janvier 13, 2006
رفتارِ سبک
شعری از یدالله رویائی
به : آرش جودکی
همیشه چیزهائی درهم
دعوتی درهم از چیزی دارد
وبین آنها وقتی بینی هست
رفتار ِسبک تند است
هر چه در شباهت از مدار میافتد
و نام میگریزد از کنام
فاصلهای را فاصله ی دیگر
طی میکند
و آنچه را که می نگرم
دیگر آنچه مینگرم نیست
فراموشی شکل فضا می گیرد
و حرف میگریزد از حرف
رفتار ِسبک حکّ ِ مسافت است، ترسیم مرز و مانع ،
چاقو!
خار و خراش، خیش، رفتار ِپر!
کبوتر ِشخم است
حس ِظهور، نرد! تقسیم ِخال، آس،
مقصود ِ طاس!
او .
عبور ِعقربه در طیّ
تراش ِ فاصله از منقار
در کوچ ِ واژه سبک جائی برای دانستن میگردد
ونصب ِ مرز بیابان را
تنگ از نشانه میکند ازمنقار
و عقربه – ضلع ِ سبک – از سبک میافتد.
همیشه در عزیمت، چیزی حذف میشود
حذف ِ توقف
حذف ِ توقف عزیمت ِ حذف است
و بلع ِ سطر در ادامهی دست
و بلع ِ دست در ادامهی سطر
آنسوی فکر، مرز میگذرد از مرز
وقتی که در نمای شئی دورنمای لغت خفته ست
که ظاهری ست
وظاهر از ته ِ تاریک ِ شئی میآید
که باطنی ست
رفتار ِ سبک تند است
و هرچه در شباهت از مدار میافتد
وقتی عطش ما را کاغذ دارد
شیوه شکل را میتراشد
و تمام ِ من، تمام ِ سهم من از متن است.
سلام استاد
شاد شدم
چند مدت بود از شما نخوانده بودم
سربلند وكامياب باشيد
فراموشی همیشه فراموش می شود
در لحظه های رستن لحظه
از قامت درخت بلوغ تا مرگ
نقطه
بین کلام و فرم اختلاف نظر چاقو به قلب شعر
نقطه تتق تتق تق تق تق !!!
.........
سلام . اتفاقی به اینجا نیامدم . یدالله رویایی را جستجو کرده بودم که اینجا پیدایم شد .
درود مرا پذیرا باش ...
بسيار زيبا ...مثل هميشه
Posted by: mottaham at mai 28, 2006 9:51 AMزيبا بود.
Posted by: mehdi at avril 19, 2006 1:41 PMطنابها راز مشترک اعدامند
و من روز مرگ شبان مهربانی هستم
که مرگ اجدادش را می داند
دلارام
مرتضی پروانه پور
Posted by: مرتضی پروانه پور at avril 7, 2006 9:41 PMطنابها راز مشترک اعدامند
و من روز مرگ شبان مهربانی هستم
که مرگ اجدادش را می داند
دلارام
مرتضی پروانه پور
Posted by: مرتضی پروانه پور at avril 7, 2006 9:34 PMاو مرد مىدان بود
Posted by: ROH ALLAH KAMAEI at mars 10, 2006 9:50 PMسلام و عرض حرمت بنام رويايي بزرگ اين صفحه از خود شان است؟
Posted by: naghib arwen at janvier 27, 2006 8:35 AMجناب يداله رويايي استاد بزرگ
در كوچه هاي شن بي ديوار
با ياد كو چه هاي بسيار
بسيار مي دويديم
حتما خودتان واقف هستيد كه اين شعر "رفتار سبك " شما شروعش از لبريخته ي 143 گرفته شده است . گو اينكه فرم لبريخته اي ندارد. ولي من با احازه ي
شما آن را بيشتر از اين دوست دارم. اينهم دليلش
:
چيز هايي درهم
دعوتي درهم ار چيزي داشت
و سنگ ربان سختش را
در شكل هوا كه باز مي كرد
سيماي صخره تاب ِ درهم مي خورد
در شيب سپيد ِخاكستر
در شيب سپيد
خط هاي نهفته خط هايي را گفتند
و چيزي درهم را
تا نيمرخ ِ آب بردند
در شيب سپيد آنجا
وقتي كه ورود ِ نور را دريا كف مي زد
جايي ديگر
تشنه اي از رودي سيلي مي خورد
و سرخ مي شد
سيماي صخره از معاني ِدر هم
سي چهل سالي پير شده ايم. نه؟
Posted by: m.ramin at janvier 24, 2006 8:48 PM
نوشتن را خواندن ! باز یادداشت ات را خواندم .به نظرم من یک چیز دیگر نوشتم برایت.اگر نوشتن را خواندن ات با خواندن نوشتن ام فرق دارد عذر می خواهم . ترا من چشم در را هم ببند پشت سرت!راستی __ یکی از سوالهای بعدی __ دقیقا روزی چندبار میخندید؟ کی میخندید!!؟ شما دیگه! اصلا میانه تان با خنده چطور است؟
Posted by: م ح ن at janvier 24, 2006 4:05 PMاز همه ی متن ها سهم خواندن مرا بس /که خود خوانده شدن است هر بار که می خوانی
Posted by: فریاد ناصری at janvier 24, 2006 3:00 PMسلام . آقاي رويايي .من از شعر واراسيون اگر درست در خاطرم مانده باشد خوشم آمد . كارهايتان را تعقيب مي كنم . در مورد شعر حجم هم در آينده اي نزديك و حظور شما در عرصه ي ادبيات خواهم نوشت به وبلاگ من هم اگر حوصله كرديد سري بزنيد . خوشحال مي شم در مورد شعر هايم نظر بدهيد . با آرزوي موفقيت
بپاييد و بپوييد
Posted by: مزدك پنجه اي at janvier 23, 2006 12:25 PMدر لحظه لحظه های لغت هایم مرده ام /
لغت کم است/
لغت نمی رساندم/
یک طبق سکوت بیاور!!
افسوس كه سكوت معني دار و سر به برف بردن كانون مرده ي نويسندگان ما اجازه داده كه كلمه كُش ها روز به روز گستاخ تر شوند. اعتراض من نه به وزارت خانه نشين ها كه به مو سفيدان در حالِ چرت ِ در كانون نشسته است.
متن رضا حيراني در اعتراض به عملكرد كانون نويسندگان در رابطه با كلمه سوزان اين روزهاي وزارت ارشاد
سلام
لذت بردم و زیبا شدم
ممنون
به من هم سری بزن که کهنه ترین مترسک این باغم
سلام به رویایی عزیز
شقیقه ام داغ شد زمانی که کامنت ( مهرانگیز)را خواندم. شاید شبیه گاوی از همین حدود اما هر چه بود گذشت جز کدورتی غریزی از زمین .نمی دانم سهم الارث پدریشان در سر طویله ی کدام دولت فخیمه سگخور شده که آب را به آسیاب درون مرزی ها حرام می داند و در باغ سبز لیوتار را در کدام کتاب تعبیر خواب دیده اند که برایش دم شکر گزاری تکان می دهند. مگر جز این بوده که هرگاه خواسته اند نشخوارشان را موجه کنند جویده ای بیرون می ریزند از همین دست که ملت بدبخت را مرعوب تلفظ صحیح فرانسوی و رسم الخط انگلیسی بی نظیرشان کنند كه ايشان باسوادانند.می خواهم بدانم این حضرات مستفرنگ که هنوز به گمان شان چال اسکندرون یکی از بناهای تاریخی برره است چه همیشه بهاری را به فرق مردم زدند که داخلی اش چیده. ما نمی فهمیم قطعا كه ايشان روشنفكرانند.
سلام به شما،شمایل فهم. افزودن عبور تو از وهم، تخدیر را به دامن من می افشاند. ... فکر می کنید جامعه ی ما به نوشتن محتاج تر است یا به خواندن؟در وبلاگم می نشینم تا بیایی.
Posted by: م ح ن at janvier 22, 2006 3:48 PMجناب روايي متاسفم ازين كه همواره نشخوارها كج فهمي خودشان را دارند.حتا در ژاريس .حتا در دامغان...به قول اقاي شايگان در اسيا در برابر غرب يا بت هاي ازلي خاطره ي ذهني اين ما نيستيم كه در مقابل مدرنيسم ايستاده ايم و يا مدرنيسم در برابر ما...ما درك تاريخي اتفاق مهمي را كه مي افتد را نداريم پس سعي ميكنيم خودمان با هضم رابع !هم كه شده هر مفهومي را سواي تاريخ و موقعيت هاي تاريخي خودمان بفهميم (به علت همان نشخوار هاي احمقانه!) نتيجه اش مي شود رو دل روشفكرانه....ممنونم دردي كه مدتها در گلوي خيلي ها بود را نوشته بوديد شجاعانه ...حتا جوانهايي مثل من ....باز هم ممنونم...يا عشق
Posted by: امیر مرزبان at janvier 22, 2006 12:44 PMمن با اين شعر زندگي كرده ام...آنسوي زبان...مرسي آقاي رويايي...براي تمام اين شعرها...كه تمام متن من از زندگي سهم من از متن است...مرسي براي متن ها...هميشه سرخوش باشيد.دست.
Posted by: نقطه الف at janvier 21, 2006 6:58 AMسلام استاد
شعر شما مثل فلفل تند و سبك پر هيجان و تاثير گذار است و مثل غذاي ايراني دعوتي در هم و در عين حال نمايش گريز اين در همها از هم
كدام حرف ميتواند معرف خودش باشد و آيا گريزي از مدار شباهت هست؟
اگر هر چيز نماد چيزي ديگر است پس هرچيز چيست؟ حق با شماست حرف ميگريزد از حرف اما به كجا؟ شايد به حرف . و چاقو كه قرار است مرز و مانع باشد و حرف را از حرف ببرد نميتواند به حرف بيايد. البته اين ديد من است تا
نظر شما چه باشد؟
بالانس موسيقيايي در اين شعر حيرت آور است انگار الاكلنگ سطرها گاهي به سمت اوزان عروضي ميروند و دمي بعد فرار ميكنند از وزن. " عبور عقربه در طي" ( مفاعلن فعلاتن ) تا " تراش فاصله از منقار " ( مفاعلن فعلاتن فع) و بعد گريز ناگهاني از بند وزن در سطر بعدي " در کوچ ِ واژه سبک جائی برای دانستن میگردد " اين شگرد در بخش هاي مختلف تكرار شده و همين ريتم دف گونه مارا دچار حسي خلسه وار مي كند تا كلمات رويايي دوباره همان نگرش عرفان لائيك را زنده كنند. جالب ترين استفاده از اين شگرد بازي با وزن (يا شايد بهتر باشد بگوييم فريب وزن در ذهن مخاطب) استفاده از اوزان گوناگون است ساخت چنين فضاي موسيقيايي باعث جذب مخاطب از يك سو و پرتاب مدام ذهن او از متن مي شود . مخاطب در عين لذت بردن از موسيقي دچار خواب ناشي از يكنواختي متن نمي شود فكر ميكنم تمام حقيقت يك شعر حقيقت سطر نهايي اين شعر است جايي كه مخاطب ناگزير به اعتراف مي شود كه" تمام ِ من، تمام سهمِ من از متن است"
- یک خوانش ِ خوب ، که می تواند دریچه ای بر خوانش های دیگر ِ این شعر باز کند .
رویائی
درود استادبا يک ترانه و پاسخ گويی به تهديد های جدايی طلبان آذربايجان(در قسمت نظر ها )به روزم شب تاريکم را خورشيد باش
Posted by: زردشت at janvier 18, 2006 8:19 AMسلام
كارتون خيلي ظريف و قشنگ بود
// لذت بردم
// لطافتتون دل آدم رو سبك مي كنه
// هميشه موفق باشيد
سلام ..هميشه نوشته هايتان را دنبال مي كنم ولي نقد كه بيهوده است شما شايد مرا...
Posted by: hamed at janvier 16, 2006 7:17 AMدرود بر روياي عزيز
شعر چه نازكانه در تنت مي شكند . هيچ حرفي ندارم كه شعر ت تمامت حرفهاي توست .
به اميد ديدار - روزبه امين
باید انگار
هر بار
که از کوی ید الله رد می شوم
ناغافل
حرفی کلامی ....... اما امشب
نه من حال نوشتن دارم نه رفیقم
که هر شب با من طول زندگی را
هم دور می زند
هم دوره می کند....
باشد برای دیگر شبان بیخودی در خوداگاه محض
سلام استاد
من خودم از علاقه مندان به جريان حجم بودم و هستم و تمام سعي ام روي اين بوده كه به مفاهيم بدون درك حجمي وارد نشم چيزي كه به وفور من در نقد ها ي روي حجم ديدم فعلا هم دارم روي يه كتاب كار مي كنم كه روي قسمتي از درك هاي حجمي سوار شده(اين خصوصيت ذهني رو من در كتاب هاي هفتاد سنگ قبر وامضا ها ديدم كه بعدا ان شا الله متن ها رو براتون مي فرستم)در حال حاضر مشغول تحقيق پيرامون جريان هاي شعري معاصرم به شعر حجم رسيدم ونمي خواهم بابت علاقه ي شخصي از نقاط مبهم ومفهومي قضيه بگذرم .حالا اگه بتونيد به شكل تلگرافي طي چند مرحله به سئوالاتم پاسخ بديد كمك بزرگي به عنوان مهمترين مرجع در اين باب در بيراهه نرفتن تحقيق من كردين.
_س اول:مرز اشراق و ديد حجمي كجاست؟(با توجه به بيانيه شعر حجم)
- مرز مشترک ؟ سهم ذهن
Posted by: ahmad at janvier 15, 2006 3:35 PMفكر ميگريزد از فكر / منم ميگريزد از خويش/ ميترسد از من منم.
من من نيستم من / در من منيست ايستاده در من/ خودم را نمي شناسم من /روبه روي آيينه و سالهاي دور/
پوست مي اندازم / خودم ميشوم / در من /من.
سلام. دي ماه ماه غلامرضا تختي هميشه پهلوان است. شما چه نظري در باره او داريد ؟ لطفا نظرات خودتاان را در اين وبلاگ به يادگار بگذاريد. http://axnazr.blogfa.com/
Posted by: اكمون at janvier 15, 2006 6:39 AM