janvier 21, 2007
عضوجنسی در شعر
سخن ِاروتیک نزد مولوی بلخی ِ بعداً رومی، زبان ِتن نیست . شعرها پیش از آنکه به خود ِتن بپردازند به عرف ِتن و به رفتار ِ آن در جامعه میاندیشند، یعنی بیشتر ناظر برتناند تا برآمده از تن. درمیان قصّههای مثنوی، قصّههای در قلمروی شهوت کم نیستند. اما همه حاکی از اشتهای قصّه گو به جنس و عضو ِجنسی است، ونه زندگی ِ این دو دراو ودر زبان ِاو. معذالک در همین زبان، پیش مولوی هرعضوجنسی برای خود نامی دارد، که با همان نام در متن مینشیند و، مثل دیگر ِ نامهای بدن، ارزش ِهجائی و لغوی ِخودرا در شعر با خودمیبَرد، وزیرتیغ ریا، پرده داری و ضعف ِ اخلاقی ِمحیط ِخود، سانسور نمیشود. در واقع سخن ِاروتیک در شعر ِمولوی سخنی برهنه، و اروتیسم ِاو اروتیسم ِافشا و پرده دری است، نه بیان ِجسم و جنس. یعنی قلمرو ِ قصه قلمرو ِشهوت است، اما صحبت از خوی جامعه درآنست نه خوی تن و زندگی ِ ِگوشت و پوست .
نمیخواهم با این حرف تعریفی از سخن ِاروتیک داده باشم، ویا آن را محدود به تعریفی کنم. چرا که هر تعریفی از اروتیسم در ادبیات، ادبیاتِ اروتیک را از آزادی بیان میاندازد، ویا دست کم آزادی تجربه را از آن میگیرد. وقصد من در هنر ِنویسش، و بطریق اولی در این یادداشت، این نیست. برعکس در اینجا میخواهم از مرزی که گاه از آن نمیگذریم بگذریم. نه ما، که فرزانه تر از مائی چون مولوی، بسیار پیش تر از ما از آن میگذشته است. شاعری که هنوزهم در جامعهی ما نمونهی تربیت، و درجمع ِ واعظان ِما مدل ِ فرزانگی مانده است. اما آنچه ما از او، اینجا و آنجا، مُدل میکنیم نام او و شهرت ِاوست، نه کار ِ او. که انگار کار ِمدلها «کار ِنیکان» است و نباید قیاس از خود بگیریم .
حضورِعضو درمتن
قصههای شهوانی مولوی قصّههائی هستند دربارهی جسم و جنس، و نه قصّههای ِ جسم و جنس . به همین جهت شعرهای عشقی و آمیزشی در مثنویِ مولوی نتوانسته اند، ویا نخواسته اند، زبانی اروتیک بیافرینند. گرچه قصهی شهوی بهر حال در اینجا یک قصهی ادبی است. و ما نمیتوانیم حضور نوعی ادبیات اروتیک را در مثنوی ندیده بگیریم . چرا که او دریچههائی را بر این ادبیات، آنهم درآن عصر و زمانه، به شهامت گشوده است که ما حالا، در این عصر و زمانه، داریم آنهارا به جبونی، واز ترس، میبندیم. که اگر نمیبندیم بازشان هم نمیکنیم ازترس.
ترسِ از چی؟ چیزی که چهره ندارد. تعریف ندارد: عفت عمومی؟ اخلاق؟ سانسور؟ - نمیدانیم.
و ما همیشه از آنچه نمیدانیم میترسیم.
مولوی دربیان ِهمین قصهها، و درهمین زبان، اعضای بدن را نفی ِبلد نمیکند، و این امتیاز ِ بزرگ ِزبان اوست. یعنی اینکه عضو جنسی در شعر مولوی سانسور نمیشود، و به عبارت ساده تر اینکه در ابیات ِاو بیان ِجسم، و زبان ِتن، قربانی ِچیزی بنام «عفّت ِعمومی» نمیشود.
چه در حکایت ِمردی که چادر پوشید ودر مجلس روضه میان زنان نشست، وهنگامی که واعظ از«موی عانه» (۱) ودرازی مجاز ِ آن در نماز سخن میگفت، او از«خواهرِ» کناری میخواست که عانه اش را «بهر خشنودی حق» اندازه بگیرد، ....
وبا زبانی راحت میسراید :
دست ِ زن را کرد در شلوار مرد
کیر ِ او بر دست زن آسیب کرد
نعره ای زد سخت اندر حال زن
گفت واعظ : بر دلش زد گفت ِمن!
گفت : نه بر دل نزد بر دست زد
وای اگر بر دل زدی، ای پُرخِرد...
و در ادامهی آن میرسیم به قصهی «مؤذّن ِ بدآواز و مرد کافر...» که در طلب شوهری مسلمان برای دخترش است :
گفت دختر این چنین آواز زشت
هیچ نشنیدم در این دیر و کنشت...
چون یقین گشتش رُخ ِاو زرد شد
از مسلمانی دل ِ او سرد شد...
همچو آن زن کو جماع ِ خر بدید
گفت آوه! چیست این فحل ِ فرید
گر جماع این است بُردند این خران
بر کُس ِ ما میریند این شوهران (۲) الخ......
(کلیات مثنوی، نشر طلوع، ص۱۰۰۳)
و چه درقطعهی «نواختن سلطان ایاز را...» که نگران خردی ِکیرش نباشد، مهم هوش اواست که بزرگ است :
ای ایاز پر نیاز ِصدق کیش
صدق ِتو از بحر و از کوه است بیش
نه بوقت شهوتت باشد عثار (۳)
که رود عقل ِچو کوهت کاه وار...
مردی این مردی ست نه ریش و ذکّر
ورنه بودی شاهِ مردان کیر ِخر...
روسپی باشد که از جولان ِ کیر
عقل او موشی شود شهوت چو شیر
(همان کتاب، ص ۱۰۲۴)
این ابیات ِمثنوی ِمعنوی انگار در همان روزگار هم نگهبانان اخلاق عمومی را برآشفته بوده است که مولوی را به دفاع از آنها بر انگیخته است. وکه خودش در دفاع از خودش میگفته است :
بیت ِ من بیت نیست اقلیم است
شعر ِ من هزل نیست تعلیم است
و درتوجیه این معنی، ما به اشعاربسیاری بر میخوریم که در آنها در عین طرح ِ اروتیک ِ قصّه، میخواهد نتیجه ای در قلمروهای دیگر ازآن بگیرد. فی المثل از صحنهی عشقبازی ِ این دو همجنسگرا:
«حکایت آن مخنّث و پرسیدن ِ لوطی از او در حالت ِ لواط که این خنجر از بهر چیست؟ گفت از برای آنکه هرکسی با من بد بیندیشد اشکمش بشکافم. لوطی که بر سر او آمد و شد میکرد میگفت: الحمد للله که من بد نمیاندیشم با تو.»:
کَنده ای (۴) را لوطی ای در خانه برد
سرنگون افکندش و در وی فشرد
بر میانش خنجری دید آن لعین
پس بگفتش بر میانت چیست این
گفت آنک ِبا من ار یک بد منش
بد بیندیشد بدرّم اشکمش
گفت لوطی حمد لله را که من
بد نیندیشیده ام با تو به فن
چونکه مردی نیست خنجرها چه سود
چون نباشد دل ندارد سود خوُد...
گر دلیلت هست اندر فعل آر
تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار
خائفان راه را کردی دلیر
از همه لرزان تری تو زیرزیر
ای مخنّث پیش رفته از سپاه
بر دروغ ِ ریش تو کیرت گواه
چون ز نا مردی دل آکنده شود
ریش و سبلت موجب خنده شود.
(به نقل از دفتر پنجم مثنوی معنوی تصحیح نیکلسون، اکبر علمی)
ویا ابیاتی که در «حکایت آن دو برادر: ... یکی کوسه و یکی اِمرد، که شبی در عزبخانه خفتند، اتفاق را اِمرد خشتها بر مقعد خود انبار کرد، عاقنت دبّاب (لواط کار) آن خشتها را به حیله و نرمی از پس ِاو بر داشت، کودک بیدار شد به جنگ، که آن خشتها کو، کجا بردی..."
کوسه را بد برزنخدان چهار مو
لیک همچون ماهِ بدرش بود رو
کودک ِ اِمرد به صورت بود زشت
هم نهاد اندر پس ِ کون بیست خشت...
و از زبان کودک به شکوه ادامه میدهد که :
خانقاهی که بُوَد بهتر مکان
من ندیدم یک دمی در وی امان
رو به من آرند مشتی حمزه خوار
چشمها پر نطفه، کف خایه فشار
وانکه ناموسی ست خود از زیر زیر
غمزه دزدد میدهد مالش به کیر
خانقه چون این بُوَد بازار ِ عام
چون بوَد خر گله و دیوان خام
خر کجا ناموس و تقوا از کجا
خر چه داند خشیت و خوف و رجا
عقل باشد ایمنی و عدل جو
بر زن و بر مرد اما عقل کو ؟
ور گریزم من روم سوی زنان
همچو یو سف افتم اندر افتتان...
نه زمردان چاره دارم نز زنان
چون کنم که نی از اینم نه از آن
بعد از آن، کودک به کوسه بنگریست
گفت او با آن دو مو از غم بریست
بر زنخ سه چار مو بهر ِ نُمون
بهتر از سی خشت گرداگرد ِ کون..
( مثنوی معنوی دفترششم نشر طلوع ص۱۲۸۴)
مولوی این زبان را، چه به قصد قصّه سازی، و چه به قصد هنر ِشاعری اش (دراینجا مثنوی سازی) بکار برده باشد، وحتی چه مطلقا به قصد ارائهی تصویری از شهوت جسمانی، به هر حال ما با نوعی سخن اروتیک در شعر مولوی مواجه هستیم .
نوعی ادبیات اروتیک که در عین حال بخش بزرگی از رفتارِجامعهی زمان او را در بر میگیرد، وخصیصهی آن تنها شهامت در بیان ِراحت و بی عقدهی واژههای تناسلی، آنچنان که گفتیم، نیست. نه، تنها این نیست. بلکه در همان نقش راوی هم گاه با صحنههائی از آغوش، عشق و همخوابگی بر میخوریم. وگاه حتّی با فانتاسمهای عجیب و غریب شهوی:
سردار پهلوانی که درحین ِجماع در بستر، خبر ِحملهی شیری را میشنود که به خیمه و خرگاه او تاخته و رعب وحشت بر انگیخته است. بر میجهد و شمشیر بکف در حالت ِنعوظ با کون برهنه به لشگر میزند، شیر را میکشد و در همان حالت ِهنوزدرنعوظ، به بستر برمیگردد وبه «کار»ش ادامه میدهد:
چون برون انداخت شلوار و نشست
در میان پای ِ زن آن زن پرست
چون ذ َکر سوی مَقر میرفت راست
رستخیز و غلغل از لشگر بخاست
بر جهید و کون برهنه سوی صف
ذوالفقار ِهمچو آتش او بکف...
زد بشمشیر و سرش را برشکافت
زود سوی خیمهی مه رو شتافت
چونکه خود را او بدان حوری نُمود
مردی ِ او همچنان برپای بود
با چنان شیری به چالش گشت جفت
مردی ِ او مانده یر پای و نخفت
آن بت ِشیرین لقای ماه رو
در عجب در ماند از مردی ِ او
جُفت شد با او به شهوت آن زمان
متحد گشتند حالی آن دو جان...
پیداست که این قصه و نظائر آن همه مصنوع اند، و محصول خیال مولوی، وجائی در دنیای واقعی ندارند. به همین جهت تمایلهای شخصی او، بعنوان آخوند، بیشتر در آنها سایه زده است تا معیارهای عقیدتی ِ قشرهای دیگر ِجامعه.
در این قصهها همه جا از زنان ِهمخوابه و از پسران ِ همجنس طلب به خواری یاد شده است، بطوریکه انگار لذت، وحق لذت بردن همیشه از آن ِ مردان، وآنهم مردان فاعل، بوده است. از میان قصههای روایتی در ادبیات به نظرمن ابلهانه ترینشان روایتهای اروتیک است، که خلق ِحس نمیکنند. نه تنها خلق حس نمیکنند بلکه در تسری واز تسری ِحس ِخلق شده ناتوان میمانند. چون روایت میکنند،.و روایتِ حس غیر از خلق ِ حس است. ومعذالک در هر دوسبک، توفیق ِاثر در ایجاز ِآن است و نه درشرح . بویژه در ادبیات اروتیک.
معمولا آنکه کمتر حرف میزند بیشترین حرف را میزند.
و ناتوانی ِ زبان غالبا در همین نکته تظاهر میکند: چون همه چیز را نمیشود گفت ازگفتن ِ چیزهای دیگرهم عاجز میمانیم. مولوی نخواسته است به این عجز، عجز ِلغت را هم اضافه کند. لذا عضو جنسی را- مرد یا زن – با تمام ارزش ِ عروضی و لفظیاش در مصرع خود جا میدهد. ونیز همهی منظومهی لغوی ِمربوط به جسم و جنس را، و جُماع را. بی محابا .
میل، میل ِجماع، درسخن مولوی، و در خود او، به شدت هست. اما تظاهرآنها در یک نویسش ِ اروتیک فقط در حد ِروایت میآید نه باز سازی ِصحنهها. صحنههائی ازعطش ِجنسی، آغوش، نُعوظ، انزال، منتها همه در ژانر ِگزارش و نه باز آفرینی ِآن صحنهها (که قدرت ِزبان میطلبد و تنها زبانی توانا قادر به آفرینش آنست).
اما مولوی درهمان ناتوانی ِزبان - حتّی - تا توصیف لحظهی اورگاسم پیش میرود، زبانی بی پرده، در واژههائی پرده در:
قصهی پدری که دختر بالغ ش را به داماد میدهد و اورا از حامله شدن از آن داماد پرهیز میدهد. ولی دختر، خواسته نا خواسته حامله میشود، وپدر به شماتت بر میخیزد که:
- من نگفتم که از او دوری گزین؟
این وصیتهای من خود باد بود؟...
گفت : بابا چون کنم پرهیز من
آتش و پنبه است، بی شک، مرد و زن
گفت : من گفتم که سوی او مرو
تو پذیرای مَنی ِ او مشو
در زمان حال و انزال و خوشی
خویشتن باید که از او دَرکشی
گفت : کِی دانم که انزالش کِی است
این نهان است و بغایت دوردَست
گفت : چشمش چون کلابیسه شود
فهم کن کآن وقت ِ انزالش بُوَد
گفت : تا چشمش کلابیسه شدن
کور گشته ست این دو چشم ِکور ِمن..
(همان، ص.۱٠٢۵)
معذالک این روایات واین سخنان ومولوی، عارف بزرگ ِعصر و پیشوای شهر، سالهای سال در زبان مربیها و مرباهای ما، بعنوان فرهنگ ِ موعظه تکرار شده است، وهیچوقت از هیچیک از آنها مفهومی بنام «عفت عمومی» جریحه دار نشده است (اگرنه عفت خصوصی!). چه در آن قصهی مشهور ِجماع خر و «خاتونی ...که کیر رادید و کدو را ندید» (دفتر پنجم) و چه آنجا که مؤمنی در غیاب بانوبا کنیزکِ خود هم بستر میشود، و با سررسیدن ِبانو از حمام، سراسیمه و لرزان در حالت ِانزال به نماز میایستد:
شوی ِخود را دید قائم در نماز
در گمان افتاد زن زان اهتزاز
شوی را برداشت دامن بی خطر
دید آلوده ی منی خُصیه و ذکَر
از ذکَر باقی ِ نطفه میچکید
ران و زانو گشته آلوده و پلید
بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین
خُصیهی مرد ِنمازی باشد این؟
لایق ذِکر و نماز است این ذکَر؟
وین چنین ران و زَهار ِ پُرقذَر؟...(۵)
روز محشر هر نهان پیدا شود
هم زخود هر مجرمی رسوا شود...
پای گوید من شدستم تا منی
فرج گوید من بکردستم زنی... (و الخ)
(دفتر پنجم ص. ۹۳۹)
واژههای «خُصیه» و «ذکَر» در مصرع چهارم و «فرج» در مصرع آخر در زبان عرَب، به ترتیب به معنای خایه و کیر و کس آمده اند. از خود میپرسم آیا عربی کردن ِنام اعضاء تناسلی پیش ِفارسی زبانان، بخاطر تلطیف ِ«شوک» است ویا برای تبعید ِآنها از حوزهی فهمِ ِعام؟ معذالک کلمهی «خصیه» در این مصرع ِمولوی به خاطر وزن شعر و رعایت ِطول مصرع هم نیست، چون «خایه» هم میتوانست در وزن ِمصرع (در اینجا بحر رمل) خوب بنشیند. که تازه برای خواص هم گفتن ِ«خایهی مرد ِنمازی باشد این» مصرعی روانتر و شنیدنیتر میشد. نظیر این ابیات را درسراسر مثنوی ودر بطن ِگفتارواندیشهها وآموزشهای مولوی بسیار مییبینیم .
روز، رویت روی خاتونان تر
کیر ِزشتت شب بَتر از کیر خر
رفت در حمام او رنجور جان
کون دریده همچو دلق تونیان...
چون میان پای آن خاتون نشست
پس قضا آمد ره ِ عیشش ببست
خش خش ِموشی بگوشش دررسید
خُفت کیرش، شهوتش درجا رمید...
شیرکُشتن سوی خیمه آمدن
وآن ذَکَر قائم چو شاخ کرگدن
باز این سستی و، این ناموس کوش
کو فرو مُرد ازیکی خش خشتِ موش...
فراموش نکنیم که مثنوی معنوی ِ مولوی کتابی است که هنوزدارد وعظ و منبر را تغذیه میکند، در خانقاه و درمسجد. اگر نه به تظاهر، لااقل همیشه با واعظان ما (نخبههاشان) زیرِعبا میرود.
شاعران ما نباید این قلمرو ِزبانی را از زبان شعرشان خذف کنند. این روانی و بی عقدگی را از مولوی بیاموزیم. اعضاء بدن ِما، هرعضوی، در نویسش ِ ما ودر متن، ارزش ِادبی، هجائی و ساختمانی ِخود را دارند. ودر زبان فارسی و در فرهنگهای لغت سکونت دارند، جای خود را و ماوای خورا دارند. ما نباید آنها را از موطن خودشان تبعید کنیم. فرهنگهای مشهور و شرمآوری را دیدهام که از ذکر لغتهای کون و کیر و کس طفره رفته اند، ودر نتیجه از مشتقات و خانوادههای آنها، که خود خزینهی فرهنگی بزرگی میسازند، نیز خالی مانده اند. وفرهنگهای بیفرهنگ دیگری که این کلمهها را «مستهجن» دیدهاند، ولی در عوض جای برجسته ای به معادلهای عربی آنها مثل، فرج، ذَکَر، مقعد و حتی جمع شکستهی آنها (فروج، ذکور، مقاعد) اختصاص دادهاند ومسخرهتر اینکه دراینجا نیزازذکرنام معادل فارسی ِآنهاشرم کرده اند. من نیز از ذکرنام این فرهنگها در اینجا شرم میکنم، که شان ِ نام بردن ندارند. وفکر میکنم که از میان دیکسیونرهای موجود، فرهنگ معین و فرهنگ سخن شاید بهترینهائی باشند که پرنسیپهای لغت نویسی را رعایت کرده اند واز واژههای تناسلی و سکسی ما بدون تخفیف و تحقیر حرف زده و تعریف داده اند. و خانوادهها و مشتقات این لغات را به اهل جستجوچنانکه باید شناسانده اند.
ما - شاعران و نویسندگان – باید تابوها را از این واژههايی که تابو نمیطلبند بر داریم. چرا که محشور ِشب و روز ِما بوده اند. با ما و در ما محشور، صمیم وندیم مانده اند. ما که در زبان زندگی میکنیم بدهکار ِزبان میمانیم اگر این صمیم وندیمها را بیگانه با زبان بکنیم، و برای آنها واسطه و پرده و نرده بتراشیم .
عضو ِپنهان در تن ارزش ِشعری دارد. یکه خوردن ِما از دیدن آنچه در تن و از تن پنهان میکنیم کمتر از دیدن ضلع ِپنهان در شعر نیست . ما باید بتوانیم تن وتابوهایش را به شعر برسانیم. وشعر را به آنچه در طلب ِآنست – به زیبا – برسانیم.
و زیبا، درهرمتنی اروتیک است. یک نویسش ِخوب - شعر یا نثر- ما را در تمتع ِازخود گاه تا مرز انزال میبرد. و در این معنی، ادبیات اروتیسم است . وچیزی جز اروتیسم نیست .
یداله رویائی (از میان یادداشتها)
زیرنویسها:
۱- موی اطراف اندام تناسلی
۲ - بر کس ما ریده اند این شوهران (بعضی چاپها)
۳ - لغزیدن و باسر بزمین افتادن
۴ - کَنده، به فتح کاف، به معنای مرد جوان و تنومند ولی مفعول آمده است، اِمرَد.
۵- زهار: موی روئیده در اطراف کیر و خایه. پشمکِ اطراف کس.
قذر: کثافت و پلیدی
به نقل از هفته نامهی «شهروند»
شمارهی ۱۱۰۸
عوام زدگی درد ما ایرانیان است و با مرگ از ما جدا می شود. گویا همه باید عوامانه به یک دید به اطراف خود بنگرند. اگر کسی خلاف عوام رفتار کرد او را متهم به هزاران اتهام میکنند. وجه تمایز ما با فرهنگ غرب در این است و رمز پیشرفت غرب نیز همین.
Posted by: فرامرز at mars 7, 2008 1:25 PMسلام
اين هم فلسفه شعر و شاعري
الا یا ایهاالساقی دگر بس کن...
همه کارم ز نومیدی به شعر و شاعری افتـاد
ســـروده کی شود شعری کزو سازند درمانی
بقیه این شاید شعر را می توانید از طریق لینک آن ملاحظه فرمائید.
،
تفاسير شمادرست ،اما فلسفه شعر و شاعری و پیدایش آن چیزی نبوده جز:
انفعال،نومیدی ،بیکاری و نتیجتاً زدن به بیراهه شعر و شاعری که از این گذار رضایتی حاصل شود که آری ، ما هم به تکلیف انسانی اجتماعی خود عمل کردیم.
ما هر چیز را نفهمیم یا به تفسیر هپروتی از آن می پردازیم،یا اینکه کلاً آنرا رد می کنیم.فارغ از اینکه آن چیز دارای ارزشی باشد یا نه.
از آنجاکه بشر انسان شد و از بهشت حیوانی بیرون افتاد،خود را پوشاند و وقتی خدا آدم را صدا زد که کجایئد،آدم و حوا خود را در پشت درختان و... پنهان کردند و نهایتاً خود را با برگ باش درختان پوشانیدند و بر خدا ظاهر شدند.یعنی خدا آنانرا از لابلای شاخ برگ درختان نمی دید!؟
این داستان فلسفه انسان شدن بشر(آدم) و وجه تمایز او با حیوانات را بیان می کند،و الا نه بهشتی در کار بوده و نه ابلیس و نه ماری.
ما شهامت و جسارت فهم و ابراز نداریم والا حافظ و مولوی منشاء هیچ اثری در نجات جامعه از زیر بار فقر و جهل و ظلم نبوده اند . بقول همکلاسی های دوران دبیرستان از قول ناصر خسرو می گفتند که به کسی گفته بود:گلستان سعدی برای دبیرستانیها خوب است ، دیوان حافظ هم برای شجریان و دیوان شمس برای شهرام ناظری.
دست هر سه شان درد نکند .اما هیچ کس از فردوسی نه حرفی می زند و نه اشعارش را با آواز می خوانند.زیرا فردوسی اشعارش هدفمند بود و به هدف خود ش که نجات زبان فارسی بود رسید و زبان فارسی را از ورطه نابودی نجات داد.
حالا مانده که نوعی بیماری روانی داشته باشیم تا با عقب و جلو کردن کلمات و با نا مأنوس بیان کردن مفاهیم، تنها از آلات و ابزار تناسلی برای ارشاد و پند و اندرز کمک بگیریم و برای نجات جامعه از یوغ ظلم ستم محمود غزنوی و کفر شرک اسلام پناهان، تنها به شعر های کـــ... کدوئی بسنده کنیم و حتی یک برگ درخت هم در پس و پیش خود نگیریم.
آری شعر زیباست و مخصوصاً اشعار حافظ و ... اما شعر زیبای بی هدف مانند همسر زیبائی است که فاحشگی نیز می کند.
شعر باید از شعور بر خیزد ،و شعور نجات و رستگاری انسان را هدف میگیرد، نه «بوی نافه و طره گیسوی یار »را.نجات و رستگاری انسان نیز میسر نیست مگر با رسیدن به «آزادی ،برابری و برادری» و این سه با جنگ مبارزه آگاهانه دست یافتنی میباشند نه با شعر های بی شعور خلوت و خانقاه.
این مطلب در لینک وبلاگ کشکول دنبال می شود.http://cashkul.blogspot.com/
خدا حافظ و عزت زیاد
......
مثنوي نيست از براي واعظان
چون مردم دست دارندش مي خوانندشان
از شگفتيست كه تو در مثنوي
جر يكي كير و دوخايه هيچ ننگري
...
حال اين جنين است شعر ما
كس هست فقط اوراد ما
انجا كه نشسته اي
نشسته اي اينجا
اينجا انجاست
استاد رويايي در ذهن من چند ساليیست که یک ریز جا داريد
رویایی محترم
کاش شما "شاعران" خوبست درس انساندوستی و وطندوستی را در مکتب با عظمت شاملو و گلسرخی و سعید سلطانپور و نعمت آزرم و هوشنگ ابتهاج و سایر شاعران گرانقدر و عظیم ایران فرا گیرید و بعد کمی هم به سرگذشت و شعر و کار خود شرم و عرق سرد بریزید.
ایران در آتش ارتجاع و سیاهی فاشیست های مذهبی میسوزد، اما شما به اصطلاح شاعران "روشنفکر" در فکر اندام های جنسی و آب و هوا و مسایل مبتذل و بیارزشی هستید که با درد های ملت ایران هیچ ارتباطی ندارد.
هر وقت به گفت شاملو شعر تانرا دار ساخته علیه رژیم خون آشام به جنگ رفتید، آنگاه آثار و کار تان جاویدان و ماندنی خواهد بود ورنه این شعر های بیگانه به درد ملت ایران با مرگ خود تان به زباله دانها سپرده خواهد شد.
تنها شاملوها و گلسرخی ها و ... جاویدان اند چون مظهر مقاومت و استواری در مقابل ستم و ارتجاع و ایستادگی بخاطر مردم و کشور خود بودند.
Posted by: Rastakhez at novembre 8, 2007 11:28 PMسلام
بسيار عالي بود لطفا بيشتر از خودتون بگيد
ممنون .
سلام
خیلی خوب بود
لطفا کمکم کنید من معنی ابیات 590 تا 615 مثنوی معنوی را می خواهم
و کمی هم صنعت های مختلف در این تفسیر
ممنونم
بای
سلام جناب رویایی خواندم و استفاده کردم از ین دستنوشته های خواندنی ماندگار باشید
Posted by: یاسر اله بخشی at avril 17, 2007 1:46 PMراستی جناب آقای رویایی من خیلی دلم می خواست به نوشته های من سری بزنید
هر جند مثل چیزی که کامنت گذاشتم نیستند چون فیلتر می شوم خوب اما اینگونه هم می نویسم - نظرتان راجع به کارهایم خیلی برایم مهم خواهد بود اگر به یک قسمتی از سمت چپ نگیرید البته . اگر سری به بلاگم بزنید سپاسگذار می شم .
در ضمن نظرم راجع به نوشته های شما : خب شبیه به چیزی است که کامنت گذاشتم
فراموش شده در ظاهر و در باطن بزرگترین مساله اما ایا می توان به سادگی با این مساله رو به رو شد طوری که شاید من شدم؟آیا هجو این گونه مسائل چیزی را در این بین خدشه دار نمی کند لازم به یاد آوری است که ما در فرافکنی همه ی مسائل به چنین چیز هایی ید طولایی داریم -خسته نباشید -اگر بدانید چقدر ...
ممنون .استفاده كردم.
Posted by: سوده نگین تاج at février 25, 2007 7:58 AMاز اطلاعات داده شده متشكرم
Posted by: mehdi at février 25, 2007 12:44 AMكس نگو مومن به عرفان ×××كز به مولانا سلطانه عرفان
Posted by: atasho dood at février 22, 2007 8:37 PMسلام
اينو كه نوشتيد نثر خوب آدم رو تا مرز انزال پيش مي بره نمي فهمم. يه چيزايي شنيده ام راجع به اين نظريه كه احساس لذت از ادبيات و به طور كلي هنر به احساس لذت جنسي نزديكه ولي نمي دونم كي و كجا اين نظريه رو مطرح كرده. اگه بهم بگين از چه منابعي بايد بخونمش ممنون مي شم.
- واقعا نمی دونم، شما هم اگر پیدا کردین به من بگین .
Posted by: mahtaab at février 17, 2007 11:27 AMجناب رويايي عزيز 70 سال با 70 سنگ قبرتان زندگي كردم درود بي پايان بر شما و قلمتان.
Posted by: payam at février 13, 2007 8:34 AMحادثه در خود
كمي ملال عمود مي شود
تا انحصار الف را در خود
باقي كند
ودال ها را بوم رنگ هايي كه برنمي گردند
مزاحم انزال انحصار
باقي گذارد
باهاتون در مورد سانسور موافقم ولی نه در نظام آموزشی و صرفا برای روایت
از ایران.
سلام ..نمی دانم چرا برای تو (شما) می نویسم ...امروز فیلم با بل را دیدم ...نگاهی به سه فرهنگ سه مذهب وجامعه واقعا متفاوت نگاهی که گاهی به عمد تکیه بر سستی ها وضعف ها می گذارد خلاقیت داستان بیشتر از بازی گری وگم شدن آنسان در جهان لابلای شاخه ها وخار ها ...دود ها وازدحام ...سکس وبی دانشی ومحرومیت ولی هر چند کارگردان یک سوی نگری های خاصی هم دارد ...گاهی فوار ه ها وتاب بازی بیشتر از جمله ها ونماد های دیگر وحتا سریع تر نشانگر هستند ...چرا نوشتم نمی دانم فقط نوشتم چون به قول هدایت عجالتا احتیاج به نوشتن دارم ووو...فدایت
Posted by: حسین دیلم کتولی at février 7, 2007 8:02 PMسلام ...بی مزد بود این که جوابم نمی دهید ......با یک غزل وسپید به روزم ...ممنون
Posted by: حسین دیلم کتولی at février 4, 2007 6:36 PMجناب رویایی سلام.پیرو صحبت هایم با شما و اجازه ای که شما دادید فایل صوتی شعر خوانی شما را در سایت گذاشتم لینک آن را در قسمت وب سایت این پیام میگذارم تا دوستانی که تمایل دارند گوش کنند. بازهم از شما بخاطر اجازه ای که دادید سپاسگذارم
Posted by: رضا حيراني at février 2, 2007 8:59 PMسلام
فكر كنم ذات اثر (از هر نوعش) براي بروز همگاني اين قصه ي دراز خلق مي شود نوعي بد مستي متعارف و متمايز از غير
برآمدگی ها - حقیقتِ برامدگی ها
باید
که باشدش
وقتی دست بدست هم بدهند
که محصورت کنند .....
خسته نباشيد نازنين !
با اجازه ، به اين نوشته ....
....
که یعنی چی ؟!
آمده ای که به رخ بکشی که به نوشته لینک داده ای ؟
آخر مگر رویایی به این لینک دادن ها نیازی دارد ؟
......
باز هم خسته نباشید و خویشکام بوید !
آقاي رويايي
سلام
داستان تازه اي از من به نام عطر سيگار از خزه منتشر شده است.
ممنونتان مي شوم اگر بخوانيد.
متشكرم
Posted by: محمد رضایی روشن at janvier 30, 2007 4:00 AMميانش يكي دره ي ژرف بود
سم آهويي مانده بر برف بود
نظامي
Posted by: محسن اكبرزاده at janvier 28, 2007 7:03 AMسلام رویایی عزیز ! با شعری و خبر نخستین دوره ی جایزه ادبی دریا به روزم .
با حضور :
علی مسعود هزارجریبی
مظفر رویایی
پگاه احمدی
و ...
بهترین آرزوها را برایتان دارم استاد
در پناه دریا !
زمان ما فيلم پورنو نبود. ما با همين داستان كنيز و خر و خصوصا حضور استثنايي كدو سرگرم بوديم.
جدا از شوخي لذت بزرگي بود اين ابيات مولانا را در خفا خواندن و به ريش مولفين محترم كتب درسي خنديدن.
بسيار لذت برم جناب استادرويايي عزيز /يك شعري داشتم به همين مضمون كه رويم نمي شد در سايت بزنم اما حالا كه متتنتان را خواندم رويم باز شد!و حتما مي زنم و برايتان مي فرستم.
شاد باشيد و كيرتان هميشه سر بلند باد......(ببخشيد ها!چه شاگرد بي ادب و زود چيز ياد بگيري !)
سلام
برای نوشتن این کامنت دو دل بودم ولی گفتم شاید جوابی بیاید از آنسویی که زمانی خود شاید مثل من و من ها بوده است
با هزاران بدبختی در انتشاراتی گمنام (نگیما) و با جرح و تعدیل زیاد ارشاد، کتاب شعرم با عنوان " گاهی مرا به نام کوچکم بخوان" چاپ شد .
برای پخش به مشکل برخوردم و هیچ موسسه پخش و هیچ کتابفروشی حاضر به حتی امانی گرفتن کتابها نشد
.........
سلام واقعا جالب بودن استاد بازم متشکرم
Posted by: ایدین at janvier 27, 2007 12:35 AMگفته بودید قصه هم می تواند در حجم گرایی همان کار قصه را بکند . این نمونه را می فرستم برایتان محصول نتوانستن های 18 سالگی است . نوشتنش یک نفس و بی اندیشه بود چنانچه از چند سطر بعد بی خبر بودم !
(( هيبريداسيون ))
هنوز زياد نبودند دايره های سرگردان . چند تايی به ديوارها و چندتايی آويخته به دروازه ها، ولی به دار شبيه نبودند تنها دايره بودند. دايره ها گردو نبودند، خورشيد هم ، صفحه ی ساعت هم ، مردمک چشم هم دايره ها فقط دايره بودند . شیشه ای رنگ به ضخامت حباب. حتی نازک تر، به ضخامت دایره .
وقتی همه با حيرت نگاه می کردند به چرايی دايره ها، من از پشت عينک نم گرفته ام فکر می کردم نه خيال می کردم گر چه هيچگاه ميان اين دو برايم جمع نشد همان گونه که تمايزشان را نفهمیدم شايد يادم می آمد اين سؤال هميشگی را که اقطار دايره خيلی زيادند يابی نهايت. خانم زنديان هميشه می گفت: خيلی زياد چون اگر زياد بکشی دايره سياه می شود و ديگر جا ندارد.فکر نمی کردکه ما خيلی بچه ايم آنچه باور داشت می گفت و من می خنديدم ومی گفتم اگر خط ها را باريکتر بکشيم قطرها زيادتر می شوند وهر چه باريکتر خط ها زيادتر. اما در آن زمان هم در ذهنم به بی نهايت باور نداشتم چون می دانستم خط اگر خيلی نازک شود ديگر نيست.
□□□
به دايره ی ساعت نگاه می کنم که دايره ای از توی سرم رد می شود. ساعت هيچ عددی را نشان نمی دهد. عقربه ها هستند ثابت هستند، اعداد هستند ولی من هيچ زمانی را ادراک نمی کنم . مثل تصويری از يک درخت که تعداد برگهايش در انبوه بی نهايت يا شايد بهتر باشد بگويم خيلی زياد آن برای تو محو می شود، فرو می رود. حل می شود. حالا اعداد در 12 شماره حل می شوند. 12 عدد بزرگی است که توانسته تمام اعداد را برايم حل کند. توی يک دايره قدم مي زنم. می ايستم پشت پنجره ی رو به شهر و نگاه می کنم. دايره ها توی هوای ابری می رقصند گاه گاه در ابرها فرو مي روند بعد با سرعت مثل يک شهاب، اما نه شهاب ناپديد می شود مثل يک قطره می چکند تا روی زمين و بعد فرو می روند. همه ی دايره ها اينطور نيستند بعضی هايشان به زمين نمی رسند، به هم می چسبند و بعد کنار يک بلندی ساختمان درخت يا حتی يک تابلوی راهنمايی می ايستند. انگار پچ پچ می کنند بعد آرام آرام بزرگ می شوند وقهقهه می زنند و بعد به نزديکترين نفر حمله می کنند و از توی سرش رد می شوند.
□□□
ديروز يکی می گفت چند دايره يک نفر را کشته اند. بعد از آن هم از چند نفر ديگر شنيدم. امروز صبح هم همسايه ام همان پيرمرد و دخترش که تازه آمده اند احمدی نامی است گويا برای اولين بار توی راه پله ها به من سلام کرد بعد دستش را گذاشت روی شانه ام وگفت:توکه باور نمی کنی ،کار خود دايره ها نيست، با دايره ها کشته اند اما دايره ها نکشته اند. بعد دايره شد روی پله ها غلتيد و رفت پايين. دنبالش دويدم.
باراول بودکه تبديل آدم به دايره را ديده بودم حتی نشنيده بودم، فقط حدس می زدم يا شايد هم خيال می کردم دايره ها هم مثل آدم ها هستند چون روی پشت بام که قدم می زدم يکی شان را روی لبه ی بام گير آورده بودم که داشت شعر می گفت گريه نمی کرد ولی توی شعرش اشک زياد بود.کاش صدايش را موقع خواندن می شنيدم و يا خطش را می خواندم . اگر چه می دانم دايره ها شعر نمی گويند. احمدی، نه، دايره از درب ساختمان بيرون رفت. پی اش دويدم. توی کوچه که رسيدم وسط کو چه ايستاده بود و با سرعت می چرخيد. ولی جايی نمی رفت، در جا می زد. همه ی مردم دورش جمع شده بودند. يکی گريه اش گرفت و رفت آنسو تر ايستاد، ميانه ی کوچه، باد نمی آمد اما هوا مثل هميشه ابری بود. بعد همه آرام آرام پشت سرش جمع شدند پشت سر همان که گريه اش گرفته بود. چند نفری را با اکراه و يک نفر را هم انگار به زور بردند انگار خجالت می کشيد يا اينکه مطمئن نبـــود ولی نمی ترسيد. مطمئنم که نمی ترسيد.احمدی، همان دايره، به سمت آنان رفت. جهيد ، پريد ، خودش را شليک کرد و از توی سر همه ی آنها رد شد. بعد همه جا ساکت شد احمدی نبودآنها همانطور وسط کوچه ايستاده بودند، ماتشان برده بود. يک لحضه گمان کردم نکند به من زل زده اند به دستهايم نگاه کردم ، نه شبيه دايره نبودم . بعد آرام با وحشتی که کم کم درونم جان می گرفت پشت سرم را نگاه کردم. احمدی روی زمين خوابيده بود ولی احمدی نبود دايره هم نبود، شبيه برفک تلويزيون بود، رنگش نه، شکلش هم نه. اجزای بدنش، دهنش چشمهايش،همه اش به ظرافت دايره از هم جدا شده بودند.ولی بدن از هم نپاشيده بود مثل يک پازل تمام شده که خوابش برده باشد، وسط خيابان مرده بود. اينکه مرده بود را بعداً فهميدم، خيلی بعدتر.
□□□
ساعت که هيچ ، تلويزيون و روزنامه ها هم که هيچ. از هيچ کدام هيچ نمی فهمم. حتی آينه را وقتی روبرويش می ايستم احساس نمی کنم. اين بار آخر شک کردم اين آينه است يا در کمد. ابعاد ديوار ها تغيير کرده، هم اندازه شده. فاصله ی همه ی ديوارها با هم برابر است. حمام، آشپز خانه، اتاق خوابم، همه مثل هم با يک فاصله ايستاده اند. اينجا تنها موجود نا منظم که شبيه هيچ چيز نيست منم. تنها چيزی که به من قدرت و ايمان می دهداين است که به دستهايم که نگاه می کنم، هستند. پاهايم نه،چون خيلی وقت است پايم به چيزی نگرفته. از خانه که بيرون بزنم اميد چندانی ندارم که کسی را ببينم همانقدر که اميد چندانی ندارم دايره نبينم. امروز خورشيد وسط آسمان خوابش برده بود. خسوف نبود، خورشيد بود، روشن هم بود، نور هم داشت، ولی مثل هميشه بی نهايت نبود. خيلی زياد بود ولی بی نهايت نبود.
□□□
ارتفاعم که کم می شود تصميم می گيرم توی چيزی فرو بروم. حوصله ی لطيفه های مسخره ی بقيه را ندارم. به گمانم بقيه وقتی آن بالا می رسند تصميم می گيرند که وقتی پايين رسيدند چه کارکنند يا اينکه اصلاًَ پايين بيايند يا نه. راستش من هم چندان راغب نيستم.ترجيح می دهم روی هوا ليز بخورم، برقصم و لب بام آن آپارتمان چرت بزنم، شعر بخوانم و اگر هم شد کمی گريه کنم. البته توی پشت بام فرو نمی روم فقط روی آن چرت می زنم. گاه احساس می کنم بر خلاف بقيه ی دايره ها اصلاً استعداد فرو رفتن و حل شدن را ندارم. وقتی حل می شوی اينکه بعداً از کجا و به چه شکل دوباره بروزکنی معلوم نيست . شايد اصلاً شبيه آدميزاد شــــدی . شايد آدم ها اول دايره هايی بودند که فرو رفتن و حل شدن موفقييت آميزی نداشته اند. ديروز يکی می گفت دايره ها يی که حل می شوند عاشق شده اند ولی من که عاشقم يا اينکه فکر می کنم يا شايد هم خيال. اما تنها چيزی که به آن اعتقاد کامل دارم اين است که قطرهای من بر خلاف بقيه بی نهايت نيستند، تنها خيلی زيادند، نازک و زياد.
محسن اکبرزاده
سلام
گریه کن
بگذار دریایی نباشد
شورهزارکویر
و سفیدی چشمان مرا
هراسی نیست
درود به شما استاد رويايي عزيز
از همراهي تان با مجازي ها و نوشته هاي خوبتان سپاسگذارم
به ويژه از بابت اين پستتان ممنون
استاد رویایی درود بر شما!
میخواستم بپرسم مجموعه شعر شما را از کجا میتوانم پیدا کنم؟ در ضمن به مطلب آخر تان لینک کردم. از یاد مبرید که دوستدار زیادی در میان دری زبانان افغانستان دارید. در هر محافل شعر و ادب حد اقل یک بار نامی از شما برده میشود. گاهی هم من شعرهای شما را چاپ میکنم و به شاعران هموطنم که شما را زیاد دوست دارند میرسانم. نمیدانم شما با شاعران افغانستان آشنایی دارید یا خیر؟
شاد باشید
سهراب کابلی
Posted by: سهراب کابلی - از افغانستان at janvier 25, 2007 2:52 PMديدگاه جديدي را عرضه نموديد بسيار ملموس بود سخنانتان/ با شما موافقم
Posted by: معصومه at janvier 25, 2007 7:22 AMرويايي خوب
يكي از اغراض اين بود كه آن كاست يك ساعتي با نام
(يداله رويايي با صداي يداله رويايي) كه به گمان سال 56 تهيه شد را
مي شود جايي گير آورد و يا آثاري از اين دست از شما را از جايي ديگر؟
"پيمان صبور"
- پیمان عزیز
ناشر آن کاست "کانون گرورش فکری کودکان و نوجوانان" بود. در همان ،سالها " استودیو کاسپین" هم یک ساعت صدا از من، ونیراز چند شاعر دیگر ضبط کرد(به مدیریت طبیبیان)که نفهمیدم ببازار آمد یا نه، چون من موسیقی آن کاست را دوست نداشتم..از آن پس دیگر یک ضبط حرفه ای از صدای من منتشر نشده است. حالا هم که، بعد سی سال، دیگر من به صدای خودم نمی مانم. چندان مغبون نباشید.
دیروز متن رو دیدم
ولی امروز خواندم...
ممنون استاد.
سلام رويايي خوب
استخوان و ماهيچه و گاهي عصب هاي ات را از اينجا و آنجا به شيوه ي خودم شناخته ام
اگر مي شود بگو صداي تو (و يا احياناً تصوير تو) را از كجا و يا اصلاً از جايي مي شود پيدا كرد؟ دوست دارم زاويه ي حركت چهره ات را از اين ديد نيز محاسبه كنم .
بدن من در ايران است .
چقدر دراز استاد!
فکر کنم با عنوان مطلب تناسب فرمیک داشته باشد :)
سلام استاد
بعد از يك سال و خورده اي مجموعه شعر ((اشراق در بي شمسي)) بعد از دوبار سانسور مجوز گرفت.مي خواستم يك ادرسي به بنده بديد كه كتاب رو براتون بفرستم.
از خوانش شما مثل هميشه خوشحال مي شم
سلام
ممنون از زحماتي كه ميكشيد
با يك شعر منتظر نظرتم
موفق تر باشي
روياي عزيز دروغ چرا نتوانستم اينجا بخوانم سيو كردم/وبلاگ مكتوب هاي خشتي با مقاله اي تحت عنوان تمناي ديدن و ديده شدن حول جنسيت منتظر بدنيا آمدن است با خوانده شدن ها/دورد
Posted by: فریاد ناصری at janvier 21, 2007 6:29 PMتشکر / جناب رویا !
Posted by: میثم ریاحی at janvier 21, 2007 3:30 PMمتن هاي شما غير از اشارتي كه به خود كانتكست دارد مستقيمن داراي ارزش هاي ديگر هم در آناليز شعر مي شود ... اين نبشته ي شما واجب الوجود بود ...
Posted by: پیپ قرمز at janvier 21, 2007 8:53 AM