octobre 1, 2006

حافظ خوانی در زبان فرانسه

 گوهری دارم و صاحب نظری می جویم
حافظ

  با خواندن حافظ ِ فوشه کور در زبان فرانسه، یک بار دیگر به  ترجمه نا پذیری ِشعر ایمان می آوریم.

معذالک ترجمه ای که شارل هانری دو فوشه کور( 1) از دیوان حافظ، این روزها درفرانسه در ۱۲۸۰ صفحه ارائه داده است ، تنها یک ترجمه نیست. که اگر چنین بود، برای تمام این ۴۸۶ غزلی که تمام دیوان حافظ را می سازد ۲۰۰ صفحه در همین قطع و فرم کافی بود(انتشارات وردیه ، آوریل ۲۰۰۶) (۲). ولی فوشه کور به دنبال ترجمه ی هرغزل توجیهی فنی و متدیک در باره ی خوانش خود از آن غزل ارائه کرده است. و برای به کرسی نشاندن این توجیه ها به نمام حافظ های تمام حافظ شناسان دیگر سرکشیده است و به موارد تطبیقی بسیاری اشاره  داده است. و این یعنی محصول شانزده سال کار، شانزده سال حوصله و وسواس، فضل، وسخاوت ِفضل، نه فروش ِآن ( آنچنانکه پیش بعضی از اساتید "ممتاز" ِ ادبیات دانشگاهی ما رایج است) .

ده سال پیش، در یک کنفرانس مشترکی که باهم داشتیم، وقتی از این اقدام دلیرانه اش با من چیزی گفت به خود می گفتم: یک هوس ایرانشناسانه ! ولی حالا با این کتابی که در دست دارم، وتا چندی در دست های من خواهد ماند، به خود می گویم : یک کار عظیم!

همیشه سهم بزرگی از اثر را خواننده ی اثر می سازد. و این یعنی حضور خواننده در اثر. چنین حضوری را هرخواننده ای ندارد. به عبارت دیگر چنین موهبتی را هر اثری با هر خواننده ای مبادله نمی کند. در این معنی مترجم ها بهترین خواننده های ما یند. واثررا، گاه، بهتر از مولف ِاثر می خوانند. اگر حافظ خوانشی از کار خود ارائه می داد، به جرئت می توانستیم امروز بگوئیم که فوشه کور" دیوان حافظ " را دقیق تر از حافظ خوانده است.

 در این کتاب ترجمه ی هرغزل را باید با تحشیه های تو جیهی اش خواند تا بتوانیم از خوانش ِفوشه کور سر دربیاوریم، وگرنه شاخ از سر در می آوریم ! با اینکه من شخصا بسیاری ازوفا داریهای های اورابه متن حافظ، عین بی وفائی می دانم و بسیاری از بیوفائی های او را عین وفاداری. 
گوهری دارم و صاحب نظری می جویم. و من فکر می کنم که حافظ "صاحب نظر" ش را، و یا "صاحب نظر" ی را،  سر انجام  در" فوشه کور" پیدا کرده است . که اگر بخواهیم در ترجمه ی شعر حافظ به آن گوهری که فوشه کور از آن حرف می زند صادق و وفا دار باشیم، باید از خیانت به آن نترسیم. با اینهمه بسیار اتفاق افتاده است که فوشه کور از خیانت ترسیده است  ولی معذالک به آن " گوهر" هم، چندان وفادار نمانده است. او خواسته است معاشر همه ی حافظ شناس ها باشد و از میان همه ی تفسیرها و تعبیرهای آشنا مآلا به تعبیرها و تفسیرها ی خود، گاه سخت پارادوکسال، و اغلب پذیرفتنی، برسد. اما این حشر و نشر ِاو با حافظ شناسان دیگر، نظیر"گلشن راز" مخمود شبستری، اورا از شبهه و شیاع ِآنها معاف نداشته است : اینکه شعر حافظ را میستیک (عرفانی ؟)  معرفی بکنیم و، بدون اینکه تعریفی از" میستیک " بدهیم، به خود حق بدهیم که ضمایر" او" ، " تو" ،  ونیز حرف اول واژه هائی مثل "محبوب"، " دوست"، " شاهد"  و نظایر آنرا درشت(ماژسکول) بنویسیم ، که یعنی خدا ، در تمام غزلها بلا استثنا، این دیگر سر ِحافظ را به طاق صوفیسم کوبیدن است. اینکه معشوق و هر آنچه مربوط به معشوق است، از روی معشوق گرفته تا گیسوی معشوق، و چشم و ابروی معشوق ، همه باید ماژسکول باشد چون مربوط به دنیای انسانی نیست، این  محدود کردن کائنات ِحافظ است، مرز بندی کردن تعبیر، تحمیل نوعی قرائت سنتی، و دادن ِکلید برای یک هرمنوتیک ِارتجاعی ازحافظ درغرب است.
این کلید را  ا یرا نشناس ها و ایرانیزان های د یگر هم داده اند. داده بودند. از نویسنده های اسلامیست ِغربی، متخصصان ملا صدرا و رومی، تا عربیزان های فرانسوی و اسلامیست های شرقی ِ مقیم غرب، همه خواسته اند و یا دوست داشته اند اینطور بیند یشند. کاش  فوشه کور می توانست خود را به این بازی ِ آسانِ خانقاهی نسپارد. وبه این عادت" دلپذیرِ" اگزوتیک سازی ِ غرب  از فرهنگ ملل شرق، نپیوندد. اومبارزه  با ریا را درحافظ (لااقل در لحن گفتمانش) می ستاید ولی خود از مفسران ریائی وامی به ریا می گیرد، که هر چیزی دراین دنیای انسانی معنای الهی و آن دنیائی دارد. 

ما در فارسی چنین تصریحی نمی کنیم، نه به خاطر اینکه حروف ماژسکول بکار نمی بریم ویا مونث و مذکر نداریم، نمی کنیم چون شاعرش نمی کند. نه می کند و نه می خواهد که ما او را آنطور بخوا.نیم. کلمه، لائیک است. کلمه بار لغوی خودش را، بارلغتی ولوگوسی ِخودش را می برد،  و تابه کار گاه شاعر نرفته و مصرف نشده است مایه و انفرم است. بار های مجازی اش را استعاره و فرم به او می دهد. شعر به او می دهد. فوشه کور نتوانسته است این حقیقت راسر انجام هضم کند که حافظ فقط شاعر است و چیزی جز شاعر نیست. 

ما درخوانش خود آزادیم. ما آزادیم. ولی ترجمه فرانسوی دیوان حافظ و تفسیرهای آن، این آزادی را از ما می گیرد. و درعوض آزادی های بسیاری را به خود می دهد. به این ترتیب، حافظ  روی زمین خدا نیست. تمام دیوان او دیوان خدا شناسی، و ذکر و ثنای او شده است. که هرچه ها بوده هو شده است. و در این هایهو، خواننده ی فرانسوی قسمت بزرگی از خصیصه ی شعری حافظ را که رندی اوست از دست می دهد. به خود می گویم که شاید تربیت کاتولیک ِفوشه کور و روحانیت مسیحی ای که در خود ذخیره کرده است در این اغراق بی تاثیر نبوده است.


برعکس در آزادی هائی که به خود داده است سخت سخاوتمند است . فوشه کور در جستجوی یک نخ ارتباطی برای ابیات یک غزل ، ورابطه هائی که گاه ندارند، چه نقشه ها که نکشیده، و در گل هم کردن بیت ها چه زحمت ها که نبرده، ودر واقع در این زمینه دست همه ی حافظ شناسان داخلی را از پشت بسته است. نمونه؟ کتاب را دوباره به تفال باز می کنم، غزل ۲۷۶ می آید :

 چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش
به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش...الخ. 

برای مترجم فرانسوی دیوان حافظ فعل "بر شکستن" در اینجا یعنی " ترک کردن". و "زلف عنبر افشانش" دراینجا زلفی انسانی نیست، الهی است، پس باید ماژسکول نوشته شود. کلمه ی  " شکسته" در مصرع دوم، احتمالا شکن ِزلف نیست، بلکه مرد دلشکسته ی محزونی ست که در گذارباد صبا جانش تازه می شود . او البته برای اینکه این دخالت ها ( شهامت ها؟) ی خود را آگاهانه توجیه کند ناچار برای نیم صفحه متن غزل صفحه ها تحشیه و تفسیر نوشته ( چه حوصله ای!)  و در این تعبیر و توجیه ها جای پای همه حافظ شناس ها و معبران دیگر حافظ را جا بجا می بینیم. والبته شاهد های رایگان فرهنگ دهخدا راهم.
این را باید قبول کنیم که همیشه نگاهی که از بیرون به ما کرده اند دقیق تر و موشکافانه تراز نگاهی بوده است که  ما از درون به خود کرده ایم. اگر نه همیشه ، ولی غالبا. چه در ادبیات چه در تاریخ. از زرتشت تا فردوسی، واز نظامی تا رومی. در مورد خافظ اما، گرچه آن نگاه موشکافانه ی بیرون را نداشته ایم در عوض حافظ شناس های داخلی بیشماری را همیشه داشته ایم . واز قرارهمچنان همیشه خواهیم داشت. معذالک خیل عظیم حافظ شناسان ما انگار باید منتظر می شدند تا دستی دیگر، به زبانی دیگر و راه وروشی دیگر، راستای دیگری در این بازار برافرازد. یا بازار دیگری در این راستا.
با اینهمه من حافظ فوشه کور را به آنهائی که فرانسه می خوانند مشتاقانه توصیه می کنم. چرا که در این ترجمه ها و تحشیه ها ، یک حافظ جدید با یک خوانش ِجدید می خوانید : خروج یک حافظ شناس دیگر!
 دیگر؟  نه ، این یکی را معذالک نمی شود کنار آن یکی ها گذاشت. چرا که در ارتفاع ِکار حافظ،  کاری از این دست  کم داریم.  و امروز ،  برای زبان فارسی فوشه کور در قامت کوچکش غنیمت بزرگی ست.

 یدالله رویائی

                                                                                  


1Charles-Henri de Fouchécpur

2Editions Verdier  

نقل ازمجله "بخارا" شماره ۵۳

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr octobre 1, 2006 3:30 PM || Balatarin
Comments

سلام استاد گرامي از شما كسب اجازه ميكنم كه اين مطلب را به مناسبت بزرگداشت فوشه كور در سايت بازتاب نقل كنم.

Posted by: seyfi at mai 15, 2007 1:56 PM

با آرزوي موفقيت و كاميابي براي شاعر عزيز كشورمان .
به ما پاراگرافي ها هم سري بزنيد .

Posted by: پاراگراف at janvier 11, 2007 9:35 PM

چند سطر اول را كه خواندم گريه ام گرفت...

يك آدم
...
و عاشقانه كار كردن ...
.
.
.
چقدر هواي تهران آلوده است ، به زندگی شک می کنم !

Posted by: سارا محمدی at octobre 28, 2006 9:55 PM

سلام آقای رویایی
خسته نباشید
اگر ممکن است کمکی به اینجانب در مورد تحقیقی که در دست دارم بکنید
ااگر ممکن است نکات اخلاقی موجود در دیوان حافظ را به اینجانب اگر داشته باشید بدهید
نکاتی در مورد اخلاق در دیوان حافظ
خیلی از شما ممنونم

- متاسفانه این در قلمرو ِ کار ِ من نیست. بهتر است از حافظ شناس ها مان بخواهید .

Posted by: eliar at octobre 19, 2006 3:30 PM

حافظ،حافظه ی ما نیست.این را نوشته ام سر بزنید دوست من آقای رویایی

Posted by: حمید تقی آبادی at octobre 19, 2006 8:24 AM

بگذار همه بر این رمانتیسم کهن بخندند . من از روح شوالیه ها زاده شده ام . از روح سرگردان اسکارلت . از روح آتشین عادل هوگو . از روح تند رومئو ، از روح سبز ژولیت . از روح لیلی ، از روح مجنون. من عشق را در بدوی ترین قامتش می ستایم .
هنوز دوستت دارم . معشوق قرن بیست و یک ، من تو را چونان گلادیاتورهای قرون وسطی عاشقم ! .....
دوست گرامی کلبه ی شعرم به روز شد . میهمانم باشید .

Posted by: میثاق بنی مهد at octobre 18, 2006 7:45 PM

اين متن به گوش چشم هاي خود فوشه كور هم رسيده؟ پاسخ اش خواندني است!!!

Posted by: DevilPrayer at octobre 17, 2006 3:25 AM

سر پا

مثل زاغچه ها که بال و راه رفتن شان معلوم نباشد

وضعیتی که نمی دانی

ناخن ها جای سم ها

و موهایی که برای گرما

که درد سر

همه چیز بازی ای عصبی گرفته است


و بدبختی این است است که خواب هایت را نیز زنگ های ابلهانه ی ساعت نیمه کاره می گذارند

باید در چیزی

به چیزی دوید

که نمی دانی

که می دانی

Posted by: سینا مشایخی at octobre 16, 2006 7:06 AM

پيش از اين هم از حافظ شناسي و حافظ خواني در همين محيط سخن به ميان امده بود
گويي در اين ميان چيزي كه كمتر به چشم مي ايدحضور شاعرانگي در حافظ است
وهمه مشغولند به حاشيه ي حافظ .حاشيه يي كه دوست دارند حافظ در انجا حاشيه نباشد بلكه اصل باشد حتي گاه گرايش شما در مقالاتتان و تاكيد بر لائيك بودن كلمه و حافظ خواني از ان ديد حاشيه اي است كه شما مي خواهيد اصل باشد كه هر چند هم اصل تر ومتقدم تر از ديگر حواشي باشد باز در حافظ خواني حاشيه مي شود
چرا كه حافظ مي خواهد كه گفتمان با شعر او هميشه در حاشيه باشد
حافظ از ان دسته است كه توانسته است شعرش را در حاشيه ي شعرش زنده نگه دارد
والبته حاشيه ي حاشيه ها (يعني ابهام تاريخ) در اين مسئله تاثير گذار بوده و خواهد بود طوري كه به زودي نقد نقادان حافظ هم به ان ازوده مي شوند
مثل نقدخود فوشه كور قبل از نقد نقدش بر حافظ كه حاشيه در بعد ديگر
است

Posted by: احمد at octobre 13, 2006 11:47 AM

سلام
بر استاد عزیزم

Posted by: فا طیما at octobre 13, 2006 9:52 AM

جناب رویایی عزیز : با ادب و احترام ، با عرض پوزش به اطلاع تان می رسانم که مطلب فوق را از روی وب سایت تان برداشته و با ذکر منبع در نشریه ی ادبیات و هنر منتشر خواهیم کرد .
دبیر فارسی ماه مگ
پویا عزیزی

Posted by: پویا عزیزی at octobre 9, 2006 8:52 AM

سلام بر استاد رويايي
از ااين گوشه ي ايران ( زنجان )
رويتان را مي بوسم.

Posted by: saeed tavakoli at octobre 8, 2006 9:30 AM

گنگ نويسي درباره ي يك گنگ خوابديده، با مولاناي كلمات به روزم جناب رويايي سر بزنيد خوشحال مي شوم.وقتي هم براي فاضل شدن نيست فرصت كلمه است

Posted by: حمید تقی آبادی at octobre 8, 2006 8:26 AM

حافظا این چه کید و دروغی ست
کز زبان می و جام و ساقی ست
نالی ار تا ابد باورم نیست
که بر آن عاشق استی که باقی ست
من بر آن عاشقم که رونده است

از " افسانه " نیما یوشیج

Posted by: اسپند at octobre 7, 2006 2:58 AM

من هم تكرار مي كنم :


ز كوي ميكده دوشش به دوش ميبردند

امام شهر كه سجاده مي كشيد به دوش


با احترام و ارادت : كيوان قنبري

Posted by: کیوان قنبری at octobre 4, 2006 12:06 AM

شور سودایی مانند نبوغ درشمار معجزه است یا حتی می توان گفت اصلا وجود ندارد.

فوشه کور نابغه است.احتمالا از آن رو که توانسته خود را به تمامی وقف آن هوسی کند که دوست دارد .
و احتمالا همه ی مردم نابغه اند ازآن رو که در زندگیشان راحتی را بیشتر از هرچیزی دوست دارند .

سهم امضای خواننده...در آزادی خوانش...

و من خوش تر دارم حافظ را زمینی بخوانم اش.مثل خدایان هومر ،خون و احساس داشته باشند.

Posted by: نقطه الف at octobre 3, 2006 8:44 PM

ز كوي ميكده دوشش به دوش ميبردند

امام شهر كه سجاده مي كشيد به دوش

Posted by: ايوب at octobre 3, 2006 10:24 AM

من همهي كار هايت را خواندم الان 5 سال است در گير خيال و وهم در ساختار زبان از بيذدا به اين طرف يا ان طرفم و استاد عزيز . همانطور كه در قبال چيز هاي زيادي كه از تو و دوستاني كه كشف كرده اي چه سهراب مازندراني كه كمكم كرد . چه شاعر بزگ اين سرزمين . شهيد شعر اسلام پور با ان رمانتيك مجنون واري كه اگر بخواهي بشنوي به تو خواهم گفت چگونه از ساختار استاد گنجه استفاده كرده . در وهم نگنجد . همين طور در خيال شا عرانه . اين مرد يني حافظ آدمي بود كه سيطره داناي كل گونه ي متون مقدس و نثر هاي عر فاني قبل خود را خوانده است . سعدي ريشه اش . و عطار جانش شده . قر ان هم كاملا او را در وادي گمان و يقين به شناسنامه كلمات عاشقانه حواله كرده . تاثير معتظلي بودن . و سحر خواني هاي اين نوع طلبه ها در ان قرن بي تاثير نبوده . خلاصه . كار زياد سختي نيست . براي نقاد جاهلي مثل من كه با زبان كلاسيك حالي به حالي ميشود و دوست دارد هميشه حافظ بغل كند . گفتن اينكه تكنيك و تقليد حظ است و در شيوه ژيشرفته در بعضي غرل ها رنديه ملا متي ان بزرگوار و گوهره ي ان عطر فروش در جان سخن فارسي . و ياد گرفتن درست خواندن مثنوي در ايجاد فضا و مصرف منبع اخذ يني قر ان و عرفان اسلامي . باعث شده . اين فرد در يك حافظه عظيم هزيان هايش . در بحر هاي انتخواب شده . در ساخت حالت تك ساعتي درست بزند به هدف . هيچي چز حا فظه نيست كه . در تن زبان مسيح شده . و همه نك ميزنند تا رستگار شوند . فرانسوي ها هم شايد اگر تئ حاليشان كني كمي مست اين مجنون بزرگ شوند . من بدون سنگ قبر هات نمي خوابم هر چند . فعلا كلاسيكم . قبلان هم هزيان حجم ربوده بود مرا . دارم عطار ميخونم بزار برات يه فال بگيرم از عطار :
ابو حنيفه روزي مي گذشت .
كودكي را ديد كه در گل بمانده .
گفت گوش دار تا نيفتي .
گفت افتادن من سهل است .. اگر بيفتم تن ها باشم
اما تو گوش دار كه اگر پاي تو بلغزد .
همه ي كساني كه شعر مي فهمند بلغزند .
با كمي تل خيس نوشتم . تو بخواني رازي ام . همين . مي تواني روياي هميشگي شاعر شدنو . لبريخته هات تو بورا شالي ها را طلا ميكرد ...

Posted by: hossein khalili at octobre 3, 2006 1:38 AM

اين فقط يك چهره حافظ است كه مشايخ مي دانند ورنه حافظ را همه مي خوانند. انگار همه بايد 16 سال وقت گذارند تا حافظ خود را در هزاران صفحه ترجمه كنند.

Posted by: taher at octobre 3, 2006 12:24 AM

نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند !

حافظ هم خودش انگار از راهبان مسیحی همانقدر دل پری داشته که از صوفیان خانقاهی و زاهدان ریائی.

با عرض ادب

Posted by: نازک آرا افسری at octobre 2, 2006 8:38 PM