novembre 6, 2006

سنگسار

عباس عزیز،

... بزرگی ِ سنگ در رَجم نباید به حدی باشد که با اصابت ِ یک یا دوعدد شخص کشته شود. هم چنین کوچکی ِ آن نباید به اندازه ای باشد که نام  ِ سنگ بر آن صدق نکند.»
از ماده‌ی  ۱٠۴ قانون مجازات ِ اسلامی، مصوب ٢/۳/۱۳۷۵هجری ِشمسی  درباره‌ی نحوه‌ی اجرای مجازات ِ سنگسار.

این را دیشب در روزنامه‌ای، که از تهران  رسیده بود، می خواندم . و بعد :   «... در این مجازات  شخص را تا کمر درون گودالی قرار داده و با سنگ  او را به هلاکت می رسانند...»

دلم گرفت. رفتم روی بام  و در تاریکی نشستم. آسمان زنی بود.  تا کمر درون ِ گودال. نفسم تنگ شد، برگشتم پايین  بالا آوردم.

تا وقت دیگر قربانت
روستای نورمن : رویا

يداله رؤيايی novembre 6, 2006 2:38 PM
Comments

انگار واژه ها اينجا
در رقصند
و كلام در ميآميزد
با خيالينه هاي ذهن!


يك رهگذر
(سنگسار را سرچ ميكردم!)

Posted by: رهگذر at mai 7, 2007 3:05 PM

به نام خدا
سلام
نمی دانم با شما موافقم یا مخالف اما شیطان را باید سنگسار کرد در وادی عدل و انصاف اما من در این جامعه ساکنم؟ آیا صبح با صدای اذان بر می خیزم و شب با آخرین نماز به بستر مرگ میروم نمیدانم اما در این مورد با یک تساوی ساده رو به رو هستیم
گناه... = سنگسار
کافیست یکی را از بین بریم تا دیگر زخمی نباشد اما طبیب ماهر ی نیستی چون هر دو زخم باقیست و شما باری دیگر از مرگ مریض خود بالا خواهید آورد.دیشب مردی در یک مهمانی با زن کاملا برهنه اش رو به رو شد
من بالا آوردم.
انسانی که سنگ می زند خود گناه کار نیست.قانون مجازات- اسلامی
میدان خالیست.
از ایران

Posted by: علیرضا at février 9, 2007 11:31 PM

salam. shakhsi ke mikhad sangar kone bayad yek seri sharayet dashte bashe ke baiid midonam na tanha alan balke dar hich doreh ey kasi in sharayeto dashte bashe .BARAYE MESAL YKI AZ ON SHARATEY INE KE KASI KE MIKHAD SANG BEZANE NABAYAD GONAHE KABIRE KARDE BASHE VA BAR GONAHE SAGHIR HAM NABAYAD ESRAR DASHTE BASHE! pas ......

Posted by: mamosh at janvier 14, 2007 3:36 PM

آن كس كه مي‌گريد، فاجعه را تحمل خواهد كرد. مثل آنچه شاعر گفت: " انكس كه صداي بمب را بشنود، زنده مي‌ماند ". سوكواري براي آن است كه خاطره‌ي فاجعه را چون يك خاطره، در گوشه‌ي ذهنت حفظ كني، بي آنكه ازارت دهد. چه كسي مي‌گويد ما حافظه تاريخي خود را از دست داده‌ايم. دادگاهي كه شهادت ما را بشنود، شيون ما را بشنود، هنوز تشكيل نشده است. ما تمام فاجعه‌ها را به ياد داريم، ما كه به وسعت درياچه‌هاي خشك شده‌مان، در دل اشك ريخته‌ايم. كودكان چهار پنج ساله‌ي ما احساس دلتنگي مي‌كنند. كودكان ما هم افسرده‌اند. ما از تاريخ و جغرافياي زرد خويش افسرده‌ايم. افسردگي در مختصات تمام ژن‌هاي ما نهفته است. آيا انسان مدرن... آنطرف آبي‌ها هم افسرده مي‌شوند؟ يا شما، در هستي مدرن خويش، هنوز سوكوار اشك‌هاي مائيد؟

Posted by: م - راجي at décembre 17, 2006 2:48 PM

نه ما جلو مي رويم و نه عقب . يكجا ايستاده ايم . تاريخ كجاست براي ما . هيچ جا . زمانه امرو ز . زمانه ديروز و زمانه فردا غبار خود را مي كشد بر روي ما . بعد فكر مي كنيم ما آمده ايم جلو . بعد كه طوفان مي گيرد و غبار پراكنده مي شود مي پنداريم عقب رفته ايم . ما همانجا ئيم كه قرنهاست هستيم . موضوع فقط وزذيدن يا نوزيدن بادست. ايستادن و جنب نخوردن سرنوشت ماست چه سنگ دستمان باشد و چه نباشد . هر موقع مي خواهيم قدري تكان بخوريم فاجعه مي آيد پيش مان . چه بايد كرد . محل ميزباني تان فرصت نمي دهد به اين حرفها

Posted by: محمد آقازاده at novembre 30, 2006 1:23 PM

اين سنگ ها هستند كه انسان ها را پرتاب ميكنند....زيرا انسان را سنگ تر از سنگ ساخته اند...

Posted by: yasser at novembre 26, 2006 5:41 PM

آقاي رويايي ي عزيز
فقط سلام و يك خوشامد بلند بالا به خودم به دنياي رويايي
در تماس خواهم بود به بيشتر شنيد و گفت
باشي و پيروز

Posted by: habib at novembre 17, 2006 9:52 AM

من بالاي برج ايستاده ام و تو آنجا روي قبه يك كليساي خاك آلود خفته اي...

Posted by: avisa at novembre 16, 2006 2:50 PM

سلام اقاي رويايي
من كتابهاي شما را خوانده بودم اما نميدانستم كه در دنياي مجازي هم...
به هر حال دوست دارم به ما هم سري بزنيد

Posted by: جلال جعفری at novembre 16, 2006 12:30 PM

سلام
من هم دلم برای شما تنگ شد.
شاید هم برای دلتنگی تان

Posted by: سارا at novembre 14, 2006 11:01 AM

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

Posted by: حسین خلیلی at novembre 13, 2006 7:17 PM

منصور را
در زمين سنگبار مي كنند
مرا
در آسمان كلمات
و تو
بهتر
كه در آسمان كلمات من نگاه نكني
و كني
نكاح سكوت
سكوت نگاه !


هست اين چند سطر
معناي قي است !

Posted by: hamed at novembre 13, 2006 3:38 PM

چه بگویم به زنی که باور می‌کند سزای چنان کاری، چنین رجمی است؟
چه بگویم به مردی که باور می‌کند که سنگ، انسانیت و اخلاقیت از دست رفته را بازمی‌گرداند به دستی که می‌زند و به سری که می‌پذیرد؟
چه کنم اندیشه‌ای را که باور می‌کند ایوب مسلمان‌تر از سلیمان است؟

چه بگویم به چشمهایی که بسته‌اند؟

لیلا ک.م

Posted by: Leila at novembre 13, 2006 11:58 AM

و تنها انسان آستينش از اشك تر بود

Posted by: mohsen at novembre 12, 2006 4:20 PM

سلام استاد
شاد شدم
چند مدت بود از شما نخوانده بودم
سربلند وكامياب باشيد

Posted by: farhad at novembre 11, 2006 6:58 PM

اينجا ايران است و ما به تمامي در همسرايي با منتسكيو شايسته ترين براي هر بلايي كه مي رسد...

Posted by: RahaRespina at novembre 11, 2006 7:43 AM

چاله منم.بام تویی.سنگ منم.آه تویی.وه که در این چاله ی سنگی نه صدایی نه سلامی نه توی بام برافراشته...

Posted by: بن بست at novembre 10, 2006 1:56 PM

با شکم ِ خالی، بالا که می آوريم، فقط دردش را می کشیم.... حتی بالا هم نمی آوريم!

Posted by: Reza at novembre 10, 2006 11:33 AM

استاد عزيز
اين مساثل ديگه براي ما عادت شده وخوشا به حال شما كه هنوز گاه گاهي بالا مياريد
ولي ديگه هيچ كس به نو كردن ماه بر بام نمي شه

اندازه ي سنگها هم دارن كم
كم به سر ها ي ما عادت مي كنن

Posted by: احمد at novembre 9, 2006 5:32 PM

سلام ...با حواله ی چای در خدمتم ...ممنون

Posted by: حسین ذیلم کتولی at novembre 9, 2006 12:06 PM

استاد عزیزم

از تسلای شما دلگرمم. شعری فرستاده ام . پیشاپیش از حوصله ی شما ممنونم.
با بوسه و مهر
علی قنبری


« تمهیدات »

در کافه ی « بیروت »
نه چشم اندازی !
نه چشم ِ میگون
نزاع
تقابل ساده ی من وسالاد فصل است
و گام ِ اطفال
که می ر یزد در تجارت اورانیوم .

ضمنا سعید سلیمی
پیچید به سوی قبرستان
با عزم بهشت
با گلها و کلماتی برخاسته از دهان های ر یاضی .

پاهای بی گمان در تعابیر ِ غیره
شرف مکان مکین می کنند در« سیتی سنتر»
و رفقا می روند از «گیت» پنج
بر رد شمسی که از مشرق نیامده بود.

در تیمارستان « شفا »
آمپول ها و لمبرها مکررند
و قول ابوالحسین بنانی
که « من بر شط نیل تشنه ام ».

بلیط های اتوبوس پاره می شوند
عادت های ما می روند به میدان مرکزی
به دنبال مردی که راه را پرسیده بود .

قدم ها می روند بر روی پل
و آب از دهان فرعونیان خارج می شود
با تنفس مصنوعی ناجیان غریق ِ شرکت خدمات و تامین نیروی انسانی کارون

معشوقه ها یادآوری می شوند
یک هایکو
و یک فرصت شغلی از دست رفته در مناطق نفت خیز جنوب

صمیمیت تازه ای هم قد برادرم می شود ،
از خدا مثال می آورد
و لعنت می فرستد به من
و هدفون های «اکس» و « متال» می پرسند:
آیا « ز یرکان جهان در فهم این رموز نکرات بیش بینند که معارف ؟ »

ارنستو چه گوارا فقط یک بار زندگی می کند
مثل کاظم خواهرزاده ی ز ینت .

ترانه از اسب سکه ای پیاده می شود ،
جیش می کند توی چمن
و به این فکر نمی کند که هر دو تا یمان از چه دور یم .

اشتهایم کور می شود
با اسمی عزیز روحی قدیم و معنایی محیط
ژامبون ام می ماند بر روی میز
کنار « دکان سیگار فروشی » فرناندو پسوآ .

می نو یسم « عزیزم ! »
بعد نقشه می کشم
و امضا می کنم .

از راه ران هایش می روم
« فی قول القائل انا انت و انت انا»
و کسی نیست به من بگو ید که مرده ام .

چشمانم ابراز می شود
« نه بذو و نه بشا و نه بقا و نه بما »*
و مردم ام کمین می کنند برای بخت.

ریتم تند ِ دیکتاتور
قلب ها را خلاصه می کند
وظرفیت آسانسور با فرشته ها تکمیل می شود

صورتی به ز یر افکنده می شود
باکره گان پخش می شوند با حدس و لنز
و زائران معنایشان را می برند بر پشت بام

گمان ِ مرد عقیم
از اسب می پرد پایین
وبه جغرافیای عروسک نمی رسد
« میم .الف . واو» منزه است و تبلیغ می شود

چیزی از درونم به بازار بزرگ می رود
برانگیخته می شود
و بر می گردد با «لپ تاپ ِ سامسونگ » و معنا

خواب های ِ بر بالشی از ساتن قرمز تعبیر می شود
با شلیک پلیس ضد شورش
و مجهول الهویه به روزنامه ها نمی رسد

نشئه گان در سر نبش می رسند به فرشته گان
توهم لبریز می شود از « غزاله ها»
و گروهبان دومی به ماموریت می رود.

* از « فی القطعه 3 من طاسین التنزیه » از شرح شطحیات یعنی نه به ذات ، نه به شی ، نه به قال ، نه به ماهیت

Posted by: علی قنبری at novembre 8, 2006 11:24 PM

بر می گردم نگاه می کنم
دست بسیاری از تا کمر فرو رفته ها سنگ را
با لا بروم
پایین بروم
بالا می آورم

Posted by: سارا محمدی at novembre 8, 2006 10:28 PM

زمين كه دور كمر آسمان ميپيچد
گاهي آسمان در زمين فرو ميرود
تا ستاره اي متولد شود
براي بقاي آسمان

Posted by: ایوب at novembre 8, 2006 2:15 PM


www.radio.irpoet.com
رادیو سلاچنگ نجوای شاعران زنجیر در سکوت
صدای ترانه ی بیدار
ندای هنرمندان بی تصویر
نوای خاطرات رفته و کتیبه های فراموش شده
.

Posted by: رادیو سلاچنگ at novembre 6, 2006 7:55 PM

ديگر ديري ست تا تل سنگ سرش را پوشيده ست
ديگر اجبار ديدن چشمان‌ش نيست
تا سينه به خاك بود و
تا به سينه پاك
سنگ نخست كه پراندم...
ديگر اجبار ديدن چشمان‌ش نيست

Posted by: taher at novembre 6, 2006 7:09 PM

آقای رویایی عزیز !

سلام و بوسه . روی بام دیدمتان ؛ از آسمانی که من بودم. برای خودم پیراهنی دوخته ام که نقش روی آن سنگریزه ها هستند ؛ اسم پدرم و برادرم و هر مرد و نامرد دیگر را از یاد برده ام و از پرتاب دست هاشان میان چهره ام به هزار وحشت و هراس ، به خفا پناه می برم .

کی از مزارع نمک ما را عبور داده است ؟

قربانتان و با مهر . سوسن .

Posted by: سوسن at novembre 6, 2006 7:02 PM

سرنوشت كلمه بد است و نگو كه مي داني...من سطرهايي برايت نوشتم اينجا و چند جايش را هم گريه دادم به بعد. بعد دستم رفتم و نمي دانم چه شد ...گفتم كه من با تو رستاخيز را محتمل شدم و حالا اگر حتا يك خط هم براي هم مزارت ننويسي عيبي ندارد من مي گويم روياي بزرگ و تمام

Posted by: محسن بوالحسنی at novembre 6, 2006 6:56 PM

salam ostad. ba'de hodude 6 mah daram vasatun minvisam. fek nakonam mano be khater dashte bashin

من مرگ را به حاشیه بردم
تا لحظه ی عبور
من خویش را به لحظه سپردم
و لحظه مرگ شد
و لحظه مرد

doostdare shoma: hossein

Posted by: hossein at novembre 6, 2006 5:32 PM
Post a comment









Remember personal info?