août 26, 2005
کودک ِ کتاب
عباس عزيز،
کودک که بودم، من خودم نمیخواندم، کس ديگری برای من میخواند. از همان وقت دايه برايم کتاب شد. کتابی شد. و امروز در اين سر عمر، کتاب دايهای برای من شده است. همان وقت هم دايه تنی مثل کتاب داشت. حالا کتاب بدنِ دايه دارد.
و اين هردو را خوانش بهم میرساند. به من میرساند:
آنوقت ها خوانش دايه، تن او را کتاب میکرد . و حالا خوانش من از کتاب، کتاب را تن دايه میکند.
تا وقت ديگر، قربانت
پاريس - 24 اوت 2005
خوانش زبان رویا مثل تن کتاب مرا بغل می گیرد.و من...کلمه را در دهانم بغل می گیرم...و کتاب/تن می شود...
Posted by: نقطه الف at septembre 14, 2005 6:59 AMآقای سوار ،
من آنجا بنظرم به "خودِ کتاب" فکر کرده ام، ومنظورم متن ِکتاب نبوده است. اینجا هم همینطور. ولی شما میتوانید منظور خودتان را منظور من کنید. خوشحال هم میشوم .
مسُو ل معرفي كتاب در نشريه ي ادبي بلم هستم ودر شماره ي پاييزي نشريه كتاب «هفتاد سنگ قبر» از شما رو هم بايد معرفي كنم.بايد يه شعر كوتاه از كتاب رو هم انتخاب كنم ولي كلي گيج شده ام انتخاب سخته!همشون قشنگ و قابل تامله. همشون يه دنيا حرف توشون هست.فعلا دار مي خونمشون. تا بعد...
دستتون درد نكنه.خيلي دلم مي خواست نظراتتون رو راجع به شعر هام و كلا شعر امروز بدونم ولي ميدونم كار ها زيادن و مجال اندك!
تا ديداري دوباره...!
تني مثل کتاب ؟
در "هفتاد سنگ قبر " هم جائی از "مرگِ در کتاب" حرف زده اید. پس منظور تان جسم کتاب است نه متن کتاب، یعنی خودِ کتاب کاغذی ! چطور میشود توی یک کتاب مرد ؟ جز اینکه بخواهیم مرگمان را محتوای کتابی کنیم.ولی اگر منظورتان این نیست، ممنون میشوم توضیح بیشتری بدهید /
من...كتاب...خودم...؟ چي پيدا كردي لاي دايه هات؟!
Posted by: solmaz at septembre 2, 2005 12:52 AMياد گرفته ام پنجره باشم و باز شوم به سمت كوچه.ياد گرفته ام كه دور نمايم هميشه خيابان باشدو ساختمان...
آقاي رويايي با تو آشنايم .چند سالي ميشود كه در كوچه هاي افكارت پرسه ميزنم.از تو فقط خوانده ام وچه زيبا!
تو و تو و تو!...برايت احترام قايلم نه با شما كه با تو! صميمي ترين واژه!
اگرحه شاعر بزرگي هستيد ولي من نثر هاي شمارا بيشتر از شعر ها يتان دوست دارم . از كتاب هلاك عقل بوقت انديشيدن تا كتاب سكوي سرخ و حالا با اين يادداشت ها ي خطاب به عباس معروفي حاي يداله رويايي در نثر معاصر فارسي غبطه برانگيز است
فيروز شهابي
بوی ِ دایه می آید یا دایه می آید.
سلام به استاد عزیز جناب آقای رویایی
استاد جان
از شما دعوت می کنم تا به وب من سر زده و نظرات ارزش مند خود را ابراز فرمایید.
با سپاس
م.قیری
حالا ديگر باور مي كنم كه رويا ديگر پير شده است و هفتاد و چند ساله.بوي شن گرفته و بوي پشت شن.نه فقط پاهاش سرش بوي شن گرفته.
Posted by: khosro at août 28, 2005 3:10 PMبوی پشت پایم شن...
اینجا قرن هاست بوی شن زار میدهد.از این ها که دست ساز
آدمیزاد است.پایی برای گریختن نمانده.سوسمار جویده است.
علاوه ی اینکه دایه متنی از کتاب داشت و حالا کتاب بدن دایه دارد ، رویای عزیزم ، تو ، خود تن دایه شده ای . خوانش دایه عین متن کلمه است . کلمه بر خود قایم است و متن بر تن دایه .
روياي عزيز /هميشه از هواي قلمت مست مي شوم
Posted by: فرياد ناصري at août 26, 2005 9:31 PM