avril 15, 2005
عشق به زبانهای قومی وامی دیگر املی شده است
عباس عزيز،
شعر فارسی معجزه است، ما بايد به جای تاريخ ايران شعر فارسی را بگذاريم، چون تا همين ديروز سانسور نمیشد. شعر فارسی تاريخ ايران شده است. منظورم اين نيست که ايرانی در شعرش معجزه کرده است، منظورم اين است که شعر را معجزهی تاريخش کرده است. چون تا همين ديروز، يعنی تا و حتا همين محرمعلیخان کسی سانسورش نمیکرد. امروز ولی شاعران ِ رفته نيستند تا ببينند که سانسورِملا يکجا همه را دارد "تصحيح" میکند، و "ارشاد" میکند: ايرانيت ِفردوسی، اروتيسم ِنظامی، کفر ِحافظ، طنز ِعبيد همه خط میخورند. از رودکی تا ناصرخسرو، تا ايرج، تا فروغ، تا ما...
غبن من اما اين است که من هنوز هستم. هستم تا قصابیهای سانسور را باطل کنم. طفلک فروغ ، حیف!، نيست تا که ببيند در يکی از شعرهای مشترکمان اين مصرع زيبای او را حذف میکنند:
زنی در اصطکاک رانهايش گُر میگرفت
و ما می توانیم آن را دوباره دراینجا حک کنيم، که سلاح سانسور ديگر کند شده است، که زبان فرد و زبان جامعه به هم رسيدهاند.
حالا ديگر دير شده است، حالا که در هر خانهای، در هر جيبی، در هر کيفی اينترنت هست، کامپيوتر هست، اين اولين باری است که در تاريخ، از مارکی دوساد تا ژرژ باتای، از شاه تا ملا، اين دو به هم رسيدهاند. و زبان فرد و زبان جامعه در کنار هم زندگی میکنند، وسائلی هست که نمیگذارند اين دو از هم فاصله بگيرند.پردهای هست که پرده از اینها بر میدارد. آنها همه چيز را به ما میآموزند، ما در آنها به هم میرسيم، و همه چيز را ياد میگيريم، حتا زبان مادریمان را از دهان او، از دهان همين پرده، میگيريم. حالا ديگر چسبيدن به زبانهای قومی، پناه بردن به زبان اُمّی، ارتجاعی و اُملّی شده است.
آموختن زبان پيش از آنکه زبان اجدادی باشد و ناقلش دهان مادر، زبانی است امروزی که ناقلش «يک حرف و دو حرف» مادران نيست، بلکه همين پردهی کوچکی است که جلو چشم همهی ما حیّ و حاضر است، و حالايی است، و پدرجد همهی جدها است: چه ترک، چه فارس، چه کُرد، چه لر.
تا وقت ديگر، قربانت
بيست و هشتم مارس 2005 نهم فروردين 1384
سلام آقای رویایی . شعرهای آرمان را خوانده اید ؟ انگار بالاخره یک نفر پیدا شد که بعد از شما به شعر فارسی ، جلا و جلوه و جذابیت ببخشد . من که مات و حیرت زده ام . به شما که سالهاست و به آرمان که تازه گی ها . من همین دیروز با شعر و وبلاگ او آشنا شدم . عجب دنیای قشنگی است دنیای شعر . سوسن .
Posted by: سوسن at avril 23, 2005 11:26 PMرويا! آنچه كه هست يك چه ي ريخته است! يك سرخ روي زمين كه ملا گمان كرد از كمان ِ لاي ران ِ امت اش آمده و تو نگو كه زبان است اين سرخ ِ گسترده بر زمين : اين! زبان كه جمع نمي شود! گرچه تفريق هم نمي شود از شاعر و شاعر از آن و آن و شاعر از همه! اين زبان را رويا خوب مي داند! مي دانم! اما مگر زمان اين زبان-كاري ها/بازي ها / تمام نشد؟! از 40 تا حالا! و شعر هاي حالات را چگونه ببينيم تا ببينيم؟! / در حالات چه خبر است؟! از كجا بدانيم تا بدانيم؟!...و بمانيم؟! ...تصدقت گردم! سن سباستين ِ تو!
Posted by: Arman at avril 23, 2005 9:41 AMروياي بزرگ سلام نمي خواهم زياد وقتت را بگيرم فقط اگر وقت كردي،در كلبه ي ما رونق اگر نيست صفا هستقدم رنجه پا بر سر سطر هاي من بگذار تا كلماتم عاشقانه شوند0قربان شما -فرياد ناصري
Posted by: فرياد ناصري at avril 22, 2005 10:04 PMجناب آقاي رويايي
درود
چند ماه پيش وقتي به ديدار دكتر بهزاد بركت رفته بودم و در فرصتي كه بود چند كلامي راجع به شعر فارسي با ايشان گپ زدم ايشان شما را به عنوان "معلم شعر" به من كه به اقتضاي سن كم و نيز بي سوادي دردناكم با اشعار شما آشنايي نداشتم معرفي كردند.
بعد از آن بر روي اينترنت به جستجوي نام شما پرداختم و در كمال ناباوري از وجود وبلاگ شخصيتان آگاه شدم. از آن زمان به بعد معمولا سري به اينجا مي زنم و از مطالب جذابتان بهره مند مي شوم.
خواستم با نوشتن اين چند خط از شما كه در كمال فروتني رابطه ي نزديكتان را با نسل هاي پس از خود حفظ كرده ايد سپاسگزاري كنم.
با آرزوي سعادت
م ك
هرچند اين فضاي مجازي آنچنان در دسترس همه نيست اما سخنتان درست است. يكي دو شعر داشتم خيلي خوشحال ميشوم به وبلاگم بياييد و بخوانيدشان! منتظرم!
Posted by: بهنام at avril 20, 2005 1:26 PM...و دوباره از كوه فرود مي آيد...خبر مي دهد كه خدا مرده است...كه پرده ها بجاي فرو افتادن بر پا مي شوند...و بر آنها تصويري خواهد روييد...و نه ديگر پوشيدگي اند...چرا كه بتها پس از دگرديستي پرده ها مرده اند...و ديگر گونه خدايي...و بود در نمود مي نشيند...و باز شاعري از كنار پرده ها مي گذشت...سخت ظريف...بي اندازه سخت...
Posted by: نقطه الف at avril 17, 2005 5:28 PMما در آن ها به هم میرسيم، و همه چيز را ياد میگيريم !
خوبه كه هنوز هستي با تمام مشقت هاي بودن !
جناب رويايي سلام ؛ مطالبتون مثل هميشه زيبا و دلنشين بودن. خيلي خوشحالم ازين چند دقيقه اي كه با شما و نوشته هاتون بودم. وقت كرديد به ما و كلبه درويشيمون سر بزنين. در مورد سانسور هم بهترست بگذاريم هر قدر مي توانند جان بكنند ما در مقابلشون فقط يك حرف داريم كه بزنيم : گيرم كه مي بريد ؛ گيرم كه مي كشيد ؛ با رويش ناگزير جوانه چه مي كنيد . به اميد ديدار و بدرود .
Posted by: rebel at avril 17, 2005 7:32 AMسلام!
از ارتفاع سلام
و دورد بر تو كه همیشه سبز و بازه ای!
با احترام
رباب
زبان در اين زمينه تنهاست / بهانه اي براي بازي با كلماتي كه در كمينند...
پايدار باشيد جناب رويايي
