août 14, 2006
نویسش ۳
عباس عزیز،
من هیچ فیلسوفی را نخواندهام . واقعاً چیزی از آنها نمیدانم. من چیزی نمیدانم. هیچ نمیدانم. و یا هیچ میدانم. یعنی از لحظهای که مینویسم همان لحظهای را که میدانم مینویسم. لحظهای که حامل حرف است، که حرفی از خودش را با خودش میبرد، نه میراث لحظههای پیش از خودش را. الا این حرف ِهنوز وهمیشه عجیب ِسقراط که :
چون نمیدانی که نمیدانی
گمان داری که میدانی
دو ریل موازی به لغت میدهند که در من چیزی را به چیزی نمیرساند، جز به شک که در فضای بین دو ریل میراند. فضای بین دو ریل؟ پاره فضا، اسپاسمان.
تا وقت دیگر قربانت
سلام استاد
اسم جديده
مي گم يه داستان نوشتم به اسم عباس
خوش حال مي شم بخونيد
منتظرم
سلام....خوشحلم ميكنيد اگر كارمو نقد كنيد.
Posted by: mahnaz yousefi at août 21, 2006 11:53 AMجناب رويايي عزيز سلام از دهنم افتاد برداشتم شعر تو بود / بي اجازه/ توي وبلاگم خنديد / اميدوارم سري بزنيد كومه منتظر نظر گرم شماست
http://kumeh.blogfa.com
مهرباني تان را در گوشه اي از كومه خواهم گذاشت
جناب رويايي عزيز سلام از دهنم افتاد برداشتم شعر تو بود / بي اجازه/ توي وبلاگم خنديد / اميدوارم سري بزنيد كومه منتظر نظر گرم شماست
http://kumeh.blogfa.com
مهرباني تان را در گوشه اي از كومه خواهم گذاشت
سلام آقاي رويايي ... براي شما آروزي موفقيت و شادكامي دارم ... جاري باشيد
Posted by: طلبه اي از نسل سوم at août 19, 2006 11:11 PMزبان انديشه ... انديشه ي زبان ... خلاصه نويسي پهناي باند فكر ...شعر ... درباره ي شعر اجرا كه شايد يك آلترناتيو آن را در پست قبل داشتيد نوشتيم ... پيپ قرمز
Posted by: پیپ قرمز at août 19, 2006 6:08 AM
با کلمه که عکس می نویسد
سایه ، دست را طی می کند
بر گشتِ سرنوشت
منطق ِ جزئی شکست
دستی چه گفت شد
در قانون ِ حرکت
و سایه ای که چه گفته شد
مانندِ من که از میانه هایَ م کشید
و عکس ِ سر را طی کردم
تا متن ، آینه در دست می بَرَد
اجزای منطق جاری را
منطق جریان را . . . .
دوشنبه 23 مرداد 85
- 9:30 شب -
تقديم به رويايي عزيز و شك ِ بين دو ريلش
ارادتمند ِ هميشه ى شما : كيوان قنبري
Posted by: کیوان قنبری at août 18, 2006 12:54 PMخیلی هم نمی خواهد جسارت داشته باشم تا بگویم چرا به جای نوشتن شعر به نامه نگاری مشغولید؟نکند...به هر حال هنوز قبر های ما منتظر شعرهای شماست البته اگر...
Posted by: زینب حسن پور at août 17, 2006 11:10 PMمیان دو ریل، رویایی عزیز، عزیز رویاهای شعر جوانی که ریل ها گاهی از فکر تو در زبان من می ریخت در ریخت زبان تازه جوانی...می گفتم میان دو ریل عزیز، میان دو عزیز ...رویایی... میان دو ریل عظیم...فلسفه از شعر فضا می گیرد
لب هایت را روی همین صفحه بگذار
روی لب های رویایی دیگر از پشت ریل های شعر
سلام آقاي رويايي
من مي خواستم بدانم بعد از اينكه همه وبلاگ شما را خواندم و چيزي را كه مي خواستم پيدا نكردم شعر زبان تن تن زبان شما را از كجا پيدا كنم؟
سلام استاد
تازه به اينجا راه پيدا كردم
نخواندن هيچ فيلسوفي دليل بر نخواندن هيچ فلسفه اي نيست حتي همين نوشته تان هم همين را مي گويد
اگه به وبلاگ غريبانه من هم سري بزنيد خييييييييلي خوشحال مي شوم
راستي با اجازه يك لينك كوچولو هم گرفتم
فقط يك ايراني مي تواند اين طوري بگويد هيچ فيلسوفي را نخوانده ام. برون از اسپاسمان هم چيزهايي هست. تا دير نشده بخوانيد شايد دو خط موازي همديگر را قطع كردند. آخر هندسه كه همه مسطحه نيست كروي هم هست مخروطي هم ...
Posted by: taher at août 15, 2006 9:38 PMاز همين لحظه مي حرفم...
Posted by: largany at août 15, 2006 5:28 PMاز همين لحظه مي حرفم...
Posted by: largany at août 15, 2006 5:28 PMسلام
من اومدم ببينم رويايي مياد ؟ بعد ميام دوباره حرفهامو مي ريزم توي همين ها كه چيزي كه حالا شما بخواهيد حرفش رابخوريد اصلن. هجوووووووووم
سلام جناب آقاي رويايي . مي خواستم بدانم شما همان آقاي رويايي معروف هستيد يا يكي از طرف داران ايشان .
باورم نمي شود كه به اين راحتي وبلاگ شما را پيدا كرده باشم .فكر كنم ديگر دارم چرت و پرت مي گويم . وقت شما را نمي گيرم و فقط يك چيز ديگر به من سر بزنيد و نظري به شعرهايم بيندازيد لطف بزرگي به من كرده ايد
. لحظه حرفی از خودش را با خودش میبرد، نه میراث لحظههای پیش از خودش را...
و شک در فضای بین دو ریل میراند.
و من از فهم لحظه ها جا مي مانم.وقتي كه مدتي مديد به نرده نرده هاي ريل زل زده باشم.
هيچ فيلسوفي مرا نمي شناسد...لحظه هاي فلسفه را روبروي شعر ...شعر را روبروي لحظه هاي فلسفه مي رقصم.
و لحظه ها مرا مي دانند.
آقاي رويايي عزيز...سرخوش بمانيد...و درود.
تو مي داني معني
كه نيست.
پس لج داس
بر شب دست
كجا نياويزم؟
Posted by: DevilPrayer at août 14, 2006 10:41 AM