décembre 30, 2006
من ِ گذشته امضا
این متن ها طبیعتِ من هستند. این متن ها طبیعت هستند. و در امضای من پرنده ای هست که هر صبح، اینجا، بطور عجیبی می خوا ند. و من بطور عجیبی عادت کرده ام که هر صبح از خواب برخیزم و پنجره را باز کنم. در این لحظه بطور عجیبی می خواهم با طبیعت ارتباط بر قرار کنم و طبیعت از ارتباطِ با من بطور عجیبی بر قرار نمی کند. پنجره را می بندم بدون آنکه مایوس شوم، و بدون انکه طبیعت را مجبور کنم برای این کارش دلیلی ارائه کند. چون به دور دست اگر نگاه کنم طبیعتِ دم دست را از دست می دهم، و طبیعتِ دم دست هم حاضر نیست در آواز پرنده دورتر از آنچه هست برود، ویا که آواز پرنده اورا دوردست کند. برای آنکه به دورتر نگاه کنم نزدیک تر را از میان بر می دارم ، و این به نظر عادلانه نمی رسد که طبیعتِ نزدیک را فدای طبیعت دور کنم. گرچه این کار را هم که نکنم، در عمل طبیعتِ دور قربانی طبیعت نزدیک می شود. پس، واقعا نمی دانم چکار کنم، پنجره را می بندم و پرنده بطور عجیبی تنها می ماند.
andohi dar delat neshast rahroe nazk del?
miyane ma faseleh ey nist
larzeshe yek BARG!
سلام با تقديم احترام استاد رويايي عزيز :
بي گمان بيشتر از همه آنهائي كه شمارا دوست دارند همشهريان شما به وجود تان افتخار مي كنند . مدتي است كه وبلاگ انجمن شعرو ادب شهرستان دامغان را راه انداخته ايم . توفيق لحظه اي عنايت را به ما هديه كنيد . با سپاس فراوان
لذت می برم در مواجهه با این ریتم سیال
افتخار بدهید بیایید وب مرا بخوانید
راهنمایی بفرمایید اگر قابل بود
: (سفیدی ی ِ امشب از رشک ِ شب...)
آقاي رويايي عزيز
به سوال آقا يا خانم سر فراز حوابي نداديد . نميديد؟
اين سوال من هم هست .
دوستدار شما
- سئوال ِ درستی است .
Posted by: doustdar at janvier 12, 2007 5:43 PMيادم هست حدودن 2 سال پيش منتقدي احمق در مجله ادبيات و فلسفه كتاب من گذشته امضا را بازي با كلمات و غير و ... خوانده بود . جوابيه اي براي او نوشتم كه قاعدتن آن مجله بايد آن را چاپ مي كرد و نكرد ... و اين جالب بود كه خيلي ها هيچ وقت درك درستي از طبيعت اين متن ها و يا بسيار متن هاي ديگر نداشتند ندارند.
حجم كاملن درست بوده است روياي عزيز . مدت هاست كه متاسفانه از شما بي خبرم . اميدوارم همچنان خوب باشي .
نميدونم...يا من ما ديوونه شديم يا مردم عاقلن...........
Posted by: ایوب at janvier 11, 2007 8:01 AMسلام استاد
خيلي دوست دارم در مورد كارم نظر بدهيد
منتظر مي مانم
سلام
اقاي رويايي استاد عزيز
افتخار اين رو داشته ام كه كتاباتون رو بخونم از برجاده هاي تهي ...دلتنگي ها... از سكوي سرخ... دريايي ها...دوست دارم از دوستت دارم...هلاك عقل(از نيما تا شعر حجم)...لبريخته ها...هفتاد سنگ قبر را خوندم ايا اثري داريد كه من نديده باشم؟
اگه محبت كنيد ممنون ميشم توي وبم برام بنويسيد
- من ِ گذشته امضا ، انتشارات کاروان
Posted by: anima at janvier 9, 2007 7:41 AMسلام
تا کنون این گونه در باره ی طبیعت نخوانده بودم.
و طبيعت از ارتباط با من بطور عحيبي بر قرار نمي كند.
اين حمله به نظر من از لحاظ دستوري مي لنگد.
و شايد هم عمدا مي لنگد ؟
با سلام وادب ....بزرگواري نبود بلكه شايد ارتباطي انساني بود كه لينكتان را اضافه كردم خواهش مي كنم جهت درج نيست جهت اطلاع شماست ....مي دانم به بزرگان سلام مي كنند انها سلام كه نمي كنند بماند گاه جواب هم نمي دهند وبه حساب بزرگي خود مي گذارند اين چه حكمتيست ......!!(پيري به خانه كه واردمي شدسلام مي داد گفتند در خانه كس نيست باز سلام مي دهي پير گفت اولاسلام ادب است دوما شايد من نبينم اما ديگري باشد وببيند وبشنود وسوما هيچ كس كه نباشد خدا كه هست ....بايد قلم را كه مسئوليتي عظيم دارد مديون خيلي چيز ها نكنيم.....من كه لينك مي كنم و.....سلام
- ?
Posted by: حسین دیلم کتولی at janvier 8, 2007 5:41 PMسلام. ممنون مي شوم به مقاله ها و شعر هايم سر بزنيد . منتظر نظرتان هستم. سپاس
Posted by: جواد اکبری at janvier 8, 2007 4:59 PMگفتم شما شايد نرسيد بخوانيد ما خودمان بياوريم براي خوانش:
"سه تار بانو در سنگسار"
((گیس بریده ات را
بسته اند به دمب اسب
تا باد
به هِی
بنوازد
تار
به
تار))
Posted by: احمد at janvier 8, 2007 1:33 PMسلام
در هر صو رت وظیفه بود استاد
گويا اينجا همه شاعرند.
Posted by: ali at janvier 8, 2007 5:09 AMآره اين پرنده افكار شما رو داره هي به پرواز در مياره.و افكارتون هي پرواز ميكنه كه كدام طبيعت چشمهايم را ميخواند.
چه دور چه نزديك.هر دو از آن ماست.ولي ترتيبش باز دارد افكارتان را به پرواز در مي آورد.
من هم درگيرم.اول كدام؟؟؟ولي پرنده ام تنها نيست.
پنجره را مي بندي پس حكم مي كني طبيعت دور و نزديك قرباني عدل شوند
علت حكمت مرهم است!؟
...باد اگر که مرگ
هر زشتی ، خرچنگ است - چشمانم
هر چه خاک است -چشمانم و روز گار
باد های ِ سفت ، شاخه های مژه هایم را شکسته اند
بد
دلم برای خودم
من
باد تنگ شده است
Posted by: سینا مشایخی at janvier 7, 2007 8:55 PMس
Posted by: s at janvier 7, 2007 7:36 PMاستاد رويايي عزيز
اين نوشته ها منحصر به فردند. كلماتي كه به رقص در آمده اند ...
ممكن است خواهش كنم نگاهي به شعرهاي من بيندازيد؟ خوشحال مي شوم از نظرتان استفاده كنم.
زنده باشيد
آقاي رويايي !
خيلي مخلصيم !
يه امضا’ هم به ما ميديد ؟!
منتظريما !
يادتون نره مارو !
هر زمان نام پدر می آمد در امتداد خطی کوتاه,در تقطی دو هجا بی مکث نام شما بود بعد از نقد شعرهایش.آنقدر کودکانه قضیه را
می دیدم که همیشه بازگشتی به دنبالش بود.حالا سه سال است که بعد از هفت سال غبطه ی بودنش را میخورم.کارتن پلاسیده و نامه هایش در اتاق سرد همیشه قفل خواهرم بالای کمد نامه های شما را نشان میداد از لب ریخته ها و شاپور سونات نیلوفر از خطی که بیسوادی مرا رسوا کرد نشان میداد.حدود چهل دقیقه کنار کاغذها و سردی انگشتهای پایم مسخ شدم.هیچ چیز از پدر کودکی ام نمیدانم.فقط هر روز شعرهایش را میخوانم تا ارتباط رشته ی باریکی باشد و بتم شکسته نشود.امروز در ولگردی های همیشه مجازی ام نام شما را type کردم.صفحه که باز شد بند آمدن نفس مثل شیرجه در آب سرد نخاعم را قطع کرد.انگار پدر اینجا بود و شاید برایم از شما و از شعر میگفت.نمیدانم ! فقط شادم از سلامم به شما.
تیبا دخت شاپور
- دختر من بمان .
Posted by: تیبا بنیاد at janvier 6, 2007 8:35 PMسلام
اين متنها بدجوري شعر نمي شوند گاهي از كلافگي جفت وجور مي آيند و زود.... حالا تو بگو وردي كه زبان را آ بستن زيبايي مي كند
تا تو مي نويسي والله نوشتن دشوارتر از ناممگن است- براي من که اينطوري
بوده. بقيه را با شرفشان تنها ميگذارم. باش لطفا
سلام به رویایی !
که در این متن ساده تر از رویایی است .
«
کدام یک دیوانه است
وقتی بیابان های ماه
در بیابان های زمین
منعکس می شود ؟
»
با ارادت ؛ کیوان قنبری
سلام
اين امضا با ديگر امضا ها كمي متفاوت است
چرا كه در گير ان روايت فعل محور نيست و به دنبال سير علت ها وحركت ان ها نيست وبه نوعي توصيف وقت است
واين يعني رويا بدون پانويس رويا
و من به شكل عجيبي مي نويسم از طبيعت.
Posted by: ماهی سیاه کوچولو at janvier 4, 2007 9:15 AMرویایی رویایی
تا کی می خواهی یک رویا باقی بمانی
چرا که ماندگاری؟
مانایی خود دردسر بزرگیست
با ارادت
مانی
سلام ....ساديسم چيز ديگريست ...من کشف تازه ی زمينم ....به روزم سربزن ...ممنون
Posted by: حسین دیلم کتولی at janvier 3, 2007 4:26 PMراستی من در «منِ گذشته امضا» «شلاق» رو خیلی دوست تر داشتم..
Posted by: صالح دُروند at janvier 3, 2007 10:12 AMسلام به روياي بزرگ!
خوبيد استاد؟ ما هميشه به ياد شما و در كنار دلبري هاي واژه واژه هاتون هستيم. همين كه دلخوشيم كه نيستيد اما خوانده مي شويد از هر كجا كه بايد خوب نيست؟ خوب نيست! كاش نزديك تر بودي رويا!
آقاي رويايي شهرت افراد به اندازه كافي من را از آنها مي ترساند. كمتر از حرفهاي بزرگشان. اينكه همه شمارا مي شناسند كه نبايد باعث شود كلمه هاي شما به من سخت بگيرند ؟ اينطور نيست؟ آخرين نوشته تان را خواندم. همه چيز از بازي با مفهوم كلمه طبيعت شروع مي شود. اين محتوا را اگر كسي توانايي نداشت به شيوه شما بنويسد ، سرراستش مي شد آدمي كه از خودش دور افتاده. امروزش با او سر آشتي ندارد و فردايش هم قرباني امروزش ميشود. اما شما با دور و نزديك كردن مفاهيم و ريختن آن در فرمي پيچيده و راز گونه ، آن را شبيه رقص نرم پاهاي رقصنده اي كرديد كه آدم با نگاه كردن به او مي گويد ( اينهمه زيبايي و معجزه داخل اين دست و پا كجا بود كه ما نمي ديديم ).
Posted by: خانم ثابتی at janvier 2, 2007 12:51 PMپرنده با شما تنها نیست
حتما
سلام
بسیار زیبا
استاد برای بازی شب یلدا رسما دعوتتان کردم اگر افتخار دهیدخوشحال
می شوم.
مرسی سارا، یلدای دیگر، اگر بودیم!
Posted by: سارا at janvier 1, 2007 12:07 PMبه چند لايه رضايت مي دهد اين متن در بطن خودش كه خيس خيس است براي خوردن / براي خوراندن ... براي م ع ن ا ...
Posted by: پیپ قرمز at janvier 1, 2007 11:10 AMاشکال از طبیعت نیست. چشم ما عادت کرده در گستره زمان یا مکان اسیر آنچه در دست است باشد. نگاه به طبیعت دور هم از میان پنجره نزدیک می گذرد. مثلا اگر طبیعت دور ، گذشته شما باشد شما از چشم دید امروز نگاهش می کنی. وگر نه خیلی چیزها جوری بود که الان نمی توانیم تصورش را بکنیم!!!
Posted by: علی سهرابی at janvier 1, 2007 10:46 AMپنجره را نبند من طبیعت اینجا را مجاب خواهم کرد که در ارتباط با ما بماند . پرنده تنها خواندنش نمی اید
Posted by: پویاهه at décembre 31, 2006 8:14 PMهر کس امضا ها رو نخونده واسه به دام انداختنش اول این قطعه رو بهش تعارف میکنم بعد که شقیقه اش گرم شد دیگه خرابش می کنم
امضا خراب کردن نیست ؟
هیچ!
می ترسم چیزی بنویسم...
و اینکه پرنده شاید از تنهایی می ترسه
وبخاطر همین آواز می خونه...
طبیعت از ارتباط با من بطور عجیبی برقرار نمی کند...و طبیعت مجبور نیست برای این کارش دلیلی ارائه کند...
و طبیعت دم دست هم حاضر نیست در آواز پرنده دورتر از آنچه هست برود...
و یا که آواز پرنده او را دور دست کند
...
عادلانه نیست طبیعت نزدیک را فدای طبیعت دور کردن...
و پرنده بطور عجیبی تنها می ماند
...
پرنده اگر عجیب نشود/پرنده اگر تنها نباشد/اصلا نمی خواند
و طبیعت هیچ بهانه ای ندارد/پشت پنجره صدای طبیعت دور می آید
