانون نويسندگان كه براى آزادى بيان مبارزه مىكنند، جاى او را مىگيرند، جاى آن «من» را. آنها در مبارزه با سانسور وجود نويسندهها و نقششان مبارزه را هم در مبارزه با سانسور، سانسور مىكنند. نمىشود هم اين را داشته باشيم هم آن را. نمىشود هم كانون نويسندگان داشته باشيم و هم نويسندگان، يا نويسندگان يا كانون نويسندگان. شما داريد تاريخ مىنويسيد از كانون نويسندگان در تاريخ، و يا از تاريخ كانون نويسندگان حرف مىزنيد، من مىگويم در تاريخ وقتى كانون نويسندگان وجود دارد، ديگر وجود خود نويسندگان سانسور شده است. اين است كه من مىگويم كانون نويسندگان نفعى براى نويسنده ندارد، چون كه به نفع نويسنده نيست كه كانون داشته باشد. نفع كانون از نويسنده است، وجود كانون از نويسنده است، مىخواهد از نويسندهها وجود پيدا كند كه پاسپورت و گذرنامهاى براى ساير نويسندهها باشد و خب اين نقض غرض است براى فرد نويسنده. ما مىبايد بالاخره يك روز آن چيزى را كه منتقدها و متفكرها در گفتنش ترديد مىكنند، يكبار براى هميشه بگوييم. بايد بگوييم كه فرد همهچيز است. فرد تعيينكننده است، بخت جامعه در فرد هست. بنابراين نبايستى فرد را در جامعه و كانون حل بكنيد و برايش دستورالعمل صادر كنيم و جلويش اصل و قاعده و اساس و اساسنامه بگذاريم.
كانونها با اساسنامههايشان بيشتر منّاع هستند تا پذيرنده. زبان منع در اساسنامهها، جلسات عمومى و مجامع عمومى، خودش نوعى ادبيات اختناق به وجود مىآورد، چون تمام محتواى اسناسنامهها را كه مىبينيد، و متون مجامع عمومى، زبان منع است و چطور مىتوانيم با زبان اختناق عليه اختناق مبارزه كنيم؟ اين نهى و منع چه بر زبان والى و حاكم بگذرد و چه بر زبان گروههاى مبارز، فرقى نمىكند. وقتى يك گروهى يا يك كانونى حرف مىزند، يعنى كى حرف مىزند؟ بايد بدانيم، وقتى بحث مىكند يعنى كى بحث مىكند؟ مىخواهد قانع بكند و قانع بشود، يعنى كى دارد قانع مىكند و كى دارد قانع مىشود؟ نماينده كى هست؟ و... حالا اصلاً از اين قدرتى كه ايجاد مىشود براى يك مجمع و براى همين موجود نامريى كه دارد از زبان گروهى حرف مىزند، بحث مىكند، منع و نهى مىكند. در تاريخ ما سوءاستفادههاى زيادى شده و موارد بسيارى هست كه فرد قربانى اين قضيه شده. ... براى نمونه بگويم؛ يكى از رؤساى كانون نويسندگان در تبعيد ببينيد چگونه از قدرت نمايندگى سوءاستفاده كرده است. اين فرد نمىدانم از پاريس يا آلمان بلند شده رفته لندن و براى رئيس انجمن قلم ايران در تبعيد در آنجا حكم صادر كرده است كه آقاى فلانى شما از اين پس از سمت رياست انجمن قلم معزول مىشويد و امضا كرده است: رئيس كانون نويسندگان ايران در تبعيد.
تازه رونوشتش را هم به انجمن جهانى قلم داده است و بعد ديگرى را گفته كه آقاى ايكس شما از اين پس به رياست انجمن قلم ايران در تبعيد منصوب مىشويد، و باز امضا كرده: رئيس كانون نويسندگان در تبعيد. و رونوشتش را اين طرف و آنطرف فرستاده. خب، اين آقا چرا اين كار را كرده؟ براى اينكه خيال كرده كه چون آقاى فلانى رئيس انجمن قلم ايران در عين حال عضو كانون نويسندگان در تبعيد هم هست بايد براى انجام وظايفى كه در انجمن قلم دارد از او و از كانونشان اجازه گرفته باشد. يعنى همه اعضاى كانون بايد وابستگىهاشان را به انجمن و مجامع ديگر و حتی رفتار و سكناتشان را با اجازه كانون تنظيم كنند. بنابراين وقتى قضيه تا اين حد قابل تفسير و تعبير هست كه يك رئيس و نماينده از قدرتى كه بهش داده نشده استفاده مىكند، چه بايد كرد؟
اين مثال مسخره است و حتماً مىخنديد امّا واقعيت دارد، ... من مىخواهم بگويم، به طور كلى آن كسى كه مىخواهد به نمايندگى گروهى حرف بزند و از طرف افراد حرف بزند و مىزند، خواه در كانون خواه در جاى ديگر، هيچوقت خود آن گروه و آن فرد نيست، نهتنها آن گروه و آن فرد نيست، حتی قسمت كوچكى از گذشته و حال و آينده افراد شكل دهنده آن جمع نيست. اين فرد و اين رئيس چه چهرهاى دارد؟ كى هست؟ ... من يك مجموعه شعرهايى به نام «امضاءها» نوشتهام، كه اينجا و آنجا چاپ شده و شايد خوانده باشيد، كتابش بهزودى در اينجا منتشر مىشود، البته به زبان فرانسه كه پرفسور كريستف بالايى ترجمه كرده است در ايران هم به صورت دوزبانى در آمده با نام " من ِ گذشته امضا " . اينكه فرد امضاكننده چهقدر از خودش را در امضايش مىگذارد؟ چه امضايى كه به نمايندگى مىكند و چه امضايى كه شخصاً مىكند واز خودش است، ولى اگر از خودش نيست چقدر از وجدان افراد در اين امضا هست. مىخواهم اين را بگويم كه همه اينهاست كه آلوده مىكند رابطه فرد و جامعه را و فرد بايد در جامعه باشد و حضور داشته باشد ، و جامعه برای او کافی است بدون اينكه رابطههايى از اينگونه به او تحميل شده باشد كه در وجدان او نيست: مبارزه با سانسور براى سانسور كردن، مبارزه با سانسور ديگران براى اعمال سانسور خودى، مبارزه با سانسور رسمى براى رسمى كردن سانسورهاى غيررسمى و... اينها هستند آن چيزهايى كه در پاسخ به سؤال شما متأسفانه بايد بگويم؛ نه، و بگويم كه من اصلاً با اصل قضيه مخالفم.
مسئله صنفى و سياسى بودن كانون يا تلفيق ناگزير اين دو، و نقش كانون در دگرگونىهاى اجتماعى و اين سؤالهايى كه مطرح كردهايد اصلاً از نظر من منتفى است، چون اصل قضيه به نظر من منتفى است. ما اصلاً نبايد افراد يك جامعه را وارد گروهها و دستهبندىها و احزاب بكنيم، خود جامعه وجود دارد ديگر. و براى فرد همان كافى است. زندگى اين گروهها و رقابتهايشان جامعه را فاسد مىكند، خراب مىكند و از سر هم فاسد مىكند. فساد سر بدتر از فساد تنه و بدنه است و خطرناكتر. براى اين كه فرد در بطن گروهها و سازمانها و تشكيلات پايه است و سازمان و قدرت در بالاست. فرد در آن پايين توجيه فساد است و حل قضايا. چون نمايندگى داده است و اينجا سر فاسد مىشود مثل ماهى كه از سر فاسد مىشود و اين خيانت به فرد است و تجاوز به او؛ يعنى تمام فسادى كه در رأس سازمانها و گروهها از قدرت مىشود به جهت انحراف نمايندگى است كه پايهها و افراد گروهها و جامعه مىدهند. و از امروز به فرداى فرد خيانت مىشود. در تمام انقلابها به فرد خيانت شده، هر بار ضربت روحى اين خيانت فرد را ويران كرده، مثل ضربت روحى و روانىاى كه در حوادث 28 مرداد به من و نسل من وارد آمد:
آن جوان 21 ساله كمونيست كه از كويرهاى دامغان فرار كرده بود و در تهران منتظر دستورى از بالا و بشارتى از بالا بود، و در بالا بشارتى نبود. من و نسل من كه در قاعده تشكيلات بوديم قربانى فريب شديم، من داغ و مارك آن خيانت را از آن زمان تاكنون از آن سر عمر هنوز با خودم به اين سر عمر آوردهام. گفتند كه كميته مركزى به ما خيانت كرد. به هرگونه ، حال من اجازه نمىدهد وارد جزئيات شوم. من منظورم مقابله ارزش فرد برابر مجمع و گروه و جامعه است، براى اين كه حالا ديگر عصر ما عصر فرد و عصر ارزش فرد است نه عصر گروه و كانون. گذشت آن زمان كه انديويدوآليسم را بيمارى و يا بيمارى بزرگ قرن مىدانستند و ما را سرزنش مىكردند و پرهيز مىدادند.
هوشنگ عزیز ،
منشی کانون هم که باشی ، یا فعال کانون، بهرحال جزئی از کانون هستی ، و لذا مشمول جملۀ آخرین همین مصاحبه که با حروف سیاه داد می زند :
" وقتی کل چیزی فاسد باشد جزء نمی تواند جز فاسد چیزی باشد "
در مورد اين مصاحبه ي آقاي رويائي نگاهي هم بكنيد به توضيحات مهمي كه در اينجا داده شده است:
http://www.puyeshgaraan.com/ES.Articles/Royaa'i%20and%20Kaanun.htm
آقاي رويايي عزيز
كارمان به جايي كشيده كه مجبوريم هرروز و شام تكراركنيم سال به سال دريغ از پارسال.
با خودم فكر مي كنم زماني را كه اينجا با همه ي سختي ها و بگير و ببندها حداقل مجلات ادبي جدي پيدا مي شدند و مي شد جريان هاي ادبي را دنبال كرد اما حالا انگار در جزيره هاي پراكنده ايم و خوب طبيعي ست كه چه برسر شعر و ادبيات دارد مي آيد . ديدگاه شما را قبول دارم ما همواره چنان در گير مسائل پيش پاافتاده شده ايم كه اصل را فراموش كرده ايم.
خوشحال مي شوم اگر فرصت داشتيد سري به وبلاگ من بزنيد سعي كرده ام كمي از وضعيت عقب ماندگي فرهنگي مان بگويم صدايي كه البته در همين دنياي اينترنت هم انعكاس چنداني ندارد.
نمي دانم سالها بعد در كتاب هاي تاريخ ادبيات از اين عصر به چه نامي ياد مي كنند .
موفق باشيد
"رویابینی های مریم پالیزبان"
موضوع مطلب جدید وبلاگ "هنر آزاد"...
ندارند
Posted by: ... at octobre 25, 2007 9:41 PMآقاي رويايي
نويسندگاني كه شما مي گوئید بله . ولي اين نويسنده های ايراني به كانون اختياخ دارند
براي فرد جامعه كافي است .
با اين حرف موافقم .
احزاب و تشكيلات ها با مرامنامه هايي سياسي شان از فرد مهره ميسارند . بخصوص احزاب چپ كه علاوه بر مرامنامه با انظباط هاي داخلي شان كم كم شبيه سكت ميشوند و از فرد آدمي گيج و كور مي سازند. مرسي مرسي
Professeur assisté. J'aime beaucoup
Texte, qui est intitulé Fisabilallah. Quelque chose de très douceur.
سلام بر استاد امي عزيز
همه چيز از كلمات دهان شما در هفتاد سنگ قبر شكل مي دهد و در كاملن خاني غني هستيد و من از ذهن خابي در زير لايه متن بلند مي شوم و حس مي بر ام و شكل را شكلي اش مي دهم
با تمام مرسي
سلام استفاده كردم /نتيجه گيريتان به من خيلي چسبيد /باشد مانوپاها ازتجربيات شما كهن هنرمندان بهره گيريم
Posted by: سوسن at octobre 19, 2007 3:42 PM