April 08, 2005
حالت
"و یقیناً شاعر حق دارد جز برای رضایت خویش ننویسد، که شعر نمایش انسان و نمایش ِ تمام نیروهای تپندهی اوست..."
از مؤخرهی چاپ يکم کتاب از دوستت دارم (انتشارات روزن 1346)
صعود مرگ خواهانه
رگ ِ عبور، رگ ِ بن بست
فشا ر توده ی تخدیری
تجسد ِ نفس ، تشنج ابریشم
گسیختن ا ز چهارچوب
ریختن از آه
رهايی ِ فرو رونده
سلام!
از ارتفاع سلام
مرا به سطح ِ رطوبت
مرا به تاب و تب ِ گوشت
مرا به ظلمت ِ پروانهی سیاه
مرا به حرص ِ گل گوشتخوار
به ضلع و قاعده ، به انتهای قنات
مرا به گود ِ ماد گیا ت دعوت کن
درون قلب مثلث
مرا به باز و بسته شدن
در این محیط چنگکی ِ بی رحم
تهی ز همهمه ، پر از سقوط
مرا به ریختن
دیوانه ریختن
دعوت کن
فرود ِ نیروی ماهیچهای
عبور در گوگرد
نفس کشیدن ِ در دهلیز
خفه شدن ، احاطه شدن
پریدن ِ در رخوت
پریدن ِ در خواب
فرا موشیِ ِ مژهها
مشخصات مرداب...
- آ آ ه
صدای دود میآید.
- چه ماه تنهايی!
سلام روياي من
Posted by: hassan at May 4, 2005 01:21 PMیدالله جون دمت گرم . عجب مزامیر با حالی داری . تو که اینقدر خفن می نویسی پس بیشتر بنویس . قطعه ات را که خواندم حسابی راست و ریس شدم . من هم گاهی از این تکه ها توی ذهنم دارم که به زبون نمی تونم بیارم
خلاصه خیلی حال دادی . صفا . ما که پاک مخلص و چمنیم .رنده و پاینده .
یاد این تکه از یکی از شعرهای خودم افتادم:
{بر اضلاع خیس صبح می غلتم
و ساقه های ظریف لذت را
با پیچ و تابی
به خاک زمان می سپرم.}
با این تفاوت که اینجا به قول سهراب،زمان روی کلوخی نشسته با من و مزامیر شب اندام مرا مثل یک قطعه آواز به خودش جذب کرده،اما آنجا یعنی درآن گود ،من خودم دیدم که تو آن پرنده ای بودی که بر بام یک ستاره سرگردان می گریستی،و نه اینکه فروغ گفته باشد.این خاصیت زمان و خاصیت پرنده هاست.من هم یک شب آنقدر روی سوراخهای فلوت پرسه زدم{آخر نتم را گم کرده بودم) که یک شب امواج این جستجو بر ذهن شاملو فرود آمد.هستی چر خشی آنچنان زنجیروار دارد که گاه به قول پناهی مرگ آن در این توجیه می شود:
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه.
تو تنها نیستی ای خود خدا.اگر بعد از آن گود به نسیان و یاس ملعون رسیدی،نرسیدی،یا رسیدم یا رسید یا...
گاه در شعرهاتان يكهو عنصر بي ربطي ظاهر مي شود.مثلا اينجا آن سه سطر آخر فكر مي كنم چنين سرنوشتي دارند.هر چند ممكن است ربطش بدهيد به آن عبور در گوگرد ولي هر وقت به اينجاي شعر مي رسم احساس بدي دارم.چطور مي شود از آن اوج ديوانه ريختن به اينجا برسد.
Posted by: khosro at April 14, 2005 02:58 AMممنون كه سر زدي ... هميشه اي و هميشه پر از خوبي و خوب . شعر باش : بيشتر و بيشتر از 70 سنگ قبر...........باش تا هستي .
Posted by: حسین نوروزی at April 14, 2005 01:54 AMسلام آقاي رويايي. اين شعرتون رو قبلن خونده بودم. اما خوندن دوباره لذتي دوچندان نصييم كرد. ممنون.
Posted by: neda at April 12, 2005 06:57 AMsalam noghreye kham,omidvaram mesle hamishe zire noore daghe khorshid bederakhshi.man fekr nemikardam ke betoonam be ghasre to naghb bezanam,amma oomadam.are.belakhare peydayat kardam.cheghadr delam mikhast bedoonam ke kojai va chekar mikoni.to ke ham abre emrooz bar saret mibareo ham aftabe diroozo enekase yarane ghadimet ro bar chehre dari.
man emrooz weblogetoon ro peyda kardam,hanooz oono kamel nakhoondam,faghat daram dar avvalin forsat baratoon minevisam ,kheili delam mikhad ke sher haye mano bekhoonio ba man harf bezani.kheili delam mikhad ke az rahnamai ha va tajrobiate shoma estefade konam.man dar ketabe aghaye khosroshahi va chand ketabe digar az shoma khandeam.gooya be adresi ke dar safe,zire tamas neveshteid,nemishe moteassefane email zad.error migire.mishe begid baraye tamas ba shoma az che emaili mishe estefade kard .aya pasvandi dare ke man nemidoonam?.bisabrane montazeram.
sheida.
دوست دارم از تو هنوز بگويم را كه زنده ام باز شاعر خوب .... معركه اي و رويايي .
Posted by: حسین نوروزی at April 10, 2005 08:20 PMدوست دارم از تو هنوز بگويم را كه زنده ام باز شاعر خوب .... معركه اي و رويايي .
Posted by: حسین نوروزی at April 10, 2005 08:18 PMحس عالی که اين شعر دارد، خيلی شبيه حسی است که من در می خواستم در يکی از معدود دفعه هايی که مرتکب شعر گفتن شدم در بياورم. بعيد می دانم به خوبی شعر شما باشد، ولی حوصله کرديد يک نگاهی بکنيد
http://ankabut.blogspot.com/2002/08/blog-post_03.html
چرا تمام اشعار شما قديمي است؟
Posted by: Shahrokh Setoudeh Fouman at April 10, 2005 07:04 AMسلام خدمت جناب رويايي. از تكنولوژي به خاطر همين چيزا خيلي خوشم مياد. كسي رو ببيني كه دوستش داري. شعراشو . خودشو. جناب رويايي من با هفتاد سنگ قبر شما زندگي كردم. خيلي دوستش دارم خيلي. يه جورايي جزئي از همه ي منه. من تو نمايش سياها اثر ژان ژنه و به كارگرداني حامد محمدطاهري نقش ادگار رو بازي مي كردم و در چند جاي نمايش چند تا از شعرهاي هفتاد سنگ قبر رو مي خوندم. بي نظير و تاثيرگذار. مادر كه مي ميرد / ديگر نمي ميرد.
Posted by: marasad at April 9, 2005 10:04 PMروزهاي تازه تان سرشار...3ماه است كه با شعرهايتان زندگي ميكنم...مرسي./ با اجازه به شما لينك دادم .
Posted by: نقطه الف at April 8, 2005 10:18 AM