mai 25, 2007
سنگ مانی
مثل ِ درخت
مرگ ِ من از سر
آغاز می شود
در زیر ِ فکر رفتن
وقتی که فکر ، بالا می مانَد
مانی نوشت خطرناکترین چیزهای آدم فکرهای اوست، و
مریدش گفت: پس فکر یک چیز است، و خواست که دفتر او را
بر گورش بگذارند. یک جوی آب کوچک بتراشند در فضای
زیرین سنگ، با سنگریزههايی در زیر آب، و یک ماهی در بالا
که کمترین تماس را با آب دارد. اشیاء تزیینی : گلدانی سبز با گیاه
زرد، ستون فقرات یک پرندهی کوچک، چند ریشه
و ترس ِ قیچی در مانی، که وقت ِ رفتن میگفت : ما در اطراف خطر
میچرخیم.
از کتاب «هفتاد سنگ قبر»
زخم حَلب
به تیغی که نشسته باشد نه تیغی که نشسته باشد بر دری، جایی ،همینطور پیام می دهد . پیامِ تیغ، به جایی می کُشاند ، می کِشد و کِشیدگی و کُشادگی اش هر دو به یک ترتیب فتح غالب می کند .همه از یک غالب – قاموس پیروی می کند . قاموس یکی از دیگری – دیگری که از فتح غلبی جا می گیرد. در نسبتِ به هم اندازه ها را ثبت می کند . گویی کوتاه که از نرم به شدت، به مدت ،به نیاز، به آن چیزی که می پرستی ، ترا به خدا کوتاه بیا ؛ مدتهاست منتظرشنیدنم .انتظار از مدتها پایه ریزی می شود . اگر انتظاربرنَفَس، دلیل کند ، نَفس هیچ می شود . اگرپایه از نَفَس بِبُرد انتظار هیچ است خوب . شدش . می گردد و می شود .
نگفتم ؟! به هیچ ختم می شود . وقتی می نشینی، ا لتهابی می کُشاند که از مدتها به این طرف ، هی یه جورایی در تِق تِقِ خود می لغزد .
می چرخاند و تند شده .
مختلف است ، عزیزاً !
او چَپَر کرده. چَپَر کرده تا نام مرا بدرخشاند . مرا که از می ترسم را .مرا که از تَر ، سَم می سازم را . مرا که از َسم ، ساز می تراوم را . اینها که ازدستم می ریزند ، معلومه، مفرغند تو اَند.تا بسابی مرا سَمّم دهی . تا مرا سَهمم دهی . تا بسابی کورم کنی، با اقتدار مسلم انشااللهی که بر سَرم نشسته . تا دست از من نکشی، دست از سَرم بر نمی دارد . نمی ذارد او، تاخونم سرنکشد .
دستم را نمی گیرد . ای کاش ملغمه اضطرابهایم نمی شدم . جدای از ضربِ من، غمّۀ طربها می شدم . مشکل از یک خواب پریدن نبود که، صحبت زیر شانس کشیدن بود . مشتی احساس مزخرف خاص ،که از من و تو اضطراب می خواس .
همین .
مختل ازخواص دویدن .
مختل از درازلمیدن زیرچارپایه کرسی ها، چُرت زنانه زدن . من خیال همه از قبل خوردم، تا یکباره مشکل ایجاد نشود .ایجاد ضرب –خَتم می خواست ،ما شَتم می گفتیم .مشکل نبود .زبان گرفتگی می شد.
این زخم نبود .
در آغاز حَلب بود .
و خم زخمِ لب های ح بود. 29/3/83
omidvaram eindafeh digeh az shoma javab begiram man be nazare shoma ehtiyaj daram
Posted by: maziar at août 28, 2007 6:46 PMlotfan nazaretoono darmorede shere akhiram va hamıntor weblogam befarmaeın
montazeram merci
تنها وقتی که واقعیتی را درک می کنیم، تنها وقتی و وقتی درک نمی کنیم ،تنها، می مانیم.
واقعیت یعنی آماده کردنِ زبان ِساده.وقتی می پیچانیمش ،یعنی می پیچانیم واقعیتش را .تنها وقتی می پیچید در زبان جا می گیردو در جا، زبان می گیرد و در جا می ماند به واقعیت و در جای زبان می ماند.شوکه شدنمان در عین ، مثل وقتی که چیزی را می بینیم،( واقعی) ، همان وقتی را دارد که واقعیتی رادر حالِ عین می بینیم، شوکه می شویم.و شوک ، در وقتهای مختلف سراغمان را می گیرد .سراغ واقعیتی را که پیچانده ایم . یعنی اگر نپیچانیم از درکش عاجزیم.
عین اینکه بخواهیم چیزی را خام خام بخوریم .چه می دانم؛عین گوشت خام ، نان خام ، برنج خام ، سرد می شود ، سنگین می شود و بر دل می ماند و رودل می شود و می نشیند و در انتهای پیچ های روده نمی نشیند و سخت می شود .سخت در زبان،در دندان ، قَوی می شود و با آرواره های بلندش ، در دهان نمی ماند، مثل آرواره های بلند و قَویِ دال.
وقتی با کمی پیچش ، واقعیت را در زبانمان لول می کنیم ، و مزه می کنیم ، (انگار که با آن بازی می کنیم ) ممتدش می کنیم . از انتهای یک جاده به انتهای یک جاده زوزه می کشد حتی وقتی که چیزی رد نمی شود. صدایش بلند می شود . هیچ وقت صدایش قطع نمی شود.انگار که همیشه می آیند، می شود.یعنی می خواهند که بیایند ، می شود.و همین طور بروند ، می خواهد، می شود.برای همین لاینقطع می شوند، می شود.مثل زوزه های بی خوابِ ماشین، می شود.می شوند واقعیت ، می شود.می شوند ساده، می شود.تکرار و در حال،جاری.واقعیت جاری بر حال.حالا اگر بی پیچ و انتها در کلمه روان شود ، مثل سختیهای واقعی، خود نافهم می شود.چون در کلمه نمی شود. چون در کلمه جاری نیست.و چون از جاری شدن در کلمه تن می زند، در ادای مفهوم هم تن می زند.در تنشهای معمول می شود.درست مثل موقعی که می گویید نمی فهمم، این از نپیچاندن ، آب می خورد.و واقعیت که همان کلمه نمی شود از حضورش بی خود می شود و در خود خالی می ماند.مثل از این دست که الآن صبح است ولی شب است.پس اگرصبح است چرا روشن نیست .و اگر روشن نیست چرا صبح است.پس شب است یقین. پس این موقع شب است ولی صبح است، چون از نیمه گذشته است ، با اینکه شب است ولی صبح است. برای همین ما نصفۀ شب را صبح می گوییم و نصفۀ صبح را شب. به همین ساده پیچاندِگی.
اصلاً زبان را برای همین کار گذاشته اند که در همه چیز بپیچد.تا لولشان کند.تا ساده اش کند. فهمیدنش کند.این همان زبان سنت آگوستین است ؛«وقتی از من می پرسند زمان چیست نمی دانم و وقتی نمی پرسند می دانم»( برای همین است که بعضی اوقات بینِ دو کلمه نشانه ایجاد می شود).برای اینکه بینشان واقعیت جاری شود.چون کلمۀ بی واقعیت خودش را نشان می دهد.و مفهومی برای وقوع.اگر وقوعشان زمان داشت در همان زبان نمی ماندند و انکار ناپذیر می شدند.و آن موقع دیگر نیاز به نوشتن و ادای کلمه نداشتند .چون واقعیت ندارند پس باید نوشت و چون نمی شود که ننوشت،پس کلمه به وجود می آید و بی مفهومی هایی که در حد کلمه می گنجد و اگر در کلمه بگنجد دیگر واقع نمی شود. و قاطع می شود. و به دَرکَش می رویم.می بریم و چه می برند و می پرند، مثل زمانی که از ارتفاع می پرند و یا از گودالی می پرند و یا از پائین می پرند و یا از چار پایه می پرند پائین! و یا اززمین می پرند به آسمان و یا وَر می پرند.
اینها هَمَش واقعیت است که تا واقع نشود، به دَر کلمه نمی گنجد.تنها زمانی که مفهوم وقوع داشته باشد واقعیت است و کلمه جز حروف بی واقعیت که می سازند ، نمی سازد.و این مائیم که می سازیم چه با حروف ، چه با صدا،چه با تصویر.جز تلاشی برای خط خطی کردن واقعیتِ کاغذ که همان است، سفید است و ما چون سفیدیش را نمی توانیم پس خط می زنیم.قَط می زنیم. لوله می زنیم ، می پیچانیم. و جار می زنیم. و ما جار زدن را نمی پیچانیم ، پس نمی بینیم. پس فکر می کنیم که داریم واقعیت را سئوال می کنیم. در اصل خودتان را می زنیم. که واقعیت را دُور زده ایم و از این زدن ها تازه خود را بارور می کنیم.تا بتوانیم بنویسیم.اگر تنها واقعیتش، واقعی می شد، دیگر قابل نوشتن نبود. دیگر هیچ چیزِ قابلِ پیمودنی نبود که ما در انتهای زبان با یای نکره ببینیمش که حیرت کنیم که در کجا می ایستد.پس کلمه جز در مواردی پیش نمی آید . حتی زمانی که ما آن را می زنیم. و فرهنگ می زائیم. و زبان می سازیم. و مُد می سازیم.و رنگ، و بَزَک دوزَکهای جدید. تا واقعیت بیشتری را داد بزنیم. چون تنها در این زبان است که زمان در کلمه می ماند.وگرنه واقعیت زبان، زبان نیست.پیچیده کردن کلمه است.
14/12/84 ساعت 2 شب/صبح!
سلام
وقتي به مقطع تحصيليديگه رسيدم ( فوق) تمام كتابهام رو بر داشتم جز سه تا
1- مجموعه اشعار شاملو 2- جامعه شناسي گيدينز و 3 - هفتاد سنگ قبر
هفتاد سنگ من هفتاد تن هفتاد بار قبر هفتاد بار رها شدن
اين كتاب شده كتاب آندره ژيد تو شاهكار جاودانه روژه مارتين دوگار
توي كتاب خانواده تيبو اسم كتاب مائده هاي زميني بارها تكرار شده و تو زندگي من هر جا كه هستم هر جا كه ميرم هفتاد سنگ قبر سمت من
آقاي رويايي
اينكه اينها رو نوشتم فقط يك دليل داشت @ شايد هزار بار كتاب رو خواندم ولي هر بار هر شعري رو كه از اين كتاب مي بينم بي اختيار احساساتي....
( اينكه نوشتم مي بينم چون واقعا خواندن اينجا معني نداره )
هفتاد هزار بار تشكر
رهايي
20/خرداد/1386
جرات مي خواهد كه شما را به تماشا بخوانم.اما احمقانه اين جرات را ميكنم.راستي تا يادم نرفته بگويم روز بروز برهنه ها بيشتر ميشوند.و ما كه تعجب ميكنيم در اقليتيم.آهسته آهسته بوي محشر را ميشنوم.چه قيامتي شود منبعد...
Posted by: ماني مقدم at juin 6, 2007 9:10 PMبرای روزهایٍ پیش رو
همیشه در جیب پشتی
موسیقی نگه دار
ستون فقرات را تکان بده
تا بالا
دندان خالی شده از لیسک زبان به ستوه آمده!
موسیقیٍ روزانه بریز
در این سوراخ مستراح.
خطرناک ترین چیزهایم را هدیه می کنم به او که می گفت نویسنده ها ی بی کتاب هم بار برحرفند وهم بارحرف...
همیشه نوشته هایت دیوانه میکند
سلام /مطلب قشنگتو خوندم و به اندازه ی بهونه های قشنگت برای بودن لذت بردم / با 6 رباعی زهرایی به روزم /یا حق
Posted by: amir at juin 5, 2007 12:31 AMحوصله ات مي شود حرف هاي يك درخت را بشنوي؟
تا حالا اين كار را كرده اي؟
خسته شدم از بس جيغ زدم توي گوش آدم ها و آنها انگار نه انگار...
لااقل كنارم بايست تا يك عكس يادگاري با هم بگيرم
عزيزا طبق عادت ديرينه ات اينبار نه به دريا دلبسته اي نه به كوير نه به بدن(عضله و لب ريخته و نه سنگ قبر )... فقط به شكل درهم يك واژه (امضا) پيچيده اي همچنان كه شعرهايت شبح هاي هميشه بيدار كلمه ايست كه در بافت حسي و حالات دگرگون شعر ايجاد سوژه ميكند و اينبار نيز درخت.
نازي صبحي زنجان
خوشحالم که برا شما مینویسم و نمیدونم میخونین یا نه ولی مینویسم
خیلی دوستون دارم
خیلی
این شعر ناچیز هم تقدیم به شما بزرگوار
دوباره یعنی ازاول دوباره یعنی صفر
و مسخره است که هر کی نداره یعنی صفر
دوباره خنجرت از پشت می رسد اما
کسی نمانده به پایت آره یعنی صفر
تو خوب می شوی آخر خدا چه می داند
تو خوب می شوی اما نداره
یعنی صفر هم از سر تو زیاد است پس برو بگذار
نگاه منفی ما هی بباره یعنی!
صفر کلافه کرده غزل را شما که می بینید
شما که نه که نداری دوباره ...
خوشحال می شوم اگر به وبلاگم سری بزنید
شعرمان دعوتیست برای سرودن
بیانیه شعرمان را می توانید از پست اول وبلاگ و مقالات مربوط به آن را در آینده ای نزدیک بخوانید
سلام به روزم
Posted by: سیامک عشاقی at juin 1, 2007 10:11 AMسلام
من جواني هستم كه تازه پا به عرصه ادبيات گذاشتم
مختصر ابياتي هم هست اما نه قابل عرض
اما هر استادي كه ابيات ناچندان معتبر من رو مي شنوه
بهم ميگه بايد رويايي بخوني
منم خيلي كم روي كارهاي شما آشنايي دارم
و يك گله
اينكه مرگ حقه و گريز ناپذير
اما من كه يك ايراني هستم فقط از شما برام يك سنگ قبر مي مونه
و يك بيت شعر كه روي اون مي نويسند
الان كه زنده هستين چي ؟
هيچي ؟
شما حق من هستين
من بايد شما رو لمس كنم تا بتونم نسل سوخته ي شعر رو ادامه بدم
بايد شما رو ببينم
بايد با اخلاقيات شما آشنا بشم
با منش شما رو حس كنم
بايد با شما زندگي كنم تا رويايي بشم
شما جزيي از خاك ايرانيد
يعني از خاك ايران بوجود اومديد و بايد به خاك خودتون برگرديد
و بزرگترين بي انصافي رو كساني مي كنند
كه از اين خاك مي زنند
عراق طي هشت سال خواست كه خاك ظاهر ما رو بگيره
خوشبختانه نتونست
اما به جاش ميليارد ها متر از خاك باطنمون گرفت
هزاران شهيد كه باز به خاك وطنمون برگشتند
اما من ديگه اجازه نمي دم كه از اين خاك كم بشه
تو براي ايراني و حق ايراني
ايراني كه سالهاي ساله سم اسبان ابرمردان بر اون تاخته شده
نمي خوام پس از مرگتون فقط برام اشعارتون يادگار بمونه
من مي خوام خودتون رو داشته باشم
تمام يدالله رويايي رو
من ديگه نمي تونم حرفي بزنم
اگر بي ادبي يا گستاخي اي كردم
بخشش از بزرگانه
قربان شما
شاگرد يا نمي دونم هرچي كه شما اسمش رو بزارين
علي حاجيان زاده ...........دياكو
bar man gnah mikoni!
az ghire negat
shab rosokham mishavad
ke ghalb
dar ja
por mishavad az zarf
zarfe kam az hajme to
va khod mimanad az gonje khod
va dobare ke maskh mishavam az roosookhat...
khodaye man!
shab be khorshid oftadeh!
shab az khorshid oftadh!
vajeh
سلام
شما گفتید در آسمان پرنده حرف اضافی است
من یک حرف اضافی چرندم
به من سنگ بزنید
يداله جان، مرگ هر كسي از جايي شروع ميشه، مال شما از سر، كه منظور هر زماني كه تفكري نتوانيد كرد. خوب كه چي؟
برگي از شاخهاي در رفت، زندهگي مرگ برگ آغازي ديگر گرفت.
حال اينها بهانهاي بود كه بگم اين سايت ملكوت كه دفترخانهي شما در اون ثبتست. IP مرا مسدود كرده. از آن جايي كه من هفتهاي كم و زياد يك بار به اين خانه سرك ميكشم، براي مدير اين سايت متاسف شدم ... باري من از طريق آي يي ديگري به شما سر زدم، هر چه باشد اينها كوچكتر از آنند كه بتوانند ما را از خانه شما به دور افكنند(شيطونه ميگه كل سايت رو حك كنم، ها!).
- یک سوء تفاهم بوده است، ایمیلی به مدیر ملکوت بزنید رفع می شود.
Posted by: سياوش at mai 29, 2007 2:06 PMتقريبا مطمئن ام كه "هفتاد سنگ قبر" بهترين كتاب رويايي و از شاهكارهاي شعر معاصر است.
براي چشم من/ آن همه ناخن/ زياد بود
پس فكر يك چيز است
وقتي كه از سر شروع مي شود
سلام.
از هر چه بخوانمت
پرتاب مي شوم به اولين ِ حرف
كجا آغاز مي شوي
كه اولين ِ پاياني
پايان ِ تمام اول ها
تصمیم گرفته ام از آخر بخوانمت.
سلام من مرسله رنجبر مقدم دانشجوي گرافيك دانشگاه تهران هستم كه براي پروژه ي عملي خودم تصويرسازي كتاب 70 سنگ قبر شما رو انتخاب كردم
من به بيوگرافي شما احتياج دارم براي قرار دادن در رساله ام لطفا راهنمايي ام كنيد كه بيوگرافيتون را داشته باشم
سلام رويايي عزيز . هرگز نديده امت اما به جان دوستت مي دارم و دستاني كه هفتاد سنگ قبر را تراشيده است مي بوسم. امروز مطلبت درباره ذبيح الله صفا را خواندم و با هر كلمه اش گريستم .....
Posted by: باران هزار ابر سرگردان at mai 26, 2007 4:01 PMسلام
وقتي فكر نبود
من آسوده بودم
سلام رفيق هم كاروانم
محمل بدار كه با مقاله اي در حال و هواي پست مدرن ملازم آستانم.
به گاهم بيا.
خاك پايت
سلامی از سر...!
جناب آقای رویایی سخن بسیار است اما برای من که در ابتدای راه شعر هستم و در آینده ای نزدیک اولین مجموعه شعرم به چاپ خواهد رسید
نظرات شما بسیار ارزشمند خواهد بود آنچه در وبلاگ من است شعرهاییست
که چاپ نخواهد شد اما همانگونه که گفتم نظرات شما برایم بسیار بسیار مهم
خواهد بود و ارزشمند. بی صبرانه در انتظار نظرات شما هستم .
....
گندم نکاشتیم
حوا نداشتیم
ما را به جرم آدمیتمان دار می زنند
آری برادران !
در سرزمین من
حکم خداست این
...
Posted by: بی با تو بودن at mai 26, 2007 6:07 AM