November 28, 2005
تصویر سانسور را از پا درمی آورد
عباس عزیز،
آیا در کلمهی "بوسه" مفهومی از "واژه" هست؟ و یا در کلمهی "واژه" مفهومی از بوسه هست؟ اگر تو میگويی نیست، برای سانسور تهران ولی هست. چون در چاپ جدید کتاب "دلتنگیها" در هر مصرعی که "بوسه" میبیند آن را "واژه میکند. اول دلتنگی شماره 16 را، آنطور که در چاپ اولش (انتشارات روزن 1347) آمده بود، با هم بخوانیم:
در گفتگوی ما
فنجان تو کوهستانیست
وقتی که به بوسههای تو نما میبخشد
وقتی که بوسههای ما نما میگیرند
چشمان تو روح هندسیشان را
در کوهستان پنهان میسازند
چشمان تو روح هندسی دارند
وقتی که فنجان تو کوهستانیست
و بوسه که از کنار دست چپ ِ تو میافتد
میافتد در دهان راست ِ من
در گفتگوی ما
- آندم که نگاه صخره در نگاه ِ پَر
میماند -
او ضلع مربع پریدن را
میداند
حالا خودت را جای سانسور تهران بگذار و دوباره این شعر را به تصحیح او بخوان، یعنی "بوسهها" را "واژهها" بخوان، ببین چی از آب در میآید!
من هم روز اول همین کار را کردم. اول داشتم اغماض میکردم ولی وقتی به آنجا رسیدم که:
"و واژه که از کنار دست چپ تو میافتد/ میافتد در دهان راستِ من" دیگر تاب نیاوردم و تلفن را برداشتم و به ناشر اعتراض کردم که: چرا این تغییرات را قبول کردی؟
- والله... من، حقیقتش، خیلی مقاومت کردم. نشد. تازه آنها میخواستند تمام قطعه را بردارند، من نذاشتم. دیدم حیف است به خاطر این یک کلمه بوسه تمام شعر از کتاب حذف شود.
- عجب؟
- بله، آنها حتا معتقدند که با این تغییر شعر شما را بهترکردهاند...
- عجب!
- بله، چون میگویند که در اداره کل ممیزی وزارت ارشاد شاعرانی هستند که شعر حجم را از خود رویائی بهتر میفهمند واگر قرار است شعر خواننده را گیج کند خودشان این کار را میکنند.
- عج...ب !... پس رسالت سانسور عوض شده است؟
- ووالله... از شما چه پنهان، من هم فکر میکنم شعر شما اینطوری بهتر شده است. بخصوص در بیتِ "و بوسه که از کنار دست چپ تو میافتد/ میافتد در دهان راستِ من".
- عجب!؟
- وئوالله...
چیزی نداشتم که بگویم، گوشی را گذاشتم و به یاد نیما افتادم که گاهی، و اغلب، به من میگفت: تمام عمر من به عجب عجب گفتن گذشت.
حتا من، به لطف مقالهی انتقادی افشین دشتی در روزنامهی شرق (شمارههای 160 و 163 فروردین 1383 مقالهی "وقتی برای خوردن ِ دانستن")، کشفهای عجیب دیگری از این رسالت تازهی سانسور کردهام که یکی دو نمونهبرداری ازآن برای انبساط خاطر (عصب؟) بد نیست:
در چاپ اول (دلتنگی 22) میخواندیم:
تو باز میآيی
با نافی از خلیج احمر
و رانی از عصای موسی
و شکل راه رفتن تو
معنای مثنویست
و حالا، در چاپ دوم، تو میتوانی آنها را به سلیقهی سانسور اینطور بخوانی:
تو باز میآيی
با موجی از خلیج احمر
و گامی از عصای موسی...
دارم فکر میکنم نکند تو هم فکر کنی بهتر شده است! و یا خوانندههايی؟ پس، از ذکر بقیه میگذرم. ولی اگر آن کسانی که نسخهای از چاپ جدید "دلتنگی" ها را خریدهاند به تصحیح آن بر خیزند خدمتی به خود و خیانتی به سانسور کردهاند. که شعر واقعی عیناً خیانت به هر آن چیزی است که به او عیناً پیشنهاد شده است.
و در اندیشهی این جمله از گاستون باشلار میمانم که گفت: سرانجام تصویر سانسور را از پا درمیآورد.
تا وقت دیگر: قربانت.
چه بگويم؟ سخني نيست....
Posted by: mehdi at December 10, 2005 11:35 AMسلام رويايي جان..بله مگر جز اين است؟ مگر مي تواند جز اين باشد . مگر انتظار جز اين را داشتي؟ تو محكوم به سانسور هستي چون مثل او فكر نمي كني ما محكوم به فنا هستيم كه جز به مانند او فكر نتوانيم انسان محكوم به مرگ است چرا كه در مقابل اين خودخواهي قدعلم نمي كند
Posted by: rezakarimian at December 9, 2005 02:52 PMسلام جناب رویایی
من چند هفته پیش این کتاب رو خریدم و امروز یادداشت شما رو خواندم. واقعا این سانسور باعث شده که جرات نکنم بسیاری از کتاب هایی که دوست دارم رو بخرم - مگر آنکه به نحوی مطمئن شوم سانسوری در کار نباشد - .
متاسفانه بسیاری از نویسندگان قدیم و جدید به نحوی با این سانسورها کنار آمده اند. و این موضوع تا جایی پیش رفته است که در بعضی از مجله ها یا روزنامه ها وقتی گفتگو می کنند می گویند که: «خوب دیدم حدف آن قسمت مشکل خاصی ایجاد نمی کند این بود که قبول کردم.»
خوب به نظر من بعضی از نویسندگان خیلی با دقت و حوصله در این پی ریزی شرکت کرده اند. نه به صورت غیر مستقیم بلکه به صورت مستقیم.
راستی نوشته اید : "در چاپ (دلتنگی 22) می خوانیم" اما این سانسور مربوط
به (دلتنگی 21) است
- بله حق دارید. ی.ر.
سلام جناب رويايي عزيز من از شاگردان استاد نوري هستم شما رو به خاطر علاقه ام به محمد نوري شناختم اما بسيار خود را به شما نزديك ميدانم دوستتون دارم و براي شما در هر حكومتي ارزوي سلامتي دارم من نيز ميخوانم و باور كنيد ارزويم اينست كه روزي يكي از كارهاي شما رو بخونم.به اميد ديدار.م.ر.صادقي
Posted by: m.r.sadeghi at December 8, 2005 11:13 PMفكر اينكه با فروغ شعر گفتين حس حسادتم رو تحريك ميكنه
Posted by: saeed kamali dehghan at December 8, 2005 10:01 PMسلام آقاي رويايي.در روزگاري و در گوشه اي از دنيا كه هر لحظه اش را بيم فرو ريختن آوار اخبار تلخ و تكان دهنده سنگين و مسموم كرده چه غم كه مسوولين سانسور.متوليان خنده شوند؟مشكل تنها اينجاست كه ما جماعت ناشكر لذت گريه را دوست تر داريم.دلتنگي ها از هميشه با ماست.دلتنگ نباشيد.
Posted by: azita haghighijoo at December 8, 2005 11:22 AMبا این که نمیدانستم چه بگویم، اما نمیدانستم هم چطور میشود نگویم. خاطرم کاملا منبسط شد (یکی از دوستان گفت اعصابم کش آمده که چند روز است صدای آب توی شوفاژ را هم میشنوم)... که بوسه یعنی واژه!!! اعتراف میکنم که شعر شما را هنوز چنانکه باید وشاید نخواندهام، اما اسم رویائی شما را دوست دارم. به هر حال همین چند خط کافی بودکه بفهمم بوسه یعنی چه واژه یعنی چه... و فکر کنم به اینکه حضرات سانسور چطور به دیگران واژه میدهند! بعد لابد وسط واژههائی که روی لب وگونه هم میکارند و احتمالا متوجه بوی دهان مسواک نزده هم نمیشوند ، لابد چند تا حرف مزخرف هم بر سر و روی هم میبارانند! (بوسه بوسه است. می خواهد فرانسوی باشد یا نباشد. واژه هم واژه هست. هم میتواند فحش باشد و هم نه. آنها که اینطور فکر میکنند بعید است واژههایشان جز فحش چیزی باشد. پس بیشک اگر احیانا بلانسبتِ عشق، عشقی هم داشته باشند به عشقشان هم فحش میدهند! توی مغز حضرات سانسور بودن فکر کنم حتی دانته راهم بترساند) . بههرحال، بوسه برای شعر شما، واژهها هم سر جایشان برای شما.
به آنها هم نمیدانم چه میشود گفت وقتی اینهمه وقیح هستند.
اما دلتنگی 22 هم... واقعا آدم زبانش بند میآید وقتی میبیند اینهمه وقت توی تن او یک موج بوده وشاعر کشف نکرده و این عجایبالمخلوقات کشفش کردهاند!!!
اعصابم دیگر دارد از انبساط، پاره میشود. در هر حال، خود شعر... همان که شاعر گفته، همان!
آرزو میکنم بوسههای تمام این رسولان ِ سانسور بشود واژههای زشت خودشان، حسرت به دلشان... یا اصلا سانسور بشود.
بهترین آرزوهایم هم برای شما و اسم زیبایتان.
استاد ارجمند رويايي عزيز!
سالهاست كه دلتنگي هايت را مي بوسم.چه باك اگر كوسه هاي خانگي از بوسه هاي تو بترسند!
دلتنگ ِ درياييها به رويت ِ دلتنگيها...
گفتی «تصـ ـحيـح»؟!
ــ عين ِ خدمتانگارش ِ مرشدان؟
گويی «مقابله» (آيا؟)، اما
با کدام اصل که کجا ͡است ͡و
با خطنويسههات (هام) يا سانسور؟
سنگمان نشانه مبند
(مردهشويان که خــــــوب میخوانند).
لببادهها را چوناينجا ريزی ــ باد!
توی ِ تن ِ کاغذ ِ تپنده،
و پيشترت هم را تا دیروز.
در دست هاي تو طغيان
نامي نيامده مي آيد
و نام من
تعقيب گستره در سراسر پوست توست.
///////////////
اين قطعه و چند قطعه از شعرهاي ديگر از دلتنگي ها و لبريخته ها . زمزمه سا عتهاييست از من كه در من دلتنگ جايي نرفته مي مانند. ضمنا.
رويياي بوسه ها به سهراب رسيد .چيزي نمانده برايت از خوانشهام .جز دهان بسته ي دوستت دارم .
با سلام خدمت استاد عزيز...چرا شعرذ هاي شما را با فروغ حذف كردند؟من با شعر هاي شما جدا ارتباط بر قرار كردم...اگر از همكاري هاتون با فروغ برام بگيد كلي ممنون مي شم.منتظرتون مي مونم.پاينده باشيد.
Posted by: emad samiee at December 3, 2005 12:05 PMفاحعه آميز تر از اين ها حذف مصرعي از دلتنگي شماره 6 شعر مشترك شما با فروغ فرخ زاد است كه اشاره نكرده ايد
زني در اصطكاك ران هايش/ گر مي گرفت
كه به حايش مي خوانيم
زني در اصطكاك تاريكي/ به شكل تازه اي از شب رسيد
كه حالا كه ديگر در ميان ما نيست نبايستي مورد اغماض قرار مي گرفت. حتي به قيمت آنكه اگر تمام شعر حذف مي شد. حيف
با معذرت
رخشنده
- اشاره کرده ام، پیش از این، جائی در همین وبلاگ درفرصتی که پیش آمده بود
معذالک از یادآوری شما تشکر میکنم، که این باز گوئی ها حد اقل می تواند باطل السحر سانسور باشد
رویائی
سلام استاد .. خيلي با حاليد اينقد تحويل گرفتين ... ممنون كه بهم سر زدي .. حتمن از راهنمايي هاتون استفاده مي كنم ... يه سوال دارم ؟؟
مي خواستم ببينم نيما هم شما رو همينقد دوست داشت ؟؟ مث علاقه اي كه شما به من داريد ... خدا پدر نيما رو بيامرزه كه خيليها رو شاعر كرد و همچنين شما كه اينقدر به فكر شاعران جوان مملكت هستين .. .... در هر حال واقعن متشكرم .. كمك زيادي به من كردين .. خدا كنه بتونم جبران كنم .. فقط كاش مجبورم نكرده بودين اينقد التماس كنم هرچند كه به شيريني يادگيري مي ارزيد ... خوش باشين و باي
وقتي كلمه ترسناك مي شود كه نوشتار تن به مغازله با انحراف داده باشد.
انحراف از هر چيز غير از خود"چيز" كه "چيز" شعر است و هر چه غير ان معامله ايست بر سر ازادي و شعر ازاديست از هر چه معامله واين انحراف
ااست و جزاي اين انحراف در موسيقي خون شنيده مي شود.
گاهي دلم تنگ مي شود استاد.توانستي سري بزن.
آقاي رويايي عزيز...چه مغزهاي جالبي كه آدم نمي بيند!...سانسور كلمه!براي كثيف نشدن ذهنهاي پاكي كه با يك شعر.نه با يك كلمه از اين رو به آن رو مي شوند...طفلك دلهاي پاك اين مغزهاي نمردني!/كي مي داند اينجور مغزها چطور زاد و ولد مي كنند؟...كار آقاي حيراني هم خيلي جالب بود.ياد گرفتم براي روز مبادا از خلاقيت هم مي شود بهره برد! اميدوارم از وزارت فرهنگ و ارشاد كسي اين طرفها نيايد/راستي در هنوز و فرانكولا هم اين روزها بحث درباره ي سانسور است...هميشه سرخوش و سلامت باشيد:واژه بر رويايي! :)
Posted by: noghteh alef at November 30, 2005 10:37 AMجالب بود .اين توضيحات .با اين شعر فنجان تو....چه حالي وحالا چه حالي كه بوسه ..../در ضمن مي خواستم در مورد اون كاستي كه سال 54 ...با موسيقي انتظامي وبا كمك احمدي با صداي خودتون در اومد از شما سوال كنم كه ايا پيدايي از اون ميشه و اصلا نواري با صذاي خودتون الان هست ؟
، نه، ناشرش کانون پرورش فکری بود-
جناب رويايي كار شما به دليل تجديد چاپ سخت تر از ماست ولي تجربه شخصي من اين بود كه قبل از معرفي كار به ارشاد با ايجاد غلط هاي املايي كار رو از سانسور گذر دادم مثلا منبر رو با حذف حرف ن و البته كشيده كردن حرف ميم نوشتم و از اين دست بازي ها هرچند بازهم كتابم در هفت قسمت دچار خوردگي شد ولي باز با خالي گذاشتن همان قسمت و بعد به بهانه غلط نامه بخش هاي سانسوري رو لاي كتاب گذاشتم نميدونم تو كتاب دوم اين شگرد لو ميره يا نه ولي اميدوارم بشه بازم يه جوري بازي رو برد البته محض اطلاع شما جديدا مد شده كتاب رو تكه تكه ميكنن و اجازه چاپ ميدن تازه بعد چاپ هم به كوچكترين بهونه اي دستور جمع اوري و خمير كردن كتاب رو صادر ميكنن. اينجا ديگه مولف و ناشر بيچاره حتي فرصت عجب گفتن رو هم ندارن .راستي جناب رويايي مطلب شما در مورد حافظ بسيار جا افتاده و خاص بود ولي فكر ميكنم از اون دست مطالبي بود كه احتياج به نظر دادن نداشت چون برخي حرفها به سمت مخاطب پرت ميشوند و برخي ديگه مخاطب رو به سمت خودشون ميكشونند و دسته سوم مطالبي هستند كه حكم آن خط سوم معروف رو پيدا ميكنند يعني در خود تنها هستندو لاغير! پايدار بمونيد و رويايي
Posted by: رضا حيراني at November 28, 2005 10:02 PM