December 25, 2004
دوستان نیمرخ صبح لاغر ...
دوستانِ نیمرخ ِ صبح ِلاغر وقتی که با وطـن ِخـــواب در
وطن ِخواب من میآمدند با اطاعتی از مـــرگ انگــار در
بطـــــن آخـــرین تولد من میآینــد وقت مســــین از آن
خروسیست که تاج توری اش هـیجان است وذوب نور
در میان یال حنائی وقتی که در هیجان گل ســرخ مرگ
مسریست روح سپید ما در باغ تو سپری میشـــــود
از شعر های منتشر نشده در دفتر دلتنگی ها (پائیز1347)
December 19, 2004
هویت ما در لائیت ماست
عباس عزيز،
به حرفهای تو که فکر کردم، دیدم حق داری، حالا همه وبلاگ میخوانند. همه میخوانند. و آنکه میخواند مینویسد. ناچار و بیاختیار. نوعی خوانش، و نوعی نویسش که از سمت کاغذ نمیآید، از بیسمتی میآید و عادتهای خودش را دارد، و یا دارد پیدا میکند. برای خودش زبانی دارد، که نه زبان کوچه است و نه زبان سالن، و گاهی هیچ ربطی به این هردو ندارد. ولی به هر حال زبانی است، و همین که زبانیست، یعنی هست. و نمی شود ندیدهاش گرفت.
زبان افشاگر است، شرح نمیدهد، نشان میدهد، میخواهد سخت مهربان باشد ناگهان سخت خشونت میکند درست بر عکس آنچه روی کاغذ بود: جائی برای تأمل.
گاهی فکر کردهام که زبان در وبلاگها به رانندهای میماند که به پشت فرمان که میرسد اخلاق عوض میکند، بیاختیار. شاید برای پسیکانالیستهای ما یک دوره روانشناسی وبلاگخوانی تجربهای چندان دور از هدف باشد.
گفتی شصت هزار وبلاگ؟ و لابد همه ادبی! مجله میخواهی برای چه؟ حالا میفهمم چرا "گردون" ات را بر این گردونه میگردانی.
خوشبختانه تو پرنسیپ آن را داری که کُد سایت مرا به من بدهی، و یا "حرف عبور" آن را، و ایمیلهای رسیده بنام مرا هم رو میکنی. پارسال کسی به نام من یک سایت راه انداخته بود و اسمش را هم گذاشته بود "پایگاه اينترنتی یدالله رویایی"، همه جور پنجره و دریچه و در و دروازه با عکس و تفصیلات برایش درست کرده بود، و در آخرش هم یک آدرس ایمیل به نام من برای "تماس" گذاشته بود. همه کس از همه جا به یدالله رویایی ایمیل میفرستادند، و تنها کسی که آنها را نمیخواند و از آنها خبر نداشت یدالله رویایی بود! یعنی درست بر عکس این وبلاگی که در حلقهی ملکوت به ابتکار تو راه اندازی شده است که در آن همه چیز رو میشود و ایمیلهای رسیده را همه میخوانند جز خواجه حافظ شیرازی.
بعدها گلههای بسیاری به من رسید از دوستانم و از دوستدارانی که نمیشناختم، که بعضشان نامههای خصوصی و انتیم فرستاده بودند و پاسخی دریافت نکرده بودند. و بقیه را هم لابد حضرت "سردبیر" سایت یک تنه پاسخ همه را میداده است!
یک خواهشی هم در این میانه میکنم، اینکه آن خوشنویسی "ملکوتی" را از حاشیهی وبلاگ من برداری. این معنیاش این نیست که نمیخواهم در میان شما باشم. حقیقت این است که من زیاد اهل "لا مکان" و اینجور حرفها نیستم. کالیگرافی را هم هنر نمیدانم. جائی در کتاب "هفتاد سنگ قبر" که خودت، خودِ "گردون" ات، ناشر آن بودهای آمده است که: خوشنویسی دایرهی جهل است. ما نباید به این دایره دل خوش کنیم. حتا جلوی "لا مکان" هم باید یک لا بگذاریم. جلوی زمان اگر میدانستم زمان چیست میگذاشتم، با اینکه ازل را بهتر از ابد میشناسم. در واقع بیشتر اهل "لا" هستم، خود ِ لا. که به قول حلاج "هویت ما در لائیت ماست".
بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که در برابر "هو" لا گذاشته است. یازده قرن از او میگذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم "هو" است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتادهاند: هویتهای قومی، هویتهای مذهبی، هویتهای فرهنگی و ملیشان را به رخ هم میکشند. در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتادهاند تا از "تعلق" بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم، و ادامهی او شمس تبریزی را، "کشف غیر" را. ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری. خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای اینکه به دنبال کشف "هو " باشیم به دنبال کشف او باشیم. و او "دیگری" است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانیاش بالای دار رفت، ایدهای که همهی ایدئولوژیهای مذهبی و سیاسی را پشت سر میگذارد.
چه فایده که دار حلاج را بستائیم ولی اندیشهی او را هضم نکنیم؟ اینهمه ادبیاتِ دار برای حلاج، از شعر و از رمان، اگر به ما حذف هویت و حذف تعلق نیاموزد، آئینهای برای خشونت و بیرحمی میگردد، و عشق به کشتار و سر بریدن و وحشت.
تا وقت دیگر: قربانت
December 11, 2004
به مولانا بگویيد: يک لقمه لغت بفرست!
پاريس 23 نوامبر 2004
عباس عزيز ،
هنور برای من نوشته يعنی کاغذ، معذالک آنچه برای من در "حضور خلوت انس" آورده بودی، برای من حساسيتی کمتر از نوشته نداشت. مطالعهی "رويای من" مرا بيشتر به خلوت انس تو میبرد.
وبلاگخوانی مطالعه نيست ولی من آن را مطالعه کردم، واقعاً چون مرا بيشتر به خلوت انس تو میبرد. وبلاگخوانی مرور هم نيست. پريدن از متنی به متن ديگرست. مرور و مطالعه هردو ارزشهای باستانیِ ازلی و ابدی خودشان را دارند. "رويای من" مرا با همين ارزشها دوباره به سراغ "فريدون سه پسر داشت" فرستاد و آنجا ديدم که تعريف، در تعريفی که من از تعريف دارم، کار آسانی نيست. جای نرفته را رفتن و در حقيقت جای نرفته را گفتن. میخواهی جلوی خودت قدم برداری، بايد بتوانی پوستههای حماقت را از روی چيزها برداری، وگرنه چيزها در پوستههاشان رسمی می مانند. اين همان لحنی است که در طنز تو است و در تعريفهای تو جای نرفته جايی جز جلو خودت نيست، که هميشه نرفته میماند. توقعهای تازهی تو از شعر و ظرافتهايی که میشود هميشه از هر جای کتاب خواند، هرجا که دردی کهنه حالا ديگر دردی حقير و مسخره از آب در میآيد. نويسندگان ما هر چه بيشتر قفای ما را آئينه میکنند، بيشتر از روبرو غافل میمانيم. مگر اينکه با اين جدی شوخی کنيم. يکيش آنطور که تو میکنی : لبخندی کج و زخمی، چاپلينی. خوشبختانه کتاب تو با من بود و متن، مهربان بود، و متن کاغذی بود.
مطالعهی متن به متن عمق میدهد . اينترنت خوانی اما متن را پر میدهد. اين واقعاً خوانش نيست، بازی است. اين متن بيکرانه، بیته. اينترنت، اين ابرمتن(hyperText) همانقدر که ما را اسير خود میخواهد خوانش ما را سطحی و سرسری میکند.
با اينهمه خوشحالم که مرا روی امواج اينترنتی بردهای (درست میگويم امواج؟)، يا روی مدارها يا ايستگاهها، پايگاهها، ميدانها، فضاها، خطها، کدامشان؟ همه جورش را شنيدهام. شايد هم همهی اينها را دارد؟
حقيقت اين است که حادثه جويیهای اينترنتی جذبهای به من نمیدهند. هنوز هم منتظر اتفاقی روی کاغذ ماندهام. همه دارند به کاغذ پشت میکنند. ولی من که هميشه چيزی از پشت کاغذ خواستهام: طعمهای، تحفهای، نطفهای، و کاغذ، عجبا که پشت نمیکند. به ياد اين حرف حجمی و عجيب شمس عزيزم می افتم که فرستادگان مولوی را با طبقهای تحف، اطعمه و اشربه بر سر، پس فرستاد و خطابشان کرد که برويد و به مولانا بگویيد:يک لقمه لغت بفرستد!
چطور میشود زبان را خورد ؟ اگر اين حرف شمس را، حالا هفت قرن بعد، يکی از همين فيلسوفهای هنوز از مدنيفتادهی اروپا گفته بود، همهی دنيا آن را به نيش گرفته بود، بهخصوص منتقدان کمکم از مد افتادهی خودمان که مرغ همسايه هميشه برايشان غاز است
باری از حرف پرت نيفتم، از کار تو و از ابتکار تو میگفتم، از وبلاگنويسی، و خوانی و سازی. و از آنچه هم که به نام من میکنی استقبال میکنم. اما متاسفانه خود وبلاگخوان خوبی نيستم. مگر به سفارش و يا به ضرورت.
وبلاگخوانی تعطيل خواندن است، معطل کردن مطالعه است، مطالعه نمیکنيم، مطالعه را معطل میکنيم.
يک تعطيلی هم برای خودمان میگيريم وقتی که از اين شاخ به آن شاخ میپريم. اينجا در اطراف من و اطرافيان من، روزهای تعطيلی با متنهای اينترنتی میگذرد. طوری شده است که برای من هم ديگر، اينترنت را که باز میکنم، انگار به تعطيلی میروم. به تعطيلی میروم بی آنکه چمدانم را پر از کتاب کنم. برعکس، من و تعطيلیام با هم به سراغ کتابهايی میرويم که نمیشناسيم، قبولشان میکنيم با خوب و بدشان، ديمی، چکی، انتخاب نداريم، منتخبايم، منتخبی هستيم که برای انتخاب انتخاب شدهايم. در واقع روی جادهای که انتخاب ما نيست انتخاب میکنيم، روی متنی بیامان و بیکران؛ ابر متن!
برای معتادان ابرمتن، متن کاغذی کمکم دارد متعلق به عصر حجر میشود. اگر خيلی پافشاری کنی مأيوسشان میکنی. (احساساتی که وبلاگخوانهای عزيز برای ما بیدريغ فرستادهاند مرا هم احساساتی میکند) اين پيامها بعضيشان، مرا از اين جهت میکِشند که در آن هر کس فرهنگ خود را و تربيت خود را در زبان خود بروز میدهد، چه آنکه خشونت میکند، چه آنکه تشکر مطالبه میکند، و چه آنکه در پس نامی خود را پنهان میخواهد. من اما اين را در متنهای کاغذی از ديرباز آموختهام و دريافتهام که از صدای واقعی خوانندهها هميشه صدای خوانندههای واقعی شنيده نمی شود.
پس من بايد بتوانم با اين ابرمتن کنار بيايم، وگرنه او مرا کنار میگذارد. مرا و متنهای کاغذیام را. اول کنارشان میگذارد و بعد میکُشدشان. من نمیخواهم قاتل من از جنس منباشد. من نمیخواهم متنهای کوچک مرا ابرمتن غول بی در و پيکری (و يا پر در و پيکری؟) نابود کند. پس من و متنهای من، هر دو، به جنس خودشان پناه میبرند: متنهای من خودشان را به ابر متن میدهند و من هم خودم را، اين خود معتاد چاپ، و پروردهی حروف سربی را به اينترنت، به همين کهکشانهای بزرگ بشری، به همين شبکههای بخشنده و رايگان میسپارم. من که میخواستم شريک خوب و بدهای صفحه سفيد باشم شريک خوب و بد وبلاگهائی میشوم که مرا شريک بد و خوب خودشان میکنند، و کنجکاويهای من به هدر میروند، گاهی که در هدر مایههای ضرر نیست، گاهی که وقتهای من در من عزیز میگذرند ، آنچنانکه اینجا در کتابخانه کوچک من...
باز هم برایت مینویسم، تا وقت دیگر: قربانت
