September 23, 2005
سلام به رويايي / روياي بزگ! /. اين شعر تقديم به توست كه براي فهم رويا و خلسه شعرهاش نفس ميكشم. حالت دركي كه به من شعر ميدهد .
ولي عنوان را فرهاد گزاشته ام ته فرا تر از نام باشد/ باشي.
مثل رويا / من هاي چندمت! / كه شعر مي دهد.
دوستت دارم شعر جاري!
Posted by: hossein khalili at October 2, 2005 09:05 AM(فرهاد)
دست خالي
كشيدگي ناخن به كوه
اميد را
تحمل تيشه بردار ميكند
دست چوبه بر سر
كه ريشه هاش ميدود
بر پشت
بر تن
و كاري از / ناخن هاي مويه نمي ايد.
سلام جناب رويايي خرسندم ار پيداكردنتان زير پاتون استاد سياه مشق ميكنم اگه نمره بديد قدم رنجه كنين ذوق مرگم كرديد با افتخار تمام لينكتان اضافه شد اگر لينكم را روزي اضافه كرديد آرام خبر دهيد سكته همين گوش و كنار كمين گرفته است
Posted by: علیرضا_ آذر at October 2, 2005 01:16 AMsher berahne ke shavad
shahvate kalamat bidar mishavad
دومينو - " شماره ي بدون شماره " با نقدي بر مانيفست شماره ي يك شعر و مطالبي از الهام ملك پور - مجيد يگانه - امير قاضي پور و حسين محمد ي منتشر شد. به نشاني :
http://domino.blogfa.com/post-38.aspx بخانيد !
آمدم بنويسم نظر حضور متن را بهم ميزند با مرام نامه نويسان مواجه شدم واين يعني دوباره ورود كسي كه از متن نيست به دنياي نويسه/ورود مرام به متن متن را بي مرام مي كند/من فكر مي كنم
Posted by: فریاد ناصری at September 29, 2005 10:39 AMسلام دكتر رويائي حدث ميزنيد من كدام دوست شما هستم ؟ فرق نمي كند شعر را به همين دقيقه بخوانيم .با شما كه هنوز جان مفهوم هستيد و دوست جهان . با شما شعر تنها نميماندكه خوش بحالش . به اميد ديدار.
Posted by: firouzeh at September 28, 2005 07:35 AMمرامنامه فرزندان ديدگاه عريان
هنر؛ يعني شكستنِ قانون
و ساختن توأمان بنايي نوين
بر چكاد جاودانگي
0 0 فقط و فقط
براي ديوانگان، وصلههاي ناجور، شورشيان، مشكل سازان
ميخهاي گِرد در سوراخهاي چارگوش
آنان كه همه چيز را متفاوت ميبينند
0
آنها به قوائد دلبستگي ندارند، و احترامي براي روشهاي جاري قائل نيستند، ميتوانيد از آنها نقل كنيد،
با آنهــــا مخالف باشيـــــد
ستايششــــــان كنيـــــد
يـــا بدشــــــان را بگوئيـد
امّا نخواهيد توانست آنان را ناديده بگيريد، زيرا كساني هستند كه اوضاع را تغيير ميدهند و به حركت انسان سرعت ميبخشند.
در حالي كه ممكن است، آنها را ديوانه بدانند.
امّا به زعم ما اينها نابغهاند، زيرا كساني كه آنقدر ديوانهانــــد كه ميپندارند ميتوانند، دنيا را عوض كنند، حتماً اين كار را خواهند كرد.
بي هيچ تعارف...
ما آمديم، چه كلاهها را برداريد، چه...
- همه سوار شوند، آغاز حركت...
-آ هاي بمانيد! يكنفر جا مانده...
- بدو، آينده شروع شده است...
0 0
ديدگاهِ ما، حقيقتيست فروزانتر از زندگي، واقعگراتر از مرگ، و زايش و ميرش جاودانههايي هستند كه هيچگاه خود را در يك كالبَد مشخص محدود نخواهند ساخت.
بنابراين، ديدگاه عريان، بر پاية ارتباط بيواسطه با همه چيز «طبيعي و ماوراء الطبيعي»، «كلي و جزئي» تنها يك نظريهي هنري يا ادبي صرف نيست.
بلكه ديدگاهيست جهانشمول در فلسفه، عرفان، جامعهشناسي، روانشناسي و... بگذريم، زيراحتي يك نيم نگاه كوتاه به هر كدام از اين شريانهاي هزار شاخه، نيازمندِ حال و مجال و مقاليست كه... «تا وقت دگر».
بودا كه ... اگر «طاهر عريان» راهم نتوانستيد، هنوزاهنوز فرياد «گاندي» گوشها را به سماع ميآورد، آن يار سفر كرده كه صورت و سيرتِ هماره عريانش رستاخيز فرشتگان بر زمين بود.
نفس در نفس، از دالاهو تا تبت، از تبت تا... در عريانيت طلايهدارانِ طريقت هيچ پنداشتي نميتوان داشت، جز انعكاس ذاتِ بي چون خداوندگار.
«هست از پس پرده گفتگوي من و تـو چون پرده بر افتد نه توماني و نه من»
«خيام»
آغاز تمام بند بازيها و قيد سازيها از همان برگ انجير اساطيريست كه نخستين طليعهي كثرت را برايِ انسانيت به ارمغان آورد و ادامهي اين برگ پوشيها، چيزي نخواهد بود، جز امتدادِ عدم اطمينانِ انسانها به هم بر چكادِ آرمانشهرهايشان.
- و اين «رازِ مگو» حقيقتيست كه ناخود آگاهِ مدنيت و بشريت را از تماميت پرده پوشيهاي دروني و دستهاي پشت پردهي بيروني به تنگ آورده است و نمود عيني اينگونه واكنشها، عريانيتهاي پنهان بر روبناي متشنجِ جامعههاست.
ادبيات عريان
حركتي بسيط كه در ذاتِ واژه
اتفاق ميافتد
نه شعريت و نه داستان وارگي، اينجا مسئله فقط و فقط بر سر واژگان است، زيرا آنگاه كه ما اين حقيقتِ عميقِ شهودي را پذيرا شويم كه واژه يك موجودِ كاملاً زنده است، بي هيچ گمانهزني بايد پذيرفت كه يك موجود زنده را هيچگاه نميتوان از يك بُعد خاص به نظاره و تشريح نشست.
بنابراين تحميل يك ژانر ويژه مانندِ شعريت، واقعيتي نخواهد داشت جز تحميل جبر گرايانهي يك ايدئولوژي خاص براي نمود بخشيدن به يكي از جنبههاي شخصيتي واژگان اگر چه ما اين برداشتِ ايدئولوژيك را «وحيِ منزل» بپنداريم و تاريخ با شكوه ادبيات را حجت قرار دهيم.
«جنگهفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانـه زدند»
«حافظ»
اكنون روح قبيلهگراي ادبياتِ جهان، چه در قشلاق شعر و چه در ييلاق داستان با تمام مكاتب و شاخههاي اصلي و فرعي، حتي در آوانگاردترين وجوه خود، آگاهانه يا ناآگاهانه واژه را در جنگ 72 مليتي خويش آنچنان مستغرق ساخته كه ما امروزه- بي انكار دست آوردها- غمگنانه شاهِدِ تحقير، تضعيف و پسرفت ادبيات در برابر ديگر رسانهها و هنرها از جنبة جذابيت و جلب مخاطب هستيم.
راهكردهايي كه صرفاً افزايش، كاهش و يا آميزش انگارهها، قوائد و نگرشهاي مربوط به يك ژانر خاص- مانند داستان- را براساس ايدئولوژيهاي پذيرفته شدهي همان چارچوبهي ادبي، تنها طرق دست يافتن به هواهاي تازه و دست يازيدن به بدعتهاي نوين حتي در شالوده شكنترين و افراطيترين خيزشهاي ادبي جهان دانسته است.
زيرا هدف نهايي اينگونه قلمها منحصراً ارائهي داستانها و اشعاري در تضاد و يا متفاوت با آثار پدرانِ خويش بوده است.
و اينچنين بود كه تاريخ ادبيّات به بن بستِ تسلسل آميز كنوني دچار گرديد و آنچه در اين ميانه ناديده به شمار آمد، بي گمان نه اِصالت شعر و نه ماهيت داستان، بلكه وجود مقدس واژگان بوده است و بس.
تا اينكه...
- ميشنويد!؟ اين صداي آسمان است...
... و در آغاز كلمه بود، كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود.
- آهاي! چشمها را بايد... جور ديگر بايد... و چشمهاي سوّم
اينگونه است، آغاز ابريشمينِ شاهراهي ديگر، بيآنكه هيچ جادهاي را نقطة پايان.
مكان و زمان، آنچنان در هم ادغام كه ناگهان عقربههاي بيگدار به پس و «منِ» بيگدار به پيش... قلم هنوز ايستاده است.
- شعر!؟
- داستان!؟
- «تا بدانجا رسيد دانشِ من كه بدانم همي كه نادانم»
- تاريخ چه!؟
- تجربههايي بس گرانمايه كه آنچنان بر مكان و زمان چيره شدهاند، كه هيچگاه خوابِ اين گمان شكني را نيز به چشمان خود راه نخواهيم داد كه شاكله بخش همه چيز در هنگامهي «رستاخيز واژگان» فقط «متن» است.
- لطفاً رياضيتان را به رُخ نكشيد:
شعر + متن × داستان + متن = متن
يك متنِ كاملاً عريان و يك قلمِ بي نهايت آزاد، بر فراز انديشههايِ بيپايان، اين آرمانِ ماست و نقش رايتِ شورشيانيست كه ديوانهوار فرياد شدهاند:
متن عريان = حركتي واژهگرا در يك ژانر نامتعارف
براي گذر از گردونهي كارماي متن
بازگشتي آوانگارد به اصالتي فرا رَو
ناخود آگاهِ انسانيت ريشه در روايت و تغزّل دارد، بي آنكه گُسلي بينِ اين دو نحله قائل گردد.
از اوستا و اوپانيشادها گرفته تا تورات و انجيل و قرآن.
اگر باز هم تشنهايد- خط سوّم ادبيّات ايران زمين- «شطح»
قلم برتر و متعالي، بر چكاد شاعرانگيها و داستان پردازيها نه يك شاعرِ صرف است و نه يك داستان پردازِ صرف.
اينجاست كه واژگان عاشقانه به رقص ميآيند و آزادانه پاي بر عرصهي متني هنرمندانه ميگذارند كه پيشاپيش نه داغ شعريت بر تن آنهاست و نه تهمت روايت بر پيشانيشان.
فرآيند آفرينشِ اينگونه متون، تنها در شكافتن هستهي مركزي واژگان است براي آزاد ساختنِ تمام انرژيهايِ ناگفته و نهفتهي دروني و بيروني. به منظور بيواسطهترين ارتباط ممكن با آنها كه طي قرنهاي متوالي ميبايد منحصراً در دو شاخهي جدا از هم، يعني : شعريت و روايت تعريف ميشدند.
و اين يعني- كشف، عريان ساختن و تكوين جنسيت سوّم و بنيادين واژگان، خارج از هرگونه نرينگي و مادينگي كه در امتداد تاريخِ پرفراز و نشيب ادبيّات به دلايلِ ذيل هيچگاه فرصت نمود و گسترش عيني نداشته است:
1-خاصِ خواصِ آسمان و آورندگانِ وحي به شمار آمدن
2-خلاء پنداشته شدن
3-عناوينِ اغفال كننده و جامعه پذيرِ «شاعر و داستانپرداز»
4-عدم زمينهي مناسب و جرأت كافي براي كشف و اعلام حضور
5-سركوب آنيِ تفكر، پيش از نطفه بستنِ آن توسط زُعماي قوم و مافياي ادبي
6-«هندوستان» دانستنِ اين قارهي نويافته
بنابر همين اصل يك «متن عريان» را هرگز نميتوان با انواع داستانها و اشعار به اصطلاح «پلي ژانريك» امروزهي جهان مطابق دانست، اگر چه حجم بيشترِ متون بعدازتئوريِ اينجريان، فعلاً درجوّكولاژوارهيچنينعرصههايي دست و پا ميزنند.
كه اين امر نتيجهي برداشتهاي جامد و ايستا از اينگونه شاكلههاست، بجاي ارتباط ادراكي و كريستاليزه كردن بطنِ استحاله پذيرِ ساختارهاي راديكالِ آنها در اثر.
بايد توجه داشت كه هدفِ «متن عريان» دست يافتن به يك ژانر قائم به ذات در ساحتِ بيپايان واژگان است و تكوين نهايي اين پروسه بر ميگردد به فرارَوي ذاتِ واژگان از شاكلههاي هزار چم شعريت و روايت به منظور نمود بخشيدن به ماهيتهاي نهفتهي دروني و بيروني، نه وانمود كردن به اينچنين وجوهي كه تنها فرآيندِ «استرابيسمِ كنوني» در حركت ديدگانِ معصومِ ادبيات، آن را پيشروتر از پيش جلوه خواهد داد.
«اين همسفران پشت به مقصود روانند بــــايد كــه «؟» قدمي پيشتر اُفتم»
«كليم كاشاني»
براي وضوح بيشتر مطلب، ديگر باره بايد تأكيد كرد:
در وجود مقدس واژگان پتانسيلهاي نامرئي و گوناگوني وجود دارد، كه پافشاريهايِ متعصبانهي ادبيات بر داستان و شعر- به عنوان ژانرهاي برتر و اوجِ عروج واژهها و در كنار آن، بست نشستنِ كليّت ادبيّات در برج عاج خويش كه موجب عدم استفادههاي ادراكي- ديالكتيكي از انواعِ نگرشها و ساختارهاي مختلفِ هنري، علمي، فلسفي و ديگر رشتههاي دانش بشري گشته، هيچ حاصلي نداشته است به جز عقيم ماندنِ آن انرژيهاي پنهان و بالقوه.
اما در صورتِ خروج واژگان از اين حصارهاي خود ساخته و عريان گشتن وجودِ نهفتة آنها. تمامي اين ژانرهاي جداگانه و قرائتهايِ ناهمگون ميتوانند، باگذر از – گردونهي كارماي متن- هويّتي ديگر را در بطن متعاليترين شاهكارهاي ادبي به يادگار بگذارند.
اين در صورتيست كه قلم ما حتي ناخودآگاه نيز اصالت واژگان را هيچگاه به جامههاي كليشه پذير ادبي درنياورد و بدين ترتيب با گشوده شدنِ «چشم سوم» و نمودِ عينيِ جنسيت سوّم «عريان» واژگان، جهاني سوّم در انتظار ادبيات است. جهاني ناشناخته و بيپايان كه نه قيل و قال اهالي زمين را دارد و نه تضادها و مرزبنديهاي بهشت و دوزخي- اگر چه بيگمان جاي پايِ اشراقيترين ابعادِ برزخيِ آن عوالم را نيز ميتوان بر خاكِ تاكنون بِكر اين سرزمين شگفت انگيز مشاهده نمود. البته با عنايت به مراقبه شناور در متن كه (آزادگي بي قيد و شرط واژگان) را جايگزين «آزادي بيبندي و باري» ميكند، كه متأسفانه ادبيات امروز را به ورطة پوچي انگاري و پوچ نگاري كشانيده است.
گذري كوتاه
برادبيات جهان
در آستانهي عريانيّت
«دخترم هيچ چيز ارزش آن را ندارد كه حتي انگشت كوچك پايت را به خاطر آن برهنه كني، اما به ياد داشته باش كه براي هنر حتي ميتوان عريان روي صحنه رفت.» «چارلي چاپلين»
0 0
«اول و آخَرِ اين كهنه كتاب» حادثه است!
بنابراين بهتر آن است كه سخن ما با سه جمله از بزرگان ادبيّاتِ جهان در اين باب آغاز گردد :
«زندگي حقيرِ من، آنقدر ساده و آرام است
كه در آن، جملهها حادثههايند» فلوبر
«شعر، خطر كردن در زبان است» مالارمه
«شعر حادثه ايست كه در زبان اتفاق ميافتد» اوكتاويو پاز
نمونهي اين حادثه آفرينيها در زبان، تحوليست كه اوايل قرن بيستم در نگرشها و نگارشهاي شاعرانِ مغرب زمين متبلوِر گرديد و بازتابهاي آن به تدريج تمامي ادبيّاتِ جهان را در بر گرفت.
اين خيزش «شعر را آفرينش شاعرانهي زبان» ميدانست نه «آفرينش شاعرانهي واقعيت» كه مبناي بينش گذشتگان بود.
براي نيل به اين مقصود، مجاهدتهايي صورت گرفت، كوشش «ورلن» در به هم ريختن عروض و استفاده از زبان شكسته و گفتگوي نجوايي.
جهدِ «كلودِل» و «تي اِس اِليوت» براي خلق زباني محاورهاي و نثرواره در شعر.
ريختمان عامه پسندِ آثار «گارسيالوركا» و مهمترين آنها جنبش جهانشمولِ «سوررئاليست»ها كه ورودِ خودكارِ واژگان را در شعر- بيهيچ مراقبه و مراقبتي- مبناي سرايش خود قرار داده بودند، مبين اين واقعيت است كه اساس هنروريها و نوآوريها در حوزهي زبانِ شاعرانه مربوط به دورهي جديد بوده است.
چرا كه امروزه اكثريت انديشمندان و منتقدان متفقالقول اذغان كردهاند كه تنها علّت وجودي شعر همان زبان آن است و كشف راهكارهاي نوين براي آفرينش معاني بديع جز در دنياي زبان ممكن نخواهد بود.
آن هنگام كه «آندره برِتون» پيشواي «سوررئاليست»ها، بنيان نگارش خود را حركتِ خودكار واژگان در متن به منظور آفرينشِ شعريتي برتر قرار داد.- با همهي نوآوريهاي پيشتازانه، كه آرمان آن خلع «زبانِ بيان» و بر اريكهي قدرت نشاندنِ «زبانِ آفرينشگر» بود، هنگامهاي بر پا گرديد كه ميتوان با جرأت اذعان كرد، در كنار آنتيتزهاي تئوريك، بزرگترين حكم نفي آن- «اعلام مرگ رمان» به عنوان برجستهترين چهرهي روايت بود.
امّا آيا اين فتوا توانست با موج توفندهي «رمان نوين» كه با شاكلههاي استحاله يافتهاش به قول «ر.م.آلبرس» در نيمهي دوّم قرن بيستم به عنوان شايعترين نحوهي بيان ادبي درآمد، به مقابله برخيزد.
به هر حال اكنون چندين دهه از زايش «سوررئاليسم» و پس از آن پيدايش «رمان نوين» ميگذرد، و هر دو شاخه تجربههايي بس گرانمايه در حوزهي ادبيّات جهان به وديعه گذاشتند.
امّا ما اكنون برآنيم كه اين زبان آفرينشگر را از يك دريچهي ديگر به نظاره بنشينيم و با گذر از تمام كُنشها و واكنشهاي شعري- داستاني وارد دنيايي شويم كه زبان در ساحت آن جان ميگيرد، يعني: «دنياي سحر آميز واژگان»
دنيايي كه در آن واژه با عدول از همهي منشهاي تعريف شده و فرارَوي از مرزهاي شعريت و داستانوارگي حركتي را در متنيت متن آغاز ميكند كه در اِصالت وجودي خود تمامِ تمايزهاي صوري و جوهريِ شعر و داستان را كاملاً بياهميّت ميانگارد.
بدينگونه واژگان در متن مبدل به شخصيتهايي شهودي و حقايقي فراشعري و فراداستاني ميشوند كه ديگر نه از آنِ شاعرند و نه از آنِ داستاننويس بلكه در گسترهي نامحدود متن، آئينهي توأمان و تمام نماي جهان بيروني و دروني عرياننويس ميشوند.
واژه همانند منشوريست كه هيچگاه در تاريكي نميتواند حقيقت وجوديِ خود را به نمايش بگذارد و در اين موقعيت با بيشتر شدنِ طيف نوري، ابعاد هنري واژه نيز بيش از پيش جلوهگري خواهند كرد، به همين دليل ارتباط بيواسطه در يك خلاء محض و محيط كاملاً مجرد چيزي جز ابتذال به بار نخواهد آورد.
واژه در اينگونه متون با تمرّد رندانه از چارچوبههاي پيشين، عريانيت حضور خود را به متن ديكته ميكند، بيآنكه مزاحم آزاديِ تكامل يافتة ديگر واژگان گردد.
با توجه به دهشها و گيرشهاي هنري، درونمايههاي متون عريان سوژههايي عمومي به شمار ميآيند كه با عبور از صافي كنشها و واكنشها منحصر به فردترين بستر را براي ايجاد نگرشها و نگارشهاي متفاوت مهيا ميسازند.
در اين بافت اصيل «متنِ عريان» همانند سازماني يكپارچه خواهد شد، كه اجزاء به هم پيوسته ولي قابل تفكيك آن كه همان واژگان هستند تنها از طريقِ نقشي كه در يك پازِل «چارچوبهي گشتالتگونه» دارند، موجوديت پيدا ميكنند و با پيشبرد چنين رويهاي واژه در متن خودِ كاراكتر، خود حادثه، خودِ عاطفه، خودِ تفكر، خودِ تصوير و... نتيجتاً خودِ زبان ميشود.
مراقبة شناور در متن
«خوشــا آنـــان كه دايم در نمــازند بهشت جـاودان بــازارشـــان بــي»
«طاهر عريان»
مراقبه در نگارش متن عريان، تبلور يك «كوشش بيرنج» است، نه عرقريزيهاي صنعتگرانه، مديتيشني سيّال در كليّهي احوال و افكار انساني «كلي و جزئي»، «طبيعي و ماوراء الطبيعي»،حالتيفرارونده براي همبستري ناسازگارها به منظور «يكسان نگريستن» در همه چيز.
شيرازهي جهان اكنون ملقمهي ناهمگونيست از مقرّرات، فنآوريهاو مبادلات، كه پا به پاي هر دستآورد بشري، تخمهي فروپاشي آن را نيز براي نيل به اصل دگرگوني و دگرديسي ميآفريند و اين حقيقت آرمانستيز خواسته و ناخواسته مباني متعالي هنري را به سمت ماليخولياييترين تراوشات ذهني و قانونمند كردن ترس و خلاء سوق داده است.
امّا در كشاكش اين همه هياهوي خودساخته، مزاياي مراقبه معمولاً در معاني انتزاعي بارزي- همانند هماهنگي افزاينده، فهم فراتر و صلح دروني نهفته است.
تمركز، آدمي را واميدارد تا در مهرورزانهترين حالت، بر ذهن سركش مسلط و در باب خواستها و توقعات خويش همواره انعطافپذير گردد.
مهارتي بيپايان كه بر چگونگي اوضاع نظارت دارد بيآنكه در هزارتوهاي ناخودآگاه به نوعي گمگشتگي بيبازگشت مبتلا گردد.
اين به معناي مكاشفه و موشكافي تمامي هستيها و چيستيهاييست كه بي هيچ رنگ و لعاب بخشيدن متظاهرانه- با پيشپندارها و عادات معمول- ميتواند در ذهنيت ما به عينيترين چهرهي بودن مبدل گردد.
در وضعيت مراقبه تمامي واكنشهاي ذهن متأثر- با نفي ايستاييهاي بعد گرايانه- بر پايهي زمان حال يعني موقعيت فاعليت در آزادانهترين ناپوشيدگي ممكن، همهي رفتارها و تصميمات نابخردانه و بردهوار را پيشاپيش به آخرين نقطهي نابودگي ميكشاند بيآنكه در هنگامهي رؤيت دريافتها، حتّي سادهترين مكاشفهها را بنابر نقشمايهي شهودي واژه در ساختار متن از موهبت جاودانه زيستن محروم سازد.
بنابراين در مركزيترين نقاط دايرهي وجودي شما- قلب و ذهن- جايگاهي به مراتب والاتر و خلّاقتر از صرفاً واكنشهاي خودكار به وجود خواهد آمد- ارتفاعي بيواهمه براي ناگزيرترين معراجوارههاي هنري.
و اين گون مراقبه، با نمود بخشيدن به ناخودآگاه هويتّمند، طريقتي پويا را پايهريزي خواهد كرد كه همواره مؤلف را در حركت خودكار واژگان از پيشامتن تا فرامتن به اوج زايندگي ميرساند و اثر را به امكان انعكاس معاني بديع و حتّي موضوع شكن براي احياء استحاله يافتهي سنتهاي دوشينه و تكوين دوشيزهترين دريافتها بر پاية تمامي تأثرات و تصوراتِ دروني و بيروني مجهز ميسازد.
با تحقق اين امكان و با توجه به نگرشهاي هرمونتيكي به معاني متني و فرامتني اثر، حقايقي به منصهي ظهور خواهد پيوست كه هيچگاه پيش از اين نبودهاند، البته حكايت تأويل كنندههاي موضوعگرا و بالاخص در متن عريان ايدئولوژيگرا كه از همان آغاز خوانش- چه ديداري و چه شنيداري- انديشههايي شائبهپذير و آميزش يافته قلمداد ميگردند، خواستار فراخنايي ديگر است. به هر حال كلماتي كه تأويلكننده به كار ميبرد، ريشه در سياق زباني دارد و ساحتي از معاني را شكل خواهد داد كه كاملاً منحصر به فردند، بنابراين در صورت تمركز شناور در اثر، تخصيص هر نوع معناي مبتني بر متن- ميبايد مشاركتي شهودي در اينجا و اكنون به شمار آيد.
هدف مراقبهي شناور، نه حذف و نابودي واژگان حاشيه، بلكه ذوب هنرمندانهي آنهاست، در هسته يا هستههاي متني- فرامتني اثر.
قلم عريان آنگاه كه پاي خود را از مرحلة تئوريهاي ثانويه فراتر گذاشت، ناخودآگاه با رها شدن از دايرههاي بستة تفكرات و عواطفِ محدود و معمول، ريختمان نگرش خود را بر پاية دو اصل كاملاً اساسي و مهم در ديدگاه يعني : «جذبه و حيرت» بنا خواهد كرد. و تحقق اين نگرش والا تنها در صورتي است كه آن شگفتي سكر آميز و حالتِ دروني ذاتي جهانِ وجودي «عريان نويس» گردد.
ناگفته نماند در ديدگاه عريان، قلم متعالي، خداوندگاريست كه واژگان نه بندگان ستايشگر، بلكه همگامان جاودانهي وي ميشوند در تداوم خلقت. آفرينشي كه با رها ساختن آنها از تمام قيد و بندهاي قهقرايي، هر كدام را فرمانرواي قلمرواني خواهد كرد كه هيچگاه خواب آن نيز به چشمهايشان خطور نكرده باشد.
اي حسرت خوبان جهان روي خوشت وي قبلهي زاهدان دو ابـروي خوشت
از جمله صفات خويش عريـان گشتم تا غوطه خورم برهنه در جوي خوشت
«حضرت مولانا»
طريقت درشريعت مينمايـد
حقيقت در طريقت مينمايـد
«خاكسار جلالي»
چند پيشنهاد اصلاح گرايانه
تا... يك ژانــر قائـم به ذات
ديدگاهِ عريان در ادبيات امروز، به عنوان سنتي نوخاسته كه بر موجا موج بحرانهاي پس از مدرنيسم مقتدرانه پاي بر عرصهي تاريخ نهاده است. براي نيل به حقيقت لايزالِ خود كه بيواسطهترين ارتباط زيبايي شناسيك با تماميت هستي «واژه» است، طريقتي پايان ناپذير را فراروي ادبيات جهان قرار ميدهد كه رسيدن به آن با توجه به بازيافتها و دريافتهاي بيبديلِ شهودي فقط و فقط با گذر از تمام شريعتهاي خود ساخته و رايج در ماهيت زبان، براي اصالت بخشيدن به وجود منحصر به فرد و بي همتاي واژگان ممكن است، بنابر همين رويه در اين بخش پس از ارائه «مؤلفههاي اوليّه»كه اساسِ نگرشها و نگارشهاي اين نحلة بزرگ ادبي را در حالِ و آينده پايهريزي خواهد كرد. با اين باور داشت كه «زمينه سازِ انقلابهاي بزرگ، اصلاحاتي كوچك است».
اكنون با معرفي و پيشنهاد برخي مؤلفههاي ثانويه اين نكته بنيادين مطرح ميشود كه اينگونه تمهيدات و اله ما نها با توجه به اصالتِ تفاوت در هر مكان، زبان و قلمي كه به اصلِ بيپايانِ «عريان» ايمان آورده است، همواره در صورت عدم پذيرش يا اشباع شدگي، قابليت تغيير، تكوين و حتي با رجوع به روح عريان ارائه مؤلفههايي متفاوت را دارد و در اين باب هميشه بايستي به ياد داشت كه به قولِ ولاديمير ماياكوفسكي:
«مسلماً نوآوري اين نيست كه هر آن از حقيقتي تازه دم بزنيم، دگرگوني بحرها و شيوهها و قوائد «شعر» كار هر صبح و شام نيست، ميتوان به ادامة اينها، نفوذ دادن اينها پرداخت، حقيقت «دو دو تاچارتا» به تنهايي حقيقتي زنده نيست و نميتواند باشد، بايد شيوة اعمال اين حقيقت را دانست، بايد كاري كرد كه اين حقيقت زنده شود، بايد با شواهد زياد نشان داد كه اين حقيقت متزلزل نيست.»
يك نيم نگاه كوتاه
بر «فرا داستانِ عريان»
«براي آفرينندهي ادبيّات، يعني نويسنده، اصل كار خودِ زبان است»
«ريكاردو»
«فرا داستانِ عريان» كه با هدف گذر از متني روايت مدارانه حركت خود را بسوي عريانيتِ محضِ واژگان آغاز كرده است، تا كنون به موفقيتهايي در خُور توجه دست يافته كه شايسته است به برخي از اين مؤلفهها اشاره شود:
1- مؤلفههاي سهگانه، كلّي و همسوي يك «فرا داستان عريان»:
الف) كاملاً بدون قابليت خلاصه شدن، زيرا تحقق خلاصهنويسي در يك داستان توهين مستقيم به واژگاني است كه با تمام بار «متني- فرامتنيِ» خود، آگاهانه از گردونهي روايت اخراج خواهند شد و اين امر هيچگونه ارتباطي به كوتاه بودن يا بلندبودنِ متن ما ندارد.
ب) هيچگاه نميتوان، يك «فرا داستان عريان» را به تعريف نشست، زيرا در صورت عدمِ قابليتِ تعريف شدن، تنها ميتوان با «خوانشِ محض» به دنياي «فكري- عاطفي» و يا آنكه در مرحلهاي بالاتر حيرتانگيز و سُكر آور اثر راه يافت.
ج) در صورت به نمايش درآمدن يك داستان، رغبتي براي خوانش اثر در مخاطب نخواهد ماند، در جهانِ اكنون رايانه به مرحلهاي از تكامل علمي خود رسيده است كه به راحتي در خود توان به تصوير كشيدنِ تمام آثار داستاني جهان را حتي در آوانگاردترين گونههاي ادبي دارد. امّا يك «فرا داستان عريان» را هيچگاه نميتوان حتي با پيشرفتهترين جلوههاي ويژهي رايانهاي نمايش داد و اين امر بر ميگردد به خيزش خودكار واژگان با فرارَوي از ضميرهاي خودآگاه و ناخودآگاه با هدف رسيدن به گونهاي نگارش ذن مآبانه، آنچنانكه گاه زايش، پردازش و پيرايش يك متن ممكن است، كمتر از يك ساعت و گاه بيش از يك سال ذهن و قلم عريان نويس را مشغول خود سازد.
2- سرايش آزادانهي روايت، با بهرهگيريِ دانشورانه از شگردها و ظرفيتهاي خودِ داستان، براي دست يافتن به يك روايت هنجار گريز، زبان برجسته و بيان ويژه نه تحميل شعريت بر روايت- به گونهاي كه باعث پيدايش نوعي التذاد شاعرانه از خوانشِ روايي خود گردد.
3- معلّق قرار دادنِ مخاطب در يك خلأ شهودي، ما بين درون و برون روايت، براي نظارت آگاهانه بر كليّت اثر توأمان با غرق ناخودآگاه در جزئيات متن، به منظور تكاملِ روايتي تأويل پذير برايِ پيدايشِ قرائتهاي گوناگون بعداز –به اصطلاح- شهادت مؤلف و تكامل سير ذهن گونة مؤلف توسط مخاطب.
4- عدم استعمالِ شگردها و گره افكنيهاي لابيرنت گونه در دايرهي رمزگان متن، براي التذاذ آني مخاطب از اثر، البته اين نكته حجتي براي حضورِ حتمي پيرنگهاي يك لايه، بي فراز و فرود و خشك و عدم طرحهاي پيچيده در نوشتارها نيست.
5- ... و البته ميتوان فاكتورهاي ياد شده را در برخي «فرا شعر عريان»ها نيز مشاهده نمود و اين هيچ معنايي ندارد جز فراروي از چارچوبههاي بستة شعريت و روايت، براي راه يافتن به وجود عريان واژگان «جنس سوّم»- نه آميختگيِ تفنن آميز، و هرچند موفقِ اين دو ژانر كه باعث پيدايش متوني «مخنثگون» خواهد شد. اگر چه ذهنهاي معتاد و تاريخ اكنون ادبيات نتواند اين خيزش ناخودآگاه را پذيرا گردد.
يك نيم نگاهِ كوتاه
بر «فرا شعر عريان»
«فرا شعر عريان» نيز همانند فرا داستانهاي اين ديدگاه با هدفِ فرارَوي از متني شعر مدارانه و با نيتِ از ميان برداشتنِ روابط شبهه «ساد و مازوخيستيِ»
شعر شاعر مخاطب
در شاكلههاي پيشتازانهي ادبيات امروز حركت تكويني خود را آغاز كرده است و محركي پويا براي پيدايش الهمانهايي پايا و لايروبي برخي بازيهاي تفنن آميز در متن گرديده است. و همانگونه كه قبلاً اشاره شد، حجم بيشتر اين فعاليتها فعلاً با داشتنِ رونمايي ظاهراً «پلي ژانريك» در كليتي شعرگونه موجب التذاذ داستاني از متن ميشوند، در اينجا لازم است به برخي وجوه و مؤلفههاي «فرا شعر عريان»ها اشاره گردد.
1- خيزش خودكار و ذن مآبانهي واژگان كه با توجه به آنچه در «فرا داستان عريان»ها ذكر گرديد، موجب راه يافتن واژگان به يك حضور كاملاً استثنائي، شهودي، آزاد و بيجايگزين در متن ميشود.
2- يك نگاه كاملاً هنرمندانه كه روساخت دستگاه دستوري را با عدول از جنبههاي خطي به سمت اشكال «نقطه» وار سوق ميدهد و در كنار آن با محور قرار دادنِ حضور ديگرگون واژگان خارج از هر گونه تعريف، شناسه و توضيح گرامري، لايههاي مستتر در زيرساخت را به اوج آشكارگي ميرساند، تا آنجا كه رسميت نظام دستوري تنها تا لحظهايست كه بتواند مكاشفهها و مكنوناتِ حسي- فكري- بصريِ نگارنده را به مخاطب القاء نمايد و لاغير.
3- حذف داناي كُل، روابط اشباع شده و نياز و ناز مدارانه، با حضور استحاله پذيرِ كاراكترهاي مختلف و حركتِ سيّالِ ديالوگها و منولوگها بر پايهي حوادثِ غافلگير كننده و فورگراندينگهاي زباني- روايي، در اشكال و فرمهاي مختلفِ يك يا چند پيرنگي و يك يا چند محوري، در بافتار «پلي فونيكِ» متن.
4- استخراج و نمودِ دانشورانهيِ تمام پتانسيلهاي دروني و بيرونيِ واژگان در همهي ابعاد، بر پايهي بهرهوري فعّال از ديدگاههاي استاتيكي امروز- مانند: استفادهي سيّال و آزادانه از «سبيل گربهي واژگان» يعني : موسيقي- كه با توجه به ادبيّاتِ ايران زمين ميتوان گسترهي اين بُعد لاينفك واژگان را- خارج از مقولـهي عروضي و غيرِعروضي بودن- در هفت دستگاهِ بنيادين تقسيمبندي نمود.
1) وزنِ عروضي سالم
2) وزنِ عروضي شكسته
3) وزن جامد نيمايي
4) وزنِ مركب
5) وزن پيوندي
6) موسيقي سپيد
7) انواع موسيقيهاي ريتمي- حسي- هندسي
6)… و بالاخره نمودار نسبيِ يك «فرا شعر» را با توجه به آثار ارائه شده توسط پيشگامان اين ديدگاه ميتوان اينچنين تجسم كرد.
حركت + اتفاق + موسيقي
طرح كاريكلماتور هايكو ترانه شطح رباعي فيلمنامه مينيمال
«فرا شعرِ عريان»
ميترا فرخروز- كرمانشاه
متولد : 1364
«فرار»
-ببخشيد آقاي...
{به نام پيوند دهندة قلبها
خدايا به هر آنكس كه دوست ميداري بياموز كه
دوست داشتن والاتر از عشق است
مكان: خ شريعتي، پلاك صفر
زمان: 29 خرداد، ساعت 13}
00
-دربست شريعتي
0
-تو... و!
-فاطمه چه قدر... نه ديگر!
-به خدا هنوز خودم هستم...
{نبضش نميزند!}
-آب!
-در اين كوير كه...
-حالت خوب است!؟ سراب پشت سراب
{عاقد هنوز متنظر است}
«كارگاه»
توليد به...
يك نوزاد بيمصرف
-مبارك است!
-چه!
-فردا صدايش در ميآيد.
00 {وق وقها}
كارگاه به هم ريخته است
-آقاي پليس!
-به چه!؟
-بيمصرفها
-تمام اثر انگشتها را بشماريد
{اخبار ساعت 13}
-تمام شهر دستبند شدهاند
-خاموشش كن
00 مشتولُق
-چه!؟
-پدر شدهاي!؟
-واي! {وقوقها}
00
كارگاه تا اطلاع ثانوي تعطيل است.
سيد هوشنگ موسوي- ساوه
متولد 1358
«دهكده»
دندانهاي جاده به هم ميخورد
فرو ميروند در...
-اگر فانوس خاموش...!
-فقط برويم!
-خالو چه شده!؟
-هنوز برنگشتهاند
{مشعلها روشن}
و جاده فرو ميريزد
زير پاهاي...
-ببين اين كوه آشناست!؟
-خداي من رسيديم!
{سه تقويم در باد}
سازمان آمار
{جمعيت دو نفر}
پريسا حقيقي- كرمانشاه
متولد : 1365
«قمار»
دو صندلي
اتاقي از خلاء
چشمها
دو گيلاس خون
-به سلامتي!
مردي ورقورق زندگياش را
-اين بار با چه؟
{جرعهي پايان...}
-دخترم نه...!
00
تيتر روزنامهها:
فروش دختري در آخرين ورق يك پدر
«تناسخ»
سايهها- خاكستر در غبار
-بابا برميگردد!
-آب!
-طاقت بياور!
-فقط يك جرعه!
قمقمه خورشيد را سر ميكشد
مادر 7 بار پياپي كوهها را در خود فرو ميريزد
انگار نه انگار
-آرام باش!
نفسهاي آخر
پسر را بر دستانش ميگيرد
-رحمي بياوريد
و صاعقه- گلوي طفل را دو نيم ميشود
بيآنكه يك تكّه ابر
ميثم سليمي – كرمانشاه
متولد : 1361
(سرباز1)
متني كه با چشمانِ سرباز...
{شيپور بيدار باش}
و باز...
آغاز
-بايد بروم
-نه!
و دفترچة مرخصي
امضاي شاعرِ وظيفه
-قلم را بشكن نگهبان!
-چشم قربان!
هقهقكنان
پشت شيشه رقصِ باد
و از سقف
بارش چشمها در كاسه
-حاضرم تا پشت پايش را...
سرباز بند پوتين
بختش را
گره ميزند
-حلالم كن
-چشم خدا پشت و...
{مادر كنار در ميشمارد تا...}
-بر پا! متن من سياه ميشود
سقراط چشمانش را ميمالد
-تا بعد
-نه! تقدير من امروز است
0
شاعر- سرباز ميكشند
گلنگدن- سيگار/ ايست!
و نقشهي سيم خاردار
بر آب
{شيپور قرق}
سرباز تشنه
پيالة سقراط را سر و آرام
دراز ميكشد
لاي سنگرهاي آب گرفته
-چه غروب شاعرانهاي!
مادر هنوز
در كوچه
غروبها را
يك دو سه
-آتش!!
(سرباز2)
با وا شدن چشمهاي پنجره، آبشار طلائي اتاق را غرق ميكند
يك جفت كبوتر زخمي {اوليّن پرواز}
-ميبيني!؟
-چي رو؟
-اون ستاره رو!
-چه نور تندي، خاموش كن!
كورمال كورمال به حياط رفت
-ديگه كسي توي حرفم نميپره!
قرص ماه در ليوان افتاد، قلمش را برداشت
«زير گنبد كبود، يكي بود با يه ستاره
روز و شب...ٍ»
-بر پا! سه دقيقة ديگه جلوي جايگاه براي صبحانه به خط شين
-هي ساعت چنده، با توأم ميگم ساعت چنده!؟
-با كي؟
-با تو، كه ذهن منو مينويسي
-نميدونم، اگه امروز ما ديروز باشه پنج ساعت ديگه صبحگاهه!
غروب آخرين خورشيد
شبها را بدون شمارش ستارهها ميخوابانديم
روز ميسوخت يا نه! نميدانم، خاطراتم در ورقهاي آلبوم خاك ميخورد،
تا اينكه امروز، ديروز را ورق زد.
-تعدادي سرباز جهت خنثي كردن مين نيازمنديم {اشتباه نكن، هيچ
شغلي در كار نيست، تنها جان كندن، براي يك نفس با تو}
ناگهان سر نيزه افتاد، خسته بود، ولي برق يك ستاره...
-چه منوريه!
آن شب را كنار سيم خارداري گذراند كه آسمان و زمين را يكي كرده بود
ميگويند سيم خاردار پشت و رو ندارد ولي اين كجا و...
به ياد مرخصي قبلي افتاد كه به جاي غذا شعر ميخواند
و در عوض آب مينوشت:
«بابا آب ندارد و رفت...»
به روي دفتر گيتار سيم ميلرزيد
و خط به خط نت واژه بريك ميرقصيد
پسر تمام غزل را شبيه خود طي كرد
كنار سطر پدر بغض آسمان تركيد
پشت پنجره، شاخة خشك درختان زير انگشتهايش، سيمهاي گيتار پاره ميشدند و گره ميخوردند، تشنگي روح من و هقهق شورترين ابرها، سالها پيش لب همين پنجره، دو كبوتر به عمق شب زدند و حال عينك دودي و سكوتي كه با تصوير قاب شدهي بچهاي انگشت بر لب ميگويد: «هيس!»
در همين گير و دار نالههاي پسري كه دو كبوتر خوني در چشمهايش آشيانه داشتند، بيمارستان را مرتب منفجر ميكرد.
-خيلي خطرناكه!
-نه بابا! هر سال چهارشنبه سوري، داداش درست ميكرد.
اتفاقي هم نميافتاد {چهارشنبه سوري با ميدان مين اشتباه ميشود}
-چه وحشتناكه!
«و دستها چشمها را پوشاند»
-چه دستاي گرمي، مث دستاي...
-آره منم ستاره- بيدار شو!
-سلام، خوب خوابيدي!؟
-آره، خواب ديدم قهرمان يه داستان شدم و به خاطر تو از سيم خاردار...
-چشات چه طوره؟
-چشام!؟
ستاره پردهها را كنار ميكشد، ولي او متوجه نوري كه آرام روي فرش ميريزد
نيست.
سيد وحيد ميرهبيگي- اسلام آباد غرب
متولد: 1365
«پنجره1»
كوچهها را، خانه به خانه
-ببخشيد اين آدرس را...
-ببينم... همين اطراف است!
-نه!. گشتم نبود
-چه آفتابي!
-واي...!
-گفتم مواظب باش!
چشمها خيس هم {يك دقيقه خواندنِ متن ممنوع}
-دم در بد است {اشتباه نكنيد هوس پهن شده رويِ طناب}
-گيره چرا؟ -كار از محكمكاري...
0
-چه اجاقِ گرمي!
-فعلاً كه خشك نميشوند
-خودم چه؟
-بيا خشكت كنم!
هول ميشود ، هوله ميشود دستانش
00
پارههاي كاغذ در كوچه
-بر ميگردم
-هميشه پنجرة ما باز است!
«پنجره2»
ستارهها...
نقطه به نقطه مينويسد
«ستارهها آنقدر ميمانند تا ميميرند»
0
پنجره در هم ميريزد
-چه نوري... واي تو!
-منم ستارة مسافر!
چيزي نوشته نميشود و
همآغوشي آنها، رازيست در اين متن
0 0
-واي! شهاب كو؟
-بيچاره روز كه شهاب ندارد
سودابه كرمي- كرمانشاه
متولد: 1360
«آخر داستان»
مهمان خانهي تنارديه
اطاقي كه كوزت را در هم ريخته
-آقاي هوگو بيشتر از اين نميشوم.
نميخواهم دل يونيسف...
-امّا شما يك قهرمانيد!
-كدام قهرمان، پرندة گرسنه به آسمان نميانديشد
-بمانيد!
-نه لطفاً مرا با دليجان به آخر داستان نه! خانهام برسانيد.
ميخواهم با خانمانترين
و به مردي كه ميخندد بگويم...
بگذريم
چند سطر پيش
آبشار نياگارا طراوتش را...
مادرم گيسوانش را...
كوزت نميشوم
فردا
من نيز خودم را...
«پاپي»
-پدرم معتقد است پاپي از خانوادة ماست!
-البته پدر شما مرد شرافتمنديست اما به نظر من...
-هاپ، هاپ، هاپ
-چه اتفاقي افتاده؟
-يكي در نوشتههاي شما دست برده
-ردّ قلمش را بگيريد
-قربان، نويسنده اينجا كه رسيده جوهرش تمام شده
-ما نويسندة ناتمام نميخواهيم
-هاپ، هاپ، هاپ
-باز چه شده است، حتماً...
-آرامتر، ديوار موش دارد...
-سومين سالگرد 11 سپتامبر
-آه، اصلاً صدا نميآيد!
-گوشي دستتان باشد!
اينها كه سگ صادر ميكنند، خودشان دچار 11 سپتامبرند
-ببخشيد در اين مَثل مثل خر گير كردهام،
ديگر نميتوانم امانتي مردم را به آسياب ببرم و روسپيد بيرون بيايم
-آه پاپي عزيز، تو زندگيمان را...
-دختران بالاي شهر عاشقت شدهاند، كت و شلوارت را بپوش
«باران»
زن
قطره قطره
در پيادهرو
-حاضريد با هم زير يك چتر!؟
-برو، گم شو!
-ايزوبام شرق!
-خاموشش كن!
{سرفههاي پياپي}
-عقده داري روسريت را باز كن!
باران
خستهتر از تو...
و زن بند آمده بود.
زينب نظريان- ايلام
متولد : 1364
تا تن تو...
-تركستان يك نفر! -خانم سوار ميشوي؟!
-نه! ايستگاه كعبه!؟ -باز هم يك ديوانه!
00
كوير- اتوبوس را
- بخار چهرة آسمان-
-پاي برهنه عاشقانهتر است!
و خودش را / قدم به قدم
-ببخشيد خانهي...! -اشهد ان لا الله الا الله
-اين از كجاست!؟ -فقط نمازت را بخوان!
-واي...! زن كه پيامبر نميشود -اقرأ
-آخر، دامنم فاصلهايست تا تن تو {بنابر شرع- غسل واجب}
زن/ هفت شبانهروز / هفت وادي را / نفسزنان
-واي سراب هم نيست!
زن عريانتر از ماهِ عسل / قطره قطره
تنش آب ميشود / در آفتاب
00
-كعبه كو!؟
و چشمهاي سوّم / ردّ پا تا كوير... / زن همآغوش صاحبخانه
-قد قامتِ صلواه
سجادهاش را / ركوع ميشود/ و همه به سمت او
محرمترين طواف
«HIV»
خود را ميگيراني
حلقه
حلقه – حلقههاي متضاد!-
اين را زنان همسايه ميپراكنند
و آرايشگر- تيغ را در گيسوانش پنهان
00
-پريزيدنت، لطفاً بيوگرافيتان!
-دكتراي افتخاري از سازمان (HIV)
-شغل قبلي!؟
-اصلاحگر!
-قربان؛ تيغتان افتاد!
«دنياي عريان»
آسمان خون ميباراند بر كالبد
-ميشناسيش!؟
-نامش دوشيزهترين گُل دنيا، زيبائيش اصلاً دست خودش نبود
-علّت حادثه!؟ -جنون
-يعني چه؟
-هيچ، يكشب دلش را به دريايي زد كه هيچگاه طعم شلاق خشايار شاه را نچشيده بود
0
-الو سلام -وه، خط گم كردهاي
-اما به پيدا كردنت ميارزد
-راستي چشمهايم را بر چراغ خوابت آويزان كردهام،
هرشب ببوسشان تا نگاهم عطر آسمان بگيرد
0 0
كارگاه ادبي نيلوفر
-انگار قهوة چشمهاي تو هم ته نشين شده
-بلند شو، فال دلت را بخوان
«تا كه فهميد باز هم كردهست
اين دل بي زبان هوايش را
آمد و روي تخم چشمانم
عاشقانه گذاشت پايش را
خانهام خانهاش كه شد، آرام
باز هم پشت ميز شام نشست
و دوباره به من تعارف كرد
قهوهي ترك چشمهايش را
اينهمه وقت را كجا بودي؟
چشمهايش نشست، آبم كرد
و دلم از سكوت سرخش خواند
خط به خط شرح ماجرايش را
0 0
هر دو محلول هم شديم و بعد
سطر پرواز اتفاق افتاد
آنچنان ناگهان كه شعر من
باز گم كرد دست و پايش را»
0 0 0
اجراي تشويق و / چشمهايش كه يكباره روي غزل افتادند
0
-الو هنوز روي خط مني!؟
-نميدانم، فقط دارم دور سر دنيا ميچرخم
-اما بالاخره كه ميافتي و ميخوابي!
-بي خيال، زندگي يوسف را هم در چهار خواب خلاصه كرده بودند ]لطفاً اين ديالوگها را تصنعي ندانيد[
-آهاي نبض دقايق -آهاي عاشق لايق
-آهاي... -خط روي خط افتاده!؟
-هيچ مسألهاي نيست، دنياي عريان متعلق به همه است.
]پي نوشت : در متــــن عريان گاه به گاه به ديالوگهايي پراكنده از يك كاراكتر هرمُتيك بر ميخوريد، ميتوانيد به يك فنجان قهوه دعوتش كنيد، زيرا ناشناس بودن دليل بر نبودن نيست[
0 0
هنوز بر كالبد / فرشتههاي چهارگانه
-در اتاق كه كسي نيست!
-پس اين شلوغي از كجاست؟ -آرامتر، ما را نميبينند
0
بوي تلخ تيروز / تداعي يك جمعه سياه
]هنوز از ابر سياه خون ميچكه/ جمعهها خون جاي بارون ميچكه[
-خاموشش كن! -چشم قربان!
-سطرهاي مكالمه را ضميمة پروندهاش كنيد!
سر نخ فاجعه از صداهاي آويزان بر سيم تا يك خط قرمز
]شكستن قانون چراغ راهنما توسط يك كاراكتر عريان[
-مگر كوري؟
-نه! چشمهايم بر غزل جامانده ]هنوز سوت و كف[
0 0
عروس بدون ساقدوش خودش را هلهله ميكشد
اذان ظهر به افق...
-ايكاروس بگذار بعد -نه الآن بايد رفت
يك قله براي نرسيدن اينجاست
يك اوج براي نپريدن اينجاست
يك دسته كبوتر گريزان در برف
يك بوم سپيد از نكشيدن اينجاست
0
جبرائيل
اسرافيل
ميكائيل
عزرائيل
ديگر چه تفاوتي دارد عروس را چه فرشتهاي پاگشا كند
زن مچالة سطري كه سقوط ميشود
-كجايمتنجهانمردِتوفروريخت،كهتمام پرندهها كلاغ پوشيدهاند
الو الو / خط نميدهد الو
سايههاي موازي چهره از هم جدا ميشوند
«بوقِ اشغال»
اتاق آنقدر نامحرم كه پنجره را از خودم پرتاب ميكنم
عليرضا «آرش» آذرپيك- كرمانشاه
متولد : 1358
«زير چتر يك زن»
واژة «او» روي سطر آفتاب، «من» هزار پله پايينتر از اين متن
-حادثه يا معجزه!؟
-نميدانم، امّا سرانجام
واژهي ناگهان باد «او» را به حركت در آورد تا پله پله
... و اكنون من به دنبالش...
ابرها، يكباره همديگر را آنچنان در آغوش كه
قطره
قطره
واژه
واژه
شروع يك داستان
00
خيابان خيس وحشيانه ميدود، من... نه! امّا نميدانم او از كجا
دانسته كه چترش را...
-واي! سطر تگرگ دارد تمام مرا سرخ مينويسد.
-آهاي! نترس!- اينجا با تونها خط خوردهاند، كسي كه نيست
بگذار چند سطري زير چتر تو لبهايم را بسوزانم، تنهاي تنها، فقط تا پايان اين داستان...
چشمهايش يك آن تمام خيابان را
ورق
ورق
و باز خودش را به دستهاي باد ميسپارد.
-آه! ممنون، چه چتر گرمي!... راستي، چرا حرفي نميزني!؟
-از چه!؟ تو كه يك غريبهاي
-غريبه!؟ نميدانم، امّا فقط حرف بزن
-آخر تا كي ميخواهي اين هذيانها را بنويسي!؟
-فعلاً كه دارد تگرگ ميبارد!
-باد ما را روي صفحة بعد مياندازد-
آفتاب زمين را به سونا برده بود
امّا ما همچنان گرم درد دل
راستي! او هم شاعر است، آنقدر كه اگر حرفهايش را بنويسم، اين متن را با شعرهاي فروغ اشتباه خواهيد گرفت!
-زمان!؟ هيچ ربطي به اين متن ندارد، ولي ما آهسته امّا مثل باد داريم زير چتر را قدم ميزنيم به سوي...
حالا نميدانم كي تگرگ تمام شده و زمين غيبش زده
-مكان!؟
راستي! داريم روي چه راه ميرويم، روي اين سطر، روي ابرها، يا... فرقي نميكند به هر حال ميدانم كه...
يكدفعه ساعتش را نگاه كرد
-آه! ديرم شده، راستي تو زير چتر من چه كار ميكني!؟
-مگر خودت راهم ندادي!؟
-چرا، امّا فقط رويِ خط تگرگ
-ولي تو قول دادي كه تا پايان زير چترت باشم.
-امّا...
و اين بگو مگو هي ادامه پيدا كرد، آنچنان كه نفهميديم چگونه از اين صفحه هم بيرون زدهايم و حالا روي سطر سوزان ساحل داريم دعوا ميكنيم.
-چرا واژههايت را سياه مينويسي، سطر دريا را نگاه كن، ببين چه قدر خوشخط است.
-واي!... اينجا چه كار ميكنيم، ما كه...
-متن بدي نيست، فكرش را نكن!
-امّا... امّا اينكه قرارمان نبود!
-حالا كه ديگر نوشته شدهاي، اصلاً از همان سطري كه به دنبالت افتادم داشتم اينجاها را مينوشتم.
-پس تگرگ!؟
-فقط بهانه بود
-اين داستان!؟
-نه پايان ندارد.
-پس...!
-پس چه!؟
-هيچ، فقط مواظب باش لباسهامان را باد نبرد!
«رجعت»
پيرزن- دفتر خاطراتش را از زنگ زدهترين گنجة انبار بيرون آورد غبار ساليان- جادويي ناگهان كه او را ناخودآگاه
سطر به سطر
ورق به ورق
قدم به قدم بر متن
صفحههاي آغاز، آنچنان برق و باد كه سرش گيج ميرود.
چقدر زود ميخواهد بزرگ شود
چقدر زود دارد بزرگ ميشود
00
-مادرم كو!؟
-متأسفم! -واي!
و آنچنان سرش را بر ديوار... كه پرستار فرياد ميشود:
-اين شكستگي بار دوّم است اتفاق افتاده
پيرزن به آينه نگاه ميكند
اما مادربزرگ سر در نميآورد
00
-كجا؟
-سطر مادرت
-پس من هم!
مادربزرگ قلم را در پدر ميشكند
-البّته بعد از من!
00
تا اينكه اوليّن خون...
-اسپند و اسپنددانه اسپند صد و يك دانه
چشم حسود و بيگانه بسوزد با!؟
-يك دانه!
-آفرين! –جايزهي تو يك چادر سياه
مادربزرگ او را ميبوسد
در را ميبندد
و بيتوجه به التماسهايش- بيرحمانه-
پسر همسايه را خط ميزند
صفحههاي بعد آنقدر كند نوشته شدهاند كه اصلاً حوصلهي خواندنشان را ندارد.
خط به خط آينه، خيابان و مدهاي گوناگون
-اين صفحه چقدر بدخط است، نه! نميشود آن را خواند.
صفحهي بعد در خودش مچاله شده است.
صفحههاي بعد
هر چه به دنبال سطر مادربزرگ ميگردد،
-آخرش چه شد!؟
-نيست، انگار هرگز نوشته نشده است!
متن دارد آرامآرام شاعرانه ميشود
-اين خاطره را نبايد نوشت!
پيرزن سر در نميآورد.
صفحة بعد:
-ادامهي اين خاطره هم سپيد خواهد ماند!
تعجبش بيشتر ميشود، امّا- ميان آنهمه نقطهچين طرح يك قلب پاره
پيرزن يكباره در خود فرو ميريزد
00
آخرين صفحة دفتر
قطره
قطره قرمز نوشته شده است.
{پسر همسايه بر لبة پشتبام}
پدر داد ميزند:
-مگر ديوانه شدهاي!
-اگر او را به من ندهي، خودم را سقوط خواهم نوشت!
{همه زير خنده ميزنند}
-نه!!
رنگ از چهرة پيرزن ميپرد
جيغ ميزند، ميدود، در دختر جوان حّل ميشود
و آنچنان
پسر همسايه را در آغوش ميفشارد
كه واژه
واژهي متن
پرواز ميشود
تا...
راضيه بگم «مهري سادات» موسوي مهدويان
«مهري مهدويان»- كرمانشاه
متولد 1348
«پروانهي آتشي»
«كاتولوگِ پيشامتن»
1-در متن گاهگاه يك شاعر رومانتيك ظهور ميكند كه ربطي به داستان ندارد.
2-گاهگاه اتفاقاتي ميافتد كه ربطي به خواننده ندارد.
3-حق چاپ برايِ تمام عاشقها محفوظ.
0 0
اتاقِ بيتو/ آنقدر بياتفاق / كه ناگهان منهدم
0
پدر ناسزا / و مادر / آلودگي دامنش را
آنچنان در لباسشويي
گويي
-تمامِ پسرانش مسيح-
-نه ا
آرمان عزیز !
از تو بعید می بینم که با رویا سخن به عتاب بگویی ؛ مگر همان جوانی ی رویا ، پیری ی تو نبود ؟ تازه باید کاری کرده باشیم پیش از آن که پیر شده باشیم ؛
رویا کرده است .
بیا برای خودم ، برای دل خودت بنویس . ما و من و تو که از رویا نمی گذریم ؛ پس کنارش بنشینیم و بگذاریم تر و تازه مان بکند .
تازه از رویا هم اگر بگذریم به خودمان که نمی رسیم ؛ حتا به خودشان هم نمی رسیم .
می دانی ؟ خودشان ؟ که حتا از ما و من و تو هم بیرون تر نرفته اند .
پیر که می شویم ، فقط بو و عطر دیگری داریم .
خوانش متن ، خواندن متن نیست ؛ خواهش متن است . از ما . که از خودمان بخوانیم ، بی آن که فهمیده شویم .
راستی رویا اگر در طول این همه سال فهمیده می شد ، پیر نمی شد ؟
با مهر و دستی بر لب . به بوسه . سوسن .
Posted by: سوسن at September 26, 2005 07:23 PMخواجه جان غلطي كه باز! پيري دم حجم بود و نه رويا! / ويژه گي خوانشي با چند معنا بودن و برداشت مخاطب كه خود آفرينش است خيلي فاصله دارند خواجه ! آن چه شاعر آورده در ستايش حجم مختص آن نيست ، كه در گرو ي خوانش است! و احيانن اگر مجال بود و باقي قضايا ، تودوروف را نگاهي بكن ! خوانش را سه بخش كرده و اين معناي پشت متن - عدم وجود معناي واحد و و و - همه اش را به خوبي ناليده است! / دادا بازي را هم نفهميدم! قيم شاعران را نمي فهمم! تصدقت
Posted by: Arman at September 26, 2005 06:26 PMرویای خوب من :
انگار که رنگ اسمان دیگر مجانی است . و هر خاله و دختر خاله ای به خود اجازه می دهد از متن و خوانش و حجم و ... و پیری تو حرف بزند. بچه ها قطعن بزرگ می شوند چه کوتوله ها و چه درشت تر هاشان . اما یک چیز را میدانم که دادا بازی و ... این روزها جواب نمی دهد .
خوانش قطعن همراه متن نیست اما هر متنی ویژگی های خوانشی خود را دارد .وقت کوتاه است قربان تو تا بعد...
نمي فهمم- ام! چرا بي دليل براي شعر اسپاسمانيست اعتبار عق-زني مي شود/كنيد؟! "به ويژه در خواندن آثار حجمی امتياز بزرگی که برای خواننده ذخيره میشود قدرت پرانتزسازی است. و همين پراتيک، خوانندهی متن را به آفريننده تبديل میکند، و از خواننده بُعد چهارم میسازد"/ اوه! اوه! رويا اين از شما بعيد نيست؟! اين به ويژه ، به ويژه! آنچه كه مي گوييد بسته به نوع خوانش است و نه متن! صرفن خوانش! هرمونوتيك مدرن - چه مي دانم - دن كيشوت را هم با هزار و دو پهلو مي گرداند! خواندن كه سهل است! چه ارتباطي با حجم پير دارد؟! مي بينم كه مرگ مولف شما را هم جذب مي كند و اين خوب است! چه خوب است ! اما چه بد كه " كرديت " را به حجميت ِ متن مي خوابانيد! و خيلي بد است كه آدم خوانش اش را با مولف بخواند و مولف آري و نه بگويد! بد است كه آدم پير بشود! خيلي چيز هاي بد زياد است كه بد است! / تصدقت گردم!
Posted by: Arman at September 25, 2005 10:56 PMتولد باز ديگري...بخاطر فضايي كه پشت پلكهاي روياست شايد.بخاطر مردمكهام كه هي جوهري مي شود...در فقط يك امضا كه تابحال به دلم سخت نشسته است...با فضايي كه مي توانم/و نمي توانم بخوانمش....كه باز در من مي نشيند...و من دوباره مي شوم...پر كردنش را براي فضاي پشت پلكها گذاشته ام ...روزگارتان خوش...بوسه بر قلم رويا.
Posted by: نقطه الف at September 25, 2005 05:03 PMاستاد بابت لطف و خوانش خوانش ها تشكر مي كنم
Posted by: ahmad at September 25, 2005 10:42 AMرویای عزیز:
« متن» کویر فراوانی است . معانی این عبارت : پشت ، رساله، مکتوب، درون چیزی ، حاشیه ، شرح، میان هرچیز و.... وقت را به رویا می کشاند و این وقت در رویای خوانش مزدوج می شود. متن در یک فاصله (تفاوت مکانی ذرات ) به وجود می آید و با توجه به توان شورشی دو واژه و میانه ی توانمند دو حضور متشنج مرا منگ می کند . این میانه بی مکان است . گاه میان ، خود یک کلمه است . از این رو است که گاهی کلمه خود متن می شود و حتی ماورای زبان می نشیند ، تا آنجا که متن گاهی به خود زبان هم خیانت می کند و از این حمله است که « حجم » شکل می گیرد . این نوع متن « بعد » دارد و ابعاد در لحضه ی کوتاهی ، بلند تشکیل می شوند و متن و کلمه یکی می شوند . آنوقت متن مرا می خواند ، « او » در من ادامه دار می شود و « من » با هر خوانشی « دیگر » می شوم . متن ، کوتاه تر می شود و کلمه خودش را رو می کند . رویای عزیز در جشنواره ی شعر کازا بلانکا گفته بودی ، ابوالعباس النفری می گوید : « هر آنچه به رویا وسعت می دهد عبارت را تنگ می کند » . کلمه میانه ی خود را ، میان خود را در وجهه پشتی خود رو می کند و خوانش حرفه ای عین قرایت است .
رويايي عزيز يا روياي از به رويايي كه در رويا رويارويي رويا مي از رو...
با عشق و ارادت . نمي دانم چرا متن نقد كوتاه ام را در كامنتهاتان نگذاشتيد ....به هر حال اين نقد كوتاه من نمي تواند چيزي از ارزشهاي شما كم بكند .
با عشق و ارادتي ديگر گون .
ماني
- ندیدم. بفرستید
جناب رويايي عزيز. همين كه احترام به خوانش ديگران ميگذاريد و با جواب به پيام ها حضور مجازي آنها را حقيقي ميكنيد درسي است كه براي من بسيار ارزش داشت مثل تمام درسهايي كه در اين سالها دورادور از مكتوبات شما گرفتم. سپاسگزارم.
Posted by: رضا حيراني at September 23, 2005 11:01 PMآقای رویایی عزیز !
انتقاد مگر از عصب نمی آید و عصب مگر سخت نمی شود وقتی که به جدّ و به شدت می فهمد ؟ شاید از صفت بی رحم اگر می گفتید به من اشاره دیگری - حتما - داشتید . اگر کمی تند رفتم ، حتما از سلیقه یا مشرب من است که تند و تیز می خوانم ؛ این هم نتیجه معاشرت و معاشقه با کار و حرف شماست . تقصیرش البته به گردن طبع سرکش و خلق و خوی غیرمردانه من است ؛ حتما . حالا که بعضی غلاف کرده اند و به تصدیق و تائید روی آورده اند . با احترام . سوسن .
Posted by: سوسن at September 23, 2005 09:11 PM
نظر خوانی با :
رضا حیرانی :فکر به کتاب کافیست که مرا به "هفتاد سنگ قبر" ببرد.چون تنها کتابی است که دغدغه ی کتاب دارد و از کتاب حرف می زند. معذالک استنباط شما برایم جالب است. این "رویکردهای گاه بگاه" را به "دلتنگی" ها هم داشته ام. وحتی به "دریائی ها"هم . ولی خودم حس می کنم هنوز"لبریخته ها" مانده ام.
نقطه. الف : آن فضا ی خالی بین تکه ها شاید جائی برای تولد"دیگری" است . پرش کنید.
سوسن : خیلی سخت می گیرید. من "مانی" را نمی شناسم. ولی چرا قضاوتش می کنید؟ آنهم با عصب؟
احمد : تعبیر شما با ریتمی که از خوانش دارید درست است. اما در متون حجمی علت های غائی(غرض وغایت) مرزی به جا نمی گذارند.
حسین خلیلی : درست می گوئید، ولی برای آنچه به درستی می گوئید صفت ِ" شاعرانه" حرف کمی است.
احمد : بله . منهم بعد ها فهمیدم که نام ها و رابطه هاشان با متن وبا سنگ ، دخالت هائی در خوانش ما می کنند خارج از اختیار ما .
و با همه ی نظر نویسان عزیزی که سطری بر این صفحه نوشته اند ویا خواهندنوشت :
حرف شما را ، وآنچه در پشت حرف شمااست ، می خوانم. برای من دست کم این است که گاهی راهی به صفحه های شما دارند. پس سکوت مرا ببخشید ، به من و به خستگی های مدیدی که با من مانده اند.
با شما : رویائی