février 8, 2007
زبان ِ تن
«این تن ِمن است، بخوریدش»
(مسیح)
انسان ِبرهنه تنها نیست
هیچ انسان ِعجیبی تنها نیست
*
وقتي كه قلههايش را پوست
ميگستراند
و هواهاي من از پوست
صعودِ هوا يند
شكاف از قلّه ميگيرند
و ميگُسترند
بر سراسرِ ِپوستِ تو - گُسترۀ قلّهها-
*
افق در انتظار ِافق
و انتظار ِافق روي راه
راهِ افق را ميبندد
هميشه آنكه منتظر است
براي آنكه ميرسد از راه سدّ ِراه
و او كه ميرسد از راه
براي او كه سدّ ِچيزيست چيزيست
*
چيزي نشسته در چيزي
تا نامِ چيزي ديگر را
از روي راه بردارد
خوابِ ِافق
ديوار
نبضي كه طول ِخون ِمرا تندترازخونم ميپيمايد
ميآيد
و ارتفاع به سدّ ميرسد.
*
و باز پوست قُلههايش را
ميگستراند
درونِ ِمن از بيرون
فاصله با پوست ميگيرد
و پوست
درونِ ِمرا از بيرون ميگيرد
وقتي كه قلههايش را پوست
ميگستراند
*
پرچينِِ زير ِپوست
توطئه، پرچين
پرچينِ ِزير
زبان ِ پرسه زبانِ ِپَر
زبان ِ پرسه بر پِر
زبان ِ پرسه بر چين
بر ابر
بر ابريشم
بر يَشم
زبانِ پرسه بر چاله بر چول
زبانِ ليس
*
با چشمهاي خواستن از تن
برهنه ميشوي عجيب ميشوي
برهنه ميشوم عجيب ميشوم
و در سوالي حيواني ميمانم:
انسان برهنه تنها نيست
هيچ انسان عجيبي تنها نيست.
*
زبان پرسه بر كِشاله ميكشم
خرچنگِ خفته از جا برميخيزد
و کیر ـ ماهِ اساطير ـ
در فكري بيحيا
از حيا مي ماند
سخت ميشود
*
تا در ميانِ ِاعضا اعضايم را
به ركعتي
در تو جمع ميكنم
با تو جُمعه ميكنم
عضو ميانيام را
رکوع خفته را
نهفته را
قصر سياهِ كوچك تو باز ميشود
و ريتم در كمر ميگیرد
با رسمِ خطّ ِناخنها بر پُشت
*
طلوع ِ پُشت ، كتيبه ، كوه
سيناي سجده ، طور
ديوار زاري
ثناي پُشت را زانو زدن
و سر به پيش پاي تكاندن
گوئي كه زاري بر ديواري
ديوار زاري
آري
*
جوانههاي لرزيدن
بين دو آخ
وقتي كه پوست (چيزي نمانده ازپوست )
بيني نميشناسد
و بين
جز حذفِ بين نيست
ـ بين دو آخ ـ
تا تن تمامِِ تن
تا تو تمامِ تو
تا بیخ
تا ناله
تا درد
تا مرگ،
-آه پس كجا است بيخ؟
وقتي كه صخره سيل را
تا ميكند
انسانِ ِبرهنه در مرگ تنها نيست.
*
معمار ِخرابههاي من مار
از لاﻧﻪ پرستو پائين ميآيد
و چهرۀ تو
بر پلك ِِبسته واژۀ مجهولي است.
*
و آب در گرهِ آب ميماند
جشن ِسیاهِ ابریشم در تو
رقص ِدرخت درمن
منقارهاي درازِ ِمن از بالا ميبارد
برلانه لانه لاي كوچكِ تو پائين
ميبارد می بارد
و باز
ابریشم ِسیاهِ تو جشنِ ِدرخت
وقتِ عبورِ از پوست
باران بيرون ميمانَد.
*
ديوارۀ درون من اي پوست،
اي جدار!
جا در تو ميگذارم جايم را
اي حذفِ جاي من
اي جا!
*
جان چیزی از تن است
حالاکه جان
جز چیزی از تن نیست
حالا که جان تن است
اي حذفِ جاي من، اي جا،
در سينه در تمام ِسينه ی تو
جا آنچنان ميمانم انگار
دنيادر کس ِ تو به آخررسيده است.
پاریس، ژوئیه۲۰۰۰
این شعر، درگذشته در نشریۀ "شهروند" و سایت "دوات" بهمین صورت، و در مجلۀ "کارنامه"( تهران) با تغییراتی،منتشر شده است. ضمنا در همین زمینه می توانید به شعر اروتیک "حالت"(سرودۀ سال 1345) نگاه کنید، در همین وبلاگ (پست 08/04/ 2005). و نیز به دوسیۀ اروتیسم در سایت "دوات" .
بانوی سربه زيرِ غزل های گاه گاه
زيباترين بهانه ی تکرارِ يک گناه
وقتی سکوتِ نابِ تو تصوير می شود
يوسف پناه می برد از چشمِ تو به چاه
احساس می کنم به نگاهِ تو خيره بود
دیشب خراب و خيس و پريشان و مست ، ماه
من فکر می کنم که تو هم مثلِ من ... ولی
تو فکر می کنی که سرت مانده بی کلاه
شايد من اَم که باز به بی راهه می روم
شايد نگاهِ توست که جامانده روی راه
لب خندِ دست های تو با من غريبه نيست
با من غريبه نيست دل اَت ... آی تکيه گاه !
Posted by: سحوري at septembre 9, 2007 6:37 AMsalam
ashaaretoon divanam kard faghat hamin...ey kash....
Posted by: gilaas at août 22, 2007 10:12 PMمثل كودكان در اولين روز سال تحصيلي با ترس به تو سلام مي كنم به دل نگير هنوز قدم آنقدر بلند نيست كه به تو بگويم شما.
كوچك تر از كوچكي ي حالايم كه بودم بزرگترين حسرت زندگيم اين بود كه چرا
پنجاه سال پيش دنيا را در اغوش نكشيده ام تا شبي را پيش پاي فروغ سر كرده باشم و حالا آرزومندِ اينم كه شبي در صداي ِ تو تمامِ سيگارهايِ جهان را دود كنم.
رويايي عزيزم اين شعر را يكي از دوستانم به فرانسه و انگليسي ترجمه كرده
ترجمه فرانسوي آن را در وبلاگ خودم مي زنم و براي شما هم مي فرستم
"دو ديوانه وحشي"
خيلي وقتها
ادب
به ادبم حكم مي كند
كه مودب نباشم!
خيلي وقتها
پيش مي آيد
كه عينهو
سگ تاتوره خورده
ليس ميزنيد
پايين ...
پايين...
كسم را
كه من پيش بيايد
و به شما بگويد :
كونتان به ماه پهلو مي زند!
اين كون,
يادگار يبوست يلداست
دردستهاي سرد و بزرگ زمستان
و من
كه ادب حكم نمي كند م
دو پستانم را
دو ديوانه وحشي
مي خوانم
كه بر شاخه ها
آويزان مي شوند
و تارزان را
شير مي دهند ...
و به خدا كه شيطان
با مكيدن سينه هاي حوا
آدم مي شد!
كاش مي شد
كه بي ادب تر بودم
تر ...
تر ....
آنگاه لبي تر مي كردم
و قصه انحناي كشاله هايم را
غور غور
براي قور باغه ها
بلغور مي كردم!
آهاي نيلوفر مردابي!
آن وزغ قهوه اي زيبا
با چشمهاي از هم دريده تلخش
روزگاري
غصه
تن
خرمگسي را
مي خورد
كه بودن را
پرواز به سوي نبودن
مي ناميد...
ادب حكم مي كندم
اي قورباغه ها !
كه چيزي بلغور نكنم
بگذاريد در اين مرداب
تنم
روي دستانم
باد كند
آب كه
از سرم
بگذرد
دلم
آتش مي گيرد
و خاك
براي جاي پايم
مدفني ابدي خواهد بود ..
25 مهر 85
نه اينجافين كاشان است
نه من اميركبير
حالا كه خودت اينجايي
ببين كه چگونه دارم نعش عزيزانم را
از روي سراميك هاي سرد پاك مي كنم
مثل هربار....
استاد،مارا درياب.
Posted by: مهدي at février 17, 2007 1:00 AMسلام استاد
وقتی گذشته ی این دست شعر ها را در میان کار هایتان دنبال می گیرم
می بینم تجربه ی قالب تن است وقتی که شعر تجربه ی تن می کند
وهمین طور شعر های گذشته که با فروغ بود...
البته بعضی وقتاز کثرت حس امیزی وتشبیه (با مشبه اعضا ی بدن )نمی توانستم لذت فرم خلاقه را درک کنم
باور كنيد مي دانم تكراري است هزار بار هم تكراري است اما ما هم تشنه ايم
و فقط يك قطره آب به جا گذاشته ايد.خواهش مي كنم براي تصاوير حجمي (سه بعدي) و تشخيص آن و خوانش اثري اسپاسمانتاليستي نمونه اي ذكر كنيد.
راستی رویایی عزیز !
سالگرد یادبود تمام شدن بدن فروغ فرخزاد گرامی و یادش زنده !
به یاد « از ترس بودم » افتادم و آن ماه ِ برهنه که در حاشیه ی شن گریست . آنجا اروتیک زیبایی را رقم زده شده بودی . کاش من هم مثل چشمان تو فروغ را دیده بودم . . .
ولنتاین هم همین روزهاست . و تمام جهان غرق اروتیسم و مستغرق شهوت در سکس . آنچه دلیل خیلی اتفاقات بی دلیل است !!! و جهان ِ متاسف پشت آنها پنهان . کاش افراد دلایل را روشن کنند !
قربانت ؛ کیوان
Posted by: کیوان قنبری at février 13, 2007 7:12 PMسلام رویایی !
...
بدن تمام شد
و احتیاج ِ بال
به گودال
.. یدالله رویایی ..
...
لذّت ِ ساق ِ گُل ِ کوهی را
در شهوت ِ سکوت
عُزلت ِ غروب
شهوت ِ آرامش
چه کسی دیده است ؟
چه کسی چیده است ؟
چه کسی چشیده است ؟
با او سکوت کرده ام
در دست ِ رد بر دامن ِ خیال
و پای رد در هنگام
کمر ِ هنگام
ران و سینه ی مُشتاق
...
وقتی که می کُشَمم
شعر ِ مُتَن تَنَم
سبز ِ درختی گریان
در جنگل ِ دور که می خواند
عِسرت ِ موسیقی
آسمان ِ رقّاصه در برگ
که می نشینَمَم
...
سنگ ،
ثـُبات ِ اسطوره را به زمین ریخت
و رشد ِ خیابان را
در هیجان ِ شهر
به تقدّس برد
سنگ ِ شفا
آرامش ِ جهان شد
شفاعت شد
...
نبضه ام آی !
آتش شناس باشد باید
معنی ِ آب آنکه در حلقومم بریزد
و دیواره ی این ردیفِ قبضه را
در مسلخ ِفوّاره ایش محیطی بشکافد
این تلّ ِجذبه تا لب دویده است
در آب و
تشنه همیشه پهلوی مماس
با سُرخی و بی رنگ
ارتفاع ِشکفته آی !
دیواری از خود مُحاطم کن !
...
خودم
...
طبیعی ست که هرچیزی همیشه همان چیز نیست
با احترام ؛ کیوان قنبری
بعد از آن مقاله عجيب شاهدي بود ... پيپ قرمز
Posted by: پیپ قرمز at février 12, 2007 11:16 AMمنويات انسان با سن و سالش پيوندي عميق وناگذير دارد كه دغدغه هايش را مي افريند مي توانيد منويات ودغدغه هاي شاعر اين پست را با شاعر
وسرنوشت آب در سفره هاي زير زميني تقطير آسمان را از ياد برده است (رويائي) مشاهده كنيد
اگر تاكنون در جمع پيرمرد ها حضور داشتيد حتما مشاهده كرديد هايد كه چه شوخي هاي گزنده اي باهم ميكنند روانشناسي اين قضيه اينكه هرچه قدر توان تن مي كاهد تخيل اروتيسم بيشتر مي شود .
به حجم وآثار گذشته ي رويائي مباهات مي كنم وفكر ميكنم نبايد بعضي از اثار اين شاعر بزرگ راجدي گرفت
با اميد به اينكه به آرامش صلح برسيد .
سلام مهربان
اگر چه سال ها تشنه ي رويارويي نه در رويا بل با رويايي كه تو باشي بودم اما حالا بسيار خوشحال شدم كه نا گاه به تو رسيدم خدا بيامرزد پدر پل باران نويسنده خيالپرداز آمريكايي كه كتاب شبكه ي گسترده ي اطلاعات را نوشت و وزارت دفاع آمريكا را به اين سمت و سو هدايت كرد تا امروز من از اين سوي زمين براي دوستم كه تو باشي نامه بنويسم
هرجا هستي خوب باشي و سرفراز و ايران زمين منتظر گام هاي استوار تو خواهد بود
تا بعد بدرود
رویایی عزیز
حجم کامل نبود . شعر دیگری باید .از زبان گُسترۀ قلّهها نیز .
باز هم خواهم خواند.
Posted by: فیروز at février 10, 2007 8:30 PMسلام
شعر زيبايي بود
و قدرتمند
در نگاه اول شايد اروتيسم را نشود به اين شعر نسبت داد و فقط ان را سكس محض خواند اما وقتي وارد كار مي شوي ميبيني كه اصلا هدف شعر سكس نيست بلكه تنها ابزاريست كه ما را به نگاه پشت ان مي برد.در واقع بك گراندي كه در اين شعر وجود دارد و نگاه انتقادي نسبت به اناتومي اندام انسان ها كاملا بي نظير است . البته فضاهاييست كه ما را كاملا از حجم دور مي برد و تنها ما را دچار سردرگمي زباني مييكند گرچه اين كه بازي هاي زباني هميشه در كارهاي شما وجود دارد و نمي شود ان را انكار كرد اما به نظر شخص اين جانب اين شعر با اين بازي ها در ميانه كار از نفس مي افتد و از مركزيت و هستش دور مي شود. بطوريكه احساس مي شود نوشته بعد از مدتي طولاني دستخوش تغييرات شده است. اما انچه كه كاملا مشهود است قدرت شاعراست كه چنان از مشغوليات فكر انسان امروز ايران ( سكس ) استفاده مي كند كه گاهي مخاطب نوشته را چند منظوره مي پندارد و به صورت هاي مختلف از ان لذت مي برد
موفق و پيروز و سربلند بمانيد .
هوشنگ گلشیری را من پیش از اینها شناخته بودم. خیلی زودتر از اینکه قرار شود موضوع پایان نامه ام او باشد... با سری به من می زنيد استاد عزيز؟
Posted by: شباهنگ at février 10, 2007 12:22 AMمعبد من
لاي پاي توست
با بوي عود تند و
سوسن كوهي
....
(علي اخوان ) به نقل از: 4040e.com
سلام
غزل نمی خوانید استاد!
جناب رویایی!از دو نکته تان در باب سنگسار و ترجمه ناپذیری حافظ بهره مند شدم.ممنون.
Posted by: یک at février 9, 2007 6:52 AMآقای رویایی عزیز !
رسم عجیبی است تن . تن که شعر است . همین که شما می گویید . تن شما. و ما . که حذف جا من است .و چهره ی من که هزار و یک واژه ی مجهول است .
راستی برایتان گفتم که نازنین و عزیز و بزرگترین شاعر معاصر ایران هستید ؟
و هم آنجا که به آخر می رسید همان جا سر بگذارید و به عطر و طراوت و طعم ان
عادت کنید . مردان به سال و به ماه از زنان و دخترانشان رسم عشق می طلبند .
به مهر و به عادت یادتان . سوسن .
Posted by: سوسن at février 8, 2007 10:31 PM « رویایی عزیز
این جا ( جا، این جا، توست که شعر توست ) ، در حجم شدن و در حجم ماندن و با حجم بودن و کلمه، شاعر را نوشتن و سپیدی، اندیشه را به اندیشیدن خواندن دیدم . زبردستی در دوستی با کلمه و کلمه را عاشق ِ طوری شاعر کردن که عاشق سپیدی شود و سیاهی نباشد : این ها بود که در تو – شعر – شاعر دیدم .
این هدیه ای است از تو به تو چون که در شعر تو ترکیب پررنگ سپیدی – سیاهی ، شعرت مرا و این متن را خواند . با من به این هدیه ای از خودت به خودت میهمان شو .ارادت بسيار . شهرام بشرا
شهرام عزیز،
- خوانش شما از این شعر برایم جالب بود، مرسی:
رویائی
سلام
بخشي از اين شعر يا همه اش را قبلا خوانده بودم. از دوات.. بايد عميقا اعتراف كنم نظير ندارد . پوسته ي منجمد كلمه فاقد تحير است و شما به راحتي ژست كلمه را شخصي كرده ايد.
من
تن هایم
تنها
