mai 6, 2007
بیرون تر از من
باستان های غار، خجسته تر از حور
زیبا تر از پری
سال های من از رفتار می مانند
وقتی کُنام در باز گشت
دیگر کنام نیست
چه پرسه های چقدر کی ؟
در وقت های چقدر دور!
آنجا
در نوع ِآخر، آخر ِ نوع ، انسان
آنجا
باز آنحا
همیشه آنجا
تر تیب از شماره می افتد
مثل شماره از ترتیب
درونی که خود را
با خود می بَرَد
و می گذارد بیرون
- طیّ ِتاریک ! –
و مرگ
که می تراشد از خود مرگ
. از کتاب در دست انتشار:
در جستجوی آن لغت تنها
اينجا ديار من نيست
سگستان است و عجیب که در آن وفا نیست!
خاک هرزه ی حاصلخیزش مدام هفت قلو می زاید
اينجا ديار من نيست سگستان است
من به سگ کشی نیامده ام
بوی خونابه نمی دهم
دم نمي جنبانم
بو نمی کشم
چشمانم باز است
اينجا سگستان است
اينجا ديار من نيست!!!
salam doostan
man vaghean doost daram bishtar az ina befahmam sheraro
be nazaram kheyli ghashangan amma bayad bishtar befahmam
amma chetori
khaheshan komakam konid
جناب رویایی عزیز درود:
خواندم و سپاسگذارم. پرسشی دارم بنظرم کلمه ی « باستان» در نفس ِ خود جمع است . در واقع باستان باستان است و همه چیز را در خود دارد. چرا در مصرع اوع اینقدر شعر را سنگین ساخته اید با آوردن ِ « باستان های غار » تاکید بر چه چیزی می خواستید داشته باشید؟ اگر می خواستید به کهن بودن ِ غار تاکید داشته باشید که بار معنایی باستان این را می رساند و احتیاجی به جمع بستنش نبود . از نظر موسیقیایی متن هم باری ندارد... می شد بگویید گذشته تا با خجسته هم همسرایی داشته باشد. ضمنا فکر نمی کنم در ذات شعر شما از « سال های من از رفتار می مانند » و از « در وقت های چقدر دور! » پا فراتر بگذارد و به باستان یا قول خود ِ شما به باستان ها برسد.
خواهشم اینست استاد و الگو و پیشکسوتی همانند شما نسبت به خود سختگیر تر باشد تا رهروان به بی راهه نروند.
بیشتر قدردان خواهم بود چیزی بشنوم.باشيد
گرامی و دانای شعر و شاعر کلام و زنده گی
بسیار با احساس بود این شعر
تازه گی تان خسته نمی شود :)
... ترس ِ قیچی در مانی را هنوز ندانسته ام . اما شنیده ام که :
« براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند »
...
هنوز ما را اهلیت گفتن نیست . کاش اهلیت شنودن بودی ... « شمس »
قربانت ؛ کیوان
بسيار جالب است !
اين عبارت " بيرون تر از من " را قبلا در شعري به كار برده بودم
چه برخوردي بين ما سر چهارراه نوشتن پيش آمد
Posted by: sajad at mai 16, 2007 4:23 PMجناب رویائی
آیا ماکان ِ شما در هفتاد سنگ قبر همان ماکان ِ بزرگ علوی، پرسوناژ کمال الملک ، در رمان " چشمهایش" نیست ؟
- بله اگر دوست داريد
Posted by: اسپند at mai 14, 2007 12:20 AMآقای جودکی اگر مرا یادت می آید بامن تماس بگیر. یزدانی
Posted by: hormuzyazdani@gmail.com at mai 13, 2007 12:39 PM هزاران سلام
رقص آتش
پرده ي آيينه تا وا مي كنيم
رقص آتش را تماشا مي كنيم
قحطي احساس رابا رنگ زرد
از دل هر خانه پيدا مي كنيم
باد با فرياد مي رقصد و ما
برگ دل با باد سودا مي كنيم
خوب مي دانم كه آن گلبرگ را
لابلاي مرگ پيدا مي كنيم
جرم ما اين است :بي امواج دست
صحبت از آيين دريا مي كنيم
يدالله صحنه
رويايي عزيز براي پيدا كردن هفتاد سنگ قبر بايد سر از هفتاد قبر در آوري يا سر در هفتاد قبر فرو كني.
فكري بكن ...
از آنجا که تویی
تا اینجا کدام قبر
تفسیر ِ عذابِ قبر می کند ؟
به رویایی ! از رویایی در من ؛ به خاطر ابدیتمان
قربانت ؛ کیوان
Posted by: کیوان قنبری at mai 12, 2007 11:32 AMبا سلام خدمت استاد فرزانه جناب آقای رویایی
خوشحال می شوم نظرات شمارا راجع به اشعارم بدونم
بعضی از دوستان گفتند که این شعر ها حجم است و بعضی میگویند بازیهای زبانی نمیدونم به هر حال آنچه که هست نهایت یافته های من در این حداز ممکن است با ا بضاعتی اندک که سلیقه ایجانب اینطور شکل گرفته و روی کاغذ می آید با این حال آنچه که جنابعالی بفرمایید مهم بوده و به دیده منت می پذرم
بااحترام
جلال کیانی
- براي بعضي از شعرها يتان حق دارند
در باره ي " خوشنويسي دايره ي جهل است "
قنبري عزيز،
تعبير شمارا دوست دارم، ولي حرف ماکان در هفتاد سنگ قبر پارادوکس نيست.
از نقاشان، و کاليگراف هاي کهن ايراني، که نمونه هاي مقاومت بودند و از ترس سرکوب به خط پناه مي بردند، تاخوشنويس هاي امروز ما که نمونه هاي خوشرقصي اند، همه همين مبال را بهم زده اند. وهمه، ناچار، گرد همين دايره هي چرخيده اند(همه بيابان مي روي و راه عدم /شمس) :آبسورد و پوچي.
در هفتاد سنگ قبر، ماني از قيچي مي ترسد . چرا؟
دوستانه : رويائي
یاد بیانیه ی حجم افتادم :
از بوی باستان بیدار می شود
... من فکر می کردم منظور رویایی از ( خوشنویسی دایره ی جهل است ) ، تسلط بر اسامی ، کلمات ، ابژه ها در بیان و نوشتار بود ، همان بیان و نوشتار بود که حامل قراردادند و انتقال آن قراردادها ، ماندن در عادت و عدم خروج به سمت هویت است و هرچه خوش تر نوشتن هرچه بیشتر جهلیدن یا دایره شدن جهل ، دایریدن جهل است و شاعرها تنها تلاش کنندگان سوراخ کردن پوسته ی جهان ، دیواره ی دایره اند که با حرکت در تضاد واژگان ، قصد تخریب خوشنویسی و شکار حقیقت بیرون پوسته بوسیله ی ابزار جهل ، ابزار اصلی درون پوسته ( کلمه ) دارند . و شعر محض ، تنها سوراخ کننده ی پوسته جهان - جبر و تنها حقیقت یا حقیقت گرد یا تجلی حقیقت است . یعنی از دایریدن بیش تر و بیش تر و بیش تر در جهلیدن در نهایت ، دانش حاصل می آید . آگاهی می رسد . از جهل عمیق ، آگاهی می آید . از خواب عمیق ، بیداری . ضد از ضد برمی خیزد و ضد را می شناساند .
خواب ما در خاک
خاک را
بیدار می کند
×××××××
نور ِ رها
این مرگِ هار
دانش ِ تاریک
در چاره ام گم می کند
با من بمان
حلّ ِ من
ای من ِ لاینحل !
×××××××
رویایی
×××××××
... برای من چیزی بنویس ( حتّی اینجا ) ، قبل از آنکه حتّی شوم .
می خواهم وقتی بعید می شوم ، از تو نشانه ای مستقیم برداشته باشم در من ...
می دانی این هم آرزوی من است ؟
...
قربانت ؛ به امید دیدار ؛ کیوان
Posted by: کیوان قنبری at mai 11, 2007 8:21 PMرويايي خوب
اين هر دو را در مطلب"هويت ما در لائيت ماست" گفته بوديد، در پاراگراف 6 و در تاريخ 19/12/2004 . دومي هم حرف مرده ي شما در چاپ اول هفتاد سنگ قبر است در صفحه ي 24 . البته اين ها شايد دلايل محكمي نباشند اما دلايل بسيار محكمي هم دارم:
1- اين حرف را در پاراگراف 6 زده ايد.
2- جمع اعداد آن صفحه ي كتاب ميشو د 6 .
3- تعداد رقم هايي كه براي فرستادن اين كامنت از من خواسته ميشود وارد كنم 6 رقم است.
4- رويايي هم 6 حرف دارد.
* بله ديدم، مرسي، منظورم خوشنويسي درخط عربي و فارسي است که زاده و محصول ِ " منع ِتصويردر اسلام" است، نه کاليگرافي هاي ملل ديگر که آزادند، وحد اقل به عنوان هنري " تزييني" ظرفيت ِخلق دارند.
رويائي
گول و گودال رو خوندم
و....
با من سخن درشت بی مایه مگو
من مست وی ام از می پیمانه مگو
اینک که نشسته ایم در محضر دوست
از کجا و ناکجای ویرانه مگو
رويايي خوب
چند جا ديده ام كه اشاره كرده ايد به اين كه "كاليگرافي هنر نيست" و يا در هفتاد سنگ قبر"خوشنويسي دايره ي جهل است".آيا مي شود تعريف يا توضيحي در اين مورد بدهيد و اگر قبلاً گفته ايد در كجا؟
=پيمان صبور=
آقاي صبور ، اولي را يادم نمي آيد جائي گفته باشم. ولي دومي چرا، حرف ِ يکي از مرده هاي من است. الآن يادم نيست کدام.
Posted by: PLA at mai 10, 2007 10:52 AM- مطمئن ايد که نوع بشر "نوع ِآخر " است؟ و "اشرف مخلوقات" در کرات ديگري ادامه پيدا نکرده است؟(البته اگر منظورتان رادرست فهميده باشم
- اين "آنجا" که مي گوئيد کجا ست ؟
لطفا !
- مطمئن نيستم. (منظور شماهم مي تواند باشد.)
- همان جائي که شما هستيد.
رويائي
خوانش شماره ۵ منتشر شد ... برای اطلاع بیشتر به سایت خوانش رجوع کنید... بعضی از مطالب شمارههای قبل را میتوانید در این سایت مطالعه کنید.
Posted by: خوانش at mai 9, 2007 9:10 AM...
این آواز
از دهان و گلویی می آید
دهانی بازمانده!
هوای سوخته از پنجره ی جلویی تا انتهای خانه
دست می زند
بر تنِ مردگان
...
...
Posted by: گرگ صابونی at mai 8, 2007 12:37 PMوقتی سکوت تو را گوش می کنم
وقتی سکوت مرا گوش می کنی
چیزی آیا
برای گفتن هست؟
سلام به روزم
راستی آن لغت تنها در هفتاد سنگ قبر پیدا نشد؟
"چه پرسه های چقدر کی ؟
در وقت های چقدر دور! "
از زبان شعرهاي گذشته دور شديد. مثلا از هفتاد سنگ قبر...
بگیریدبالا ٬ فانوسها را می گویم. رقص دست با نوازش است بالاتر با رهایی بچرخید دو موزن تر قدم بزنید ........ها ها ها....با پر نوازشی بر زمین بنشینید دوباره بالاتر.....هه ها هه هها............ آنطرف تر بالاتر آنقدر آینطرف نیا با بالاتر برو ....هه ها ها ها هههههههههه. فانوسی مچرخد کیست ..بنشینید کنون آغاز هستی را به نگاه بنشینید...آی دف ها............................. نگارم است........بزنید با هر چه دف است بزنید بر صدا بغرید. ...ها هههههههه هاه هههههه....
Posted by: Yashar at mai 7, 2007 11:10 PMسلام...
انگار واژه ها اينجا
در رقصند
و كلام در ميآميزد
با خيالينه هاي ذهن!
يك رهگذر
(سنگسار را سرچ ميكردم!)
سلام آقاي رويايي. من قبلن شما رو به وبلاگم كه اشعار سهراب سپهري رو توش شرح مي دادم دعوت كردم(خواهشن پيش داوري نكنين). اين مطلبتون رو هم خوندم. اما سوالي داشتم: آيا واقعن شما و مرحوم شاملو وقتي متوجه كشيدگي فعل گونه دو اسم "شبنم" و "رقم" بودين، به تناقض عقل گرايي حافظ (قياس كردم و ...) در تقبيح عقل دقت داشتين؟ دومين سوالم اينه كه دوست داشتم منظورتونو در مورد زبان حافظ با مصاديق بيشتري از شعرهاش مفصلن توضيح مي دادين. موفق و شاد باشين.
- تقبيح نه، بلکه بي تاثير بودن عقل در کار عشق
Posted by: اقبال at mai 7, 2007 2:49 PMامروز هفتاد سنگ قبر تو را بهمن خباز برای من از نمایشگاه آورد . انتشارات د استان سرا - بهار 84 ... آن قبلی رادیده و خوانده بودم . جلد زیباتری داشت . با آن دست ها و انگشتهای بیرون از خاک ...
امروز کتاب هفتاد سنگ قبر تو را دارم . مگر من چه آرزوهایی می توانم داشته باشم . یکی برآورده شد . نمی توانم شیوه ی هیجان سرم را برایت بگویم . رویایی عزیز ! مسیر را تو گرفته ای . دنبال تو ؛ سنگ قبرهای تو می آیم . اما کشف پوچ خودم را می کنم .
...و خواستم راجع به شعر پست پیشین و این پست چیزی بنویسم . اما نتوانستم . شاید این روزها ضریب تلقینم نمی گذارد . شاید این روزها تشدید تشکیک گرفته ام . و نسبیت قریب به من باشم . حین من . حول حوالی من .
قربانت ؛ کیوان
- هروقت "ضريب تلقين " گذاشت بفرست خوشخال ميشوم بخوانم
Posted by: کیوان قنبری at mai 7, 2007 10:55 AMسلام
2ماه ونيم پيش كتاب را فرستادم به همان ادرس كه فرموديد اما گويا نرسيده.
و يك شعر كه تقديم مي كنم:
((نامه ي خودكشي))
((در تن
حوصله ي من
نبود
تا وقت ديگر
قربانت))
یکی نوشـت دوباره جهـــان مردد شــــد
شـروع شد غزلی تازه کفر ممتــد شـــد
و خنـــده زد بتی از سومنـات یـخ زده که
سلام
يك غزل مهمانم باش
سکوت
Posted by: مریم at mai 6, 2007 5:53 AM