novembre 11, 2005

ما برای فاضل شدن وقت نداریم

  - من می بینم ، ولی از چیز هائی که نمی بینم حرف می زنم ، ودر این موقع است که خواننده‌ی من بهتر از من می داند من چه می بینم .
این حرفی است که حافظ به خواننده هایش می زد . به خواننده های بی واسطه اش . او به آنها می گفت: 
-  شما بهتر از من می دانید من چه می گویم.
 ومردم هم این را فهمیده بودند . همه می دانستند که حافظ چه می گوید جز حافظ، وآن گروهی که  حافظ را "می‌شناختند": شارحان، و حافظ به شارحانش گفته بود:
من نمی خواهم که شما به راحتی بفهمید آن چیزی را که من به راحتی نوشته ام."

و آنهاهم این حرف را به راحتی تحویل گرفتند ، و هفتصد سال است که امانت داری میکنند. تا جائیکه امروز، خود موضوع این حرف شده اند.  و آن که در میان مردم شاعر بود ، در میان اینان فاضل ماند. 

که شعر احتیاجی به فضل ندارد . و ما هم  برای فاضل شدن وقت نداریم .

 باید حافظ شناسی رایکسره تعطیل کنیم
حافظ شناسی کمکی به فهم حافظ نکرد. چون فهم حافظ کمک نمی خواست . نمی خواهد . به کاراساتید کهن کاری ندارم . بلکه از نزدیک تران ِبه ما در سالهای قبل از انقلاب ، از مسعود فرزاد و هومن و خانلزی تا شاملو و نظیر اینها بود که درآن سالها فکر می کردم که  حافظ را بد فهمیده اند . بعد ها دیدم که اورا روز به روز بد تر می فهمند. کتاب ها و تفسیر های کهنه و نوئی که در سال های بعد در این باره در آمد مرا بر این عقیده راسخ تر کرد . تا همه را من به حساب بیماری، تاسی وتقلید، افراط ، و مآلا به حساب وراجی بگذارم . اینکه ماصفحات زیادی را در باره ی " رندی حافظ " سیاه کنیم ، آنهم به تکرار،و اینکه فی المثل عشق، چطور شد که اول " آسان نمود " ولی بعد مشکل ها افتاد. وبدینگونه فهم خود ازحافظ را، فهمی بدیهی را ،به فهم خواننده از حافظ، آن نیزچندان بدیهی، تحمیل کنیم، در اطاله ای کسالتبارکه خود توهینی به فهم حافظ از خواننده اش می شود .و اگر چنین کاری در ادب ما درست و ضروری و زیبا است چرا در باره ی چهره های دیگر این ادب نکنیم؟– به تفریط ویا به افراط -؟ شاعر تر ازاو، توانا تر ازاو، سابق تر ازاو و مستحق تر از او نظامی ست . چرا در حق او نکرده ایم و نمی کنیم؟و پس از او بیدل. که این هردو، چه در قلمرو ِکلام و چه در قلمرو ِ خیال، ظر فیت ِزبانی بیشتروسهم ِبسیارتری دراین خزانه ی بی ته ِ زبان فارسی دارند. من تقریبا مطمئنم که حافظ  اگرخوانشی از نظامی، آنهم به چارده روایت  داشت،  در روایت پانزدهمی با شعر خداحافظی می کرد، و اندیشه ی" سبق بردن" ازسر بدر می برد. و این، از رندی و هوشیاری ِاو بعید نبود. کم نیستند شاعران رند و ملامت زده و هشیاری  که دوزخ ِلغت را که شناختند چنین کردندو ناگهان با شعر و نوشته وداع گفتند ، از رمبو، وایلد، تا ایرانی و شمس و خیام...

چرا خواننده ی ایرانی واهل ادب آنقدر که از حافظ در حافظه دارد ازنظامی ندارد، از سعدی ندارد. لابد بخاطراینکه قرآن از بر نبوده اند، که اگر بوده اند دست افشانی ای به تظاهر نکرده اند تا همه او را از این دریچه ببینند . که انگارتنها این دریچه حافظ را حافظ کرده است . همه می خواهند کاری "همه از دولت قرآن " بکنند. و برای حافظ دولت قرآن کشف ِهنر زبانی قرآن است ، که حافظ رابه حیرت و اعجاب می برد،بحثی نیست که این هنر زبانی در قرآن حافظ را به جادوی زبان آشنا می کند، حالا همه می خواهند ، یکی به تاسی از دیگری،این حیرت حافظرا درفهم و کشفِ کیمیای زبان، وتمتع ازآن را به حساب کشاف زمخشری(؟) بگذارند. چون که در یکی از مصرع های حافظ کلمه ی "کشاف" را دیده اند.و یا اینکه حافظ " مرصادالعباد" راهم خوانده بوده است ولذا از اوتاثیر گرفته است. وضمنا تاثیری هم ازعضد الدین کجائی و چه جائی داشته است بدلیل اینکه در بیتی خودش  گفته است " به عهد سلطنت شاه شیخ ابو اسحاق/ به پنج شخص عجب ملک فارس شد آباد". عجب! و یکی ازاین پنج شخص همین عضدالدین لابد بوده است. که چی؟ هزار باراینها را دلیل کنیم ،و در اثبات حقیقتی که دلیل نمی طلبد هزار بار به ابیات سستی متوسل شویم که  انتساب آنها به حافظ، شانِ حرف را می شکند : زحافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد/ لطایف حکمی با کتاب قرآنی . وبا این تحقیقات موشکافانه به جای اینکه دیوان او را از زائده ها تزکیه کنند به زائده ها جا ومقام تازه ای می دهند.

قدرت اندیشه را قدرت نثر می دهد
منتقذان ما نباید تاسی به منتقدان پیش از خود بکنند . حافظ هیچ چیزی را از حفظ نکرده وحفظ نکرده است جز زبانش را، که با آنچه "در سینه دارد" از پایه فرق می کند.این زبان از فرهنگ حافظ تغذیه می کند، و فرهنگ حافظ را هم تمام عوامل فرهنگ سازی می سازد که "دولت قرآن" هم یکی از آنهاست. (تعریف فرهنگ را دیده ام که یکی از فضلای معاصر ِادبیات دانشگاهی به دانستنِ اساطیر و تاریخ محدود کرده وآنرا بسیاردانی و بسیارخوانی دانسته است .این اشتباه را اساتید دیگری نیز به تاسی به دانشجویان خود منتقل کرده اند. خواننده ی من اگرمی خواهد تعریف من از فرهنگ، ومنظور من از آن را در این سطور بداند میتواند به مقاله "فرهنگ چیست؟" در کتاب از سکوی سرخ مراجعه کند. مروارید 1357) . اقلیم این زبان را روحیه ی آن فرهنگ می سازد. وروحیه ی این را اقلیم ِآن . می خواهم بگویم که اگر زبان حافظ نبود حافظ چیزی ازحافظه در خود نداشت ، جز نسیان و فراموشی  .  تا آنجا که می توان گفت که حافظ شناسی چیزی جزشناختن زبانِ حافظ نیست ، یعنی شناختن زندگی ِاین زبان در او.

نزدیک شدن ِبه زبان حافظ معنی اش آن نیست که او را در جلد یکی از سبک های آشنا و بینوای شعرفارسی(عراقی، خراسانی ، هندی و...) تشخیص بدهیم، ویا اینکه کدام واژه در کدام نسخه درست تر، اصح و اولی است( که در جای خودالبته کوشش ماجوری است)، و میان اینهمه نسخ، اوه! چه اطاله ی کسالت باری! که خواننده ی خود را خنگ می کنند،( ویا اورا اینطور دیده اند؟).

آنها در اینکار روی کار را با قشری از حرف می پوشانند، با قشری از انشا، تمجید و تعریف . ودر نهایت با قشری از" یعنی چه"، همراه باسلسله ی قیدها و صفت های تفضیلی ِسخاوتمندانه و مجانی . این فضل و فصاحت البته برای حفظ اثر در مقابل زمان، دستبرد زمان (برد ِزمان؟) خوب است. ولی زتدگی ِزبان را اگر نکوئیم خفه،حتما معطل می کند، لاطائل می کند . فصاحت و تفسیر گل مالی کردن ِچهره ی شغر است .ماباید بافتِ حافظ را، وبوطیقای اورا بشناسیم، وبشناسانیم. و در زبان او زبان خود را بشناسیم. بر این جمله لختی درنگ می کنم:

نوشتن ِ نثر خود، کار دشواری است، دشوارترازشعر، بویژه اگر نثری باشد خود در باره ی شعر. این را حافظ نویسان ما هرگز ندانستند. که اگر می دانستند هرگز نمی نوشتند. نمی شود ازتوانائی حافظ در شعر، بدون داشتن قدرت اندیشه سخن گفت. و قدرت اندیشه را قدرت نثرما به ما می دهد. به ما وبه آنکه می نویسد.اندیشه ی حافظ را هم زبان اوست که به او می دهد،بیان او وشیوه ی نوشت ِاو. که اگر آن اندیشه تواناست از آنست که این متن تواناست.وگرنه چیزی از اندیشه ی حافظ نیست که جای پائی در گذشته ی او نداشته باشد . پس، در صحبت از حافظ هدف باید نوشتن باشد و نه اندیشیدن. نویسش! شعر او در خورِ نثر ما، ونثر ما در خور ِشعراو باشد .و چون در کوفتن این خرمن، گاونری ندیده ایم، و نه مرد کهنی،  پس می گویم بهتر آنست که حافظ شناسی را یکسره تعطیل کنیم ، کنار بگذاریم، و این تکرار را تکرار نکنیم .

 در مکتب شمس
حافظ شناسی در کشف همین جای پا های گذشته هم ، گذشته ی حافظ را مخدوش می کند. همه می خواهند به اصرار از او عارف بسازند. که او نه عارف است ، ونه به طریق اولی صوفی.بلکه به حکم عصیانی که در طبیعت او است  در اندیشه ی عرفاتی ِعصر ِ خود دست می برد.ودر این تصحیح، خط مشترکی با گذشته ی نزدیک خود، شمس، و دور تر از او حلاج وبایزید دارد، که ریشه ای نه در طریقت ونه در شریعت دارد. خدای حافظ خدای شمس وخدای حلاج است، که در خود ِاوست. و نه در آستین شارع و شیخ. خدائی انسانی که در انسان ِاوست. و او انسان ِخودش را که "در اندرون" اواست،و من ِ اواست، و"مقصود"ِ اواست، مدام در آینه می جوید، در ادامه ی شمس که با کنایه می گوید: " همه ی گفت ِ انبیا اینست که آینه ای حاصل کن!":
روزگاری شد و کس چهره ی مقصود ندید/  ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

در سراسر دیوانش همه جا در طلب ائینه ی گمشده ی خویش است. از " ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم" تا "حجاب چهره‌ی جان می‌شود غبار تنم...". همه  با مفاهیمی کنائی واستعاره هائی  گاه حجمی وچند بعدی که میتوانست هم ناقض او، وهم نجات دهنده ی او از تکفیرو تعزیر باشند، که این شیوه  و شگرد خاص حافظ  بود ، وهمه می دانیم ، وکار من در اینجا نیست.

معذالک عجیب است که در یک تفکر رها و بی بند( نه بی قید) دفتری هم آهنگ ارائه میکند. و تا به خودش دروغ نگوید دروغ هم می گوید.(مثلا درابیات شاهد ودر ابیات مدیحه ، ولذا سستی که به آخر بعضی از غزل های خود، وگاه به زیبا ترین ها شان ، اضافه می کند.و یا می کنند) که در خوانش بی مرز اعصارموید و مقبول مانده است.واین، راز همان هنر زبانی است که او خودش را می تواند در یک تفکر منفی مثبت کند. عارف نیست ولی عرفان را از صوفیسم کوچه و بازار جدا میکند. وهمین اورا از صاحبان ِ تذکرت الاولیا و مثنوی معنوی وگلشن راز جدا میکند.  در این رده اورا در کنار حلاج و سهروردی وشمس تبریزی می بینیم . از آن که خدایش را در" انا" میدید تا این یکی که در پاسخ ِ "- خدا مفهومی بیکرانه است " به فقیهی گفت: بیکرانه توئی ! و به او که خودرا"ولی" می خواست به کنایه در آمد که : - تو اگر شیخی و صدر نشینی، در من بنشین! سهمی از زبان حافظ بر این من ِ پنهان میگذرد: استعاره ها و رابطه هائی  محجوب که حجمی از نگفته بجا میکذارند. ودر واقع تکنیک زبانی او به کمال که میرسد همه بر سراین" نگفته " می گذرد.که نبض حرف حافظ است. حافظ شناس اما این حرف را ناگفته می گذارد چون نگفته ها را نمی یابد.نمی خواند. جدا کردن عرفان متعالی از صوفیسم ِکوچه و بازار، در قرن هفتم و هشتم و نهم کار ساده ای نبود، هنوز هم نیست. مبارزه ای که همیشه در پرده رفته است. برعکس ، درویش مسلکی وصوفیگری در ادب فارسبی بردش از آنست که همیشه از برد فلسفه(حکمت) از یکسو، واز برد هنر (شعر) از سوئی دیگر استفاده کرده است. از فلسفه ضعفش را واز شعر بی منطقی اش را( فلسفه هم آنجا هائی ضعیف می شود که می خواهد منطقش را از شعر بگیرد). ما ایرانیها اولی را به یونانیها دادیم و دومی را به عرب ها، در هر شکست.(در تاریخ نویسی البته). به آنها ندادیم، در تاریخ به حساب آنها گذاشته شد.آنچه برای خود ما باقی ماند درویشمسلکی بود. که هنوز با ماست. ورونق خانقاه هاست. 

در ظلمت ِزبان
 حافظ می اندیشد، به شعر می اندیشد . یعنی نوشتن و نویسش مسئله ی اونیست. اگر به شعر رسید آن را می نویسد. ولی اگر هر آینه به شعر نرسید، چیز هائی می نویسد که شعر نیست .اما به هرحال موزون ومقفی است. مشکلی بنام نوشتن، و یا دغدغه ای برای نویسش ندارد. مثل دغدغه ی شمس که نویسش را مسئله ی ما، مسئله ی خود ، ومسئله ی غیر می کند . چگونه نوشتن برای او چگونه مردن است . ولی برای حافظ  چگونه گفتن چگونه زیستن است . هر دو در برابر زبان ایستاده اند : در برابر ظلمت، ودر تاریکی . وزبان که بازمی کنند تاریکی در تاریکی است. هر دو در ظلمت زبان است که به دیدار آنچه می جویند می رسند . یکی عطش سخن وشور گفتن می خواهد:( غلام آن کلماتم که آتش افروزد / نه آب سرد زند از سخن بر آتش تیز). وشمس غبن نوشتن دارد : (عبارت تنگ است. زبان تنگ است). برای او کلمه ی حال  کلمه ی مآل است. همیشه واژه ی نیامده ای هست که باید از راه برسد : – بروید وبه مولانا بگوئید یک لقمه لغت بفرست!

حافظ درهمان منظومه ی لغوی محدودی  هم که دارد( و همه میشناسیم) با جا ونقش خاصی که در مصرع به لغت می دهد معنی دیگری که خودش می خواهدودر کتاب لغت نیست از آن طلب می کند واز طریق همین توانائی است که آن محدودیت و فقر واژگانی راکه دارد جبران می کند،(گو اینکه قدرت متعال این فن در کیمیای نظامی است). نمونه ها بسیارند،برای مثال  واژه ی رهزنی را، که فراوان هم بکار می کیرد،طوری بکار میگیرد که مارا هیچ به دنیای دزدان و قاطعان طریق نمی برد.دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم / نقش خیال روی تو بر آب می زدم).و یا درشعبده ای که با مصوت ها میکند تا در مصرع و ریتم کلمه ها،  اسم ها قدرت فعل می گیرند .(بدون شوخی های رایج این روزها). بیاد می آورم روزی را که با شاملو بر سر این نکته، توقفی بر این بیت داشتیم : قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق / چو شبنمی ست که بر موج می کشد رقمی. واینکه "شبنم" و "رقم" هردو اسم اند ولی در مصرع توانائی ِفعل را دارندچون در خوانش ِدلپذیر ما این هردو طوری کشیده میشدند که فعل "می کشد" خود فراموش می شد . در مطلع همین غزل (زدلبرم که رساند نوازش قلمی)، به پیشنهاد او ،آنروز، خواستیم از سر تفنن به جای کلمه ی "نوازش" چیز دیگری بگذاریم  که در عین حال از مفهوم نامه نویسی، که منظور حافظ بوده است، دور نشویم. نشد. حتی خودرا از مفهوم "نامه" هم آزاد کردیم وتمام کلمه هائی را که می شد جای" مفاعلن" را پر کند امتحان کردیم، نشد. آنروزهیچ وازه ی دیگری نمی توانست به زیبائی ِ "نوازش ِ" جای مفاعلن بنشیند.تحسین ما آنوقت ها هرچه بوددر این نوع غزل ها، از همین نکته ها ونوع آنها بود که نمی دانم چقدر شاملو در حافظ ِخود دنبال کرده باشد. گر چه درهمین غزل ناگهان در بیت بعدی در این مصرع سقوط می کنیم: زمال وقف نبینی بنام من درمی . این دیگر از بی در و پیکری ِ غزل است که از هر سو همه جور می پذیرد.

اینکه با حافظ غزل تمام شده است، حکم سردستی وبی مطالعه ایست. حافظ ختم غزل نیست.آخر ِ غزل فارسی حافظ نیست. غزل آخر هنوز سروده نشده است. حتی حافظ هم هنوزآخرین غزل خودش را نسروده است، چونکه زندگی ِپس از مرگ دارد. چونکه در دهان ِشارحان ِخود منتظر حرفی نگفته مانده است . " تمام حرف برسر حرفی ست که از گفتن آن عاجزیم ".

  بااینهمه درنظر من زبان حافظ نه زبان مبارزه است ونه زبان فلسفه. زبان او زبان فاصله، وزبان تاخیر است.وهمان جاهاست که معمولا قربانی تاویل حافظ پژوهان میشود.چرا که حافظ حرفش را در فاصله ی بین چیز ها و واژه ها میزند(چیزها اعم از ذات و از معنی). آنچه در چیزها و واژه ها حرف می زند(حرفی که در چیز ها و واژه هاست) تفاوت است، که پنهان و نا مرئی است،وگفتنش را به تاخیر می اندازد.حافظ شناس باید این نوع از دیدن ِحافظ را که دیدن ندیدنی هااست بشناسد، طرز نزدیکی او به حقیقت ِاشیا ، به واقعیت ، ورفتاراو با امر واقع را، فاصله و تاخیر در ابلاغ حرف را،و فراموش نکند که همه ی اینها در زبان او تظاهر می کند ونه در اندیشه ی او. زبان شعر را مفهوم کلمه ها نمی سازد، کلمه ها می سازد .ما باید مفهوم زبانکاری(لانگاژ) را از مفهوم زبان(لانگ) جدا بینگاریم .وبا این خوانش بتوانیم خود را در فا صله وفضای بین چیز و زبان بنشانیم. و فاصله را پر کنیم.و این یعنی اسپاسمانتالیزه کردن ِ دید. (البته این درآن  تعداد از شعرها و متن هائی اتفاق می افتد که ظرفیت این نوع خوانش رادارند).در اندیشه هائی که از کیمیای زبانی او بر می خیزند .وگرنه کار نویسش در حافظ از همان قرار و قرار داد هائی استفاده می کند که پیش از او می کرده است. حافظ در نوشتن شعر هیچ چیزی را بهم نریخته است. در برابر هیچ قاعده وقانونی برنخاسته است. قدرت او در این است که طرز و تکنیک دیگران را بهتر از خود آنها بکار می گیرد، جزآنکه در زنگ حروف بدهکار همشهری خود سعدی میماند ، که از میان ده های آنچه در ذهن دارم دوست دارم اشاره به این یکی بکنم ، که نه فقط بخاطرطنین ِسین هایش می خواندم، زمانی که با مادر تمام ِاورا، وحالا که تنها اینجا، گاهی به تورق:
رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

یدالله رویائی

آبان 1384

این مقاله به تقاضای روز نامه شرق نوشته شد ونقل آن درجای دیگر بدون اجازه ی یدالله رویائی ممنوع است . ویژه حافظ شماره 621

يداله رؤيايی @ royai AT orange DOT fr novembre 11, 2005 7:43 PM || Balatarin
Comments

(اين يه پيغام شخصيه. مي تونين بعد از خوندن حذفش كنين)
من فكر مي كنم همينكه حافظ از طريق روشي عقلي (قياسي) به بي تاثير بودن عقل در كار عشق استدلال مي كنه، به طور ضمني خوارداشت عقله (فراموش نكنيم كه عقل گرايي با قياس وارد حوزه تفكر اسلامي شد)؛ چرا كه اذعان و اعتراف عقل به ضعف خودشه، به عبارت بهتر صورت قياسي مصراع دوم رو بايد از زبان عقل بخونيم:" تدبير من مثل شبنمي در برابر درياي عشقه." (طبق برخي نسخ: ... كه بر بحر مي كشد رقمي) / نكته ديگه اينكه من فكر مي كنم ....
آقاي رويايي! برايتان بسيار نوشته بودم اما ترس از اندوهگين شدن شما مرا وادار به حذف كرد. شاد باشين.

Posted by: اقبال at mai 8, 2007 5:56 PM

سلام آقاي رويايي. من قبلن شما رو به وبلاگم كه اشعار سهراب سپهري رو توش شرح مي دادم دعوت كردم(خواهشن پيش داوري نكنين). اين مطلبتون رو هم خوندم. اما سوالي داشتم: آيا واقعن شما و مرحوم شاملو وقتي متوجه كشيدگي فعل گونه دو اسم "شبنم" و "رقم" بودين، به تناقض عقل گرايي حافظ (قياس كردم و ...) در تقبيح عقل دقت داشتين؟ دومين سوالم اينه كه دوست داشتم منظورتونو در مورد زبان حافظ با مصاديق بيشتري از شعرهاش مفصلن توضيح مي دادين. موفق و شاد باشين.

- تقبيح نه، بلکه بي تاثير بودن عقل در کار عشق

Posted by: اقبال at mai 6, 2007 7:48 PM

عمو جان چقدر خوشحالم كه يكي هستم بين اينهمه خودم را شادمانه ميان دوستدارانتان ميندازم و از اينجا به شما نگاه ميكنم تا از ان تصوير غروب غريب در واترلو كه تنهاميشدم از شما وغم انگيزتر انكه ناگهان تمام تنهايي شما ماند كنار من و شما رفتيد كمتر گريه ام بگيرد مثل زماني كه در ارتفاعات بسيار بلند بازگشتم اين تصوير تمام تصاوير ديگر آن سفر را محو ميكرد و من حيرتزده بودم كه چرا اشكهايم بند نمي ايند؟

Posted by: talayeh at décembre 19, 2005 9:07 PM

من سوادش را نداشتم درينمورد نظري بدهم آقاي رويايي عزيز...اما چند بار خواندم.اميدوارم كه سرخوش باشيد و هوا به كامتان......امروز چه روز بدی است.مرتضی ممیز درگذشت.یک خبر است.به همین سادگی...چیزی برایش نوشته
ام.دوست داشتید سر بزنید.دست.

- آخ!
مرتضی شاعربود .
شاعر که می میرد تنها می شوم.
ادامه ی او بمان.
مرسی نگین !
رویا

Posted by: نقطه الف at novembre 26, 2005 1:36 PM

سلام...

زيبا بودن همشون ولي يه دونه عيب كوچولو هم داشت عيبش اين بود كه تنوع
ندادي به وبلاگت بيخيال يه سري هم به ما بزن

فعلآ...

Posted by: پویا راستی at novembre 25, 2005 4:49 PM

سلام
من شمارو نمي شناسم
ولي استاد ايول دارين

Posted by: mahdy at novembre 25, 2005 12:39 PM

سلام استاد
هم لذت اين متن را ميبرم و هم لذت تو را كه ماضي حال را به حال ماضي
در پي-امدي دايم ميان من تا اوي كلمه كه وحدتمان مي بخشددر كثرتش
مي كشاني.

اگر توانستيد يك سري به من بزنيد ونظرتان را برايم بگذاريد.ممنون ميشوم.


زياده عرضي نيست جز سلامتي تو و شعرهايت.

Posted by: mostafa asadi at novembre 23, 2005 11:17 AM

سلام اقاي رويايي .خيلي خوشحالم از ديدن سايتتون .اقاي م ح نجفي خبرش رو بهم داد .از خواندن اين مقاله تان در شرق هم ...قبلا لذتش را برده بود م.با عشق

Posted by: fفروهر at novembre 21, 2005 4:06 PM

اي از از تو
به باي من
كشيده در رگ
هاي گريستن بي تو براي چه چيز ايا؟

امشب به ياد زني
كه پاشيده باشمش
در چشم
هاي بي
براي چه چيز تر؟

ان وقت عقربه
كشيده مي
در بغض فرو انگار
مي شوي به ليز
در اغوش
هاي من در گرم چه چيز اما؟

كه مي رفت
به سوي عقربه دادهاي بلند
در ياد عنكبوت
نجات را مي
به حلقه
هاي تنفس از قرار زني
فردا بوسيده مي شوي
به حسب هميشه
هاي گريستن بي من براي چه چيز ايا؟

به روياي بزرگ و شعر هايش
مصطفي اسدي


Posted by: mostafa asadi at novembre 20, 2005 3:19 PM

سلام/ برا اولين بار كه با وبلاگ شما آشنا شدم/من هم به تازگي به جمعتان

اومدم/خوشحالم ميكنين سر بزنيد...

Posted by: سپيده at novembre 19, 2005 4:30 PM

سلام استاد!مطالبتان را پي گيري مي كنم.شعر و زبان و حافظ و شمس و...اگرچه بارها و بارها بررسي شوند ولي هنوز نياز به بحث در موردشان هست! چون جامعه و فر هنگ در حال حركت است چه درست و چه غلط !ديد گاه ها در حال تغيير همراه با جامعه و فرهنگ است و همهچيز نياز به بررسي و ديدي ديگر پيدا مي كند...استاد موفق باشيد!

Posted by: شيوا at novembre 19, 2005 4:06 PM

آقاي رويايي سلام.نمي نويسم استاد چون در شعر لا اقل واژه بي معني اي مي آيد.
فكر مي كنم دليل آنكه مردم به راحتي نمي فهمند آن باشد كه ما به راحتي مي نويسيم.خودم گاهي چيزي مي نويسم و هرگاه راحتتر نوشتم سختتر فهميده شده.شما را دوست دارم نه فقط به خاطر شعرتان كه فكر ميكنم يك كمي از درونتان را حس كرده ام شايد درون خودم را كمي در درون شما حس كرده باشم و فقط اين را مي دانم كه اين به خاطر ساختار ذهني شعر دوستان است.كه به دنبال تصوير و نه حرف هستند.من خودم هر وقت -حرف- زده ام راحت تر بوده ام (گويي احساس امنيت ميكرده ام ) و در مخاطبم برعكس بوده هميشه....
به خاطر اطناب ببخشيد.قبول كنيد كه نوشتن براي يدالله رويايي كمي سخت است

Posted by: hamed at novembre 19, 2005 2:27 PM

حالا هی دلت را خوش کن به حظی که از شعرهای دیگران می بری. و غصه بخور که چرا دیگر نمی توانی لب باز کنی. به ترسهایی که نمی گذارند روحت زبان باز کند لعنت بی فایده بفرست و همه کسانی را که با تو چنین کرده اند برای گوشمالی بیشتر خودت به خاطر این پای درازتر از گلیمت درود بفرست. هی آه بکش و با هر شعری که می بینی و با هر عشقی که می فهمی دریغ بخور. بهای بلیط بازدید از موزه گذشته را بيهوده براي جلوگيري از افزايش دفعات بازديد مرتب گران و گرانتر کن. آینده را مثل گذشته تا می توانی سرشار از حسرت دیروزها کن. هر غلطی که دلت خواست بکن.....

Posted by: ريگو at novembre 19, 2005 8:27 AM

سلام جناب رويايي. نگاهي متفاوت و مطلبي خواندني بود. دست مريزاد.

Posted by: alireza at novembre 18, 2005 3:22 PM

اين همه حافظ شناسي ، آدم را ياد جانور شناسي مي اندازد . هر نوشته اي - اعم از مال حافظ يا رويايي يا نوروزي يا فهيمه رحيمي را مي شود خواند و مي شود نخواند . به هر حال داريم هي وقت تلف مي كنيم كه نخواندن مان را به گردن خوب نشناختن ها بيندازيم .
از يدالله رويايي كه مي خوانم خوش است . ممنون كه مي نويسيد با همه .

Posted by: حسین نوروزی at novembre 17, 2005 2:12 AM

استاد .. سلام .. من منتظرتونم ... مي دونم خيلي گرفتاري ... ولي من فرزند ايرانم ... احتياج به كمكتون دارم ... كمك كنين ما هم رشد كنيم ... هميشه ممنونتون خواهم بود ... به اميد ديدار...باي

Posted by: ebi at novembre 17, 2005 1:51 AM

مقله تان را در همان ویپ ؟ .. "ز" ندارد این کیبورد! در همان ویزه نامه ی شرق خواندم. مثل همیشه بودید: پر از از و با .پر از رویا.روی_ا. روبا؟ اصلا این کیبورد زبان سرش نمی شود!مینویسی رویا ... مینویسد روبا! تو بگو آن نقطه هیچ شخصیتی ندارد؟به قول عین القضات : یک نقطه درد.

یک نقطه درد دارد!(لبریخته ی چند؟) راستی ! هیچ می دانی کسی نمی تواند تو را بخواند؟ مثلا همان سطرت در لبریخته ها __ دیوانه درد دارد __ . این الف در جهان تو ( یا این متن ) همان الف شمس تبریزی نیست؟ کلک!! تو این را فهمیده ای که در داشتن یکجورهایی درد هست .اما کی هست که بفهمد ؟ ! سرت را درد نیاورم .حرف یکی ست ( ا __ الف؟! __ ) اما ورم می کند و سه و چهار و ... می شود . قهر می کند و می شود. در (باره ی؟) تو خیلی "حرف" دارم اما حوصله ی تایپ نیست . کتابی دارم __ سوی روان __ که در وصل ( یا به قول بقیه:فصل) تو __ در حاشیه ی حالت تو __ میاید و می خوانی.شاید روی وبلاگم هم بگذارم .البته اینجا یک رسم کهن هست:حتا اگر نفهمند چه می گویی حرف ات را می کشند (نوعی کش رفتن است )و کلی هم _ به خیال خودشان _ نشئه می شوند و. بگذریم!

زیاده قربانت
یا هی

Posted by: محمد حسن نجفی(م ح ن ) at novembre 15, 2005 3:12 PM

سلام استاد
با تمام اجتنابتان از حافظ شناسي متاسفانه شما هم دست به حافظ شناسي دست زده ايد (البته از ارزش مقاله ي شما كم نمي كند كه حتي سكوت در باره ي حافظ هم خودش يك نوع حافظ شناسي است)
ديگر مسئله اين كه شايد بهتر باشد به هر حافظ شناسي حق حيات فرهنگي بدهيم و اين حيات تا زمان مقبوليت در خود فرهنگ ادامه داشته باشد
والبته با تعريف شما از فرهنگ در تعليقم همان طور با تعريف شما از شعر(در سكوي سرخ)...
......................
راستي نا گفته نماند كه دوستان در كامنتشان شما را تنها شاعر - فيلسوف ايران ناميده اند ولي به اعتقاد من:
در شما مرز شعر و فلسفه وجود ندارد شما واژه هستيد كه خودتان را مي اوريد/

Posted by: ahmad at novembre 15, 2005 11:26 AM

وقتی که پر
در ناف نور گذر می کرد
گفتی تمام منظره هایت را پرت کن
اما من...
سلام به رویای بزرگ
این مقاله رو در ویژه نامه ی شرق خوندم ، خیلی خوب بود اما گمان می کنم مقاله ی شما خیلی مهم تر از اینه که کنار نوشته های کسانی مثل سیمین بهبهانی ، عبدالجبار کاکایی و ... چاپ بشه ، البته این نظر شخصیه شخصی مثل منه و صدالبته که صلاح مملکت خویش خسروان دانند . به هر حال خوبی این اتفاق این بود که من و دوستان دوستدار شمایم تصویر و گفته های شما رو باز دیدیم و باز خوشحال شدیم ، باشی و همیشه رویا!

Posted by: صالح دُروند at novembre 15, 2005 10:08 AM

سلام استاد ... خيلي دنبالتون گشتم تا پيداتون كردم ... خيلي حرف باهاتون دارم اگه اجازه بدين .. علاقه ي وافر ي دارم به شعر و مي نويسم ... ولي متاسفانه به دليل اينكه در يك منطقه ي دور افتاده مجبور به زند گي ام نمي تونم شعرامو به يه استاد نشون بدم .. البته مطالعه مي كنم زياد ... ولي با استعدادي كه در خود سراغ دارم و پشتكارم مي خوام رشد كنم ... خيليها تو اينترنت كه تنها راه ارتباط منه دست رد زدن ... حالا دست به دامان شما شدم كه اگه قابل باشم مي خوام منو به عنوان شاگرد بپزيريد خواهش مي كنم قبول كنين ... توقع زياد ندارم ... فقط شعرامو نظر بدين و راهنمايي ... اميدوارم جوابمو بدين ... هميشه مديون شما خواهم بود ... در ضمن ليسانسه هستم ... به نقد بيرهمانه اعتقاد دارم ... منتظرتون مي مونم ... به اميد سلامتي و شادكامي شما ...

Posted by: ebi at novembre 15, 2005 12:26 AM

به دلیل ِ اینکه ممکن بود باز هم سانسور شود ، در این آدرس یک کامنت گذاشتم برای جنابعالی :www.kherefti.blogspot.com

Posted by: میلاد at novembre 14, 2005 11:54 PM

آقای رویایی عزیز !

شما که با نگاه دیگران از حافظ دور می شوید ، آیا با نگاه خودتان به حافظ نزدیک می شوید ؟ شما وسوسه می شوید که به وسوسه دیگران با شک نگاه کنید و از تبارک خواجه و حسادت کلام ، به وسوسه ی سرعت ، از نوشتن و توانایی متن دم می زنید ، باید که در حریم خود به خط مشترک رسیده باشید . حقیقت این است که شاعران معاصر ایران - از نیما به بعد - هرگز از عرفان رها نشدند . حتی چپ ترین ها و روشنفکر ترین هایش هم به عرفان آغشته و آلوده اند ؟
مگر شاملو و سپهری و سپانلو و خودتان و حتی خویی هم سراسر عرفان نیست ؟
مگر افسانه و مرغ آمین سراسر عرفان و ابهام و بحث تقدیر و ستایش تعبد نیست ؟ مگر بویی که از سراسر دفتر و دیوان فروغ می آید با شعبه ی مصوت ها و ریتم کلام و تاخیر زبان حافظ و شمس چه تفاوت دارد . تنها تفاوتش این است که حافظ مرد رند چند صد سال پیش است و فروغ ، زبانش سخت تر و تلخ تر و عرفانش از معماری عمر خودش پا برجاترست .
تعحب می کنم که بعد از این همه سال ، از حافظ می گویید و بیشتر حیرت می کنم که چرا به شعر نمی گویید ؛ هرچند شعر همین است که می نویسید .

با مهر و وفا . سوسن .

Posted by: سوسن at novembre 14, 2005 10:41 PM

استاد...در روزنامه شرق چه ديديد كه اين مقاله را براي شان فرستاديد؟...منظور زبانم لال محاكمه نيست...در ضمن اگر لطف بفرماييد هر پست جديدتان پينگ بفرماييد.بسيار سپاس گزارتان خواهيم بود.

Posted by: شميده at novembre 13, 2005 9:12 AM

سلام آقاي رويايي بزرگ
تحليل شما از حافظ واقعا يك سرو گردن از تمام حرفهايي كه در اين ادب نامه زده شده عميقتر بود. به راستي حافظ تنها اعجوبه‌اي است كه در افق معنايي كه بين ما و او ساخته ميشود ، از ما انكار خود را ميخواهد. خودتخريبي كه او را جاودانه كرده به حق فاصله با معنايي را ميان او و عرفان دگماتيك برقرار مي‌كند . و در مقاله شما به خوبي به اين موضوع البته غيرمستقيم پرداخته شده . شاعر شدن به عرفان همان اتفاقي است كه براي حافظ بهتر از سعدي افتاد . يعني عاشق شدن و هر لحظه آماده از دست دادن معشوق بودن . نه براي فناي في‌الله بل براي گريز از چنبره ايمان كه شاعرانگي عرفان را تباه مي‌كند . خلاصه دست مريزاد .
من و دوستانم شاعر نيستيم . عده‌اي فلسفه خوانده‌ ايم .سالها پيش از طريق يكي از بستگان شما كه همكلاس ما بود با شما آشنا شديم . نمي‌دانم چطور شد كه بعد از خواندن مقاله با همين دوستان بي‌اختيار آرزوي عاشقانه‌اي كرديم و آن مستدام شدن دم گرم تنها فيلسوف-شاعر ايران بود .

Posted by: hermes at novembre 12, 2005 9:45 PM

این حرف های شما در باره ی حافظ حافظ شناسان حرفه ای را به خشم می آورد

Posted by: neshasteh at novembre 12, 2005 1:50 AM