avril 5, 2006
بهار آزادی!؟
عباس عزیز
گفتی بهار ۵۸ را «بهار آزادی» نامیدند، (نامیده بودند):
- مگه در بهار ۵۸ چی از درخت بالا رفته بود؟ و یا کی؟... پس دیوانگی آزادیست؟
- اوه، چی بگم، آن نام را هم به آن بهار، دیوانهها داده بودند. دیوانهها همیشه آزادند. همین الآن هم – حالا در بهار ۸۵ – آنجا دیوانهای هست که از دیوار مردم بالا میرود.
تا وقت دیگر قربانت
اينجا بهار ديوانه نيست / اينجا بهاره ديوانه هاست.
Posted by: farnaz at décembre 22, 2006 8:57 AMبه لبهاي خدا
رژلبي از سكوت كشيدند
هنگامي كه سوره هاي نگفته اش را
آيه به آيه
شير خشك پندار كودكان شبهاي هوس كردند
تا گفتارشان
توجيهي باشد
براي كردار ميمون وارشان ...
سلام/ به وبلاگ من سر بزنید خوشحال می شم که نظر آقای رویا یی رو در مورد کارام بدونم
Posted by: کبریت سوخته at avril 11, 2006 6:55 PMبهار در این شعر رویائی " بهار ِدیوانه " است و نه چیز دیگر . بیخود آن را به مسائل سیاسی نچسبانیم. از بهترین های کتاب "لبریخته ها" ست و ربطی به این مسائل واین سال ها ندارد. همه اینها بر میگردد به سالهای قبل از انقلاب.
Posted by: نشسته at avril 10, 2006 8:43 AMخيلي خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم ولي ميدونيدنسل ما ديوانگي اش چيه ؟ بهار آزادي ديوانه اي ست كه ار ديواري كوتاه بالا ميرود.
Posted by: elham at avril 9, 2006 11:55 AMآقای شاعر
توقع تان را کمی پائین بیاورید... لنگستون هیوز با همه آن ادعایش (وچون زبانش انگلیسی بود با آن همه عظمتش!) گفت آزادی در چیزی است که استنشاق می کنیم. روایت است که آن چیزی مواد بوده است. البته از نوع غیر وطنی
جنابعالی هم در این مملکت برای به دست آوردیم آزادی به چیز متوسل شوید بهتر است چرا که خودتان هم می دانید رویای رویایی سیاه و سفید است
... مگر نه شما سنگ قبر هفتادتایی هم نوشته اید.
زیرِ سایهی سنگی پنهان شدم
نه. بغلاش کرده بودم
با این وجود خردهسنگها مرا با خود بردند
وقتی زیرِ بارش سنگها میمانی
چه پناهی بهتر از سایهی سنگ بزرگ؟
وقتی خردهسنگها تو را با خود میبرند
عمر انتظار در دلت چقدر طول میکشد؟
من نمیدانم
احساس نمیکنم آن روزها که از آسمان سنگ میبارید
من خورده سنگی بوده باشم آمادهی افتادن
یا خردهی سنگی که با آن دیوارهی اجاقِ کوچکی را درست کنند
که به هنگام رفتن
حمام آب سرد بگیرم یا لگدهایی با تازیانهی خاکو سنگ
اما این را میدانم
که من هنوز هوای اطرافم را
با آتشی که در خیالِ یک اجاق شعلهور است گرم میکنم
و همچنان بدنبال راهی هستم
تا در این نکبت خفه نشوم
بلکه فردا بتوانم پیش رو راهی دگر باز کنم
خوبي سكه ي بهار آزادي اينست كه شب هاي سرد مي تواني دستت را توي جيبت فرو كني و بفهمي چقدر آزادي ؟!!
تازه بعدش هم سوت بزني كه به روزم سري بزنيد:
www.hybrid.blogfa.com
سلام آقای رویایی عزیز...بقول رولان هر نسلی به دیوانگی پرشور خود نیاز دارد تا انرژی نهفته ی درونی اش را بیرون بریزد.این هم دیوانگی هم نسلهای شما بود :)...دیوانگی هم نسلهای ما چه شود....!...اما نوعی دیوانگی آزادی است.همانقدر که یک نوع اش هم هست که زود به زنجیر می رسد...فکر کنم آن نوعش پارانویا بوده که به قهقرا رفته!.دیوانه های آزاد مانیک کجا رفته بودند؟کجا رفته اند؟....دیوانه ها هم مثل باقی آدمها خوب و بدش را دارند.سرخوش باشید...
Posted by: نقطه الف at avril 7, 2006 5:51 PMمن تصور میکردم که آقای رویائی اشتباها در عنوان شعرشان بجای بهار 85 نوشته اندبهار 58(اشنباه بصری).
حالا کهآقای معروفی با اشاره طنز آمیز خودش مرا ازاشتباه درآورد(که متشکر)در آن تصور خود بیشتر پافشاری میکنم ومعتقدم که آقای رویائی عنوان شعر شان را "بهار 85 " کنند چون ما رئیس جمهوری دیوانه تر از اخمدی نژاد نداریم
مي دانيد يداله جان
كار انقلابيون كه سكه شد . سكه شد بهار آزادي
بهار زنداني شد . شد نيم
شد ربع
شد همين كه گفتي
همين شد
هميشه جنون سهمي از ازادي دارد
ولي ايا ازادي سهمي از ...؟
معمولا ديوانه ها را سنگ مزنند
ولي اگر ديوانه ها سنگ بيندازند...
مي شود بهار...
چشم از من اگر برود
من از چشم ِدوباره می افتد
با چشمهای بعدی ِافتاده
چیزی آرام از منظره رفته است ...
×××
با شرم ِخودبین
تعقیب در دو سمتِ مُسَـلـّم
از محال گذشت
آن زن که از من می آمد
وَ کجا می رفت .
مُضمَر چه وقت را
در ذهن ِنسیان
معنای دیگر کـرد ؟
دیگر کـُنـَد .
×××
آقای رویایی! منتظر می مانم.کماکان که این راه را می روم
با احترام ویژه ؛ کیوان قنبری
Posted by: کیوان قنبری at avril 7, 2006 12:48 AMسلام....وسال نومثلا مبارك/با /تجاوز اجازه وحشيانه است / به روزم
Posted by: سجاد جهانشاهي at avril 6, 2006 7:56 AMسال نو مبارك.
شما را به فراخوفراخوان شعر ؛داستان ؛ترجمه
فرا مي خوانم
یا
SHEIDAMOHAMADI@GMAIL.COM
