mai 12, 2006
کتاب نمائی
عباس عزیز،
در ده کوچک ما، در نورماندی، همه همدیگر را میشناختند. روزها به مزرعهای درپشت خانهمان، برای پیادهروی میرفتم، همیشه با کتابی غالباً جیبی در دست.
روزی در میدانک ِده بچهها لیلی بازی میکردند. کوچه دادند و از میان خطکشیهاشان گذشتم. از پشت سر شنیدم:
- موسیو !
برگشتم، سیمون دختر بچهی خندهرويی که همیشه به من سلام میکرد، پرسید:
- شما کتاب می خوانید که کتاب بنویسید؟
از لبخند من چیزی نفهمید . امیدوارم مرا ببخشد.
تاوقت دیگر، قربانت
سلام من مرسله رنجبر مقدم دانشجوي گرافيك دانشگاه تهران هستم كه براي پروژه ي عملي خودم تصويرسازي كتاب 70 سنگ قبر شما رو انتخاب كردم
من به بيوگرافي شما احتياج دارم براي قرار دادن در رساله ام لطفا راهنمايي ام كنيد كه بيوگرافيتون را داشته باشم و من با كمال ميل مايل به همكاري با شما براي طراحي كتابهاتان و تصوير سازي كتابهاتون هستم
آدرس ايميل من
در كامنت قبلي اشتباه شد!
اين ايميل درست اس.
متشكرم از توجه شما
دوستدار شما
مرسله!morsalehrm@yahoo.com)
سلام آفاي رويايي من دانشجوي گرافيك دانشگاه تهران هستم .كه در حال حاضر پروژه عملي پايان نامم رو به تصوير سازي شعر هاي كتاب 70 سنگ قبر شما اختصاص دادم
من يك بيوگرافي از شما ميخوام
و اگر براتون اين اتفاق جذاب باشه دوست دارم كارامو ببينيدو اينكه ببينيد برخورد تصويري من با شعر شما چيه؟و من مايلم تصويرگر شعر هاي شما باشم.
و اگر مايل باشيد بيشتر براتون از نحوه و شيوه ي كارهام بگم!
من فكر ميكنم نوشته هاي شما قطعا به طرح جلدها و تصويرگري هايي به
همان غنا احتياج دارن
ومن با كمال ميل دوست دارم طراح نوشته هاي شما باشم
و با شما در ارتباط!
من به بيوگرافي شما احتياج دارم براي قرار دادن آن در رساله ام
ممكنه كمكم كنيد؟
سلام
يكي از شعراي قديميه
خوشحال مي شم بخونيدش
هميشه زنده باشيد
کلمه وقتی قشنگ تر است که لفافش خوانا باشد و سیمون مرز زیبایی را پشت سر گذاشت
Posted by: elham at mai 24, 2006 7:44 PMهميشه از خودم مي پرسم مگر انسان چقدر مي تواند بزرگ باشد.....مگر انسان چقدر مي تو اند جلوي شئي شدگي اش را بگيرد.......وچرا رويايي هميشه بزرگ است....
Posted by: مازیار نیستانی at mai 23, 2006 10:43 PMاستاد رويايي حتما با صداي ريز سيمون حقيقتي بزرگ برايتان روشن شده است . او درك درست و والايي از دانستگي بشر را به شيواترين زبان ممكن برايتان افشا كرده است .
مسلما در آن حال و هوا هيچ نكته اي بارز تر از گفتار سيمون ده ساله نمي تواند تبديل به فرايندي تاثيرگذار شود .
خوشحالم حقيقت را از زبان سيمون زيبا براي همگان روايت كرده اي . شايد اين لحظه ي شاعرانه به زيبايي شعرهايتان باشد و شايد ...
پاينده باشي بزرگوار
اره! من مي خوانم كه بنويسم ... زيبا بود ... سلام!
Posted by: سوسن جعفري at mai 22, 2006 4:46 PMسلام...مطلبي از يدالله رويايي خوندم در مورد عرفان لاييك و عجيب احساس نزديكي به كلمه ها داشتم.حس كردم از جنس حرف بودا بود (در داستاني كه به هر كس در باب خدا پاسخي داد به يكي گفت خدا همه چيز است به يكي گفت نمي دانم خدا هست يا نيست و به يكي گفت خدا وجود ندارد) اما گويا حق با شماست كه اينجا مقامات ابن عربي و مفهوم نزديك به ((مطلقا ديگر ))فلسفي او مزه ي عرفاني امروز ايرانيان است . سهروردي را داخل كتابخانه ها مخفي مي كنند و عرفان يعني درگير فلسفه ذات گرايي شدن ! مفهوم مطلق را جدا از ماده ديدن هم ودنيا را به كثافت مشتبه كردن از ان اشتباهات رايج عرفاني ماست . اما يدالله رويايي
ما هم اميدواريم./ راستي آقاي رويايي هفتاد سنگ قبرتون عاليه . خداوند از فشار قبر نجاتتون بده انشاا.........................
Posted by: reza at mai 21, 2006 3:07 PMسلام استاد رو يايي
مي دونيد مدتهاست شعراي شمارو كپ ميكنم توي وبلاگم
البته با اسم خودتون
اما جرات اينكه بيام توي سايتتونو نداشتم
نمي دونم اين جسا رتو از كجا پيدا كردم.
خب اگه مي اومدم كه نظرم روي شا خش بود
من گاهي با شعراي شما زندگي كردم
سكوت دسته گلي بود ميان حنجره من
از هستي به خاطر شما و خلا قيت زيباتون تشكر ميكنم.
سلام
"اينجا حر فهايي بين من ودنيا هست
كه بين من ودنيا مي ماند"
سلام ...
گاهي با خودم فكر مي كنم كه خيلي از رفتارها معنايي كه در زبان بگنجد ندارند.من در مورد لبخند مي نويسم لبخند معناي كتاب بزرگي ست كه شايد يدالله رويايي ناميده شود .مگر روزي روزگاري هزار صفحه سفيد نداشت؟از بورخس شنيده ام (و آن زماني كه چشمهايش ديگر سياه را نمي ديد وبيشتر خوابهايش زرد زرد بود)كه خيلي چيزها را مي دانيم اما همين كه بخواهيم توضيحي از دانسته ها ابراز كنيم مي بينيم كلمه هايمان درد مي كند .(نقل به مضمون) ميدانم اقاي رويايي با من مي ماند لبخندي از چهره تان كه نديده ام . همان طور كه رنگ زرد تا مرگ براي بورخس ماند . مي دانم كه باد مي ماند حتا اگر صداي قلب شما را باد براي دختر نبرد. اگر به ديدن ميرابو رفتيد به رود سن سلام ما را برسانيد .اين سلام از سنخ همان لبخند است با هزاران چشم فاصله...
دوم خرداد نزدیک است
روزی که مردم از اون خاطره های مختلفی دارن بعضی عاشقشن بعضی ها ازش متنفرن و بعضی ها بهش امید بسته بودن و ...
خلاصه از این روز نگذز و احساست رو در این رابطه حداقل با یک عکس از خاتمی که شاید بتونه حرف دلتو بگه رو وبلاگت منعکس کن.
شاید این بتونه یه سوژه خوب برای بزرگداشت !!! این روز باشه اگه همه دست به دست هم بدین و به خاطر این روز یه عکس از خاتمی رو وبلاگت بزاری !
برای بقیه دوستاتم این مطلب روبفرست تا اوناهم شریک این کار بشن .
جشنواره عکس های خاتمی به مناسبت دوم خرداد
موریس بلانشو نویسنده و متفکر معروف فرانسوی میگوید :
یک کتاب، بار یک کتاب دیگر را زیاد میکند( un livre surcharge un autre livre)
و یا سرباری بر کتاب دیگر می شود.
من فکر می کنم که ناقل و محمل ِاین بار و یا سربار خواننده ی کتاب است .و آن کودک هم در واقع با همه ی کودکی اش حرف بلانشو را زده است .این تاثیر وتاثر را نباید با تقلید و اقتباس اشتباه کنیم. بعلاوه از شاعر و قصه نویس که بگذریم ، فیلسوف ها یا منتقد ها، ومتفکران و روشنفکران تالیف هایشان چیزی جز محصول کتابخوانی هاشان نیست.
و باد
وقتی که به شاخه اشتباه می آموخت
وقتی پرنده در میان باد
گهواره ی اشتباه را می جنباند
پرتاب میان دست های من پنهان می شد
اندیشه که می کردم از سنگ
اندیشه که می کردم از سنگ ،
در دست من ارتباط پنهان می شد
در دست من آشیانه ی پرتاب
پرتاب که ارتباط بود
اندیشه که می کردم وفتی از سنگ
« یدالله رویایی »
همیشه به یادتان هستم ... وقتی به آثارتان می رسم ... دوستدارتان ؛ کیوان
سلام
از دفتر م كه افتادم روي جلد كتابي كه عكس تورا نشان ميداد
باد مرا با خودش برد ///با دو كار وبا اجازه شما براي شما همان كامنت قبلي استكه به روزم ...
مسلم است كه هر كسي كتاب مي خواند مي خواهد بهره اي از آن ببرد .خواندن اگر بخواهي تاثير بگيري تاثير مي گذارد. هزارويك شب را اگر كتاب باليني كني و در رختخواب بخواني خوابت مي برد ولي اگر بشت ميز مطالعه آن را بخواني نويسنده ات مي كند . قصد خيلي مهم است. آقاي رويايي نمي توانسته در حواب آن كودك غيراز لبخند توضيحي بدهد آنهم در ميان لي لي بازي.
Posted by: sina at mai 18, 2006 6:20 PMاگر هم بفهمد مي بخشد.چون كودك است و هيچ كودكي خيال نمي كند نبايد چيزي را ندانست...سلام آقاي رويايي عزيز...چه تصوير زيبايي بود ...دوست دارم وقتي آدم از وسط خط كشي هاي كودكان رد مي شود و مي داند كه آنها خط كشي هاي خودش اند...خوب باشيد هميشه.كتاب به دست...دست :)
من نميدانم كه آقاي رويايي شك داشته است بگويد آري يا نه. براي اينكه بيشتر اوقات آدم كتاب مي خواند كه كتاب بنويسد و مطمنم كه بسياري از خانم ها و آقايان قصه نويس علاوه بر ذوق خيلي خوانده اند .بسته به اين است كه كتاب را با حه قصدي بخوانيم
Posted by: zigzag at mai 17, 2006 7:21 PMمن در اين وبلاگ بيشتر از همه از اين نامه هاي كوتاه شما به عباس عزيزخوشم مي آيد.واقعا زيباست.
Posted by: zoya at mai 17, 2006 7:04 PMتاويل يك لبخند...؟
كسي چه مي داند
شايد خودرويايي هم نمي دانست چه جوابي بايد به سيمون بدهد(جهل ما در فاصله ي خواندن و نوشتن)
حتما می بخشد . با کاربرد توتولوژی در شعر به-روزم ... ممنتظر کار شعری از شما هستم ... پیپ قرمز
Posted by: پیپ قرمز at mai 17, 2006 8:50 AMلبخند باز، کتاب است
کتاب، لبخند باز است بر صفحهی رویا
رویا وقتی که از مرگ میگذرد
شکل کتاب باز است برای خنده
در خنده های رویا
جای نوشتن کتاب
در لای لبخندهای رویای کتاب های دیگر است
رویا خودش
لخند کتاب های دیگر است
بیشتر وقتها بیشتر تصورات فقط یه تصوره ، نه واقعیت .
Posted by: مهدی کمالی at mai 16, 2006 9:35 PMروي ديگر اين سكه طيف گسترده اي از نويسندگان ايراني را شامل مي شود كه به محض نوشتن كتاب ديگر كتاب نميخوانند!!!
Posted by: رضا حيراني at mai 16, 2006 8:11 PMدر ادبيات همه از هم تاثير مي گيرند. هيح نويسنده اي نيست كه قبلا نخوانده باشد.اگر هم خواننده اي حرفه اي و آماتور يافت مي شود كه ننويسد بالاخره آنكه مرتب كتاب مي خواند روزي ويروس نوشتن به سراغش مي آيد. احتناب نا بذير است
Posted by: omivar at mai 16, 2006 6:56 PMبنظرم منظور آقاي رويايي اين است كه سيمون تا همه كودكي اش فهميده است كه براي نويسنده شدن بايد اول خواننده ي خوبي بود
Posted by: maryam tchavooshi at mai 16, 2006 6:41 PMسلام آقاي رويايي . مثل هميشه زيبا مي نويسيد . با شعر هاي مرحوم صمد جامي به روزم
ممنون از لطف شما
ارژنگ ِ رنگ
لب بر گیسوی قلم برد
تا مانی ِمدید را
بوسید منظره ی مرگ
چهارکنج ِجهان سرود
توأمان ِروشن و تاریک
شکل ِ رسالت
در عبور لب
بر پوست ... .
جاودان باشید... دوستدارتان : کیوان قنبری
سلام.آقای محيط گفت اين شعر شعر بدی ست
Posted by: آرش اله وردی at mai 14, 2006 7:46 PMبراي من مساله اين است كه حرا نگفتيد آري. شك داشتيد.
Posted by: Shahin Mokhber at mai 14, 2006 7:09 PMرويايي عزيز
آن دخترك آنحه را كه بايد بفهمد لابد فهميده است بدليل آنكه لبخند را ديده است.ولي بفرماييد ما كه نديده ايم حه بايد از آن لبخند بفهميم§
