November 02, 2005

لبریخته ۵

در چشمی باز
چشم دیگر باز می‌روید
و در چشمی،  باز
چشم ِباز ِ دیگر می روید
و باز در چشمی
چشم ِ دیگر می‌روید باز
و سرانجام در دوردست
نمی‌دانم چیزی
                    در چیزی که نمی‌دانم چیست
                                                        می‌روید.

يداله رؤيايی November 2, 2005 03:34 PM
Comments

این شعرتان در این دو سه دهه خیلی مورد لطف قرار گرفته ، که هر که خوانده می داند . اما عده ای _ مثلا همان استاذی که به تان توصیه کرده بروید شعر گذشته را بخوانید تا ... _ نفهمیده اند که وقتی دارند تو را می خوانند ، بهتر است بروند قبلش زبان را بخوانند بعد بیایند . حمقایی که در برایشان همان دری ست که تو به نحوی نشانده ای ش که به روی درهای دیگر خودش هم باز بشود ... یعنی "در ،چشمی باز " و نه تنها " در چشمی باز " و ... . شعر تو _ که تنها مولوی شناس و در یک کلمه تنها شاعر (عارف) مایی _ ، یک ترافیک سرسام آور در مسیر زبان _ روان ( و بالعکس ) است . منتقدان ات اگر این را لمس کنند مشکل شان حل می شود . تا می گویی رویایی ، به یاد عرفان می افتند ، و از آن هم به یاد متافیزیک و صلب و پدر چشمی باز. و به این خیال که با تغییر لحن یا موضوع یا چه می دانم! آحاد فرعی متن می توانند از تو فرابروند ( یعنی فرار کنند!) .ما نیاز به نازا کردن خودمان و فرو رفتن در بحرهایی ( یعنی بحرانی!) که در درون ( یعنی درهای) زبان هست و انگار نقش دری را روی دیوار کشیده باشند ( وهم ِ فهمی پساکافکایی!!) . بگذریم! زیاده قربانت . یا هی!

Posted by: محمد حسن at November 26, 2005 06:31 PM

سلام استاد سري بزن

Posted by: neda zare at November 14, 2005 09:42 AM

اين طرز نويسش بيشتر مرا به سالهاي كودكي ميبرد كه بچه ي بي نوا بايد بيست بار تكرار ميكرد "سه سيخ دارم, سيخي شيش هزار" بلكه جايزه اي ناچيز نصيبش ميشد. ولي ناچيز از ديد تو رسول عزيز چيزي عظيم است در اينسوي آن من. خلق تصاوير اينچنيني به دست شاعر قرون قبل از اين كه دوربيني در دست نداشت شايد پديده اي براي اثبات ديدي غني تر ميتوانست باشد... آه مكه خسته ام از عذرهاي بي پايه. چه درديست كه به هر گنجه اي كه ميرسيم قفلي پولادين نصارش مكنيم; چه كه اين گنجه ها بعضا پوستشان از شيشه است و آخ كه دستانم زخم. دهان-بسته و چشم-باز مينشينم به تماشاي گنجه هاي آينه-پوش تو... تا طلوعي ديگر ماهتابي باشيد.

Posted by: امير قويدل at November 12, 2005 11:53 PM

سلام آقاي رويايي اميدوارم خوب باشيد
من سنگ قبرم را به پشتم مي كشم
بدون اسم
به وبلاگ من يك سري بزنيد منتظر شما هستم
دوست دار شما مرتضي

Posted by: morteza shahin niya at November 11, 2005 06:58 PM

لبريخته ها...

Posted by: k at November 11, 2005 01:13 AM

چطور متوجه روئيدنش ميشين؟

Posted by: aftabparast at November 9, 2005 07:32 PM

سلام استاد
من از يكي از اشعار دريايي شما خياي اذت بردم و شما را شناختم ولي برام كافي نيست من ميخوام غرق در روحيات شما بشم

Posted by: siavash at November 8, 2005 09:51 AM

درود...بی پرهیز. (لب ریخته هایتان) را دوست دارم(من.گذشته.امضایتان )را می پرستم.اما هفتاد سنگ قبرتان چنگی به دل نمی زند.چرا که روایت چند تصویر ذهنی وچند نمای بسته است.بر این باورم که نشان دادن یک تصویر همانگونه که هست برعهده دوربین است نه یک شاعر توانا.وبا این حال کسی با نام داریوش اسدی پیدا می شود ونوشته هایی را به تبعیت از استاد خویش وبا نام (بیامرزی ها) که کپی خیلی ناشیانه ای از هفتاد سنگ قبر است را به چاپ می رساند وبر این مسیر خود رفته هم افتخار می کند ویا شخصی با نام خشایار فهیمی پیدا می شود که هنوز در دوران لبریخته های شما سیر میکند وامر بر او مشتبه شده که رویائی دیگری در راه است

Posted by: rasol at November 7, 2005 09:05 AM

و چشمهاي باز...در هم كتاب مي شوند/فاصله مي شوند/پرمي شوند/نمي شوند...من اين شعر را خيلي دوست دارم...بخصوص آخر تكان دهنده اش را...هميشه خوب و سرخوش باشيد آقاي رويايي عزيز/دست...

Posted by: نقطه الف at November 6, 2005 07:21 PM

خوشحالم که بیدارید . من همیشه به انتظار خواهم نشست .

Posted by: mahnaz at November 6, 2005 12:06 PM

در چيزي... خوب نه! اما... شايد خوب مي دانم...كه نه...
اين تويي كه مي رويي...
نه در همه چيز...
باز و باز تر...
سرخ چشم ها...
نمي دانم چيست ها...
تويي...
همين...
و تمام.

Posted by: ayda and dal at November 6, 2005 11:59 AM

سلام استاد
نميخواهم از حرفهاي خودتان كپي بردارم ولي هر وقت ميخواهم يد الله را از رويا بيرون بكشم و دغدغه هاي انديشه فلسفي و تجربه هاي عرفاني را در شعريت ببينم سراغ لبريخته ها ميروم
(اتفاقا در يك جا هم در مورد ظرفيت هاي موسيقيايي ان صحبت كرده ام )
لبريخته ها فرصت خوانش دوباره نيستند بلكه "چشم ريخته ها "هستند كه يك جور ديگر نگاه مي كنندو البته با دوچشم نمي توان ديد حتي با سه يا چهار چشم....بلكه بايد يك نوع منظر يا يك نوع چشم شد....
از اينها گذشته در اين شعر مطلق تصوير كجاست؟ايا خود چشم نيست كه برگردان خودش شده؟

Posted by: ahmad at November 5, 2005 03:09 PM

اقاي رويايي عزيز! چه خوشهالم زنده آنسوييد در روياوشعر شما ميل پريدن مي كند!آقاي رويايي عزيز! از اينسوي پلي كه آنسو ندارد ميل پريدن مي كند! دوستتان دارم! چه نزديكيد!

Posted by: رضا سیروان at November 4, 2005 07:13 PM

عرض سلام و ادب

بسيار لذت بردم. خوشحال خواهم شد اگر سري به وبسايت من بزنيد. هرچند زبانمان با هم متفاوت است.

ارادتمند بسيار
عاصف اديب

Posted by: عاصف at November 4, 2005 10:28 AM

Wooooow!

Posted by: امين at November 4, 2005 09:55 AM

سلام استاد...احساس مي كنم ميان دو آينه موازي هم ايستاده باشم و تكرار در تكرار را ببينم...معركه ايد...چون معركه زيسته ايد...دست مريزاد.

Posted by: شميده at November 3, 2005 06:36 PM

از بهترين لبريخته هايي است كه خوانده ام
خسرو

Posted by: kosro at November 3, 2005 03:59 PM

اين ها چيه كه بعنوان شعر مينويسيد؟ بهتر نيست بجاي اينها برويد و كمي ادبيات فارسي را مطالعه كنيد تا بدانيد شعر در فرهنگ فارسي به چه كلامي گفته ميشود؟ ايكاش چنين ميكرديد و خود و ديگران را بعذاب نمي انداختيد. من اولين بار است به اين سايت وارد شدم ولي چنان در ذوقم زديد كه ايكاش نيامده بودم.

Posted by: mohsen yousefzadeh at November 2, 2005 09:11 PM
Post a comment









Remember personal info?