October 18, 2005
جای کتاب
عباس عزیز ،
بر سنگ ِجابوس " فاصله ی دو کتاب را فقط کتاب پر می کند"(هفتاد سنگ قبر) ، در سرِ من اما ، کتاب خود یک فاصله ی پر شده است . فضائی را پر از کلمه کرده است ، و فضائی را هم که اشغال می کند مال او نیست . مثل فاصله ی ما و کتاب که متعلق به ما نیست ، ونمی توانیم ببخشیمش، یا با کسی تقسیم کنیم . خودمان را هم نمی توانیم جای فاصله ی بین ما و کتاب بگذاریم مثل کتاب که
خودش راجای فاصله ی بین دو کتاب می گذارد ، و روزی که نباشیم جای ما می گذارد. عین کتابِ آخرِ آدم که به وصیت نامه ی او می ماند .
من می ترسم به آ خر ِ صفحه ی آ خر ِکتابم نگاه کنم . نمی دانم چه ارتباطی هست بین صفحه ی آ خر و آخرِعمر. با اینکه پایان ِ اینهمه کتاب های من هیچکدام پایان ِ عمرم نبوده اند . شاید که مرگ ِ ما را می خوانند ، و جای خودشان را فردای خودشان می دانند.
تا وقت دیگر، قربانت
هفدهم اکتبر2005 (25 مهر 1384) ، یداله رویائی
سلام آقاي رويايي
حقيقي ترين چيز ها ذهني هستند و ذهني ترين چيز ها حقيقي هستند. نظر شما چيست ؟ درخت حقيقي تراست يا خلاء؟
سلام
نمي شناسمت
تعريفت را شنيده ام
كتابهايت را نخوانده ام
اما در انجمن ما غوغايي بر پا كرده اي
اميدوارم كه بشناسمت
in warzesho faramoosh nakon
Posted by: peyman at October 29, 2005 06:21 PMسلام! من فقط کتاب هفتاد سنگ قبر شما رو خوندم و این هنوز یادمه
سکوت عادت ما میشود
و خواب سعادت ما
و در این هر دو
ما چهار می شویم
امیدوارم درست یادم مونده باشه! همیشه موفق باشید
ماه با نور خود نیش میزد بر آب.چنین شد پس که من دیدیم به رویا، ترانه ای را که نخواهم سرود من هرگز..
Posted by: hesam at October 28, 2005 10:31 PMروياي عزيز :
چند روز پيش شعر - چكامه به والت ويتمن - لوركا را كه خودت ترجمه كرده بودي در مجموعه اشعار لوركا به نگارش بيژن الهي مي خواندم .
هنوز مي لرزم از سطر هاي مثلن :
در مناظر سخت شوكران
اسمان سواحلي دارد كه در ان ممانعت از زندگي شود .
نه از ران تو اين آپولن باكره و ......
فوق العاده بود .
من مرتب متن هايت را مي خوانم اما خود ديده اي كه ديگر كم نظر مي دهم يا نه ... اخر ميخواهم بدانم اين دوستاني كه اينقدر اينجا پر دل و با هوشند و نظريه پردازي مي كنند در دنياي واقعي كجا هستند . پس متن هاي دنياي روبه روي من كجاست - بالين نور كجاست - ؟؟؟؟
پس جرا هنوز ما اينجا ما نده ايم و علي و حسين و اصغر .. بيداد مي كنند . لا اقل اين دوستان كه نمي توانند لحظه يي از كتاب جدا شوند حتي ظا هرا اشكالي نيست با كتاب به خيابان بيايند . نميشود كه بعد از پنجاه سال ترجمه ي از گراماتولوژي را خواند و بعد هم اينجا از خاطرا ت كتابخانه گفت .
منظور من تمامي دوستاني است كه به اينجا سر مي زنند و لينك اين وب را بر سر در اكثر ... ميبينيم .
روياي عزيزم تو هميشه بزرگ بوده اي . اما من هيچ وقت اينجا اينطور حرف نزدم . هيچ وقت مانيفست هاي آبكي غلط تحويل كسي ندادم .اين روزها مانيفست زياد شده هر كس نظري اي دارد و مكتبي . مسلك بازي ادبي به اوج خود رسيده و هر نشريه اي چند پدر خوانده دارد . من اين حرف ها را زدم چون نمي خواهم مثل ديگر اديبان و شاعرا ن دمب در نانوايي خود را خالي كنم . و بعد اينجا ( يا هر جاي ديگري ) از تجربه هاي تيوريك خود حرف بزنم . يك سال هجري قمري ديگر هم ميگذرد .
مي بوسمت- به اميد ديدار
-بخواب هيچ چيز نمي ماند -
سلام بدارمت از كلي كلم تا كلمه
Posted by: kashmiri at October 27, 2005 07:39 PMدست خالی
كشيدگي ناخن به كوه
اميد را
تحمل تيشه بردار ميكند
دست چوبه بر سر
كه ريشه هاش ميدود
بر پشت
بر تن
و كاري از / ناخن هاي مويه نمي آيد .
سلام...بعد از خواندن این متن، هر کنابی که خواندم، فاصله ی بینمان را اندازه گرفتم : کتاب با آغاز شدن اش (شروع به خوانده شدن) مولد فاصله است : فاصله ی "من" از کتاب : در عین حال ،این فقط کتاب نیست که این فاصله را پر از کلمات می کند : "فاصله" مولد کلمات است : "من" و "کتاب" مولد کلماتی اند که در فاصله ریخته می شود...بسیار تامل برانگیز بود.ممنون...و اینجا : "روز ی که نباشیم، جای ما می گذارد "یا "ما برای نبودنمان خودمان را جای کتاب می گذاریم؟...من همیشه به جاودانگی فکر می کنم.به ماندگاری امضاهای بزرگ..." راستی...صفحه ی آخر هر کتاب پایان آن فاصله ای است که پر از کلمات بود؟...به نظرم هر بازخوانی رستاخیز دوباره نیست...یک فاصله ی تازه است با کلمات تازه...شاید همین مرگ فاصله در صفحه ی آخر برای نویسنده/خواننده غم انگیز است؟...من باز به جاودانگی فاصله هایی فکر می کنم که حک می شوند....و بوسه بر قلم رویا/همیشه ی طولانی تر پایدار باشید و خودتان بجای خودتان...دست.
Posted by: نقطه الف at October 26, 2005 09:34 PMcheghadre rajebe ketab harf mizanid ! alaan haft poste ast keh hameh ash dar bareh ye ketab minevisid. khasteh shodam( shodim? ) .lotfan bor bezanid. mamnoon !
Posted by: elhham at October 26, 2005 06:18 PMجناب آقای رویایی.
یک آب گل آلود ، راحت می تواند
ماهی های ِ درشت را مخفی کند.
به نام عريان
جناب استاد يدالله رويايي.پدر شعر حجم ايران
با درود
ما فرزندان مكتب جهانشمول عريان ايمان داريم كه
...و در آغاز فقط كلمه بود.سپس شعر و داستان طريقت هايي شدند براي عروج واژگان.
در امتداد تاريخ پر فراز و نشيب ادبيات جهان واژه توانست در اين دو نحله ي بزرگ تا آنجا كه بايد تراش هاي هنري لازم را بخورد اما متا سفانه مدتهاست كه شعر و داستان به جاي آنكه "وسيله هايي" براي پرواز واژگان باشند به مثابه واسطه هايي گريز ناپذير درامدند كه در چارچوبه هاي طلايي خويش آنها را بيرحمانه به بند كشيده اندو ... ما امروز اعلام ميكنيم كه ديدگاه عريان متعاليترين راه نجات براي قلمهايي است كه ميخواهند، عاشقانه، خارج از تمام تعصبات ايدئولوژيك، پايهگذار دهكده جهاني ادبيات باشند.
امروز روحِ جامعة جهاني از جنگِ بي سرانجام جنسيتها چه از جنبههاي طبيعي و چه ماوراء الطبيعي به تنگ آمده است و يگانه راه رهايي را نه در هم آميختن يا شكستن، بلكه فراروي هوشمندانه از قالبهايِ به ظاهر خلل ناپذير آنها ميداند و اين آغاز «جنسيتي سوم»در هستي است كه تنها از عهدة انسانهاي متفاوت بر ميآيد، در صورت تحقق اين امكان جريانات جنجال برانگيزي مانند «فمنيزم» به مصداق «چونكه صد آمد نود هم پيش ماست ......» ديگر دليلي براي ادامة حضور ندارند.
جناب دكتر رويايي پدر شعر حجم ايران
ما فرزندان مكتب جهانشمول عريان ايمان داريم كه
شريعت(شعر و داستان)در طريقت(فراشعر وفراداستان عريان) در حقيقت(متن عريان)
يعني تمام مكاتب جهان از كلاسيسم گرفته تا پست مدرنيسم شريعت هايي بودند كه حال در طريقت به سوي حقيقت يعني از كثرت به سوي وحدت در حركتند
ما در قلب سرزمين اهورايي ايران اعتقاد به ارتباط بي واسطه با همه چيز داريم طبيعي ماوراي طبيعي كلي و جزيي وجنس سوم كتابي كه غريب به دو ماه است وارد بازار كتاب شده است حامل پيام اين مكتب جهانشمول ادبي است
منتظر راهنمودهاي شما عزيز در غربت هستيم!
دوست دارانتان و عاشقان شعرتان
كارگاه هاي ادبي نيلوفر واميد وهليا
updated!
Posted by: Raha Respina at October 24, 2005 08:59 PM
برای قفسه ی کتابخانه حرف آقای رویائی درست است. آنجا فاصله ی دو کتاب را فقط کتاب پُر می کند. اما در زندگی اگر جای خالی آن را با نوشتن ِ آن
پر نکنیم او شما را با خواندن ِخود پُر می کند.و این لابد همان خوانشی است
که آقای احمد از آن وحشت کرده است. حالا فرض کنیم نقیضه!(که تازه، گفتنش کار هر کسی نیست). چرا از نقیضه می ترسید؟چرا خیال می کنید به ریش خود خندیده اید؟
الف . همیده
در قفسه ي ئتابخانه بله، فاصله ی دو کتاب را فقط کتاب پر می کند . ولی در زندگی چی ؟ در زندگی اگر ما آن فاصله را پر نکنیم با نوشتن، او ما را پر میکند با خواندن. واین لابد همان وحشتی است که آقای احمد دارد. معذالک نمی دانم چرا خیال می کند به ریش خود خندیده است؟
Posted by: hamideh at October 23, 2005 03:47 PM...
Posted by: Peyman at October 22, 2005 05:31 PMدر سنگ ها هم من وقتي به اين سنگ رسيدم بيشتر از ان كه لذت ببرم و انديشه كنم وحشت كردم/وقتي فاصله ي يك چيز را فقط خودش مي تواند پر كند يعني تحجر وجود ان چيز.يعني جاي من ،در من و با من مي ماند.ولي كتاب خوانش است از جا ودر نتيجه نقد جاست و نقد خودش.
ووحشت در اينجا شكل مي گيرد كه چيزي كه مي خواهد ازادي و فاصله و جا را به نقد(خوانش) بكشد خودش جايش را به كسي يا چيزي نمي دهد(و اين يعني مصيبت/يعني جمع نقيضين/يعني خنديدن به ريش خودمان...)كه كتاب ما را با ان دور ميزند...وصفحه ي اخر كتاب يعني شروع مجدد كتاب كه اخر ما اصلا برايش مهم نيست و ما از سر ناچاري فكر مي كنم كه كتاب در فاصله ي خودش با ما جايي به خود ما مي دهد...وبا اين توصيف اگر مرده ها كتاب باشند يا كتاب شوند...هيهات از صفحه ي اخر كه اخر ما نيست
استاد به همان خاطر نيست كه از خاطرات مي گريزيم؟...چون اكنون مي شويم؟...چون پايان كتاب خاطرات اكنون مان مي شود؟...راستي هفتاد سنگ قبر را داريد واژه به واژه نبش مي كنيد...تا گوهران خويش را با دل-بري نمايش دهيد؟...نمي دانيد چه قدر مست مي شوم از اين همه شعر و شعور!...هميشه با ما-ايد...چون هميشه در قلبمان-ايد.اي كاش اين عباس لختي در من كم ترين نيز تكثيرشود...تا غينمت شمر-م اين دم.دستان پرتوان تان را مي بوسم.
Posted by: شميده at October 22, 2005 12:42 AMدرود به اقاي يدالله رويايي. اسم شما را از دوران مدرسه ام به ياد دارم . داستانهاي از شما را در ادبيات داستاني مي خوانديم و به يكي دگر تحويل مي داديم . چقدر نام شما و ان خاطرات يكجا در ذهنم پر شد. پايينده باشيد.
Posted by: Gharji at October 19, 2005 08:44 AM