août 26, 2005
کودک ِ کتاب
عباس عزيز،
کودک که بودم، من خودم نمیخواندم، کس ديگری برای من میخواند. از همان وقت دايه برايم کتاب شد. کتابی شد. و امروز در اين سر عمر، کتاب دايهای برای من شده است. همان وقت هم دايه تنی مثل کتاب داشت. حالا کتاب بدنِ دايه دارد.
و اين هردو را خوانش بهم میرساند. به من میرساند:
آنوقت ها خوانش دايه، تن او را کتاب میکرد . و حالا خوانش من از کتاب، کتاب را تن دايه میکند.
تا وقت ديگر، قربانت
پاريس - 24 اوت 2005
août 10, 2005
هرچه بيشترمیخواندم بيشترمیمردم
عباس عزیز ،
من کتاب میخوانم، و وقتی که میخوانم، کتابی که میخوانم هستم. خودِ کتاب. نه آنچه در آن است. و اين يک مسخ است. و در مسخ هميشه چيزی هست که میميرد. پس در خواندن ِ کتاب چيزی از مرگ هست.
هفتاد سنگ قبر را که مینوشتم، زياد میخواندم. کمکم میديدم که خواندن با مردن خط مشترک دارد. هرچه بيشتر روی اين خط میايستادم تأمل من از مرگ بيشتر میشد. هرچه بيشتر میخواندم بيشتر میمردم. و اين، مسخ نبود.
ترکِ چيزی برای نيلِ به چيزی، اين معنا در مسخ هست. ولی در مرگ، ترکِ چيزی است برای نيلِ به چيزی که نمیدانيم چيست.
تا وقت ديگر، قربانت
