août 7, 2007
دوستی های شاعران
« بزرگترین نقش را درشعر شاعران سالهای سیوچهل
دوستیهاشان وحشرونشرهاشان بازی میکرد.»
از کتاب " هلاک عقل بوقت اندیشیدن "ص.47
بهزاد کشمیری پور : آقای رویایی ، شما اهمیتی بسیار ،اگر نگوییم اغراق آمیز ، برای « حشر و نشرها»ی شاعران قائل شدهاید ؛ اگر موافق باشید از همین جا شروع میكنیم . اهمیت این « حشر و نشرها" چیست و آیا هنوز هم به این اهمیت ، اهمیت میدهید ؟
- اهمیت حشر و نشر و معاشرت برای من، با دیگری بودن است؛ كشف ِدیگری است، و این كه وجود من نیست اگر با كسی نباشم...؛ با دوست، با آشنا، با اطرافیانم نباشم.
این كه من یك « دیگر » هستم، یا یك «دیگر»م اندیشهای هوسرلی هست كه در سالهای چهل در من بیدار شد؛ كه دیگری بودن بیشتر از با دیگری بودن است و حتا بیشتر از آن « با – یگدیگر – بودن » است. این اندیشه هم البته در تفکر فیلسوف های بعد از اوبسیار پرورانده شده است.كشف هوسرل برای من خیلی مهم بود، و كشف «دیگری»؛ بیگانه. و این كه همه چیز خارج از ما، بیرون از ما میگذرد و ما چیزی جز خارج از خود نیستیم.
این اندیشه عواطف و قلمروهای ما را مكانیسم تازهای میدهد. من این را حس میكردم و برای همین بیشتر به حشر و نشر و نزدیكی با دیگران میپرداختم. بهخصوص كه من بعد از سرخوردگیهای سالهای 32، 28 مرداد، و خستگی های نسل ما، خیلی گوشهگیر شده بودم و اندیشههای دیگری درسر داشتم. و این برای من یك تحول بود.یعنی این كه اندیشهی هوسرلی مكانیسم تازه ای به عواطف من میداد و به این نتیجه رسیدم كه ما بدون جهان اطرافمان هیچ نیستیم. یعنی نه این كه اطراف وجود دارد و درون وجود ندارد. بلكه درون ما به این جهت وجود دارد كه بیرون هست. با درون دیگری هست كه ما هستیم؛ با بیگانه هست كه هستیم. در میان دیگران است كه زندگی ِذهن ِما میگذرد. اگر بیرون از ما چیزی نباشد ذهن ما هم بر چیزی توقف نمی كند؛ این كه چیزی را بدانیم ، چه چیزی را بخوریم ... اگر نه ما میمانیم و وقت هامان كه می گذرد ، در ما و بی ما. وقتی برای دانستن خوردن، وقتی برای خوردن ِدانستن.
این اندیشهی با دیگری بودن و ارتباط با دیگری ، یعنی همین كه برای دیگری و با دیگری هستیم ، مسئول دیگری هستیم . و این به این معناست كه مسئول دیگری بودن در جامعه و مسئولیت اجتماعی و تمام بحث و فحصی را كه در زمینهی مسئولیت از طرف سارتر و دیگران شده همه نشأت از هوسرل گرفته و از او بیرون كشیدهاند و در بعضی ها مثل سارتر این مسئولیت جنبهی اجتماعی، و در بعضیها جنبهی اخلاقی پیدا كرد.و اخلاق، همین خود اصل اخلاق هم مسئلهی معاشرت و حشر و نشر با دیگران را تشجیع می كند و یا توصیه میكند در من. كه من حتا جلوتر از هوسرل میروم و به همان اخلاق و مسئولیت اجتماعی پرچم شده هم به عنوان یك فنومن نمودی شك میكنم.
اندیشههای او حتا اندیشههای پسادكارتی را عوض می كند؛ وقتی قرار است من دیگری باشم بنابراین « من فكر می كنم پس هستم » تبدیل می شود به « تو فكر میكنی پس من هستم». مسئلهی شك و دریافتهای رئال، واقعیتهای اطراف، و گذار از ظاهر، تمام مسائلی هستند كه از اندیشهی هوسرل، شعر امروز را و اندیشه و تئوری ادبی را هم عوض كرده است. من بسیار چیزهای از هوسرل آموختم كه خوب، جای گفتناش اینجا نیست. به او كه رسیدم به خیلی از مفاهیم رسیدم و خیلی از مفاهیم برای من عوض شد. معنای سیاسی بودن، معنای كاركرد ِذهنی شعر و بسیاری چیزها ... خود فلسفه و عقل و اندیشه برای من یك امر شخصی شد؛ این كه در عین حال من باید خودم باشم و این خودم، خود خودم بودن هم یعنی دیگری بودن. و این را من از او آموختم. و از همان زمانی كه تصمیم گرفتم فكر بكنم و او به تفكر و فلسفه علاقمندم كرد به من توصیه كرد كه از لحاظ مایههای فلسفی فقیر باشم؛ و ذهنم را خالی كنم و با خالی شروع كنم. یعنی شخصی بودن را او به من آموخت.و حالا این صحبتها را اینجا نمیكنم تا از سوالمان عقب نمانیم. فقط این نكته را اشاره میكنم كه بر عكس آن چه دربارهی من گفته اند و نوشته اند تفكرآلمانی بر روی من خیلی بیشتر از تفكر فرانسوی تاثیر گذاشته است .
نگاه آدم كه عوض میشود دوستان آدم هم عوض میشوند و این هم حادثهای است در زندگی. برای این كه ما غنا بدهیم به اندیشهی خودمان به دیگری احتیاج داریم. و شعر را هم همین رابطهها و حشر و نشر ها و دوستیهاست كه غنی میكند. من تا رفتم عادت چشمام را از چشمام بگیرم حتا چه دوستانی را که ازدست دادم.خیلی چیزهای دیگری را هم از دست دادم.همیشه چیزی فدای چیزی می شود، بدون قربانی دادن نمیشود. من نوع دیگری نگاه میكنم.سابقا شعر را در آنچه می دیدم میدیدم،از آن به بعد در آنچه نمی دیدم میدیدم،و شعر را میدیدم. مسئله این كه در مناظر مرئی،و در محسوس، چیزی برای من دیگر نبود. این خیلی فرق میكند.من البته که روبرو را میبینم،محسوس را میبینم. با چهرهی تو هم کاری ندارم مگر به نگاه تو نگاه کنم، چون بلافاصله مبادله میشوم.پس چهره یعنی دیدار،یعنی نرم شدن، ودرهم شدن.چهره یعنی نکشتن.
اینکه من یک دیگرم یا یکدیگرم،یک اندیشهی هوسرلی ست. لویناس و مرلوپونتی هم مفسران او هستند و تا به اینجا تا ما رسیده است. تمایلات ضد یهودی هایدگر هم نتوانست در برابر آن مقاومت کند. گرچه امروز ردّ و انکار دیگری، هنوز هم در آلمان رایج است : در هنر وادبیات آلمانی از پیتر هانتکه که جنایات سلوبودان میلویچ را به حساب ناسیونالیسم صربی میپذیرد تا اشتوک هاوزن که فروریزی و محوناگهانی برج های دوقلوی نیویورک را در 11 سپتامبر یک «شاهکار هنری» میداند.
این مسئله چه ربطی با هنر و یا یک اثر هنری میتواند داشته باشد؟ آیا توجیهی در این زمینه داشته ویا به نظر شما دارد؟
به تعبیر او بله، یک آوانگارد رادیکال هست.من با اشتوک هاوزن در شیراز آشنا شدم. آن سال در جشن هنر شیراز جان کیج هم بود آونگارد دیگر موسیقی که خوب حساباش جداست.او صدای پرنده ها را به شیراز آورده بود و اشتوک هاوزن موسیقی ِدیک و قیف و قاشق و قوری را، ارکستری از وسایل آشپزخانه در متن صداها و سازهای دیگر موسیقی.صداهایی که مستقیم سراغ عصب آدم را میگرفت.حضور این صداها در موسیقی شاید امروز امر رایجی باشد ولی در سی چهل سال پیش کاری بدعتآور و جسورانه بود.آوانگاردهای هنر دنیا آن سال در شیراز جمع شده بودند: رقص کانینگهام، تاتر گروتوفسکی،تاتر باب ویلسون ...
اینکه گفتید «به تعبیر او بله» منظورتان از تعبیر او چی بود؟
اینجا هم مسئلهی درون و بیرون مطرح است، مسئلهی خارج از خود را دیدن، مسئلهی غیر ، ومسئلهی دیگری.درونِ اثربیگانه با بیرونِ اثر میماند وقتی که متن وخارج از متن را رابطهای پنهان وپیدا به هم نرساند.توضیح بیشتری بدهم:
من در خلق آثارم چیزی را ویران می کنم، محو می کنم،بسیار اتفاق میافتد.بسیاری از دوستداران متعصب من هم دیدهام ،بی آنکه خود بدانند لذتشان را همین محو وفروریزی چیزی درمتن،تامین میکند. مثل فناتیک های موسیقی که لذتشان ازشنیدن موسیقی لذت ِمحو موسیقی است effacement) ). مثل" محو شعری" در اندیشهی بلانشو (effacement poétique ویادر کار مالارمه، حذفِ جای پا در بیدل وشاعران سبک هندی،و یا پل هائی که شاعران حجم در پشت سر خود خراب می کنند : پاک کردن، محو کردن،واز میان بردن در متن (یا از متن) یک کار هنری است.
بله، چه در متن ِ موسیقی،چه در متن ِشعر، محو ناگهانی دو برج عظیم میتواند یک شاهکار هنری باشد. اما، خارج از متن، موسیقیدانان بزرگ آلمان از شهردار هامبورگ می خواهند که اشتوک هاوزن را به بیمارستان روانی ببرند.
آوانگارد بودن او در موسیقی که شما تکیه کردید چه تاثیری میتوانسته در اظهار نظرش در بارهی شاهکارهنری بودن 11 سپتامبرداشته باشد؟
در داخل جنبشها و حرکت های آوانگاردیسم همیشه در همه جا گرایشهای رادیکال زیاد بوده است تا آنجا که عشق به ماتریالِ اثر، اثر را بیگانه با بیرونِ اثر میکند. مثل عشق به رنگ ومصالح درنقاشی، به صدا وساز در موسیقی،عشق به زبان و صفحۀ سفید در شعر...
بخصوص که گرایشهای رادیکال در آوانگاردهای آلمان، دربیشترهنرها چه درشعر، چه درموسیقی،و چه درنقاشی، همیشه زیادتر از فرانسه و جاهای دیگر دنیابوده است.
بی جهت نیست که آناآرنت متفکر و فیلسوف آلمانی سهم بزرگی ازدوام دیکتاتوریهارا در آلمان و روسیه به حساب آوانگاردهای اروپا میگذارد.
برای اینکه برگردم سر حرف اصلیمان می پرسم این اهمیتی که به «دیگری» ویا بقول شما«غیر» در بیرون ازمتن میدهید آیا همان دوستیها وحشر ونشرهای گذشتهی شاعران و اهمیتی است که میدهید ؟
معذالک برای اینکه به سؤال اول شما بر گردم در بارهی اهمیت حشر ونشرها و دوستیهای شاعران در سالهای سی و چهل، باید بگویم که امروز به آن «اهمیت اغراق آمیز»، که اشاره کردید، پابند نیستم. برای من دیگربودن بیشتر از بادیگری بودن مطرح است. امروز فکر میکنم که بهترین لذت من این است که لذتی برای دیگری باشم.
بخشی از يك گفتگوي ناتمام، طرح و تنظيم از: بهزاد كشميريپور (نقل از شماره 3 مجلۀ نوشتا تیرماه 86)
با سلام
سارتر مي گويد: تمام يك انسان از تمامي انسانها ساخته مي شود .
من حرف مي زنم تو حرف مرا مي فهمي پس ما هستيم.
بالاخره پس از ۶ ماه نشستن در صف طویل ارشاد و خوردن تپایی های مکرر از دیوار پریدم تو
....................پس منتشر شد : ....................
"راست می گفت . آنجا جای مناسبی برای دیدن خوابهای رویایی نبود . آن هم وقتی توی کثافت سایه های قد بلندی که نمی دانی اصلا از کدام سگ دانی به سراغت آمده اند. زور می زنی مثل یک سوسک لهت می کنند و بعد همه چیز آرام
می شد ، بی صدا . آنقدر بی صدا که دوست داشتی کثافتت را به عنوان کیک تولدت بدهی بخورند و تازه اولین نفری باشد که از خوردنش لذت می بری"
نام اولین مجموعه شعر رو ح ا... محمدی (مانی) است که توسط سایت عروض منتشر شد
بدرم معتقد است كه بر عكس دوستي ها و حشر و نشر شاعران و هنر مندان بيشتر گمراه كننده و فاسد كننده است. در محافل آنها الكل و ترياك و هروئين و شعر با هم قاطي مي شود. حشر و نشر شاعران در سال هاي حهل هم چیزي جز اين نبود . شاعران در تنهايي و سكوت بيشتر توليد مي كنند
البته مي بخشيد
الهام
اين پاسخ ها ربطي به سوال ها ندارند . اگرچه در جاي خود خواندني هستند
متشكر
م. دانش
سلام
بالاخره آمدم
.......با خبر چاپ نشريه تخصصي غزل پست مدرن
.......با مقاله ترفندهاي زباني در غزل پست مدرن (بخش سوم)
.......و مهم تر از همه:
.......يک شعر:
.......«زير درخت گلابي!!»
در 7 اپيزود
در 7 روز
به اندازه آفرينش دلگير انسان
که به قول «رزا جمالي»:
اين مرده سيب نيست يا خيار است يا گلابي!!
من آمده ام
منتظر آمدن توام تنها
بعد روزها چله نشيني...
جناب استاد يدالله رويايي سلام...
اولین تالار گفتمان تخصصی شعر امروز با نام غزل پست مدرن با یاری دوستان عزیز سید مهدی موسوی و حامد داراب(شبگیر)افتتاح شد از شما خواهشمندیم به عنوان یک شاعر محقق و استاد موفق در این امر ما را یاری فرمایید و با عضویت و فعالیت در این تالار گامی جلو در عرصه شعر امروز ایران بردارید...منتظر جواب دعوت شما هستیم...
آدرس تالار www.ssss.parsbb.com
در باره جشنواره غزل پست مدرن عاشقانه هم پست مجزایی در وبلاگم به روز شده است که شرکت در این مسابقه ادبی خالی از لطف نیست....البته به همه دوستان شاعر هم اطلاع دهيد...
با تشکر رضا پارسا
سلام..پشت پرده های حرمسرا /هنوز خواجه ها از پرده ها عکس می گیرند /هنوز بوی سیب این خانه را نگرفته/پشت پنجره/نخ بیندازید/تا مردمک های چشم/به صبح دروغ نگویند....///ممنون
Posted by: حسین دیلم کتولی at août 25, 2007 5:03 AMسلام بازهم مهربانانه...به رويايي عزيز....گاهی وقت ها که فکرمی کنم...البته گاهی وقت ها...می بینم آدم های بزرگ وکوچک زیادی درون کله ام، آمد ورفت داشتن...آدم های کوچک زود رفته اند تا شاید روزی برگردند وبرگرده من به تماشای ستاره ها بنشینند یا شاید بزرگ شوند ...بزرگترازبزرگ....اما آدم های بزرگ هم، زود رفته اند ...کله من یعنی ناما جعفری این قدرکوچک بود که آدم بزرگ ها درونش جا نمی گرفتن...به ديداری باز.تازه اميدوار
Posted by: ناما جعفری at août 24, 2007 2:13 PMشروه نگاهی به بیرون تر از نگاه علی مومنی انداخته است
به نام اسم
در پناه دریا !
Posted by: میثم ریاحی at août 24, 2007 12:23 AMتنها وقتی که واقعیتی را درک می کنیم، تنها وقتی و وقتی درک نمی کنیم ،تنها، می مانیم.
واقعیت یعنی آماده کردنِ زبان ِساده.وقتی می پیچانیمش ،یعنی می پیچانیم واقعیتش را .تنها وقتی می پیچید در زبان جا می گیردو در جا، زبان می گیرد و در جا می ماند به واقعیت و در جای زبان می ماند.شوکه شدنمان در عین ، مثل وقتی که چیزی را می بینیم،( واقعی) ، همان وقتی را دارد که واقعیتی رادر حالِ عین می بینیم، شوکه می شویم.و شوک ، در وقتهای مختلف سراغمان را می گیرد .سراغ واقعیتی را که پیچانده ایم . یعنی اگر نپیچانیم از درکش عاجزیم.
عین اینکه بخواهیم چیزی را خام خام بخوریم .چه می دانم؛عین گوشت خام ، نان خام ، برنج خام ، سرد می شود ، سنگین می شود و بر دل می ماند و رودل می شود و می نشیند و در انتهای پیچ های روده نمی نشیند و سخت می شود .سخت در زبان،در دندان ، قَوی می شود و با آرواره های بلندش ، در دهان نمی ماند، مثل آرواره های بلند و قَویِ دال.
وقتی با کمی پیچش ، واقعیت را در زبانمان لول می کنیم ، و مزه می کنیم ، (انگار که با آن بازی می کنیم ) ممتدش می کنیم . از انتهای یک جاده به انتهای یک جاده زوزه می کشد حتی وقتی که چیزی رد نمی شود. صدایش بلند می شود . هیچ وقت صدایش قطع نمی شود.انگار که همیشه می آیند، می شود.یعنی می خواهند که بیایند ، می شود.و همین طور بروند ، می خواهد، می شود.برای همین لاینقطع می شوند، می شود.مثل زوزه های بی خوابِ ماشین، می شود.می شوند واقعیت ، می شود.می شوند ساده، می شود.تکرار و در حال،جاری.واقعیت جاری بر حال.حالا اگر بی پیچ و انتها در کلمه روان شود ، مثل سختیهای واقعی، خود نافهم می شود.چون در کلمه نمی شود. چون در کلمه جاری نیست.و چون از جاری شدن در کلمه تن می زند، در ادای مفهوم هم تن می زند.در تنشهای معمول می شود.درست مثل موقعی که می گویید نمی فهمم، این از نپیچاندن ، آب می خورد.و واقعیت که همان کلمه نمی شود از حضورش بی خود می شود و در خود خالی می ماند.مثل از این دست که الآن صبح است ولی شب است.پس اگرصبح است چرا روشن نیست .و اگر روشن نیست چرا صبح است.پس شب است یقین. پس این موقع شب است ولی صبح است، چون از نیمه گذشته است ، با اینکه شب است ولی صبح است. برای همین ما نصفۀ شب را صبح می گوییم و نصفۀ صبح را شب. به همین ساده پیچاندِگی.
اصلاً زبان را برای همین کار گذاشته اند که در همه چیز بپیچد.تا لولشان کند.تا ساده اش کند. فهمیدنش کند.این همان زبان سنت آگوستین است ؛«وقتی از من می پرسند زمان چیست نمی دانم و وقتی نمی پرسند می دانم»( برای همین است که بعضی اوقات بینِ دو کلمه نشانه ایجاد می شود).برای اینکه بینشان واقعیت جاری شود.چون کلمۀ بی واقعیت خودش را نشان می دهد.و مفهومی برای وقوع.اگر وقوعشان زمان داشت در همان زبان نمی ماندند و انکار ناپذیر می شدند.و آن موقع دیگر نیاز به نوشتن و ادای کلمه نداشتند .چون واقعیت ندارند پس باید نوشت و چون نمی شود که ننوشت،پس کلمه به وجود می آید و بی مفهومی هایی که در حد کلمه می گنجد و اگر در کلمه بگنجد دیگر واقع نمی شود. و قاطع می شود. و به دَرکَش می رویم.می بریم و چه می برند و می پرند، مثل زمانی که از ارتفاع می پرند و یا از گودالی می پرند و یا از پائین می پرند و یا از چار پایه می پرند پائین! و یا اززمین می پرند به آسمان و یا وَر می پرند.
اینها هَمَش واقعیت است که تا واقع نشود، به دَر کلمه نمی گنجد.تنها زمانی که مفهوم وقوع داشته باشد واقعیت است و کلمه جز حروف بی واقعیت که می سازند ، نمی سازد.و این مائیم که می سازیم چه با حروف ، چه با صدا،چه با تصویر.جز تلاشی برای خط خطی کردن واقعیتِ کاغذ که همان است، سفید است و ما چون سفیدیش را نمی توانیم پس خط می زنیم.قَط می زنیم. لوله می زنیم ، می پیچانیم. و جار می زنیم. و ما جار زدن را نمی پیچانیم ، پس نمی بینیم. پس فکر می کنیم که داریم واقعیت را سئوال می کنیم. در اصل خودتان را می زنیم. که واقعیت را دُور زده ایم و از این زدن ها تازه خود را بارور می کنیم.تا بتوانیم بنویسیم.اگر تنها واقعیتش، واقعی می شد، دیگر قابل نوشتن نبود. دیگر هیچ چیزِ قابلِ پیمودنی نبود که ما در انتهای زبان با یای نکره ببینیمش که حیرت کنیم که در کجا می ایستد.پس کلمه جز در مواردی پیش نمی آید . حتی زمانی که ما آن را می زنیم. و فرهنگ می زائیم. و زبان می سازیم. و مُد می سازیم.و رنگ، و بَزَک دوزَکهای جدید. تا واقعیت بیشتری را داد بزنیم. چون تنها در این زبان است که زمان در کلمه می ماند.وگرنه واقعیت زبان، زبان نیست.پیچیده کردن کلمه است.
14/12/84 ساعت 2 شب/صبح!
سلام .فكر كنم اين ناشي از بحران مخاطب است كه خود موجب بحراني ديگر شده و اين شده كه اين شده .نه؟جستجو كه مسير اشتباه طي كرده به جاي اينكه جادوي كلامش جمعيش كنه جادوي خودش و مي خواد تحميل كنه به مخاطب اين تعبيري بر بي تعبيري كنوني شعر و شاعر .واكنش چنين دور شدن شما هم فكر مي كنم ناشي از همين بحرانها و گريز بوده چون ناخواسته به درون مي كشه
Posted by: samira at août 23, 2007 3:34 PMجناب رويايي بزرگوار بسيار خوشحال مي شوم نظر خودتان را در مورد جسارت انجام شده بدانم.. سرافرازم مي كنيد تشريف بياوريد و نظر خود را ابلاغ نماييد با احترام و سپاس:
http://mehrpad.blogfa.com
درود
Posted by: Mehrsa at août 21, 2007 6:36 AMسلام...
دوستي ها خوب و عجيبند...
و دوستي هاي شاعران؟!...
بهترين لذت؟! ... ديگران؟!... چه مي جوييم ما؟!...
با احترام تقدیم به یدالله رویایی
به یدالله رویایی تا یاد - بگیرد چگونه ؛ بگیرد شعر بسراید ، بسراید شعر آن گونه که از تجربه اش شعر شدم زندگی :
هیچ جز واژه نیستند
و هیچ واژه خودش
...
http://mehrpad.blogfa.com/
اگر عقيده هانا آرنت درست باشد آيا دوستي هاي شما و شاعران گروه حجم و آوانگارد در سال هاي چهل كه منجر به مانيفست ححم گرائي شد سهمي در دوام ديكتاتوري شاه قبل از انقلاب داشته است؟ ويا هنور در دوام رزيم هاي توتاليتر مذهبي بعداز انقلاب دارد؟
- حرف هانا آرنت برای زمان خودش، شاید حرف درستی باشد چون درعصر نازیسم واستالینیسم ، فریب ایدئولوژی ها و احزاب مطرح بود. درست هم که باشد این حرف نمی تواند تعریفی برای آوانگاردیسم بسازد . بعلاوه ، گروه شاعران شعرحجم و هنرمند ان حجم گرا در سال های چهل از همان ابتدا در مانیفست خود از " دروغ ایدئولوژی و حجرۀ تعهد " سخن گفتند و همین باعث شد که بیشترین دشمنی ها و حملات را از طرف منتقدان شعر و تئوریسین های ادبی علیه خود بر انگیزند که تا زمان انقلاب بشدت و بناحق ادامه داشت . تنها بعد از انقلاب بود که این حملات متوقف شد و نسل های سرخورده از انقلاب کم کم به حقانیت این شاعران و هنر مندان پی بردند. بنا براین آنها اگر به فریب ایدئولوژی ها دل نباختند، خدمتی هم به دیکتاتور های قبل و بعد از انقلاب نکردند.
رویائی
آقاي رويايي عزيز ! معلوم است كه سفارش هوسرل را از باب فقير بودن در مايه هاي فلسفي خوب بكار برده ايد
- شما هم بکار ببندید، ضرر نمی کنید
Posted by: b. Ahari at août 17, 2007 2:48 PMدر اين مصا حبه حرف هاي تازه اي به ميان آمده است . تمامش را چرا نمي گذاريد همه كه به مجله نوشتا دسترسي ندارند
Posted by: davari at août 16, 2007 4:59 PMبهترين لذت من اين است كه لذتي براي ديگري باشم .
- هستي رويايي عزيز
با عشق - شايان
Posted by: shayan at août 16, 2007 4:47 PMسلام
با مطلبی با عنوان تاثیر ازدواج ایرانی در تثبیت و دوام نظامهای استبدادی توتالیتر" به روزم
همه آوانگارد هاي قرن بيسبم در خدمت ديكتاتور ها نبودند و آنها هم كه در مدح آنها آثاري آفريدند بعد ها كه فهميدند نادم شدند. در آلمان هنر بورزوازي و اريسبوكرات هاي هنر شناس كه در خدمت نازيسم بودند مي توانستند روي آوانگارد هاي آن زمان تاثير بگذارند ك هنرمندان را حلب كنند. در شوروي هم همينطور: كمونيسم اروبايي شعار هاي مترقي مي داد و آوانگارد ها را حذب مي كرد. اما همينكه حنايت هاي فاشيسم هيتلري و خيانت هاي استالين كشف شد اين آوانگارد ها به تدريح خود را كنار كشيدند.مثل آندره برتون و زان كوكتو. و حالا در قرن بيستم نمونه هايي مثل هانتكه و اشتوك هاوزن را به ندرت مي بينيم. و اگر هست تظاهر نمي كنند
Posted by: yaaghoob at août 14, 2007 9:17 PMآقای رویایی عزیز !
با سلام و مهر . گاهی بعضی از نوشته ها و مصاحبه های شما بسیار از
خط خارج و بسیارتر خسته کننده است. به ویژه که مصاحبه کننده هم
از مرحله پرت باشد . اما با این همه ، این همه از زیبایی و جلال و کمال
شما نمی کاهد . بادا که همواره باشید
با مهر و صفا . سوسن .
ديگر شو ...سپاس .
Posted by: دونفره at août 10, 2007 11:08 AM حضور مستطاب يداله رويايي عزیز
با سلام
احتراما به استحضار می رساند از آنجايی که اينجانب ( از همکاران ) در پيوند دادن آدرس سايت شما در وبلاگ شخصی خود حميت لازم را به خرج دادم لذا بنا بر اعتقادات اصيل ايرانی که همان حق نان و نمک باشد و با اشاره به تبصره ی نحوه ی خوردن یا نخوردن آش خاله که به هر طریق پاته از شما همکار محترم انتظار آن می رود که در پيوند دادن وبلاگ جدید من به ادرس ذيل در قسمت مربوطه سايت خود اقدام مقتضی را انجام دهيد و اين به هيچ وجه زور گيری يا چيزی شبيه ان نيست بلکه يک تعامل و گفتگوی ساده در راستای تمدن هاست
http://arlequineiron.blogfa.com
سلام جناب رویایی ! / خواندم ... و از کلام شما لذت بردم گرامی !
در پناه دریا !
Posted by: میثم ریاحی at août 9, 2007 9:23 AMفكر ميكنم . اين شا عران جدا از نام و و جدا از انكه ديگري باشند ديگر باشند . منظور من از ان دسته هست بودند كه در خلسه ي كلمات بي تصويري از انچه ديگران إ در پي نام و شاعران چيز هاي ديگر در پي آن و ان ها بودند نبودند . بايد پنداشته شوندشعر و خوانده شوند شعر . . اين حرف من است . آدمهايي مثل اردبيلي و اسلامپور . آدمهاي شهيد در كلمه و الفي كه شايد هيج ان ديگراني كه اسمشان مي رود حالا با پاي باقي آنها يي كه با زمان مي دوند يا هر جور ديگر معلق . با كربات و كت و شلوار يا هر جايي كه شعري و مخا طبي و اسمي بود بودند چه الفتي مي توانست داشته باشند داسته باشي .. من به نظرم نمي ايد كه اين اشعرها كه تو هم جزو آن ها بوده اي . با اين فلسفه هاي ديگري . ديگر بازي هاي آنها كه غير در شعر بودند . به اسم ديگري بيايند . باور من خنده اش مي گيرد .
آدمي شاعر كه تمام جهان را فرا مي خواند در خود لا ينحلش . و من هاي منش از اين دسته دوستاني كه تو داشتي به كجاي اين جماعت شعر فهم به اصطلاح مي آيند اصلا كدام از اينها مي توانست اين حجم از ناكجاي پاك فهم بيابد كه با اين غير ها سر كند .سماع ايا در مي گرفت شيخ ؟.
حال كجا هستند كهكشانهاي دور بوديد كنار هم . فواصل نوري كه كلكه هاي در باران جر يان مي گرفت بين تو و ان ها حالا كجاست سياهچاله ي تنها كه بلعيديشان ؟ چه كسي فهم كرد پشت ابر را . و تبخير را . كه اين ديگران مثل من احمق بكند.
بله حالا بايد فقط لذتي از ديگري باشي نباشي كجاي اين دهان تنگ تو و آن هاي با تورا قورت مي دهد سياه چاله ي تنها انهمه نور براي تو زياد نبود؟
آیا این پاک کردن به نوعی همان بر جسته کردن فضاهایی نیست که به دیگری ها اشاره دارد؟ برجسته کردن حجم هایی که به دیدنی متفاوت از دیگری می انجامد!
در مورد این حرف هانا آرنت نیز من با او موافق نیستم گمان می کنم نوعی تشابه میان این دیکتاتوری و این رادیکالیسم باشد که نه حاصل وام گیری یا اثرگذاری یکی بر دیگری بلکه حاصل نوعی تشابه در بنیان های ذهنی است!(نمی گویم نژادی)
رویایی عزیز مصاحبه زیبا بود اما زیبا خیلی از وقت ها هم معنی کم است .
به گمانم دیگری بودن حاصل یک نگاه مدرن است در حالی که با دیگری یکی بودن(آنگونه که شوپنهاور نیز می اندیشید)یک تفکر عرفانی است. اینکه دیگری هست و (شاید همه چیز خارج من است )نمی تواند همیشه دلیل نهایی به دیگران پرداختن باشد. گاهی این حشر ونشر تنها به دلیل این است که دیدن شکل های متنوع زندگی ما را به راز آن نزدیک می کند! درک دیگری بهترین راه برای پی بردن به آن دیگری درونی است ! آیا درون نیز همان بیرون نیست؟
اگر چه برای دیدن دیگری هم شکل های مختلفی از نظاره هست و به نظر می رسد آنچه رویایی می بیند همان نیست که دیده می شود یا باید دیده شود! این هم نوعی «دیگری دیدن» است!
