septembre 20, 2006
نویسش (۴)
عباس عزیز،
بر پیشانی کتاب ِ«من ِگذشته امضا» آمده بود:
«در شخص ِمن دو شخص هست. یکی مفرد، که مینویسد و دیگری جمع، که میخواند. و در لحظهی خوانش، ما سه شخصیم».
میخواستم بگویم که امضای متن را خواننده می کند و خوانش، چیزی جز نویسش نیست. آن سه باهماند و بیهماند. و حذف این یکی همیشه حیات آن دیگری است.
خوانش ِکتاب حریق ِکتاب است. اگر متن در خواندن ِمن نسوزد، آتش نگیرد، من از مطالعه گرم نمیشوم.
تا وقت دیگر، قربانت
تا تو مي نويسي والله نوشتن دشوارتر از ناممگن است- براي من که اينطوري
بوده. بقيه را با شرفشان تنها ميگذارم. باش لطفا!
اما اگر آن خط سوم تويي در اين فاصله ي نوشتن كه همان لحظه ي اول بين يك ودو فاصله خودش را مي گذاشت چگونه اين جدايي حرفي از ديگران شد كه من هستم؟ من شيفته ي ان شوپنهاوري هستم كه يك انسان را همه ي انسان ها مي دانست ..خوانش همان نوشتن است و فاصله گاهي ميان هيچ حرف نيست، از سخن پيش تر آ... مگر تو نبودي كه مي گفتينزديك ترين فاصله ي ما با مفاهيم هنگامي ست كه رهايشان مي كنيم... شايد مفهوم رهاشده ي تو باشم ...به وبلاگم سربزن خيلي دوست دارم تو هم انجا را ببيني
Posted by: عباس at octobre 8, 2006 5:21 PMهو
سلام بر دوست
خواندم زيبا بود و حرمت قلم هم همين زيبا نوشتن است
اگه بيايد ممنونم
با يه رباعی بروزم و منتظر شما
منتظرم ها
قربان وجودت
درود
خوشحالم كه به وبلاگتان آمدم
Posted by: oloumi at septembre 26, 2006 11:40 PMآتش كتاب مرا مي گيراند .متن ،مرا از آتش مي گيرد.
امضا ،دايره ي بي قاب است.قاب، مرا با آتش دور مي گيرد.آتش، امضا را قاب مي كند.روي متن ليز مي خورد.كتاب آب مي شود.امضا كتاب را در خود مي رقصاند.پولك هاي آتش امضا را دور مي گيرند.حريق دور مرا قاب مي گيرد...متن در خواندن مرا مي سوزد،با پولك ها گرم مي گيردم...
با سرخوشي دوره كردن پولك ها ،روزهايم بهتر است.و دوست اي كه مرا قاب مي گيرد...دست.
افتتاح شد...
سلام: شاعر شنیدنیست ولی میل میل توست
آماده ای که بشنوی یا ببینیم........
بلوگ من منتظر شنیدن شماست...افتخار می دید؟
در ضمن بی اجازه بلوگتون را لینک می کنم.ببخشید
سلام /////می گویند بر شانه های خورشید کسی پا نگذاشت ولی می دانم بر شانه بزرگان کودکان پای می گذارند تا دستشان به میوه ای برسد ولی هر کوچکی را گام بر دوش بزرگی نیست مگر بزرگ خود بزرگ نباشد...
از باد ها نمی پرسم کدام سمت دریا لهجه خورشید آفتابی نیست ،من کنار سایه ام بیتوته می کنم تا خورشید غروب کند زیرا به خلوت شبها نیازم بیشتر است تا سوزش وتکبر خورشید....ممنون
از واژه ی نویسش هم همین استفاده ها دارد می شود. ولی ما به جای نویسش باید بیشتر از همه خوانش داشته باشیم . تادر خوانش هایمان نویسش دیگران را بشناسیم اما جدیدی ها متون قدیمی را نمی خوانند. واگر هم می خوانند در خوانش آنها آن حریق که گفتید متاسفانه صورت نمی گیرد. خیلی کم.
Posted by: babak at septembre 25, 2006 4:21 PMبه گمان من فاصله زياديست بين نويسش يك متن يا كتاب و خوانش آن. نوشتن خلق است و خواندن در بهترين حالت آن ستايش است. تنها در زمان خلق است كه انسان مي تواند در مقام خداوند بنشيند اما در مقام ستايش همان انسان است حال كمي بالاتر يا رفيع تر اما هنوز انسان است.
مطالبت وبلاگتان را ذخره كردم براي مطالعه ي عميق تر منتظر نقد دقيق شما هستم.
Posted by: سپیده داداش زاده at septembre 24, 2006 10:07 AMرويای من!
تماماً شعری، شعر شده ای. شراب شده همه ی نوشته هات.
چقدر دلم برات تنگ شده.
این واژه خوانش را کسی در جائی چه استفاده های نا به جایی می کند. البته می سوزاندش تا گرم شود آب کسی دیگر.
Posted by: Anonymos at septembre 22, 2006 11:33 PMگاهی حرف هایتان را دوست ندارم...... تا وقت دیگر.....
Posted by: Reza at septembre 22, 2006 5:48 PMسلام
من اگر آتش بگيرم
پس آتش چه مي شود؟
اما متن خودش يك هرجايي است كه با هر كسي شكلي است. آنچه نويسنده ميزايد ديگر ناخلفي است كه به راه خود ميرود : از دستت كه دررفت ديگر رفت.
Posted by: taher at septembre 21, 2006 10:36 PMنوشتن با اين نگاه در حقيقت نوعي نويد خودسوزي است. امضا ها پر است از اين خودسوزي ها .كه مخاطب در نوشتن خوانشش مرتكب مي شود . حتي همان گفته ي اول كتاب سهروردي "قائم بودن كلمه"اولين سوختن رويايي است كه از گرماي سهروردي شروع شده با اين حساب حتي ترجمه به جاي دوباره خواني دوباره سوزيست
Posted by: احمد at septembre 21, 2006 1:54 PMما اما با كتاب رابطه جنسي برقرار مي كنيم. من و گادامر.
Posted by: reza at septembre 21, 2006 6:04 AMانگار آتشي كه مي سوزاند متن, از مولف گيرايي مي گيرد.
چه طور است كه حتا نويسنده را مي گيرد اين آتش, كه خودش از خوانش خودش -را كه نويسش شده- نيز گرم مي شود؟
خالق چه هيزم تري در متن جا مي گذارد كه خودش را هم مي سوزاند؟
Posted by: DevilPrayer at septembre 21, 2006 3:18 AM