June 23, 2005

حکايت ما

عباس عزیز،
دیشب فیتز جرالد می خواندم:
«مردی در اطاق همسایه آتش روشن کرده بود. آتش به تشک رسید، تشک را سوخت. نزدیک بود او را هم بسوزاند ولی هنوز چند سانتیمتر مانده بود تشک را با تشریفات خاصی بیرون بردند.»

نگفته ها را می بینی؟ همه ی حرف های ما را می زند.
حجم فقط در شعر نیست که هست. ما باید بتوانیم روزی قصه را از وراجی نجات بدهیم.

                                                                                تا وقت دیگر:  قربانت
                                                               22 ژوئن 2005، دوم تیرماه

يداله رؤيايی June 23, 2005 09:31 AM | دنبالک
Comments

سلام...

زيبا بودن همشون ولي يه دونه عيب كوچولو هم داشت عيبش اين بود كه تنوع
ندادي به وبلاگت بيخيال يه سري هم به ما بزن

فعلآ...


Posted by: پويا راستي at November 25, 2005 05:47 AM

مشكل ما اين است كه همديگر را نمي كشيم. بكشتن مي دهيم!

Posted by: Ali Karimi at July 13, 2005 11:29 AM

salam bar yadolahe sher!! nemidanam !chizhaey dar shere shoma hast.ke engar hich nist va hamechiz hast . donyaey be vosate kalame ke bod.rastash az in hame edea dar sher khaste shodam az kase be dastane kalame bedosh ..khoshhalam ke in hame harvaght esmetan be zaban miayad sokot mikonand engar ke nane shohrateshan baraye andaki ajor mishavad. khosh halam ke khodeshan ra bashoma hamso nemidanand chedar robero va chedar zaban.bigaman sher ra dar hade khalse dar satrhaye labrikhteha va haftad sange ghabr tajrobe kardeam chedar birin vachedar darine biron! dar tane zaban.va in hedye bozorge shoma be man ast.

Posted by: hossein at July 5, 2005 06:42 PM

روزگارتان خوش...فردا روز قلم است آقاي رويايي عزيز...يك درود براي شما و زنده باد...با بوسه اي بر قلم رويا...دست.

Posted by: نقطه الف at July 5, 2005 06:41 PM

كي بود كه مي گفت شعر خوب نبايد 15 خط بيشتر باشه؟

Posted by: dal at July 5, 2005 06:41 PM

گاهي عاجزم از فكر كردن به تشك چون نقش مرد را در اتاق همسايه درك نمي كنم و اينكه از حرارت كدام شعله سوخت.


Posted by: مهرداد امين هراتی at July 5, 2005 06:40 PM

حالبه . يا من نمي فهمم ؟
مردي در خطر سوختن است مي روند تشك را نحات مي دهند ؟1
قضيه خيلي آمريكا ييه 1 و در واقع خيلي عراقيه 1

Posted by: m.a.esfahani at July 5, 2005 06:40 PM

سلام بر رويايي بزرگ / از دوستت دارم ها

Posted by: حامد شکوری at July 5, 2005 06:39 PM

بله آقاي رويايي. منم ماجراي فيلم نامه رو از كسي شنيدم.حالا حقيقت داره؟

Posted by: Sohrab at July 5, 2005 06:38 PM

روياي بزرگ سلام
هميشه حرف هايم با نزدن شروع مي شود. اين روزهاروزهاي حرف زدن به شيوه ي نزدن است.چه را بزنم چرا بزنند.مثل با شما درد كنم .
بي تو بهار ديوانه اي است كه از درخت بالا مي رود-رويا گفت

Posted by: maziyar neyestani at July 5, 2005 06:38 PM

عجب روز ِ زردي بشود! قورباغه ها/زبان دراز ها را كه از داستان بيرون بكشيم مگس ها زياد مي شوند! بد هم نمي شود! روز ِ وز وز! وز! كاش كه تشك را هم بسوزاند! هيچ وقت نمي گذارند ما خود كشي كنيم! خود ِ كِشي مان را لاي ظهر بياندازيم!/ آن پنجه ي سرخ كه برتون مي گويد! آن ميخ و طناب كه ناديا ديده است! آن همان آن! هيچ وقت نمي گذارند كه گزاردن شود! پنجه ي سرخ! دست ِ رويايي ِ خدا! / در نهايت داستان حجيم مي شود ! رجيم مي شود! و چه خوب! ... / و سر آخر رويا جان! سوئال اي مي كنم كه اميدوارم وقت اجازه بدهد پاسخ گير بشود! جايي خواندم كه فيلم نامه اي نوشته ايد و قرار است يك فرانسوي ( كه گويا ژان پير ژونه است) بسازدش (!!) راست است يا پيچ بر مي دارد؟! / تصدقتان گردم و گِرد شوم! ...آرمان

Posted by: Arman at July 5, 2005 06:37 PM

رويای من
هزار بار اين تکه را خوانده ام، با اينکه از بر شده ام.
هر وقت به خانه ات می آيم که به گل هات سر بکشم، اين را می خوانم.
شعرها و نوشته هات مرا آرام می کند، رام کلام.

Posted by: عباس معروفی at July 5, 2005 06:36 PM

چرا نمی شود برای هیچکس نوشت...چرا همیشه یک نام...باید باشد...من نامهای شیشه ای را بهتر می ستایم...نباشند هم...می توانند باشند...نه مثل نامهایی که رد پایی توانند ساخت...پاهایی که ویران کردن هم می دانند...و يا ساختن...كه مال من هم نباشد...اگر يك نفر برود...؟...من نامهاي شيه اي را بهتر دوست مي دارم...راستي سال در راه است...خبرش را به من بدهيد...بوسه بر يك قلم.

Posted by: نقطه الف at July 5, 2005 06:36 PM

مسئله:
1-در این قصه اگر تشکِ سوخته محمد خاتمی باشد تعیین کنید نوع ِ تشریفات خاص را(سر دست؟ با اردنگ؟ با لا الاه اللاالله؟.
2-در این قصه اگر تشک سوخته شاه سابق باشد تعیین کنید مرد ِ آتش افروز را

Posted by: savar at July 5, 2005 06:35 PM

در اين قصه تشک لابد مرحوم خاتمی است .

Posted by: savar at July 5, 2005 06:35 PM

خيلي عالي بود مخصوصا در اين روزها كه همه ناگهان سياسي شده اند و ديگر گويا ادبيات در درجات ديگر (!) است. به عباس هم بگوييد فرياد اين روزهاي خودش را براي رمانش نگه دارد براي تهي دستان حرام نكند.

Posted by: khosro at July 5, 2005 06:34 PM
Post a comment









Remember personal info?