février 13, 2006

اسطوره ی حرف

به مرگ ِ احمد فردید

در حرف ِ تو  جز تو  نیست
جز تو در حرف ِ تو حرفی نیست
 

شاخه در باد جز به باد
جز به حرف ِ باد
حرف ِ خودش را
جز به گوش باد نمی‌گوید
جز به حرف
                            حرف!
                            دوزخ ِ زیبای باد، آزار!
                            بیازار!

یداله  رویائی
بهمن۱۳۸۴

يداله رؤيايی février 13, 2006 10:13 PM
Comments

همیشه به خودم می گفتم اگر به یدالله رویایی برسی چه سوالی خواهی داشت وامشب بدون اینکه روی سوالم تمرکز کنم اومدم بگم سلام .
بعد سوالی توی ذهنم نقش بست !
چرابالای وبلاگ شما نوشته شد اسطوره ی حرف! یعنی چی ؟
فکرمیکنم باتوجه به تجربیاتمان ولحاظ نمودن شرایط امروز جامعه ی ادبی شخصیت هایی مثل رویایی را باید به عنوان شاعر بشناسیم ویا صاحب نظر و... باعرض پوزش نپسندیدم ولی از شعر شما واشعارشما همیشه لذت بردم اگرچه به روایت نوشته های من کمتر سنخیتی به لحاظ کار باشما دارم اما آثارشما برایم خواندنی وگاها قابل تعمق می نمود .
بااحترام - هجووووووووووم

Posted by: at mars 16, 2006 8:51 PM

روياي عزيز
بسيار تعجب كردم وقتي ديدم - چشمي در زخم - را برداشتيد . ؟؟؟
اما من پيش دستي كرده آن شعر را پرينت كرد ...به هر حال اگر دوست داشتيد اين پيام را تاييد نكنيد .
راستي روياي عزي اتاقروشن ( مجموعه ي ) عكس ها را به روز كردم .

Posted by: روزبه امین at février 28, 2006 12:53 AM

سلام عمو جان از این شعر بسیار لذت میبرم و به یاد می سپارم.نه به باد که در حرف تو جز تو نیست

Posted by: talayeh at février 27, 2006 10:09 AM

سلام...خسته نباشيد..ميان اينهمه حقوق مسلم. حقي ما تنها انرژي هسته اي بود+مرگ+فقر+فردايي ناممكن....

Posted by: morteza at février 27, 2006 8:35 AM

درود بر شاعر حجم ها و دريايي ها. هنوز رد پايت را مي توان در دور ترين محافل ادبي پارسي زبانان جست. مگر مي توان دريايي ها را از ياد برد......شاد كام باشي عزيز ...

Posted by: پيام سيستاني at février 24, 2006 5:35 PM

کاراتونو خیلی دوس دارم.

Posted by: ارثی زاد at février 23, 2006 11:11 AM

salam
man darbareye sheere hajm payan name gereftam mayelam ba shoma dar ertebat basham

Posted by: yaman at février 23, 2006 7:28 AM

بعد از مدتها آمدن ....وپاریس رویا ها را دیدن ....به هیئت کلمه ای تازه ....که جز به حرف تن به حرف نمی دهد ...آقای رویایی عزیز برای من همیشه عزیز می مانی

Posted by: مازیار نیستانی at février 22, 2006 3:26 PM

از شما تعجب میکنم!کاش در اوج میموندید

Posted by: سامره اسدزاده at février 22, 2006 9:52 AM

اقای رویایی سلام
درحدی که بتوانم حرفی برای کفتن در مقابل شما داشته باشم
موفق باشید
خدا نکهدار

Posted by: at février 21, 2006 8:54 PM

سلام جناب رويايي (خشحالم كه با انكه خيلي دوستتان دارم اما بدم مياد بهتون بگم استاد -- كه چيزي را از شما كم ميكند )/مدتي نتونستم سربزنم /نميدانم اين تو __ اينجا چه مي كند .تو درتو كه مي شود اما ايا ضمير ي ديگر مي توانست بيايد ؟حرف او مثلن چه مي شود ؟سوالهايي از خود /با مطلبي به نام دود فلفل هستم ممنون ميشم نظرتان را در موردش بدونم . .با تشكر

Posted by: foroohar at février 21, 2006 3:46 PM

سلام. شما اگر واقعا به جواب این پرسشتان که «چطور میشود هم مرگ بود و هم استاد» علاقه داشتید، من برای شما نقل کردم که این جمله بر بستر چه زمینه ای به وجود آمده است. اما نمیدانم چرا یادداشت من اینجا نیامد، یا حذف شد. در هرصورت البته مهم نیست. «حق ندانستن» هم نوعی حق است.

- ؟

Posted by: مانی at février 20, 2006 5:25 PM

بام تو ايستاده بر نامت ... نام تو نام داده نام را ... نام تو نامم داد... فكر تو بالم پر...

Posted by: علی اصغر کرمی at février 20, 2006 9:38 AM

سلام جناب رويايي
از بابت لطف شما ممنونم و از اينكه من را دوست خود مي دانيد
براي پسري به سن من افتخاري خواهد بود
هميشه شاد باشيد
با احترام
سروش سميعي

- مرسی پسرم، برای تصحیح! وبرای ایماژی که از نصرت می دهید.

Posted by: سروش سمیعی at février 20, 2006 8:01 AM

سلام استاد واقعن عالي بو د بخصوص با كلمات باد و حرف كه معاني استعاري شعر را خيلي باردار مي كنن من لينك شما را اضافه كرده ام با غزلي بروزم يا علي

Posted by: میرزایی at février 19, 2006 8:25 AM

با سلام / مدت هاست با کارهایتان دوستم و مدت ها بود که به دنبال آدرسی از شما می گشتم به هر حال از اینکه شاید نوشته هایم را بخوانید خوشحالم اگر به وبلاگ من که شعر وکاریکلماتور است سر بزنید بسیار خوشحال خواهم شد در ضمن می خواهم بدون اجازه لینکتان کنم. /زنده باشید

Posted by: hosein at février 18, 2006 5:39 PM

با سلام
در پيغام قبلي(در ابتدا مراتب تشكر خود را...)فراموش كردم نامم را بنويسم كه طبيعتا با فرستادن اين پيام مشخص خواهد شد.

Posted by: كامران at février 18, 2006 11:36 AM

در ابتدا مراتب تشكر خودم را از جواب بسيار متواضعانه ي !هر که گفته درست گفته اقاي رويايي عرض مي كنم.
من به هر بازي زباني و تكرار كلمه و حرفي مكاشفه ي كلمات نمي گويم.براي مثال كاملا واضح است واج ارايي خ همان قدر كه مي تواند در جايي زيبا باشد(مثل جمله ي اول بوف كور)ميتواند در جمله ي ديگري همان قدر بي جا و زشت باشد.نه اينكه مكاشفه ي كلمات را به واج ارايي محدود كرده باشم,نه!فقط انكه هر بازي با كلماتي مكاشفه ي كلمات نيست .و فكر نمي كنم تكنسيني شمردن اين شعر برابر زير سوال بردن ادبيات شرق باشد.
اي كاش ان دو بزرگ (براهني و رويايي)به من ياد مي دادند كه نقد ادبي ربطي به رابطه ي دوستانه ي افراد ندارد.من هم علاقه اي به قرار گرفتن در اين گونه باندها ندارم و كاملا مي دانم و مي پذيرم كه خود براهني هم در خيلي جاها دچار همان مشكل تكنسيني است.
دوست عزيز اقاي حيراني اگر با تعبير بزرگ بودن شاعر مشكل داريد هر صفتي كه دوست داريد به جاي ان بگذاريد تنها كلمه اي انتخاب كنيد كه نشان دهد تكنسين بودن با شاعر بودن فرق مي كند.

Posted by: at février 18, 2006 8:50 AM

اتش زیبای حرف جز به ازار باد شعله ور نمی گردد

Posted by: mojgam moosavi at février 18, 2006 12:42 AM

سلام استاد عزيز
چند تا از ترجمه هاي من گذشته :امضا رو تو وبلاگم تغييراتي دادم خواستم ببينم نظرتون چيه؟من خيلي جوونم ببخشيد! راستي من مفرد و من جمع و آن سوم.اين سوم همان من گذشته در حال است؟راهنماييم كنيد لطفا

Posted by: la pomme mordue at février 17, 2006 8:17 PM

نکته:
راستی استاد عزیز سطور:
"در حرف تو جز تو نیست
جز تو در حرف تو حرفی نیست"
یک پارادوکس جالب (احتمالا تصادفی) درست کرده.چون فردید به وحدت ظاهر و مظهر اعتقاد نداشت و حالا اینجاخودش با حرفش یکی میشود.
- تا چه تعریفی از " خود" داشته باشیم، و از "خود" ِ چیزها

Posted by: احمد at février 17, 2006 1:30 PM

فرديد را با دوزخ مترادف گرفتن خوب است حتا اگر ناخواسته باشد. اطلاق زيبايي دردي را از دوزخ دوا نميكند . آزار را هم كه البته دوست ميدهد و نه دوزخيان. رويا اينروزها بحث فرديد دارد دوباره سر زبانها مي افتد ولي اين افتادن با قبل فرق خواهد كرد.
- مهدی عزیز ، برای من "سر ِ زبان" اوست که مهم است نه آنچه ا ز او بر
سر زبانهااست

Posted by: mehdi estedadi shad at février 17, 2006 12:03 PM

جناب رویایی عزیز سلام،
شاید این نامه را هیچ وقت برای خواندن باز نکنید و پاکتش را هم بیندازید توی سطل آشغال.
اما خوب من نامه را می نویسم و پست می کنم تا پستچی بیاورد و داخل صندوق پست درب منزلتان (قسمت کامنت گذاری) پرتاب کند.
چه بگویم که فاصله اینقدر و فرصت آنقدر.آنقدر اصل تقلید شاعرانه ما را وسوسه کرده است که شاعران یک تخته شان به گوشه ی ملکوت می ساید و نویسندگان رویاهایی دست نیافتنی شده اند که برای همرنگ شدن با جماعت باید شاخ و دمشان را ببرند.
چندی پیش در یک جلسه ی شعر خوانی بحث شمــا را پیش کشیدم، با ارایه ویژگی های شعر شما تازه جمع با سواد شان فریاد بر آورد ((اگر رویایی نخواندم،افسوس نمی خورم و می دانم چیزی از دست نداده ام...))
آقا این جا شده است کافه تریا از نوع پشت کوهی ... خزعبلات خود را می نویسند شعر می نویسند و با استامینوفن به ما می خورانند،در رکوع، شاعر می شوند و برای فروغ مرثیه می سرایند فیلم های هنری نقد می کنند و می گویند ما این چنینیم... .
چه بگویم که مجال نامه نگاری ندارم؛
می دانید،اگر کسی بخواهد افکارش را برهاند می گویند((پس تعهد ادبی چه؟)) و اگر کسی برای بزرگ تری نامه بفرستد،بزرگتر آنرا توی سطل آشغال می اندازد.
آقا حکایت ناخن و چشم و سنگ قبر نیست.درد دل اگزیستانسیالیستی عاجزانه ی من هم نیست یا موج پست مدرنیستی که دارد شعر هایم،داستان هایم و تفکرات و عقلانیتم را می برد.حرف من هیچ کدام از این ها نیست. شب هایی را هم که خواب برتون را می بینم ، می آید و می خواهد مرا به زور سورئالیست کند،حرف من این هم نیست.
اصلا من که حرف ندارم بهتر است حرف نزنم ولی نامه می نویسم تا بگویم وجود شما خوب است. جواب آن جمع با سواد رویایی نخوانده را هم با خوانش شعر شما سکوت کردیم تا جمع لال شد.مجال نوشتن بیش از این نیست، جز آرزوی پایندگی برای شما.اگر نامه را خواندید ...
نام شما را نیز با شیطنت روی پستان های ژولیت می نویسم . البته شیطنت مرا ببخشید.شاد باشید.
با احترام...
سروش سمیعی

Posted by: سروش سمیعی at février 17, 2006 11:24 AM

درود ... شمــا را به خوانش شعری در پستان های ژولیت دعوت می کنم ... بدرود

Posted by: سروش سمیعی at février 17, 2006 9:47 AM

حرف حرفش را به باد مي زند و با حرف هم مي آزاريم.

Posted by: akram mohammadi at février 17, 2006 8:49 AM

رویایی اگر تکنیسین محض است و یااگر جوشش محض ،طرف حساب ما متن است(هر چند نام رویایی و گرایش او به ادبیات شطحی بعد از مدتی در خوانش اولیه ما دخالت خواهد کرد)
اما نباید غافل شد که در بعضی کار های رویا ما ناگزیریم بپذیریم که از حجم شناختی متن تنها یک فرم مانده است (که البته در کلیت به شعر لطمه نمی زند ولی شعر با توجه به ادعایی که دارداز خودش جا مانده است ادعایی که ما حصل خوانش اولیه است)
واین موضوع مسئله ای کلیست که در این شعر هم ممکن است نمود داشته باشد(هر چند عامل تقدیمی بودن هر شعری جدا از هر مسئله ای خواه ناخواه باعث درک علت معلولی برچسب دار در خوانش می شود که مگر در خوانش دوم یا سوم خوانش به خود شعر برگردد)

Posted by: احمد at février 17, 2006 8:33 AM

منظور كامران خود براهني است

Posted by: Afshin at février 17, 2006 12:21 AM

اين كه هر تكنسين بزرگي شاعر بزرگي نيست صد در صد درست است. اما سوال اينجاست چه كساني در طي سالهاي گذشته سعي كردند شعر نوشتن را از چرخه مكانيكي ذهن و با نفي خاصيت شهودي شعر عبور دهند. با توجه به سابقه جناب براهني و شعر و كارگاه شعر ايشان كه مصداق بارز چرخه توليد همان شاعر تكنسيني ست بعيد ميدانم ايشان چنين جمله اي گفته باشد چون در اين صورت نفي شاعري خويش كرده اند. و اما مسئله ديگر اينجاست كه آيا اصلا در دنياي شاعر بزرگي و كوچكي معيار است؟مگر نه اينكه تنها معيار ارزش گذاري براي سطح كيفي شعر هر شاعر شعرهاي ديگر اوست؟ و مگر نه اينكه شاعر تنها با خود رقابت ميكند و بس. در دنياي شاعر حقيقي ديگراني وجود ندارند رقابت ميان من با ديگري نيست بلكه اين من هاي شاعرند كه با هم كلنجار ميروند تا در اين ميان جهان پيرامون شاعر بواسطه كلماتش تحليل شود. كساني دنبال ارزش گذاري طبقاتي در شعر هستند كه تفكر پدر سالاري و ادبيات هرم گونه را قبول داشته باشند و براي اينكه بفهميم چه گروه يا افرادي داراي اين تمايلات هستند كافيست به سالهاي نه چندان دور ادبيات ايران نگاه كنيم و فراموش نكنيم تاريخ در تمام زمينه ها و به ويژه ادبيات (كه اساسش بر مكتوب بودن است) داراي حافظه اي قوي ست. پس نميشود به سادگي ديگران را متهم به چيزي كنيم كه خود در آن سرآمديم. و اما اگر اين شعر رويايي را محكوم به رفتار مكانيكي كلمات كنيم بايد كل مقالات شمس / مكتوبات عين القضات و در يك كلام ادبيات و تفكر مشرق زميني را كه مبتني بر ذهن شهوديست و رفتار مكاشفه گونه كلمات زير سوال ببريم چون يكي از مشخصه هاي شعر رويايي همين تمايلات او به مكاشفه ي در كلمات است.

Posted by: رضا حيراني at février 17, 2006 12:11 AM

سلام.......خوشحالم وسط حرفهايي را مي روم كه مي دانند پايشان كدام زمين را دوست دارد...به بلوك حقيرانه من سر بزنيد....زمينه زمينم هنوز شل است............كل شعرها را ببينيد(لطفا)چون با هم فرق دارن.......

Posted by: venus rostami at février 16, 2006 7:33 PM

با سلام
با خواندن اين شعر بي اختيار به ياد يكي از جملات براهني كه در مورد تعدادي از اشعار شما گفته بود افتادم
هر تكنسين بزرگي شاعر بزرگي نيست.

- بله، "هر" که گفته درست گفته

Posted by: كامران at février 16, 2006 12:22 PM

نمي دونم منظور شما اين هست يا نه
ولي من تو اين شعر-و برخي ديگر-نوعي تحميل مي بينم انگار تو اين شعر دارين حرف رو تحميل مي كنين.يه جورايي خواننده رو اينجوري بار ميارين يعني رو سليقه ي شعري خواننده كار مي كنين و خواننده ي طرفدار اين نوع شعرو با خودتون همگام ميكنين و خواننده ي مخالفو به سختي پس مي زنين
اگه اشتباه ميكنم روشنم كنين

با تشكر:دوستدار شعر شما:حسين

Posted by: hossein at février 16, 2006 9:45 AM

حرف ما تو هستي كه زبان در زبانمان نمي چرخد كه آه تو را بنويسيم تا چه رسد كه نظر ... حالا لام آخر هر لام ماييم كه نمي تابيم.

Posted by: at février 14, 2006 7:08 PM


چقدر وام دار شعر شما هستم خدا می داند و بس
با مهر کیانوش

Posted by: at février 13, 2006 11:42 PM
Post a comment









Remember personal info?