décembre 30, 2006
من ِ گذشته امضا
این متن ها طبیعتِ من هستند. این متن ها طبیعت هستند. و در امضای من پرنده ای هست که هر صبح، اینجا، بطور عجیبی می خوا ند. و من بطور عجیبی عادت کرده ام که هر صبح از خواب برخیزم و پنجره را باز کنم. در این لحظه بطور عجیبی می خواهم با طبیعت ارتباط بر قرار کنم و طبیعت از ارتباطِ با من بطور عجیبی بر قرار نمی کند. پنجره را می بندم بدون آنکه مایوس شوم، و بدون انکه طبیعت را مجبور کنم برای این کارش دلیلی ارائه کند. چون به دور دست اگر نگاه کنم طبیعتِ دم دست را از دست می دهم، و طبیعتِ دم دست هم حاضر نیست در آواز پرنده دورتر از آنچه هست برود، ویا که آواز پرنده اورا دوردست کند. برای آنکه به دورتر نگاه کنم نزدیک تر را از میان بر می دارم ، و این به نظر عادلانه نمی رسد که طبیعتِ نزدیک را فدای طبیعت دور کنم. گرچه این کار را هم که نکنم، در عمل طبیعتِ دور قربانی طبیعت نزدیک می شود. پس، واقعا نمی دانم چکار کنم، پنجره را می بندم و پرنده بطور عجیبی تنها می ماند.
décembre 15, 2006
سه نوع ناشر
عباس عزیز،
ناشرها را کتابهاشان شخصیت میدهد. این را دیروز از پل والری میخواندم که به آندره ژید نوشته بود که سه نوع ناشر تشخیص میدهد. و معتقد بود که ناشرها نمیتوانند از این سه نوع خارج باشند :
۱- ناشرانی هستند که کتابهايی منتشر میکنند که ما دوست داریم آنها را در کتابخانهمان داشته باشیم .
۲- ناشرانی هستند که دوست داریم که کتابهايی را که منتشر میکنند ما نوشته باشیم .
۳- ناشرانی که در کاتالوگهاشان نه از آن باشد نه از این، آنهايی هستند که ما بازاریشان مینامیم .
تا وقت دیگر، قربانت
رویا
بعد التحریر :
تو فکرمیکنی که «نشر گردون»، ده سال پیش وقتی کتاب «هفتاد سنگ قبر» را منتشر میکرد، درکدام ازاین سه طبقه جا میگرفت؟
décembre 1, 2006
سهم عرفان : گول و گودال
بخشی از يک سخنرانی
خانمها، آقايان
من سعى نكردم كه ترتيبى براى حرفهاى امشبم يادداشت كنم. ريتم حرفها را، فكر كردم، خود حرفها تعيين مىكنند. حرفها در بداهه بودنشان بهتر جايشان را پيدا مىكنند تا اينكه از پيش انديشيده شده باشند.
خود موضوع اين سخنرانى هم بداهتاً و در خلال حرف پيش آمد. يعنى در مبادله حس و حرف...
مسئله اقبال عجيبى است كه اخيراً مردم ما دارند از عرفان و به تبع آن ازصوفىگرى مىكنند.
يك نوع تربيت خانقاهى دارد مثل يك پديده مسرى گسترش پيدا مىكند و همهگير مىشود، در پاريس و تهران، درلندن و نيويورك، دربرلن، مادرید، و اكناف مرئى و نامرئى ديگر...
من شخصاً اشكالى در اين قضيه نمىبينم. يعنى در خود اين اقبال و اين گرايش، چون هر كسى آزاد است كه تمايلات عقيدتى و ارادتى خودش را خودش انتخاب كند. مشكل من از آنجايى شروع مىشود كه نام اين درويشمآبىها را «عرفانى» مىگذارند، و به آن تربيت ِخانقاهى و تظاهرهايش در زمينههاى مختلف، و در روزمرههاى ما، عنوان «عرفان» مىدهند: از موسيقى عرفانى، شب نشینی عرفانى، آواز عرفانى، نقّاشى عرفانى، اركستر عرفانى، سفر عرفانى، شام عرفانى، خلسه عرفانى و انواع دیگر آن... به همان سادگى كه مثلاً از افكار عرفانى حرف زده مىشود آنها از «دف عرفانى» و «دنبك عرفانى» حرف مىزنند. كه انتخاب اين صفت عرفانى هم خودش توجيهى است براى آن اقبال. چرا كه كلمه عرفان به علّت جذبه و اعتبارى كه در تاريخ ما و در فرهنگ ما دارد به دنبال هر حركتى بيايد و هر فعاليتى را زير پوشش خود بگيرد بلافاصله يك ميدان مغناطيسى براى آن حركت و آن فعاليت ايجاد مىكند. صوفيگرى كه اين روزها زير نام «عرفان» دارد همهگير مىشود از همين جذبه و مغناطيس براى طرحِ دام استفاده مىكند. متاسفانه بعضی از مظاهر لائیسیته هم برای گریز از «ممنوع» خود را به همین صفت آلوده می کنند
بنابراين صحبت امشب من اعتراض به كسى نيست، اعتراض به هيچكس نيست. قصد من فقط طرح يك سوء تفاهم است و اينكه ريشه اين سوء تفاهم در كجا است. انديشه از كجا درخشيد و چاه و چاله از كجا آغاز شد. وگرنه هر كسى حق دارد طرحِ دام بكند و هر كس هم حق دارد جذبه ى دام و دانه داشته باشد و حتّا هر كسى حق دارد براى گسترش افكار خودش جاذبه هاى كاذب ايجاد كند و شاگردان و وفادارانى دست و پا كند. چه در خارج به وسيله اهل «طريقت»، و چه در داخل به اشارۀ صاحبان شريعت. حق من هم اين ميانه همين است كه هشدار بدهم. و در اين هشدار اوّل ترجيح مىدهم غزلى از ديوان شمس تبریزی برايتان بخوانم:
نگفتمت مرو آنجا كه مبتلات كنند؟
كه سخت دست درازند بسته پات كنند؟
نگفتمت كه بدان سوى، دام در دام است
چو در فتادى در دام كى رهات كنند؟
نفگتمت به خرابات طرفه مستانند؟
كه عقل را هدف تير ترهات كنند؟
چو تو سليم دلى را چو لقمه بربايند
به هر پياده شهى را به طرح مات كنند؟
بسى مثال خميرت دراز و گرد كنند
كَهت كنند و دو صد بار كهربات كنند
تو سرو دل تنكى پيش آن جگرخواران
اگر روى چو جگر بند شوربات كننند
تو اعتماد مكن بر كمال و دانش خويش
كه كوه قاف شوى زود در هوات كنند
هزار مرغ ِ عجب از گِل تو برسازند
چو ز آب و گل گذرى تا دگر چهات كنند
برون كشندت از اين تن چنان كه پنبه ز پوست
مثال شخص خياليت بىجهات كنند
چو در كشاكش احكام راضيت يابند
ز رنجها برهانند و مرتضات كنند
خموش باش كه اين كودكان پست سخن
حشيشىاند و همين لحظه ژاژخات كنند.
خوب، براى چاشنى حرف بود. البتّه غزل ديگرى هم دارد با همين وزن و همين قافيه ولى با رديف «منم»(نگفتمت مرو آن جا كه آشنات منم) كه لابد برای شرايطى گفته بوده نظير آنچه ما در آنيم...
غرض، اين توضيحها را به خاطر آن دادم كه در عنوان سخنرانى من نوعى انكار ديده بودند و كسانى هم آن را تحريكآميز يافته بودند.
پنهان نمىكنم كه در عنوان اين سخنرانى (سهم عرفان: گول و گودال) هم انكار هست و هم اذعان. من ترجيح مىدهم كه از اذعانش شروع كنم، تا در مرحله انكار بيشتر با هم تفاهم پيدا كنيم. يعنى اوّل از سهم عرفان حرف مىزنم تا بعد به «گول و گودال»ش برسيم.و يعنى كه اوّل از حرف حرف مى زنم و بعد از انحراف ِ حرف. و از اين همه البته به اختصار. اينكه آب كجا بود و سراب كجا، و پشت سراب كجا؟ طرحِ ِفاصله ی بين عارف تا صوفى است، يعنى فاصلهى بين الوهيت انسان تا عبوديت انسان...
ما در فرهنگ عرفانىمان، به سه نوع طرز تفكّر و يا سه نوع مكتب مىرسيم كه هر سه يك در ِ تنها را باز مىكنند. ومثل كلاف در هم مىتنند. و به عبارت ديگر هر يك لنگرگاهى در ديگرى دارد.
در قرن ششم ِ تقويم خودمان، يعنى در قرن دوازدهم تقويم ميلادى، وقتى كه مكتب اشراق سهروردى طلوع مىكند، به عنوان يك طرز تفكّر "ملّى - مذهبى"، كه ريشه در دوردستهاى تاريخ ملل ايرانى قبل از اسلام و پيغمبرشان زرتشت دارد. ما در همان زمان و قبل از آن، از اين عرفانِ ايرانى جريانهاى فكرى ديگرى را هم مىشناسيم كه مهمترينشان يكى مكتب حلاج و طرز تفكّر "انسان - خدايى" است و ديگرى مكتب «انسان كامل» بايزيد بسطامى كه اين هر دو مكتب با متفكّران بزرگ ديگرى كه بعد از آنها آمدند غناء بيشترى پيدا كردند.
انسانِ سهروردى چه مكانيسم ذهنىاى را طى مىكند كه به طليعهى نور مىرسد؟ سلوكِ كمال چى هست و سلوك براى رسيدن به نور چى هست؟ و در سرِ او، مشرق روحانى او، اين نور ناگهانى، آيا همان كمال نيروانا گونهاى است كه انسانِ بايزيد با تأنى به آن مىرسيد؟
هر دو در راهپيمايىهاى مديدِ خودشان، در نهايتِ خود و به خود مىرسند، يكى نور خودش را بر خودش مىتاباند و يكى از پلكان خودش بالا مىرود و پلّه آخر را در "خود" مىبيند.
انسان بايزيد صعودِ در خود مىكند و انسان سهروردى طلوعِ در خود. و هر دو، آن يگانه مطلق را، از پس رنجى دراز، تمرينها و امتحانها، مىيابند، يكى در عمق خود به تأنى، و يكى در ارتفاع خود و ناگهانى: در يكى انسان كامل در مرز آخر متولّد مىشود، و در يكى نور رهنماى روحانى در شرق ذهن بيدار مىشود.
"انسان كامل" بسطامى و آن «خود نورانى» سهروردى هر دو همان خودى است كه منِ حلاج را، و «انا»ى حلاج را مى سازد.همان ضمير متّصلى است كه در جبّه ى اوست و ما آن را به او، من، تو، سرايت مىدهيم. چرا كه اين «انا»ى اوست كه در اوست، و اين او همان هو است، «ها»ى نفسه و «يا»ى جبّتى است.(۱) يك «اوى ديگر» است. كه تازه «ديگر»ى اگر در كار باشد. اى او!(۲)
با به ميان كشيدن ضماير سه گانه من، تو، او مىخواهد بگويد كه اين «من»ى كه در جبّه حلاج است و حلاج نيست، يك من مشترك همگانى است، اين همان Jeى رمبو است كه شمس در هفت قرن پيش گفته بود كه «بيكرانه است».
رمبو(۳) در قرن بيستم مىگويد Je est un autre (من ديگرى است). و عارفان ما گفته بودند هو ديگرى است. جمله مشهور رمبو عصاره پيامى است كه در عرفان ايرانى قرن هشتم ميلادى است. معذالك عارفى منكر و عاصى چون شمس تبریزی پيدا مىشود كه هم «انا» را همگانى مىكند و هم جلوى حق اگر مىگذارد و وقتى كه فقيهى در مناظره ای به او مى گويد كه: - "ای شمس،در مفهوم خدا مپیچ،خدا مفهومى بيكرانه است". واو بىدرنگ جواب مىدهد كه:- «اى نادان، بيكرانه تويى»، كه يعنى بيكرانه «تو»يى.
اينها است آنچه كه عرفان پويا و عرفان متحرك ما را از صوفيسم، جهلِ ِ ايستا، جدا مىكند.
اينها است آنچه محور انديشههاى ناب ما، و چهرههاى درخشان عرفان ما بودند. اينها است آن تعالى، نماى كوچكى از آن همه فراست و بيدارى، نه خلسه و عبادت و درويشى.
نكته مهمى كه مىخواهم اشاره كنم اين است كه اين فرزانگان ايرانى كه روشنفكران عصر خودشان بودند، كه چهرههاى متفكّر و چهرههاى مقاومت را در فرهنگ ما مىسازند، ناچار بودند زير خفقان و سانسورى كه از طرف حكومت خليفه ها اعمال مي شد، براى گريز از تكفير به انديشه هاى خود لباسى از روحانيت مذهبى بپوشانند.و عرفانشان را به آيه هايى از قرآن، با تعبيرها و تفسيرهاى زيركانه نزديك مىكردند و دليلهايشان را از همان آيهها و احاديثى درمىآوردند كه فقيهان و علماى علوم الهى توسّل مىكردند.
معذالك با همه اين حيلههاى فرزانه و زيركىهاى روشنفكرانه، عرفان ايرانى هزاران قربانى به دنبال داشت: قتل سهروردىها و عينالقضاتها و شمس تبريزىها و مرگهاى مرموز ديگر. چرا كه اين برداشتهاى كلامى، و اين تعابير زيركانه از آيات، و توسّل به آن،که خود دستگيرهى علماى دين بود، خشم فقها را بيشتر برمىانگيخت و خصومت آشتىناپذيرى را بين اين دو گروه بنيان مىگذاشت، كه علاوه بر آن هزاران قتل و قربانى، اين خسران بزرگ را هم به دنبال داشت كه در قرنهاى بعد، در عصر كوچهاى شدن و تودهاى شدن ِآن انديشهها، آن تعابير و آن بدعتهاى كلامى هم در خدمت انحراف درآمد. يعنى آن انديشههاى عرفانى كه تا قرن ششم با ما مىآيد و در مكتب اشراق و افكار سهروردى به اوج زايندهى خود مى رسد، از آن پس لباسى طلايى مى شود براى پوشاندن چهره مسين و مسكينى كه از خود او ساخته بودند (و اين همان غبنى است كه ما بر سر آنيم) و اين همان سهمى است كه عرفان ما را حفار گودال و معمار فريب مىكند: يعنى تصوّف در روكش ِ طلايىِ ِ عرفان.
تا آنجا كه طلوع غولهاى عظيمى چون شمس تبريزى در قرن هفتم و حافظ در قرن هشتم نتوانست آهنگ انحطاط را كوتاه كند. آنها فقط توانستند رسوا كنند، و قرن خودشان را با اين فريب آشناكنند.و حتّا نامهايى مثل عطار نيشابورى و مولوى رومى بر سر اين فريب مىروند. اگر "منطقالطير" را از آن و "غزليات شمس" را از اين، بگيريم هر دو سهمى در اين گول و گودال دارند...
قصد من تا اينجا فقط اين بود كه بگويم كه در عرفان ايرانى كه عكسالعمل زيركانه ی روشنفكران ما بود در برابر فرهنگِ فاتح، آن هم در زير هول مرگ و هراس جان، تمام مشربهاى فكرى در طى قرون در هم تنيده شدند. و از هم تغذيه كردهاند، و خط مقاومت در همه آنها محورى يگانه دارد: تصوير تازهاى از خدا كه نه خداى اسلام باشد و نه خداى برآمده از مراتب مذهب و علوم الهى.
و عالمان الهى، فقها، خطر را ديده بودند و نمىخواستند كه مردم تصوير خدا را جز از خلال فقيه ببينند. كه تحقق اين خطر، يعنى بستنِ هميشهى بازار شرع.
بىجهت نيست كه در قونيه شمس را سر به نيست مىكنند. شهرى كه پيشوا و صاحب فتوايش ولىّ ِكامل، مولانا است. كه قصّههاى صوفيانه به نظم مىكشد و «فيه مافيه» مىنويسد. آيا اين گفتههاى شمس تبريزى خطاب و عتاب به كى مىتواند باشد: «تو را عربى حجابى شده است. بگو در اوست آنچه در اوست،فارسى را چه شده است؟...»(۴) ...
بايزيد مىگويد: خدا در انتهاى رنج من ايستاده است، مثل كمال. و در جايى هم مىگويد: هيچكس به كمال نمىرسد جز به رنج مدام.
و مدام، اینجا يعنى بىتوقّف و هميشه، پس هيچوقت به كمال نمىرسد. در زمان حيات و در توقّف آخر، مرگ، فقط رنج است كه توقّف مى گيرد نه كمال.او حيات انسان را مرحله جستوجو و انكار مىبيند. اين نظريه را كه «ما در مرگ به خدا مىرسيم» به زبان نمىآورد ولى شمس در پنج قرن بعد از او، جستوجو و انكار را يعنى نيافتن را در ديار مرگ هم ادامه مىدهد وقتى كه مىگويد جان اينجا آمد تا خود را كامل كند. در مرگ هم باز حرف از «خود» و از «كمال» است و غرض زير سؤال بردنِ ايمان است و طرح شرك.
سهروردى هم در يكى از رسالههاى فلسفى خود، پرتونامه، وقتى كه مىگويد: «هر چه شايد كه باشد شايد كه نباشد.» او با اين جملۀ عجيب چيزى جز عطش شناخت و جستوجوى كمال را نمىخواهد مطرح كند، و یا به زبان خودش: كشف نور را، نور رهنما را.
اين طرز شك كردن و اين جمله كوتاه سهروردى در قرن ششم، مىتواند چكيده تمام فنومنولوژى ِ هوسرلى(۵) در تفکر قرن بيستم ما باشد، با طليعهى دكارتى ِ آن (و يا كارتزين، اگر دوست داريد).
او وقتى به مشرق موعود هم كه مى رسد براى او رسيدن به اشراق، رسيدن به يك «من مضاعف»است و با همان منِ مضاعف است كه اشراق مىكند. و به تعبير هانرى كوربن(۶) يك double illuminé است كه در شرق ذهن او طلوع كرده است. چرا كه در انتهاى همه جستوجوهاى ما كسى جز خود ما ننشسته است. قصّه آن سى تا مرغ كه به جستوجوى سيمرغ مىرفتند و بعد از آن همه راهپيمايىهاى دشوار به سيمرغِ خودشان (و يا سى مرغ خودشان) مىرسند. و اين لبّ پيامى است كه قصّه منطقالطير دارد:
در تحير جمله سرگردان شدند
باز از نوعى دگر حيران شدند
چون شدند از كل كل پاك آن همه
يافتند از نور حضرت جان همه
خويش را ديدند سيمرغ تمام
بود خود سيمرغ سى مرغ مدام
چون سوى سيمرغ كردندى نگاه
بود اين سيمرغ اين آن جايگاه
ور به سوى خويش كردندى نظر
بودى اين سيمرغ ايشان آن دگر
ور نظر در هر دو كردندى به هم
هر دو يك سيمرغ بودى بيش و گم
بودى اين يك آن و آن يك بود اين
در همه عالم كسى نشنود اين...
بى زمان آمد از آن حضرت خطاب
كآينه است اين حضرتِ چون آفتاب
چون شما سى مرغ اينجا آمديد
سى در اين آيينه پيدا آمديد...
عطار تمام ديدها و مكاتب عرفان ايرانى را در آخر همين قسمت فشرده و عصاره مىكند. مىگويم عرفان ايرانى و نه عرفان اسلامى، براى آنكه حرف عطار ،خواسته يا ناخواسته ،لنگر در فرهنگ ايرانِ قبل از اسلام دارد. تمام مفاهيم محورى قصّه: سيمرغ، نور، آيينه، حضرت (آستانه)، آفتاب، همه مفاهيم اساطيرى آريايى و مفاهيم محورى در ادبيات مزديسنا و آموزشهاى زرتشتى دارد. كه بيشترين تظاهرش را در كارهاى سهروردى مىبينيم.
كنايه ديگر اين قصّه كه من از آن به سود قصدم در اينجا استفاده مىكنم اين است كه در انتهاى جستوجو ، هدهد كه نقش پير و مرشد و قطب را دارد به كلّى حذف و بىرنگ مىشود و خودِ سالك است كه مقصد و مقصود مىشود.
روزگارى شد و كس چهره مقصود نديد
ساقيا آن قدح آينه كردار بيار!
آينه كردار؟ پس مقصد و مقصود در درون آيينه است! غيرمستقيم حرف مىزند، اين طرز حرف زدن حافظ است. اين طرز حرف زدن را قبل از او هم شناخته بوديم. كشف آيينه را: و يا باز به قول شمس عزيز من كه گفت: «همه گفتِ انبيا اين است كه آينهاى حاصل كن!»
اينها ديگر آخرين مظاهر مقاومت فكرى انديشمندان و روشنفكران ماست. شمس در قرن هفتم و حافظ در قرن هشتم، كه اگر حافظ را هم مثل شمس سر به نيست نكردند شايد رندىهايش، به خصوص در كاربرد كلام، نجاتش داده است. كلام هميشه همانقدر كه سر سبز را برباد مىدهد نجات هم مىدهد و اين از معجزههاى هنر كلامى است كه پيش حافظ در پرده مىماند و پيش شمس پرده برمىدارد. از اين هر دو نمونههاى بسيارى از اين مقاومتِ پنهان داريم. «تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز.»
با اين اشاره حافظ مىخواهد حذف واسطه كند در حالى كه فقيه خود را در اين ميانه به نوعى واسطه مىخواهد، و پير طريقت به نوعى، هر دو خود را حائل مىخواهند و حافظ مىگويد:
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست
تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز
كه به راحتى مىتوان خواند: ميان خالق و مخلوق هيچ حايل نيست.
كه اين خود، بيتى ازیکی از زيباترين غزلهاى حافظ است. هم از هنر شاعرى، و هم از طنز گزندهاى كه در آن نثار مظاهر زهد و ريا مىشود:
دلم رميدهى لولى وشى است شورانگيز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگآميز
فداى پيرهن چاك ماهرويان باد
هزار جامه تقوى و خرقه بپرهيز
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد
كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز
چه طنينى از حرف خ در اين بيت مىدهد و حافظ هميشه از زنگ حروف قصدى را تعقيب مىكند كه به ميخكوب كردن حرف مىماند و در اينجا خودش انگار مىداند كه آتشافروزى مىكند كه ادامه مىدهد:
غلام آن كلماتم كه آتش افروزد
نه آب سرد زند از سخن بر آتش تيز
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر
به مى ز دل ببرم هول روز رستاخيز الخ
و شمس همين مضمون «حذف واسطه» را به نوعى ديگر در گفتارش مىآورد:
«آنكه مرا شناخت، خداى مرا شناخت (اينجا ديگر من عرف نفسه نيست) آنكه مرا شناخت، اوی مرا شناخت»
و رندانهتر از اين مفهومى است كه از «هو»ى درويشان مىدهد و از بازى با «او»:
«با خود سخن توانم گفت يا هر كه خود را ديدم در او با او سخن توانم گفت؟».
غير از معانى پنهانى كه در جملههاى كوتاه و قصارهاى شمس مىبينيم قصّههاى كوتاه او نيز كنائىترين ضربات را به طرز تفكّر فقيهان و صوفيان وارد مىكند. قصّههاى كوچك شمس با ساختمان هنرمندانه و موجزشان حرف بزرگى را با خود مىبرند:
«دو عارف با هم مفاخرت و مناظرت مىكردند در اسرار معرفت و مقامات عارفان. آن يكى مىگفت كه آن شخص كه بر خر نشسته و از دور مىآيد به نزد من آن خدا است. و آن ديگرى مىگويد: به نزد من خر او خداست.»
اين قصّهها غير از طرح حرف گاه قضاوتى قاطع مىكنند چه در جهت فساد انديشگى و چه در جهت تعابير سمبوليسم عرفان اصيل:
«شخصى ده صوفى به شهادت پيش قاضى برد. قاضى گفت يك گواه ديگر بيار. گفت من ده آوردم. گفت صد تا صوفى هم بياورى يكىاند. برو يك شاهد حسابى بيار. كه مفتخر به "خود" ش باشد
اين قصّهها و اين كتابها را مقايسه كنيد با آنچه مولوى رومى در مثنوى معنوى، مثلاً در قصّه «شاه يهود و عيسويان» مىگويد: مولوى مسئله احتياج به پيشواى دينى و شيخ را مطرح مىكند و آشكارا مىگويد كه ميان خدا و ولى كامل و پيغمبر فرقى نيست! و صفحات بسيارى را دليل مى آورد كه شيخ همان خدا است.كه اگر فرقى هست در ظاهر و صورت است.نبايد حرف حسودان را گوش كرد... و فصلى در ذم حسد و اينكه دل به آن كس بايد سپرد كه نور ولايت در گفتارش نمايان باشد. حاجت انسان به نواب و خلفا و مشايخ را در آخر قصّه «پادشاه و كنيزك» هم مىآورد. و درآخرِ بسيارى از قصّهها ی دیگر به عنوان نتيجه اشاره ای به این "حاجت" مىكند. گاهى از خودم مىپرسم كه پس چه بوده آنچه كه از شمس مىگويند در مولوى در گرفته، كه دستار گسيخته از حوزه و از مدرسه گريخته بوده؟!
مبارزه در عمل:
اين بزرگان نه فقط در ارائه انديشههاى عرفان پاى مىفشردند و نمىخواستند كه انحراف و انحطاط، آخرين رمق اين طرز تفكّر را بگيرد و ببلعد، بلكه از سوى ديگر با مظاهر اين انحراف نيز ، كه به صورت اقطاب طريقت تظاهر مىكرد، مبارزه مىكردند.
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند
دردم نهفته به كه طبيبان مدّعى
باشد كه از خزانه غيبش دوا كنند
اين طعن تيز پاسخى است كه حافظ براى شاه نعمتاللَّه ولى، شيخ بزرگ طريقت، و صاحب كرامات آن روزها مىفرستد كه سروده بود:
ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم
هر درد را به گوشه چشمى دوا كنيم...الخ...( که حدیث آشنائی ست)
و شمس كه به يكى از همان شيوخ طريقت گفته بود:
«تو اگر شيخى و صدرنشينى، در من بنشين!»
بىشباهت به طعنه حافظ نيست. هر دو منِ خودشان را در برابر شيخ و كرامت و صدرنشينى مىگذارند. آنها با گروههايى، همه شاهى و يا الهى، مثل نور عليشاهى، محبّت عليشاهى، نعمت الهى و... كه همه حاكم وقت بودند و قدرت تكفير و تعزير و تقتيل را در اختيار داشتند، در آن عصر سياه و بى رحم مغول اينطور روشنگرى مىكردند و آن وقت ما، حالا در عصر ۲۰۰۰ در آخر قرن بيستم، در مهد لائيسيته، در مهد مدنيت، روشنفكرانى داريم كه مىروند به حلقهی «عارفان» و به خانقاه، و مى نشيند.و سرتكان مى دهند و منِ ِخودشان را به منِ ِمرموزى مىدهند كه گويا «نور مىبخشد» و نيرو مىدهد، از ژورناليست و پزشك و مهندس بگير تا شاعر و فيلسوف، و رواياليستهاى ديروز و ماركسيستهاى امروز، همه مىخواهند كه آن منِ مرموز دستگيرهى نجاتى در سورناتورل برايشان دست و پا كند.دستگيره نجاتى در ماوراء، در حالى كه به قول بايزيد انسان كامل در «مالاوراء» است. ویا در «عقل تابان» سهروردى.
از قرن هشتم به بعد ديگر آن انديشههاى ناب در قفسه مىمانند. و تفكّر عرفانى از آن سپس باير مىماند. نه از كلام پرخاشجوى شمس و نه از نگاه نافذ حافظ نشانى نمىبينيم. عصر غروب انديشههاى پاك آغاز مىشود. وقتى كه حرف را به كوچه و بازار و خانقاه و مسجد و محراب مى برند دوران انحراف آغاز مىشود. فاصلهى از انديشه تا عمل فاصلهى انحراف است. انديشه در سر روشنفكران ماست و عمل در دست و دهان مردم. انديشه تا وقتى در سر است سالم است. مثل عرفان، که وقتى به دست و دهان مىرسد بيمار مىشود . عرفان میشود تصوف.
كمتر انديشهاى هست كه تودهگير شود و در ميان توده سالم بماند. از محمّد تا ماركس هميشه همين بوده است.
دريچه كه باز شد، عرفان تصوّف شد و بعد از آن تا عصر ما زمينهى حاكم ماند.
تلنگر اين انحراف را قبلاً عطار و مولوى زده بودند. يعنى شناسنامهى اين انحراف را در قرن پيشتر، در كشفالمحجوب، و تذكرةالاولياء و مثنوى معنوى مىشناسيم.
مثنوى مولوى قرنها است كه در خدمت صوفيسم، تفسير الهيات مىكند و عرفان را به آنچه از آن مىگريخت يعنى مذهب پيوند مىزند. در مثنوى همه وراجىهاى بيمارگونه عرفانى، يعنى صوفيگرى، به خدمت منبر درمىآيد. بىجهت نيست كه واعظان قرنها است لاى عبا مىبرندش و زير شولا پنهانش مىكنند. و منبرهايشان را تغذيه از آن مى كنند هر بار كه مستعمانى متوقّع و «اهل حرف» پاى منبر خود مىبينند، آنها مثنوى خوانى را مطالعهى پنهان ِ خود مىدانند و دالان روشنفكرى، و دسترسى به آن را دسترسى داشتن به منابع پنهانِ سواد و فلسفه مىدانند. خواندنش همانقدر كه در ميان خانقاهيان سفارش مىشود در ميان واعظان اغماض. در حقيقت قصّههاى مثنوى «صوفيانه»هايى هستند كه در خدمت منبر و محراب درآمدهاند و نام معنوى گرفتهاند. «مثنوى معنوى» و يا كه «مثنوى شريف»، كه به نظر من اين مثنوى نه شريف است و نه معنوى، چرا كه در آن جهود سگ است و زن خر است.آن يكى لئيم است و اين يكى همه جا موذى و مكار، براى او زن فقط موضوع جماع است. قصّههايى شبيه همخوابگى خاتون و خر، و جماع الاغ و كنيزك و تمام آن ياوهها و تفسيرهاى لاطائلى كه ترجمه آنها در زبان انگليسى، و اخيراً در فرانسه، شاعر فرزانه قرن سيزدهم ِ ما را در قرن بيستم مضحك مىكند.
برگردان فرانسه اين اثر كار مشترك خانم اِوا دو ويتره ميروويچ (EVA De Vitrey Meyerovitch) و آقاى جمشيد مرتضوى، چهره تاريك و شرمآورى از مولوى به عنوان «شاعر - فيلسوف - صوفى - راوى - فقيه - فالگير" مىسازد. و مولوى در آن واحد همهى اينها است! خواننده فرانسوى با خواندن اين اثر آنچه را كه ما فارسىزبانان از آن حيرت مىكنيم به ريشخند مىگيرد، كه پس شاعر بزرگ شما اين بود؟ و انگار خانم مترجم هم جا به جا در به سخره گرفتن شاعر شكى به خود راه نداده است.
با يك تورق سردستى از اين كتاب ۱۷۰۵ صفحهاى، چند نمونه از اين دست افكار «عارفانه»ى مولانا را دست چين مىكنيم:
L¨ennemi est la condition necessaire de la guerre sainte
دشمن شرط لازم جهاد است. (براى جهاد مقدّس احتياج به دشمن داريم.)
چيزى شبيه فتواى معروف آن فقيه راحل كه گفته بود (اسلام براى پيشرفت احتياج به خون دارد!)
يك دو مصرع هم در زمينه خريّت زنان بشنويد:
Leur defaut comme dans le cas de I'ane provient de la sotise,
عيب و نقص زن هم مانند خر ناشى از حماقتِ اوست.
و اين هم توصيهاى است كه مولوى به مسلمانان مىكند. به مؤمنان:
Garde ta religion dissimule ton seCret à ces méchants juifs
مذهبت را حفظ كن و رازت را از اين جهودهاى بدجنس پنهان كن.
از خانم ميروويچ ترجمههاى ديگرى هم از مولوى به زبان فرانسه در دست است كه از آن ميان يكى با نام Livre du dedan (كتاب درون) عنوانى كه در برابر «فيه مافيه» انتخاب كرده است. كه نه نام كتاب و نه محتواى آن را توجيه مىكند. شايد يك حيله ى ويترينى، و يا خواسته است كه به محتواى كتاب كه در حواشى حوزه تدريس آمدهاند. جنبه فلسفى بدهد.
در اصل، خودِ عنوان «فيه مافيه» و به معرّب پناه بردن، از بيمارىهايى است كه ديگر در قرن هفتم براى سعدى و شمس تبریزی و بسیاری دیگر مكروه شده بود. بى جهت نيست كه شمس فرياد مى كند كه «فارسى را چه شده است.تو را عربى حجابی شده است.» وگرنه در آن زمان سعدى هم مىتوانست نام «گلستان»ش را به رسم جامعه طلاب بگذارد مثلاً مروجالذهب و لوامعالروايات و مراتعالانوار و بحارالاسرار و از اين متفاضل بازىهاى از سمت عرفان آمده.
مضحكه از آب در آمدن بعضى از متون مثنوى به زبان فرانسه (كه تعدادشان هم كم نيست)ممكن است فكر كنيم كه شايد از عوارض ترجمه باشد، (كه در مورد شعرهاى روايى مصداق كمترى دارد) و عوارض و مشكلات ترجمه بيشتر در برگردان و آداپتاسيون شعرهايى پيش مى آيد كه بدعتهاى زبانى دارند و سهم شكل در آنها بيشتر از محتوا است. معذالك كمى حسن نيّت در مترجم كافى بود تا متنهاى مضحكه و ناموّفق را كنار بگذارد، و حتى با حسن نيتى بيشتر، مىشد قصّه ها و شعرهايى را كه در آن راسيسم (نژادپرستى)، تعصّب مذهبى (intolérance) و xenophobie سر كشيدهاند كنار بگذارد. گو اينكه به هر حال اينى است كه هست. و اين همان سراب عرفان و گول و گودال آن است. *
پانويسها:
۱ - اشاره به «من عرف نفسه» و «اللَّه فى جبتى.»
۲ - اشاره به «ياهو» دارد.
۳ - Rimbaud.
۴ - به فارسى «فيه مافيه» اشاره دارد.
۵ - Edmond HUSSERL.
۶ - Henry CORBIN.
* متن سخنرانى يداللَّه رويايى در مركز فرهنگى آندره مالرو، پاريس ۱۴ مارس ۱۹۹۴.(به دعوت انجمن فرهنگ ایران)
