December 11, 2005
وارياسيون ظهر بر دار (7) *
فرامرز سليماني
ظهرهاي بي پايانِ ِپشتِ مه ( از دفتر: «رؤيا گرداني» )
نقطه هاي باران و برگ
بردريابار پوشال
هجوم بامدادي ظهرهاي بي پايان ِپشت مه
و شيطان بود كه جادوگر بود و حالا در شك و اقليم آفتاب
و شيطان بي آفتاب و شك مهميز مي زد و مه مي زد و ميز مي زد و مه و ميز
در وارياسيون ماهي كه نيامد در پاسخي به هيچ كس
به مكاشفه ي ماه رفتم در خم خيابان ظهر
و ماه حجاب برگرفته بود و به خاك تن مي شست در ظهر آفتابي ماه
كه وارياسيون ممرز را مي نوشت در سريويلي نيما
هر چيز جنگلي وحشي نيست ممرز در كمال آداب داني به ما خوشه ي انگوري تعارف كرد و ما درآفتاب ظهر نشستيم و ممرزها را پيش از مويز خورديم
آغاز بهمن بود من به جشن گيسوآن تو مي رفتم از عشق اما توقع اندوه مي رفت
و ما خانه هاي شطرنجي را تا آخرين خيابان شب به وقت جدايي گريستيم
اوجاها سه تا بود در درگاه خانه مان درخیابان فصل ها اما اوجا از جا كند و حالا تن آن يك تن به باد رفت
ماگنولياي ستاره با لباس سپيد عروسي در راه ماشين هاي مجروحان جنگ ايستاد
من به هايكو مي انديشيدم
پشت فيروزه اي تني جوان به گرماگرمي گرم و آتشي ممنوع و مريم و گيتي و ناهيد ممنوع كه به سرد مي زد وقتي به پشت فيروزه اي در آن دره ي مه و هميشه يكي شان به ساده گي صبح مي مانست در وقت هاي پريشان. و ممنوع بود.
تمام طول شهررا مي رفتم هر صبح باراني تا تمام طول شهر ظهر و تكرار راه ايجاز را پس مي زد مثل واژه هاي مكرر آن درويش كه از كويرمی آمد تا دريا را مي جست و ظهر در ميان آب تطهير مي كرد
... حالا وارياسيون بي وارياسيون خواهش مي كنم بگوييدكه هفتاد ميليون نفر دارند در جهان با ايدز مي ميرند در وارياسيون ظهر و عصر و شب و نيمه شب ِهمسايه هامان و خودمان در وارياسيون ديواروار شهسوار شكست و دار. خواهش مي كنم بخوانيد بي خانمان يعني ميهن من كه در آن هفتاد نفر ديگر دارند از ايدز و ديگران مي ميرند و هفتاد هزار هزار منتظر.
خواهش مي كنم هفتاد سال سياه... آه ديگر بس است
امشب ديگر سريال آن دسته هاي ديوانه را نمي خواهم تماشا كنم در دوردست تماشا
آن تن هاي عريان را براي روزقيامت رزرو كنيد در سربرنيكا يا ماي لاي يا حلبچه يا قارنان. در غبار تن هاي بوداي باميان- شهزاده ي پارسي.
كه راهي دراز رفت تا انتهاي نور و انتهاي نور تنها دسته گلي بود بي پايان و ساكت
در وارياسيون ظهرتان
در تهران
يا پاريس
يا واشينگتن و نيويوركو يا هر كجاي بي پايان تان
و اين ها را اگر ننوشتيد
پيش وجدان كبودتان كمي هجاشان كنيد
بي الف باي رايج سكه و سيم و تنها در بي سيم ديژينال تان
و در انگشتان عرياني كه روي سيم و كليد ماسيده بود
و قرن قهار ظهرهاي تشويش تازه بردار آغاز شده بود و تن هاي بردار مي رقصيد
و آسمان، پروانه شد در باد
گاهي كه پرسيدي كجا قصد نشستن داري
و پروانه در باد آمد
همراه آويشن
تا ظهر بر پوستمان ساده نشست
اين را دست كم براي زادروز آسمان مي خواندم
در نيمروز ندبه
كه به ظهرظلمت مي مانست
در هول و ولاي راه
و ظهرهاي تشويش را گفتم كه
تازه بر دار آغاز شده بود پاياپاي شعر و رقص بادبادك هاي بيدار
2اوت 2005/1384 وين، ويرجينيا
* برای اطلاع از سابقه نگاه کنید به صفحه های : 27اکتبر2004 و31 ژانویه 2005 و15 مه 2005 و 2ژوئن 2005 و20زوئیه2005درهمین بلاگ .
( از دفتر: «رؤيا گرداني» ) نقطه هاي باران و برگ بردريابار پوشال هجوم بامدادي ظهرهاي بي پايان ِپشت مه و شيطان بود كه جادوگر بود و حالا در شك و اقليم آفتاب و شيطان بي آفتاب و شك مهميز مي زد و مه مي زد و ميز مي زد و مه و ميز در وارياسيون ماهي كه نيامد در پاسخي به هيچ كس به مكاشفه ي ماه رفتم در خم خيابان ظهر و ماه حجاب برگرفته بود و به خاك تن مي شست در ظهر آفتابي ماه كه وارياسيون ممرز را مي نوشت در سريويلي نيما هر چيز جنگلي وحشي نيست ممرز در كمال آداب داني به ما خوشه ي انگوري تعارف كرد و ما درآفتاب ظهر نشستيم و ممرزها را پيش از مويز خورديم آغاز بهمن بود من به جشن گيسوآن تو مي رفتم از عشق اما توقع اندوه مي رفت و ما خانه هاي شطرنجي را تا آخرين خيابان شب به وقت جدايي گريستيم اوجاها سه تا بود در درگاه خانه مان درخیابان فصل ها اما اوجا از جا كند و حالا تن آن يك تن به باد رفت ماگنولياي ستاره با لباس سپيد عروسي در راه ماشين هاي مجروحان جنگ ايستاد من به هايكو مي انديشيدم پشت فيروزه اي تني جوان به گرماگرمي گرم و آتشي ممنوع و مريم و گيتي و ناهيد ممنوع كه به سرد مي زد وقتي به پشت فيروزه اي در آن دره ي مه و هميشه يكي شان به ساده گي صبح مي مانست در وقت هاي پريشان. و ممنوع بود. تمام طول شهررا مي رفتم هر صبح باراني تا تمام طول شهر ظهر و تكرار راه ايجاز را پس مي زد مثل واژه هاي مكرر آن درويش كه از كويرمی آمد تا دريا را مي جست و ظهر در ميان آب تطهير مي كرد ... حالا وارياسيون بي وارياسيون خواهش مي كنم بگوييدكه هفتاد ميليون نفر دارند در جهان با ايدز مي ميرند در وارياسيون ظهر و عصر و شب و نيمه شب ِهمسايه هامان و خودمان در وارياسيون ديواروار شهسوار شكست و دار. خواهش مي كنم بخوانيد بي خانمان يعني ميهن من كه در آن هفتاد نفر ديگر دارند از ايدز و ديگران مي ميرند و هفتاد هزار هزار منتظر. خواهش مي كنم هفتاد سال سياه... آه ديگر بس است امشب ديگر سريال آن دسته هاي ديوانه را نمي خواهم تماشا كنم در دوردست تماشا آن تن هاي عريان را براي روزقيامت رزرو كنيد در سربرنيكا يا ماي لاي يا حلبچه يا قارنان. در غبار تن هاي بوداي باميان- شهزاده ي پارسي. كه راهي دراز رفت تا انتهاي نور و انتهاي نور تنها دسته گلي بود بي پايان و ساكت در وارياسيون ظهرتان در تهران يا پاريس و يا هر كجاي بي پايان تان و اين ها را اگر ننوشتيد پيش وجدان كبودتان كمي هجاشان كنيد بي الف باي رايج سكه و سيم و تنها در بي سيم ديژينال تان و در انگشتان عرياني كه روي سيم و كليد ماسيده بود و قرن قهار ظهرهاي تشويش تازه بردار آغاز شده بود و تن هاي بردار مي رقصيد و آسمان، پروانه شد در باد گاهي كه پرسيدي كجا قصد نشستن داري و پروانه در باد آمد همراه آويشن تا ظهر بر پوستمان ساده نشست اين را دست كم براي زادروز آسمان مي خواندم در نيمروز ندبه كه به ظهرظلمت مي مانست در هول و ولاي راه و ظهرهاي تشويش را گفتم كه تازه بر دار آغاز شده بود پاياپاي شعر و رقص بادبادك هاي بيدار 2اوت 2005/1384 وين، ويرجينيا يا واشينگتن و نيويورك
* برای اطلاع از سابقه نگاه کنید به صفحه های : 27اکتبر2004 و31 ژانویه 2005 و15 مه 2005 و 2ژوئن 2005 و20زوئیه2005درهمین بلاگ .
