octobre 17, 2007
دربارهی کانون نويسندگان
متن زير بخشی از مصاحبهای است که مسعود نقره کار در سال 1998 با یداله رویائی انجام داده و بامدخلی از محمد ولی زاده در روزنامهی اعتماد ملی منتشر شده است(به نقل و بمناسبت انتشار جلد دوم از سکوی سرخ(عبارت ازچیست)، انتشارات آهنگ دیگر، مهر ماه 86)
.
درباره يدالله رويايی
محمد ولی زاده
دردایرۀ محدود بزرگان ِ شعر ما ، بی شك يدالله رويايی یکی از آن ها است، كه بيشترين تاثير را بر نسل خود و بعد از خود گذاشته است... رويايی كه چند دهه گذشته نوعی بینش تازه در شعر را با نام «حجم » به ادبيات معاصر ما معرفی و رهبری كرد و غير از بيانيه "حجم گرائی " (اسپاسمانتالیسم) و صحبت هايی مختصر در اينجا و آنجا، كمتر به ماهيت اين جريان شعری پرداخت و كمتر در پاسخ به چرايي«حجم» برآمد و اينكه اسپاسمان (Espascement) و فيناليته (Finalite) و «غرض و غایت» در دید ِ حجمی يعنی چه و فضای ذهنی كدام است. اينك بيش از سه دهه است كه در خارج از ايران (فرانسه) روزگار می گذارند اما بيش از بسياری از شاعران ساكن در ايران، جريان های شعری و نوآمدگان آن را دنبال می كند و خوب هم می شناسد.
دلبستگی او به زبان و زبان فارسی، از او شاعری شيفتۀ ابتكار و گريزان از تكرار آفریده، كه در هر دفتر شعر خود امكانات تازه زبان را درشعری شناسايی می كند و پيشنهاد می دهد. شعرش با حجم بيشتر شعر امروز متفاوت است ودر متفاوت بودن خود دوست تر دارد هرازگاهی آب در خوابگه مورچگان بريزد؛ چونکه شعر برای او تنها زندگی یک ردیف مصرع بر صفحۀ سفید نیست، بلکه یک «داربست ذهنی» است، که با او ودر همه جا با اوست ، به قول خودش منجنيقی اگر پيدا كند كه شعر را از روی كاغذ بكند و به بيرون پرتاب كند، می كند.
اين نوع نوشتن ها درباره رويايی تكرار همان هايی است كه قبل از اين در مقدمه كتاب«حتای مرگ»(هفتاد تفسير از هفتاد سنگ قبر يدالله رويايی)آورده ام و ديگر مكرر نمی كنم.
جست و جو ، نوآوری و گريز از تكرار در کار او تنها محدود به سرودن و ساختن شعرش نمی شود-بلکه به نوشتن، نویسش، است كه در هر دفتری پوست می اندازد و تجربه ای ديگرگونه را پی می گيرد- و همین ، در ديگر فعاليت های او از روزنامه نگاری گرفته تا تنظيم مقالات ،گفتگوها و مباحث تئوريك نيزاز او هنرمنديسخت متفاوت می سازد . آنها كه مجموعه های ناياب«هلاك عقل به وقت انديشيدن»و«سكوی سرخ» رويايی را در نقد و نظر ادبی به ياد دارند، خوب می دانند كه نگارش،تهيه و تنظيم و انتشار آن دفترها در آن روزها چه شوقی به جان های تشنه می بخشيد.
اين روزها دوباره رويايی مجموعه ای از مقالات منتشرشده/نشده سال های اخيرخود را در دفتری با نام«عبارت از چيست» (از سكوی سرخ۲) آماده انتشار كرده كه در کار صحافی است واز سوی موسسه انتشارات آهنگ ديگر، در هفتۀ دیگر دارد ببازار می آید؛ در نسخه ای که دست ماست آن را مجموعه ای می بینیم منتخب از مقاله ها و مصاحبه هائی که هیچوقت آنها را در جائی دیگر نخوانده ایم، كه مثل هراثر ديگری از او خواندنی و سرشار از طراوت و تازگی است.
يكی از بخش های جذاب اين كتاب، مصاحبه مسعود نقره كار با رويايی درباره كانون نويسندگان ايران است كه گويا بخشی از پروژه نقره كار درباره تاريخ جنبش روشنفكری ايران است و رويايی در اين مصاحبه صريح و شفاف از آغاز و نطفه كانون، شروع سانسور،توقيف مجله ادبي«بارو» (كه توسط خود او و شاملو منتشر می شد و پس از سه شماره به خاطر چاپ سفرنامه ای از آل احمد و انتشار داستان « توپ» غلامحسين ساعدی توقيف شد) ، ملاقات با هويدا به اتفاق نادرپور، آل احمد، ساعدی ، شاملو و چند تن ديگر درباره مخمصه سانسور، عدم انتشار شعر نو به مدت شش ماه در رسانه های كشور و تشكيل كميته ۲۵ نفره به دستور شاه برای بررسی شكايت رعدی آذرخشی و چند شاعر آن روز و برخی مسائل ديگر صحبت می كند.
از آنجايی كه امكان چاپ همه اين گفتگو در اينجا ميسر نيست ، تنها به چاپ بخشی از آن اكتفا می كنيم و از جناب يدالله رويايي، و محمد حسين مدل كه در راه تهيه و تنظيم اين كتاب تلاش ها كرده است ، به خاطر آن صميمانه سپاسگزاريم.
پاسخ های رويايی در اين بخش تنها مربوط به سه سئوال زير است:
۱. چگونه و از كی فكر تشكيل كانون نويسندگان ايران مطرح شد و شما چه نقشی در اين رابطه داشتيد؟
۲. شما از بنيانگذاران كانون نويسندگان ايران هستيد. چرا پس از مدتی دست از فعاليت با كانون كشيديد؟
۳. درباره صنفی يا سياسی بودن كانون نويسندگان و يا تلفيق ناگزير صنفی و سياسی بودن كانون چه فكر می كنيد؟
دربارهی کانون نویسندگان
نگفتههايی در گفتگو با يدالله رويايی
ازمسعود نقره كار
اولین نطفهها:
...* خب سالهاست كه از اين قضيه مىگذرد و آنچه مربوط به من و حافظه من مىشود، يعنى سهم ما و گروه ما در فكر تشكيل كانون نويسندگان و تشكيل آن، سايه روشن دورى است كه من بايد از عمق حافظهام بيرون بكشم. حالا سىواندى سال از آن روزها گذشته است و من هم آن قوت حافظه كه در گذشته در جوانى خود داشتم ندارم. معذالك سعى مىكنم آنچه در من مانده دستچين كنم و در اين كاسِت به شما بدهم. بهتر است به شما بدهم تا پيش خودم بماند.
مىبينم شما آستين بالا زدهايد و قصد خوبى داريد، و قصد موجهى است. و خواستهايد كه هرچه مفصلتر گفته شود هم بهتر. بسيار خوب، من از توضيح و تفصيل دريغ نخواهم كرد. اميدوارم شما هم در اين تاريخنويسى زير تأثير تاريخسازىها و تاريخنويسىهايى كه به نفع تمايلات عقيدتى و سياسى خاصى باشد قرار نگيريد؛ البته من قضاوت قبلى ندارم، قصد شما را همين موجه مىكند كه از ميان اين تاريكىها و تناقضها، آن حقيقت روشنى را كه لازم است بيرون بكشيد و بنويسيد. اين را از اين جهت مىگويم كه ديدم هر كسى اين جريان را به نحوى مونتاژشده و تحريفشده ارائه مىدهد، و هركسى تحليلها و ايدهآلهاى خود را بررسى مىكند تا گروه خود و يا خود را مؤسس كانون نويسندگان ايران معرفى كند. ببينيد چپِ مذهبى مىخواهد آل احمد مؤسس باشد، راستاش مىخواهد كس ديگرى باشد، تودهاىها مىگويند آنها مؤسس و هيجانبخش اين قضيه هستند، اقليتىها يك جور ديگر و روشنفكران مذهبى هم جور ديگر و...
البته من خودم كششى به اين وآن ندارم و مخالف اين هم نيستم كه آنها از اين طريق افتخاراتى براى خودشان دستوپا كنند. چه اشكالى دارد؟ چون به هر حال تظاهر به كار خوب، خودش كار خوبى است. در اين ميان امّا عيب قضيه در اين است كه از پس اين حرفها پوست مىماند ولى مغز فراموش مىشود؛ يعنى آنچه كه مسئله و نفس مسئله است، يعنى نويسندگى و نوشتن، و آن رسالتى كه نويسندهها دارند و هيجانى كه اين كار به آنها مىدهد فراموش مىشود؛ يعنى دفاع از حيات نويسش و تعالىِ اين حق فراموش مىشود، ولى هيجانهاى گروهىاش درعوض مىماند. اين چيزى هست كه انگار مدار و محور كار شما را مىسازد، كه خود اين هم مظهرى از كار نويسش، زندگىِ نوشتن و نويسندگى است، و امّا آنچه كه در سطح زندگى مىگذرد تمايلهاى سياسى و جدالهاى گروهى است كه در داخل كانون نويسندگان هم ايجاد شد و آن طبيعت نيالوده كانون نويسندگان را، كه در آغاز داشت، بعدها لكهدار كرد.
فكر تشكيل كانون نويسندگان كه پرسيديد در واقع با خود تشكيل كانون نويسندگان فرق مىكند. اين فكر از خيلى وقت قبل وجود داشت امّا اولين تلنگرهاى تشكيل كانون نويسندگان برمىگردد به سالهاى دهه چهل. تا آنجا كه ذهن من اجازه مىدهد، برمىگردد به سالهاى ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶ و حتی اگر اشتباه نكنم پيشتر از اين، سالهاى ۱۳۴۳ و ۱۳۴۴ فكر تشكيل كانون نويسندگان مطرح بود، همان موقعها كه تازه «دريايىها»] دومین مجموعه شعر رویایی [ منتشر شده بود. ولى مسئله اينكه كانون نويسندگان وجود رسمى داشته باشد برمىگردد به وجود برخى مضيقهها، بهويژه مضيقههاى سانسور.
حمایتِ مؤلف،سرقت های ادبی:
تجمعها حكمتشان بيشتر تعاون است و پشتيبانى كردن از يكديگر. نويسندهها به مبادله حس و حرف نياز دارند و بايد جمعهايى هم براى اينكار داشته باشند. يادم هست اول صحبت از اتحاديه بود امّا كانون هم كلمه خوبى است كه انتخاب كرديم. آن زمان گروهى از دوستان شاعر و نويسنده بوديم كه هر هفته و يا گهگاه در سالن نمايشگاهى كه منصور قندريز، نقاش تبريزى مؤسس آن بود جمع مىشديم. البته منصور قندريز همان سالها از ميان ما رفت. خب نقاشهاى ديگرى بودند كه آنجا با ما حشرونشر داشتند، مثل مرتضى مميز، روئين پاكباز، پيلآرام، محمدرضا جودت و خيلىهاى ديگر كه بعدها از نامآوران نقاشى شدند، مىآمدند آنجا و كارى مىكردند و گاهى از ما پرتره مىكشيدند و اين حشرونشر از ابتكارهاى جالب آن وقتها بود. گروه ما، البته از آنهايى كه در ذهن من ماندهاند محمدعلى سپانلو، احمدرضا احمدى، نادر ابراهيمى، پرتو نورىعلاء (همسر سپانلو)، فريدون معزىمقدم، اسماعيل نورىعلاء، مريم جزايرى، مهرداد صمدى و ديگرانى بودند. مركز تجمع هم خودبهخود و به طور طبيعى زيرزمين نمايشگاه قندريز شده بود كه گالرى بود، بعدها شد تالار قندريز، روبهروى دانشگاه تهران بود. خب جزوهها و بروشورها و كتابچههاى كوچكى هم در زمينههاى هنرهاى كلاسيك، نقاشى و نقد هنرى مىآمد كه البته فقط تالار قندريز نبود، خيلى گروههاى ديگرى بودند كه ناشر رسمى نبودند امّا فعاليت مىكردند و گاهنامهها، جنگهاى ادبى و مجلههايى منتشر مىكردند و اينها غير از كارهايى مثل ترجمه و تأليفهایى كه از طريق ناشرهاى رسمى منتشر مىشد، بودند. خب در چنين اوضاع و احوالى لازم بود كه مسئله حق ترجمه و حق تأليف و دفاع از حقوق مترجم و مؤلف و نويسنده به نحوى حفظ شود. چنين قانونى در ايران وجود نداشت و اين بحث محافل شد. البته تقليدها، اقتباسها و سرقتهاى ادبى هم وجود داشت و تعريفى هم براى اينكارها وجود نداشت، بازنويسى مىكردند و ترجمههايى «آزاد» را به اسم خودشان اشخاص درمىآورند و اسمش را مىگذاشتند اقتباس، و معلوم هم نبود كه تعريف «اقتباس» چى هست. فىالمثل - البته در مثل مناقشه نيست - مىشود به كتاب «گيل گمش» كه شاملو از ترجمه ديگرى به نثر خودش بازنويسى كرد اشاره كرد. اين كتاب با نقاشىهاى جالب مرتضى مميز درآمد و با استفاده از متنى كه زندهياد منشىزاده ترجمه كرده بود. خب اين متن و داستان قديمى است و شاملو گفت كه آن را بازآفرينى كرده است. به هر حال منشىزاده آن ناشر و مؤلف را محكوم كرد و كتاب جمع شد و منشىزاده گفت كه اين بازآفرينى در واقع يك بازنويسى از ترجمه اوست. به هر حال اين نوع مسائل زياد بود و در كنار اختلافهاى زياد بين ناشران با خودشان، ناشران با نويسندگان، نويسندگان با خودشان و حق تأليف نويسندگان خارجى در ايران و بالعكس و... بسيارى از اين نمونهها. مهم امّا اينكه اين مسائل و اين حقها در ايران مسكوت بود. ما خواستيم در اين رابطه به تقليد از قانون (دپو لگال dépôt legal) فرانسه قانون دفاع از حقوق مؤلف به وجود بياوريم؛ يعنى كتابها در كتابخانه ملى ثبت شوند و شناسنامه داده شود و همه حقوق مؤلف حفظ شود و...
نقض غرض :
يادم مىآيد كه در تهيه اين قانون فريدون هويدا (۱) هم به ما كمك كرد، و خب مىدانيد كه رمان «قرنطينه» او تازه در آن زمان به فرانسه منتشر شده بود و رمان ديگرى هم منتشر كرده بود به نام «فرودگاه». او اعتبارى ميان نويسندگان فرانسوى پيدا كرده بود و رمان «قرنطينه»اش كانديدای جايزه معروف رنودو(Renaudot) شده بود. به هر حال او در تدوين اين لايحه، به علت آشنايى و دوستى كه با من و ابراهيم گلستان و مهرداد صمدى و گروه ما داشت كمك كرد، با الهام از قانون دپو لگال فرانسه. گو اينكه مىدانيم بعدها همين قانون كانالى شد براى سانسور، يعنى گذرگاه جهنمى كتابخانه ملى را وزارت فرهنگ و هنر وسيلهاى كرد براى سانسور كتاب . مىخواهم بگويم كه فكر تشكيل كانون نويسندگان در حقيقت با فكر ايجاد قانون حفظ و حمايت از حقوق مؤلف همراه بود؛ يعنى اينكه حقوق مؤلف چهره و نماى موجه اين فعاليت شده بود در آغاز كار. به همين جهت هم در اوايل، نظام ترسى از اين تركيب نداشت ولى خب همين پايهاى شده بود براى تشكيل و پيوستگى نويسندهها و شاعرها.
اين نوع پيگيرى و كمكها باعث شد اين قانون به تصويب برسد و وزارت فرهنگ و هنر مأمور اجراى آن شد، براى اينكه كتابخانه ملى هم از ارگانهاى تابعه اين وزارتخانه بود. به هر حال اجراى همين دستورالعمل در اين وزارتخانه كه در آن زمان پهلبد - شوهر خواهر شاه - مسئول آن بود و در مرحله ثبت كتابها در كتابخانه ملى، مسئله آن سانسور جهنمى پيش مىآمد. در حالى كه در متن اين قانون صحبتى از نياز به خواندن و بازخواندن و مميزى و سانسور وجود ندارد و مسئله فقط ثبت كتاب و ايجاد شناسنامهاى براى كتاب و حفظ حقوق مؤلف است. البته بگويم كه در يكى دو سال اول مراحل ثبت كتاب بدون كنترل و معطلى مىگذشت و مطابق قانون به هر كتاب بلافاصله شماره مىدادند و ناشرها هم پشت جلد مىنوشتند. يادم مىآيد مثلاً انتشارات «روزن» كه در آن احمدرضا احمدى و هوشنگ باديهنشن كار مىكردند در اين زمينهها مشكل نداشتند. باديهنشين شاعرى بود كه در اين زمينهها دستوپايى هم نداشت و فقط مسئول اديت و غلط گيرى بود،ولی به راحتى مىرفت كتابخانه ملى و با شماره برمىگشت.
سال بعد كه ما كنگره نويسندگان را كه وزارت فرهنگ و هنر مبتكرش بود تحريم كرديم، همهچيز عوض شد. آنها براى همه ما دعوتنامه فرستاده بودند و خيلى هم محترمانه، نپذيرفتن اين دعوت يك عكسالعملى خودرو و طبيعى و غيرسفارشى، فورى و ضرورى بود، گفتن نداشت، فهميدن داشت، و اين اقدام يك پيام و یا سروشی از طرف گروهها و جبههها نبود، سفارشى نبود، همه آن را فهم مىكردند.
توقیف مجلهی «بارو»، اهرم جنبش:
اين را هم بگويم كه در سال ۱۳۴۵ توقيف هفتهنامه ادبى «بارو» كه من و شاملو درمىآورديم، يك نوع همبستگى ميان ما و اهل قلم ايجاد كرده بود كه اينجور تفاهمها را تسهيل مىكرد. ما با تجربههايى كه از «كتاب هفته» داشتيم، جاى يك هفتهنامه پرتيراژ را خالى ديده بوديم. در آن زمان، انتشار يك هفتهنامه صرفاً ادبى با تيراژ چهل و پنجاه هزار هنوز بىسابقه بود. نام «بارو» هم كه تركيبى بود از «با»ى بامداد و «رو»ى رويايى با استفاده از امتياز مجله «هنر و سينما»ى دوستمان دكتر هوشنگ كاووسى، منتقد سينمايى، درمىآمد. تعطيل «بارو» بعد از سه شماره يكى به علت تيراژ عجيب آن كه وزارت اطلاعات و ساواك را به وحشت انداخته بود (و البته حسادت بعضى از مديران جرايد را). و ديگر اينكه از شماره سوم از ما خواستند كه سفرنامه جلال آلاحمد را (سفرنامه مصر يا اسرائيل يادم نيست) كه به صورت پاورقى چاپ مىشد برداريم و نيز قصهاى از غلامحسين ساعدى را به نام «توپ» كه آن هم به صورت پاورقى هر هفته درمىآمد. ولى نه من و نه شاملو حاضر نشديم اين سانسور را بپذيريم و مقاومت مىكرديم و ما از اين طريق توانسته بوديم حمايت و دلسوزى بسيارى از روشنفكران را با هر طرز تفكرى جلب كنيم. يعنى تعطيل «بارو» در واقع وسيلهاى و موقعيتى شد تا شاعران و نويسندگان نگرانى خودشان را عليه سانسور، چه در نامههاى دستهجمعى و چه در كافهها و مهمانىها و محافل ابراز مىكردند. و از طرف ديگر تحريكات و بدگويىهاى بعضى مطبوعات ارتجاعى هم، مثل اميرانى مدير «خواندنىها»، مصطفوى «روشنفكر»، جهانبانى «فردوسى» و يكىدو مطبوعات ديگر كه نام نمىبرم بيشتر به قضيه كمك مىكرد، و بالاخره كار به نخستوزيرى و مقامات بالا كشيد و كميسيون و وعده و وعيد براى فرونشاندن نارضايتى و گفتند كه تا صدور امتياز به نام «بارو» هفتهنامه را با نام «هنر و سينما» دربياوريم. ما هم قبول كرديم امّا ديگر دكتر كاووسى بود كه نمىخواست، طفلى ترسيده بود، يعنى ترسانده بودندش، و كى بود كه از ساواك نترسد؟ البته گفته بودند كه دليل تعطيلى «بارو» اين است كه ما امتياز نداريم، امّا بىربط بود، ما دنبال امتياز هم رفتيم امّا ندادند. (البته تازگيها خواندم در كيهان چاپ تهران كه در آن زمان امتياز مجله نياز به داشتن ليسانس داشت و چون من و شاملو نداشتيم به ما نمىدادند. اين درست نيست، آن زمان من دانشجوى دورۀ دكترى حقوق بودم و لذا ليسانس را حداقل داشتم.) بارى آن تلاشها و امضاء جمعكردنها اگر براى «بارو» به قول معروف نان نشد ولى آبى شد براى آسياب كانون؛ كه البته هنوز كلمه «كانون» به ميان نيامده بود و آن زمان بيشتر از «اتحاديه نويسندگان» صحبت مىشد.
به هر صورت كانون نويسندگان شكل گرفت، خالى از تمايلات سياسى، عقيدتى و مرامى. همه نويسندگان و شاعران را در خودش گرفته بود، و البته جنبه روشنفكرانه و نو و آوانگارد داشت. خُب نقش گروه كوچك تالار قندريز هم زياد بود، همين گروه كوچك توانسته بود كه جلال آل احمد را كنار بهآذين بنشاند و يا نادرپور را كنار شاملو و همه اينها را همين گروه كوچك دعوت كرده بود. البته فعالترين بيشتر نادرپور و سپانلو بودند و كارها را اينها بيشتر دنبال مىكردند.
مسئله كنگره هم عكسالعمل نويسندگان و شعراى سنتى و مرتجع وزارت فرهنگ و هنر بود، مثل رعدى آذرخشى ، پژمان بختيارى و سناتورهاى شاعر مثل فضلالله كاسمى، اميربختيار و دكتر خانلرى و خيلى ديگر از به اصطلاح اديبان آكادميك و كلاسيك. اينها بودند كه به كمك پهلبد شتافتند. وزارت فرهنگ و هنر هم در واقع جنبه آوانگارد و روشنفكرانه حركت را تحمل نمىكرد. همهگير بودن حركت ما را تحمل نمىكردند، به ويژه ظرفيتِ پذيرفتن تمايلها و نپذيرفتن برچسبها، اينها مخالفان اين حركت را اذيّت مىكرد.
نه سازمان امنيت و نه وزارت فرهنگ و هنر نمىتوانستند به ما برچسبى بچسبانند. و خب علت هم وجود نامهايى بود مثل شاملو و من، نادرپور، احمدرضا احمدى، براهنى ِآن زمان، طاهباز و خيلى از آدمهاى ديگر كه آن وقت ها هنوز كوس و كرناى تعهد و مبارزه چپ و راست را نمىزدند. و شاعران و نويسندگان هم با اغماض و مدارا اختلافهاى عقيدتى خود را فراموش كرده بودند، و امضا كردند، و اين همدردى زيبايى بود بين اهل قلم كه ايجاد شده بود. مدرنيستها همه امضا كرده بودند و حركت چهره مدرنيست داشت، چهرههاى متعهد و مبارز و ميليتان امضا كرده بودند مثل سياوش كسرايى و هما ناطق، شاعران منكر و محتاط و ملامتى امضا كرده بودند، مثل نصرت رحمانى و هوشنگ باديهنشين، و شاعران آوانگارد شعرحجم هم امضاء كرده بودند و خلاصه هر كدام عكسالعمل خودشان را نشان داده بودند و اينها جنبههاى ايدئولوژيك و مرامى حركت را متوقف مىكرد.
همين باعث شده بود كانون در كارهايش پيشرفت بكند. اينكه ما توانستيم تحريمنامه صادر بكنيم و يا بيانيهاى اعتراضى بدهيم عليه بازداشت فريدون تنكابنى و يا مسئله حفظ حقوق مؤلف را طرح كنيم براى اين بود كه ساواك نمىتوانست ريشه كانون را در احزاب و سازمانهاى سياسى جستوجو كند و با اعتراضى، به معناى واقعى همگانى روبرو بود. خب مىدانيد كه نرفتن ما به كنگره شعرا و نويسندگانِ پهلبد آن را از برنامهريزى انداخت و بدون ما نمىتوانست آن كنگره رمقى بگيرد و كارها عليرغم مقدمهچينىها و تدارك وسيع روى زمين ماند. چراكه روشنفكران دربارى و كارشناسان چشم و گوش باز وزارت فرهنگ و هنر و پهلبد فهميدند كه اين كنگره بدون شركت مدرنيستها در شعر و نثر آبرو و اعتبارى نخواهد داشت. ولو اينكه چهرههاى شعر سنتى معاصر را هم مثل شهريار و عماد خراسانى و پژمان بختيارى و... را جلب كرده باشند. اين بود كه كار عملى نشد و پهلبد عصبانى شد. و خب كتابخانه ملى هم از اين به بعد دالان مخوف سانسور شد، و اولاً همانطورى كه گفتم قبل از اين ناشران گرفتارى نداشتند و كتابها به راحتى شماره مىگرفتند و در صفحه آخر يا سوم يا چهارم جلد كتاب شمارهها چاپ مىشد. امّا از اين پس همين شمارهها و شمارهگيرىها وسيلهاى براى سانسور شد. اين سنگ را پهلبد و مشاورانش جلو پاى ما انداختند. آنها دستور محرمانهاى به كتابخانه ملى دادند و آنها را موظف كردند كتابها را پيش از شماره دادن بخوانند. بازخوانى كتاب هم نقض غرض بود و فقط همين دستورالعمل بود، هيچ آموزش و معيارى هم جلو بازخوان و مميز كتاب نگذاشته بودند، و بازخوان و يا مميز كتاب هم از همين جهت ناراحت بود و پيش از اين كه به موضوع و محتواى كتاب فكر كند خود اين مسئوليت و ترس از آن برايش شبحى شده بود. چون ما تماس مىگرفتيم و آنها استدلال مىكردند كه ما معيارى نداريم و بايد بخوانيم و به همين جهت مدتها مىماند، هم مميز و سانسورچى ناراحت و گاهى شرمنده بود بيچاره، و هم ناشر و مؤلف عصبى و منتظر.
ملاقات نویسندگان با امیرعباس هویدا:
ديگر تنها وزارت اطلاعات و سازمان امنيت نبود كه در مملكت سانسور مىكرد، وزارت فرهنگ و هنر و كتابخانه ملى هم بود، و اين كار را سنگين مىكرد. اين را هم تا يادم نرفته بگويم كه فكر رفتن پيش اميرعباس هويدا، نخستوزير هم در شرايطى پيش آمده بود كه ما چاره ديگرى به ذهنمان نرسيد. هرچه داد زده بوديم فايده نداشت و كسى به فرياد ما كه مىگفتيم اين قانون بد اجرا مىشود توجه نمىكرد. بنابراين فكر كرديم دست به دامن هويدا شويم؛ البته اين را هم بگويم كه ما براى اجازه تشكيل كانون نويسندگان پيش امیر عباس هويدا نرفتيم. اشتباه نشود شايعاتى كه در اين مورد هست صحيح نيست. ما ديگر به بنبست رسيده بوديم. كتابها مدتها در برزخ كتابخانه ملى مىماند، مميزها هم مىترسيدند و استناد به دستور پهلبد مىكردند و پهلبد هم كارشناسان ادارهاش استناد به قانون مىكردند در حالى كه در قانون چنين شيوه اجرايىاى پيشبينى نشده بود. ما ديديم كه آمديم سرمهاش كنيم كورش كرديم، از همين بابت هم خودمان را گناهكار مىدانستيم، چون پيش از طرح قانون حق مؤلف اين كانال سانسور وجود نداشت. به همين خاطر به فكر ملاقات با اميرعباس هويدا افتاديم كه پيش او برويم شايد او بتواند جلو اين بىنظمى، بىقانونى و بىعدالتى را بگيرد. از طرفى با فريدون هويدا هم كه دوست ما بود صحبت كرديم و به دنبال راهيابى بوديم كه چرا اين قانونى كه او هم در تنظيم آن كمك كرده بود در مرحله اجرا منحرف شده است. از طرف ديگر دوست شاعرى به نام داود رمزى، كه آن زمان رئيس دفتر هويدا بود و يكىدو مجموعه شعر منتشر كرده بود و به شعرهاى من علاقهمند شده بود و در ضمن به گروه شعرحجم هم نزديك شده بود، گروه ما را تشويق كرد با هويدا تماس بگيريم. او رفت وقت گرفت و گروه به ديدار هويدا رفت. اين را هم بگويم شعرهاى داود رمزى در مجلهى «شعر ديگر» و «دفترهاى روزن» كه ارگانهاى شعرى گروه شعرحجم بودند چاپ مىشد. او البته بعدها سردبير مجله «تلاش» هم شد و رفاقتها و ارتباط هايى با پرويز اسلامپور و رضا براهنى هم داشت.
به هر حال ما رفتيم پيش هويدا. خب نادرپور، آل احمد، براهنى، ساعدى، شاملو، من و ديگرانى هم بودند. هويدا در اين ملاقات از ما استقبال كرد. او آدم روشنفكر كتابخوانى بود و بيشتر ما را به نام و چهره مىشناخت و برعكس ِ آنچه شايع شده و شایع میکنند، جدال حرفى هم بين او و آل احمد پيش نيامد. اصلاً وزنه اين هيئت را فقط آل احمد تشكيل نمىداد. ديگران هم هر كسى حرفى مىزد. برعكس اين ديدار به خوشى و بگو و بخند و مطايبه برگزار شد، خيلى دوستانه. حتی هويدا ما را دعوت كرد كه به اتفاق صادق چوبك، كه دوست و رفيق هويدا بود و با او حشرونشرى داشت، به خانهاش برويم. ما را به ناهارى دعوت كرد و گفت چون آشپز ندارد و تنها با مادرش زندگى مىكند استيك يا بيفتك خام به ما خواهد داد، و حتی يادم هست وقتى هنوز موقع خداحافظى ايستاده بوديم و گپ مىزديم رو به آل احمد كرد و گفت: «نترس، با يك دفعه گوشت خام خوردن آدم وحشى نمىشه.» و خنديديم.
هويدا كه مخمصه سانسور و افسارگسيختگى ساواك را مىدانست، كارى نمىتوانست بكند جز اينكه وعده بدهد. وعده اجراى درست قانون و اصلاح دستورالعملهاى اجرايى را داد، شايد هم از سر استيصال اين وعدهها را داد، چون هيچوقت عملى نشد. خب پهلبد هم براى خودش پادشاه كوچكى بود و قلمرويى داشت و تره براى كسى خرد نمىكرد و ساواك هم همينطور. در واقع اينها اعتنايى به اينوآن نداشتند و كار خودشان را مىكردند، وگرنه هويدا كه حسن نيت هم داشت نمىتوانست كارى بكند، و به همين خاطر تعديلى در كار سانسور پيش نيامد كه هيچ، بلكه برعكس شديدتر شد. پهلبد حتی مىتوانست لج بكند، چون خودش را قادر يگانه و يكهتاز مىدانست و وزارت فرهنگ و هنر هم تيول او بود. هر نخستوزيرى مىآمد و مىرفت و كابينهها جابهجا مىشدند، پهلبد تكان نمىخورد و سرجايش مىماند؛ همه وزرا عوض مىشدند جز او.
پهلبد با قطبى رقابت و حسادت شديدى داشت. قطبى سازمان راديو و تلويزيون را داشت و پهلبد فكر مىكرد كه راديو و تلويزيون دارد فعاليتهاى فرهنگى و هنرى را جذب مىكند، و البته جذب هم كرده بود، به جهت رويه تازه و مدرنى كه قطبى و همكارانش ايجاد كرده بودند و بعد هم خب «جشن هنر شيراز» هم بود كه توانسته بود مدرنترين و آوانگاردترين هنرمندان و شاعران و چهرههاى هنر دنيا را بكشاند به شيراز، و توفيقى و سوكسهاى ايجاد بكند. اين رقابتها هم برعكس او را بيشتر آتشى و عصبى مىكرد، بهخصوص كه او خيال مىكرد فعاليتهاى بچههاى مدرن كانون نويسندگان هم زير پر حمايت پنهانى قطبى است. خب با اين تصورها سرجايش محكم ايستاده بود و نه براى دستور هويدا و نه هيچکس ديگر تره هم خرد نمىكرد. سانسور را هم شديدتر كرده بود. گفتم در كنار اعمال سانسور، مسئله تعطيلى «بارو» هم مطرح بود، حدود ۶۰ تا ۷۰ نويسنده در اعتراض به تعطيلى «بارو» امضا جمع كردند در همان كافه فيروز و جاهاى ديگر كه آل احمد و غلامحسين ساعدى هم بودند. امضا جمع كردن براي اعتراض به تعطيلى «بارو» قدمى بود. البته مسئله برپايى و ايجاد كنگره نويسندگان دربارى هم در واقع رقابتى بود كه پهلبد مىخواست با جشن هنر شيراز و قطبى و به اصطلاح خودش با كانون نويسندگان بكند، چراكه همانطورى كه گفتم تصور مىكرد كانون نويسندگان هم در جبهه تأييد و تشويق فعاليتهاى هنرى راديو و تلويزيون هم هست و اين شك برايش بيشتر به يقين تبديل شده بود وقتى ما كنگره دربارى را تحريم كرديم، دعوتنامههاى موجهى هم فرستاده بودند، كنگرهاى كه او با كمك شاعران كلاسيك و آكادميك و پيروپاتالهاى دربار و سناتورها مىخواست راه بياندازد و تحريم ما شكى براى او نگذاشت كه بايد عليه كانون نويسندگان اقدامهايى بكند.
رویایی عزیز
آیاحافظه در نویسش شعر دشمن مانیست؟
تو در آن هنگام با دشمنی حافظه چگونه کنار می آیی ؟
سلام / من ازاينجا و وب اقاي معروفي هميشه دست پربرميگردم
Posted by: سوسن at octobre 17, 2007 7:43 PM