janvier 27, 2006
استاد بودن
عباس عزیز ،
از استادان قدیم جز قدیم چیزی نمانده است. استادان جدید هم از آنها چیزی جز قدمت ِ آنها نمیدانند. در واقع برای آنها جز قدمت ِ آنها مطرح نیست. همه خود را به مرگ دادهاند. و معذالک استادترین ِ استادها باز همان مرگ است. درست میگفت پل سلان که: «مرگ استادیست در آلمان». لابد به هولوکوست فکر کرده بود. حق داشت. من هم به تابستان ۶۷ که فکر میکنم، فکر میکنم که مرگ استادیست در ایران. چه در آلمان چه در ایران مرگ برای خودش استادیست. حالا چطور میشود هم مرگ بود هم استاد، شاید تو بهتر بدانی. چون بهرحال یکی در این میانه استادتر و بزرگتر است، که آنهم فکر نمیکنم من باشم. چون از وقتی که در این وبلاگ به من میگویند استاد، تآزه فهمیده ام استاد یعنی چی؟
تا وقت دیگر ، قربانت
آقای جودکی اگر مرا یادت می آید بامن تماس بگیر. یزدانی
Posted by: hormuz at mai 12, 2007 7:45 AMعمو جان حدود یک ماه پیش استاد ترین استادها دستش را بسیار آرام بر مهره های پشتم گذاشت آنقدرارام که نفهمیدم اما سایه دستش را در ام .آر آ.ی و اسکن استخوان دیدند با دلواپسی ها وگریه های پنهانی مادر وپدرو آزمایشها وعکسهای فراوان اما من چون شاگرد خوبی نبودم استادترین استادها دست حمایتگرش را از پشتم برداشت و من به جای سفر با او با حبیب که قدیمی هست ولی نه استاد قدیمی به سفری دو نفره به قدیم های خوب او رفتیم به ساری و خاطرات دانشسرا و نشستن در کافه ای شیشهای در میان دریا و....من و مرگ یکدیگر را فراموش کردیم .
- چند بوسه برای تو
سلام اقای رویایی ......... مرگ همه جا به هر زبانی یه معنا داره............شاید زبان مرگ رو اکثرا بعد اینکه باهاش درگیر شدن بفهمن..........ولی از طرز گفتار شما پیداست که همین الان اوو درک می کنید.........مرگ در همه جا و همه زبانا و همه ساعات یکیه.........ازادی..............منتظرم شعرهای جدید از شما بشنوم........پایدار باشید
Posted by: بوتیمار at février 9, 2006 10:15 PMپنج انگشت دست راست را به شکل برج دعا بر گوشه ی بالای سنگ بتراشید...
روزی که مرگ دیگر من می اید
تو با من دیگرت بیا تا روی خیال من وقتی
بنشیندخشت
بنشاند روی خود خیال تو
"سنگ عباس"
و از "سنگ شهید":
....
و جمال تو تا ابد
اندازه ی جان ما باد
........................................
سلام استاد
و محرم است و فردا عاشوراست ( به وقت ایران) که یک نفر بالای نیزه می رود تا بهتر ببیند و برای انها که از روی تل نگاه می کنند (که به حاشیه رانده شد ه اند) توضیح دهد انچه را....ومن باخودم فکر می کنم در بالا رفتن چقدر "حد" وجود دارد
سلام. دید شما جالب است. جایی که همه استاد هستند، هیچکس استاد نیست.
دوم این که ترجمه آن جمله آلمانی به «مرگ یک اوستای آلمانی است» دقیق تر است. در جمله آلمانی تأکید بیشتر بر «ورزیدگی» اوستای مرگ است.
سلام استاد!
به باور من هم مرگ حقيقتا بزرگترين استاد است و خالق اين يا آن همه شعر زيبا و شايد زشت . در گفت و گوي شعر ها شعري ميشوم و صدايم به گوش خودم هم نميرسد كه استاد بزرگ مجال گفتن اگر داده باشد مجال شنيدن نميدهدو جالب اينجاست كه هميشه مشتي كر با فريادي گوش خراش مشتي كر ديگر را به جرم نشنيدن سر ميبرند.
شاد باشيد
Posted by: mohamad reza ahmadi at février 6, 2006 8:28 PMباز هم سلام استاد...این جمله تقدیم به شما
در یک بینش معمولی ومتعارف برداشت های کلی و قراردادی از واژه ها کفایت می کند اما آنگاه که تفاوت ها جان می گیرند و تو صدای فریاد واج ها و هجا ها را می شنوی از همیشه تنها تری..... ارادتمند ع-خاکسار قیری
Posted by: ع-خاکسار قیری at février 5, 2006 7:04 PMسلام استاد عزیز.... لطفن از تش بلگفا دیدن کنید و ....
با احترام فراوان
Posted by: ع-خاکسار قیری at février 5, 2006 6:51 PMو البته گلو هاي مرا رويا عمومن اين عام هاي اخير پاك مي كند! شايد اين هم بشود! ولي خب دست كم بايد بشود تا بشود! او اولي لابد نوشته و بعدي شايد پاك! :
آن چه هست در باب " رفتار سبك" است! بايد همان پايين مي بود اما تكه ي گلو هاي آن باز نمي شد! آوردم اش اين جا!
نخست اين كه بند يك اش مرا ياد شعري انداخت كه تقريبن مطمئن ام رويا يا ديگري نخوانده است! چرا كه شاعر اش گم نام است هنوز! يك شاعر گرجستاني هست كه ساشا ايليادف است نام اش! ( و يك بابا اي كه دوست شاعر است دوست -ام هم هست و همين بابا ي مربوطه گويا مترجم ايليادف قرار است بشود در فارسي / و بگويم كه البته شاعر گويا در گرجستان نام خوبي دارد! باري: ) در آن شعر كه من خيلي دوست دارم هست : "و چيز هاي در هم / صدا هاي در هم ام مي زند!" !( البته اين ترجمه است و اين كه چقدر ور}ن اصلي همين باشد نمي دانم) و خب اين ها را بي خودي گفتم! /
اما من از همان بند يكم تا مي گريزد از حرف را بسيار دوست مي داشتم! البته سواد وزني ندارم اما اين ها انگار نمود آوايي-ريتميك چيزي بود كه از فوكو دست گيرم مي شد( حالا شايد رويا بدش بيايد از اين فوكو - خوابي) ! شكل گرفتن متن در "بين" متن هاي شكل گرفته ي پيشين و متن بعدي كه در " بين" / " فاصله" اين متن و متن ديگر! و بعد دوباره پر شدن متن با متن و باز خالي ماندن "بين" ( يا آن طور كه رويا مي پسندد ابدي ماندن " بين"/فاصلهای را فاصله ی دیگر /طی میکند) و همين طور خرد شدن متن-چيز هاي در هم و مدام "ريخته" تر شدنشان! انگار كه ميان فاصله ي بين كتاب ها هي كتاب بگذاري و هي كتاب ات جيبي تر مي شود! يك فراموشي به سرش مي آيد و تنها يك چيز هايي از چيز ها يادش مي ماند و بعد هيچ يادش نمي ماند!(فراموشی شکل فضا می گیرد/و حرف میگریزد از حرف) اين جوري است كه " ادبيات سكوت" ناميده مي شود! اين جوري بود كه خواندم! ( شايد بعد ها به اين نتيجه رسيدم كه چرند گفتم!)
"خار و خراش، خیش، رفتار ِپر!"
و اين چقدر خوب بود! يك جور شيوه ي كهن در بيان زبريت " خ" -خواب يا آن طور كه مي نامندش واج آرايي و بعد آوا ي " پ" كه يك سره متقاوت است! و بعد يك جور نشانه بازي! يعني پر ،نوشتن كهن را حمل مي كند - همان كه اگر مدام " خ" داشته باشد خشن است! - و بعد همين پر بلا ها را سر فصله هاي سفيد مي آورد پر يعني مي خاراند و مي خراشد و شخم لابد مي زند سفيد را! مثل خيش ! يعني تضاد با كمر فرو مي رود در تشابه! در " علت"! يعني تقابل دو تايي " پ" و " خ" / نرم و زبر ، مي رود پي كارش! همه اش يكي مي شود با يك ميدان!
( باز رويا لابد خوششش نخواهد آمد اما خيلي شبيه فلسفه ي نو است!)
به طور جدي اميدوارم خيلي پلا نگفته باشم!يا دست كم پلا ها را طوري بگويم كه كژ فهمي به دنبال نداشته باشد! ( لن طور كه در مورد يكي دو مرود پيش بود و رويا گويا " عصب" آني بوده و باشد!)
من اين طور خواندم و خيلي خوشم شد!
تصدقت
- ابزار خوانش را که داری . این یکی را هم که بهتر از من خوانده ای .("آن یکی" راهم فراموش کن ! )
رویا
جناب رويايي وقتي در گورستان خاوران به جان قبر هاي دسته جمعي جوانان اين سرزمين افتادند و وقتي در آن تلنبار استخوان پوش ياد قبر شخم زده ي سعيد سلطانپور افتادم فكر كردم او هم استاد بود حتي اگر جنس كلماتش در شعر به مذاق و سليقه امروز به فرض من خوش نيايد. ولي همين كه افرادي براي اثبات انديشه خويش ثابت قدم هستند استاد پايداري اند. تابستان 67 خيلي استاد هاي شايد هنوز شاگرد مدرسه اي در خاوران به خاك سپرده شدند و حالا كه اين گورستان را زير رو ميكنند ديگر چه فرق ميكند جمجمه كدام استاد روي استخوان هاي كتف كدام استاد قرار گرفته؟ در هم ريختگي استخواني اساتيد حقيقي خاك مرا به ياد تابلويي از سالوادور دالي انداخت كه از تكه تكه هاي استخوان ها پيكره اي ساخته بود. ايا ما هم پيكره ي استخوان كلماتمان هستيم؟ يا كلمات ما مثل استخوانهاي شخم زده دنبال راهي براي اثبات خويش ميگردند؟
Posted by: رضا حيراني at février 3, 2006 10:07 PMرو یای عزیز م .
دلم می خواهد به بعضی ها که ستایششان می کنم بگو یم استاد و یا عکس شان را بچسبونم تو اتاقم . آدمایی که ستایششان می کنیم به نوعی با «عصبیت» ما همراه هستند و در واقع خود ما هستند . اما این کار را نکرده ام و از حق «علیه خو د بودن » ام استفاده کرده ام تا چیزی را از رواج بیندازم همان قصدی که شما دارید و ظاهرا یک بوهمی نباید رفتار های یک آکادمیسین را بخود بگیرد اما همیشه یکی هست که عاشقانه به شما بگوید «ای خدای من » و این حق اوست.
ارادتمند
علی قنبری
- و یکی هم که به علی قنبری بگوید "ای من!"
اقاي رويايي عزيز سلام ...با ارزوي موفقيت و سلامتي براي شما
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد وجود نازكت ازرده ي گزند مباد
ايدون باد در پناه اهورامزداي بزرگ
سلام آقاي رويايي عزيز...و اين چي...استاد ي مرگ و زندگي هم ماهيتش را از شاگرد خوب داشتنش نمي گيرد؟ پس لابد گوينده هم خودش را شاگرد خوبي بحساب مي آورد در بردن نام استاد بر آنكس كه توانسته يا نتوانسته از او بياموزد و بهرحال نمايش اش را دارد...بهرحال نام استاد بردن ازين جهت هم دشوار مي شود كه خودت را چنان آموزنده اي بحساب بياوري كه از راه دور و از آثاري كه برايت ارزشمند است چنان آموخته باشي كه حكم استادي ات را پيدا كرده باشند...اين همان نيست كه ما ديگران را بخاطر آنچه كه در همراهيشان خود هستيم دوست داريم تا براي آنچه كه خود هستند؟...اما مرگ در اين بازي بزرگترين و البته بي رحم ترين استاد است...البته براي شاگردي كه باشد...اين متن جاي تامل روزهاي روز را دارد...اميدوارم كه جان و زندگي شما روبراه باشد...هميشه سرخوش و سلامت باشيد .
Posted by: نقطه الف at janvier 31, 2006 8:49 PMآقای رویایی عزیز،
همانطور که می دانید سطری که از پل سلان شاهد آورده اید Der Tod ist ein Meister aus Deutschland متعلق است به شعر "فوگ ِمرگ"Todesfuge ،از مجموعۀ "خشخاش و یاد" Mohn und Gedächtnis (1952)
نظر به اصل آلمانی آن شاید "مرگ استادی ست از آلمان" یا " مرگ اربابی ست از آلمان" دقیقتر باشد. از آلمان بودن مرگ را سلان ، یهودی رومانیایی که هم خودش زندانی نازی ها بود و هم پدرومادرش در اردوگاههای آنها کشته شده بودند، خوب می دانست. اینها را برای یاد آوری گفتم ، برای آنها که خجالت نمی کشند از کم داشتن ِحافظه یا از خواستن ِنداشتنش، نه برای شما که دردهمین امضای کتاب "من ِگذشته: امضا" می نویسید:
"...یعنی در ساعت١١شب ٢٩اسفند ١٣٣٢که نام "رویا" بر پای اولین شعرم امضاء شد، خود "رویا" از هستی ساقط شد،تا همین حالا که در برابر شما، هنوز دارد در هستی ساقط می شود. و سقوط در هستی با سقوط از هستی تفاوت بسیار دارد. و "رویا" عمری را بر سر این تفاوت گذاشته است تا توانسته است جای این دو حرف اضافه را عوض کند. "از" را "در" کند."(ص٣١) پس اینجا هم حتماً بیخود از را در نکرده اید. برای سلان مرگ تنها استادی یا اربابی از آلمان نبود،در زبانش بود که آلمانی بود و زبان مادری اش بود. و مرگ هم وقتی میان ماست و از استادی ارباب است یا در اربابی استاد، تنها از ما نیست که بر ماست، در ماست.
آرش جودکی
- مرسی آرش جان برای این توضیح و دادن مرجع ِ آلمانی ِ آن . منهم این شعر را به ترجمه های متعددی که بفارسی و فرانسه از آن شده است خوانده بودم
رویا
كاش انقدر كه به پسوند شعر توجه داشتيد ، به خود شعر مي پرداختيد .
Posted by: siyavash sabzi at janvier 29, 2006 11:22 PMدیگر خوابهایم
دیگر خوابی نمی بارد
سلام استاد
تمام استادانی که قدیم امروزند ،حادث زمان ما ضی خودشان بود ه اند زمانی که برای خودشان و جامعه صفت قدیمی نداشته اند(خلاصه کلمه ی قدیم خیلی حکایت ها دارد) مرگ هم قدیم است وهم قدیمی .حالا با این حساب استاد که قدیمی شد واز حادث بودن گذشت ،چه بخواهد چه نخواهد جامعه و ظرف مکانش تحمل او را ندارند چرا که انها حال هستند و حوادث چیزی نمی دانند از استاد که فقط قدیم را با خودش دارد.حالا ظرف های مکان چه ایران باشندچه المان ، مرگ را (که ازقدیم حادث بوده،)استاد می کنند واین استاد جدید به استادان قدیم جایی نمی دهد. مرگ همیشه منکر قدیم بوده و اغلب ملعبه ی دست دیکتاتوری(حادث) /چرا که تنها قدیم می داند دیکتاتوری چه در سر می پروراند.
سلام استاد
اميد وارم كه شعري كه واستون فرستارم رو خونده باشيد
فقط بايد بگم كه شعر اول بيت اولش جا مونده بود كه اينه:
سنگ از درخت
خار از زمين
...الخ
اميد وارم كه از اين شعر هم خوشتون بياد:
من دیگریست در من
که مرا با من
پیوند می زند
-وقتي كه من تهي ازمنم-
آبستن ِمنم
من زاده ی من
ما زاده ی من
و من تهی
از دیگری
رويايي براي زبان فارسي يك رويا بود
Posted by: kianoosh karimian at janvier 28, 2006 2:28 PMرویایی عزیز. من گمان کنم آنانی که دیگران را یا شما را « استاد »، خطاب می کنند، فقط از سر احترام و علاقه ایست که به شما دارند. نوعی ارجگزاری و ابراز مهر به شما در مقام انسانی با کشتزار شعری که محصول فردیّت شماست. حتّا سیر و سیاحت آنها در فضای شعر شما و به سبک شما سرودن نیز از گونه ای علاقه خبر می دهد. مگر دلبستگیها از انگیخته شدن به آفرینش راهها و سبکهای خویش و راه خود را رفتن، خبر نمی دهد؟. کدام استاد را می شناسید که در آغاز راهش، شاگرد نبوده باشد؟. بی شک، آن ظرافتگویی طنز وار شما در رسوا کردن واقعیّت رفتاری « استادان قدیم و جدید »، رد خور ندارد. آنهم چقدر موجز و گویا. دیگه اینکه، مرگ در سرزمین ما، استادی نمی کند و گرنه تا امروز بر زندگی، غالب مطلق بود و بس؛ بلکه مرگ در سرزمین ما و آشویتس آلمانها، فقط « کاسبکار » است و هر کاسبی نیز، حبیب آن خدایی می باشد که به کسب و کار سوداگران مرگ، رونق می دهد و کاسبکار آنها را توجیه می کند. اگر پرنسیپ مرگ به نام چهره ی معمّایی زندگی از عدم حضور فیزیکی انسانها و جانداران و چیزها، خبر می دهد؛ نه از عدم روح و خاطره ی دلآویز آنها. آنگاه می توان به ضرس قاطع گفت که سوداگران مرگ، کاسبکارانی اوستا هستند ( به تعبیری که منظور نظر عوام می باشه البته) که زندگی را خاموش می کنند تا کاسبیشان افزون شود و در شتابگیری سودای قدرتپرستیها و منفعت طلبیهایشان، ثانیه ای، اختلال ایجاد نشود . آنکه، مرگ را « کسب و کار » خود می کند، هیچگاه استاد نیست؛ بلکه حقیریست که در چنگال سوائق بلعنده در وجود خودش، پیکر ضحّاک گرفته است. آنانی که در ایرانزمین با شیپور مرگ به کوچه ها و خیابانها و میادین می آیند، چهر ه های زشتخوی ضحّاکان دوران هستند . //
- بله، توجیه درستی ست ، مرسی !
Posted by: آریا at janvier 28, 2006 2:21 PMروياي عزيز
- همه خود را به مرگ دادهاند . اين همه در كجا مي تواند باشد . در هولوكوست . در افسانه ي پافته شده اش توسط محمود و يا در نمونه ي اسلامي - ازلي خود ايران . يا در من .
و يا استادي مرگ كه وقتي جنازه ي خرد شده ي مختاري را كشف كردند گويا كوپن پنير با خود داشت .
كجاست اين استاد نقره اي . در شب هايي كه اين اژدهاي تموز اورده است .
اساتيد همه در تاريخ مانده اند .
کاشک ، دلم باز یافـتی خبرِ دل . کاشک ، دلم باز یافتی خبـر تن .
کاش من از تو برَستمی ، به سلامت ـــ ای ، فسوسا !
ــ از تو کجا توانم رستن ؟!
. رابعه ی بنتِ کعب قزداری
