septembre 20, 2006
نویسش (۴)
عباس عزیز،
بر پیشانی کتاب ِ«من ِگذشته امضا» آمده بود:
«در شخص ِمن دو شخص هست. یکی مفرد، که مینویسد و دیگری جمع، که میخواند. و در لحظهی خوانش، ما سه شخصیم».
میخواستم بگویم که امضای متن را خواننده می کند و خوانش، چیزی جز نویسش نیست. آن سه باهماند و بیهماند. و حذف این یکی همیشه حیات آن دیگری است.
خوانش ِکتاب حریق ِکتاب است. اگر متن در خواندن ِمن نسوزد، آتش نگیرد، من از مطالعه گرم نمیشوم.
تا وقت دیگر، قربانت
septembre 14, 2006
واریاسیون ظهر بر دار (۱۰) *
«چشم ِنامتناهی»
به: یدالله رویایی
۱
چشم ها
پنجه در پنجه یِ آفتاب
و درها
رو به سویِ تنهادرختِ دریا
۲
اشک
حکمی برایِ زائر
و جانِ یک هوا
درحکومتِ باران
ضمنِ
تمامِ ابر
در شکوهِ
فراموشیِ دهلیز
قاعده هایِ شاخه ای
درمرمر
۳
رفتهام
از تمامِ سطرها
میدانم
آتش را و خاکسترِ سفیدِسنگ را
پاشنه ای
با کلاف هایِ گیج
و حرکت ِموازی
درانحنایِ ریسمان
۴
ظهر
در اکثرِِ لبهایم
مبهم است
و چشم اندازِ نیلوفر
نیست
به جز ذائقهای
که مرداب داشت وُ اندیشه ای
آویخته بر صلیب
صلیب
حلقه حلقه از ماه
بالا می رود
آه
از روزهایِ دایره
۵
قدمهایم
دردِ بیگانهای دارند
خالی از
پرچمهایِ گم درقفس ِ ظهر
حالا
بالا میرود
در
یگانگی کوه
همهی
زخمهایِ زمین
۶
میمانم
و میماند تا کجا
تا
معنا شود شروع ِ شب
و طولِِ ناگهان آمیخته
به عنکبوت
میمانم
و دقیقن میماند
شعلهها بر گلو
۷
تنهایی وُ آویشن
میدانند چه می گذرد
در کتفهایِ من
۸
میدان
و همهمههایِ نگفتهاش
مثلِ تمامِ مرگ
دوگانهاند
و عامیترین
دردِ دنیا
دردی
تپنده در خورشید
و ساقهایِ نیلوفر
۹
حلق
چشمِ ِمُکرر
و اشتباهِ بیگانگیام بود
انگار
عصرِ دیوانه
و مهمانخانههاش
تابِ ایستادن
بر سنگفرشِ دوشیزگان نداشت
۱۰
التماس
از هر جا که بنگریم
گوشهای دارد از نفرینِ سنگ
هر چه بیرون تر از هوا باشیم
چرخ
کبودتر و بزرگتر خواهد شد
آنقدر
که هر انگشتمان
بوی ِکفن داشته باشد وُ
خیالِ رقص در کبوتر
۱۱
عقربه
بر ملافهها افتاده
کنارِ زنبق
و موریانهها از هر چیز
امروز
خوابِ زنانهیِ انسان
رو به سوی آفتابگردان دارد.
شعر از: میثم ریاحی
گرگان، ۸ شهریور ۸۵
* برای سابقه نگاه کنید به اکتبر ۲۰۰۴ و شماره های بعدی ِ این عنوان
septembre 3, 2006
نام قاب ِ نام
چهره منظری از نام است. یا منظرهای از نام . منظرهای که قاب ندارد . منظرههای طبیعت را اطراف ِمنظرهها قاب میکنند. اطرافِ قاب، خود، اطراف ِ دیگری دارد که اطرافِ قاب را طبیعت ِاطراف میکند. این است که در طبیعت، هیچوقت منظرهها از مناظرشان جدا نمیشوند. منظرهها جدايی ناپذیرند. در چهرهی خود میمانند، و با چهرهی خود میمانند. مثل امضا که منظرهی نام است، که چهره را میخورد، و با نام جدايی ناپذیر میماند. منظرهای تنها، که اطراف ندارد.
اردیبهشت ۱۳۸۴
* از افزودههای چاپ دوم ِمن ِگذشته امضا،زیرچاپ، انتشارات کاروان، نشر دوزبانی، تهران ۱۳۸۵
