January 09, 2005
اعلم علمای جهان
از دولت سر اسباب کشی، دیروز یک دفترچه ی کهنه از یادداشت های قدیمی به دستم افتاد. به حسرت می خواندم، دیدم که صفحه ای از آن هنوز با من حرفی دارد ، وشاید با شما هم :
" اسفند سال 1331 بود . در آمد موقوفات حاج فتحعلی بیگ را به مدرسه ی طلاب علوم دینی برده بودم . یک کیسه پول . باید به اعلم علمای محل می دادم .
آیت الله ترابی به سجده برای خدایش اشک می ریخت . منتظر ماندم .
_ برای کی اینهمه گریه می کردید آقا ؟
_ در ستایش خدا، پسرم.
_ کی است این خدائی که می پرستید ؟
_ نمیدانم .
_ چطور چیزی را که نمی دانید اینهمه می پرستید ؟
_ همیشه آنکه نمی داند، می پرستد .
_ برای من تعجب آور است که کسی اینهمه ستایش آنچه را که نمی داند کند .
_ ولی برای من تعجب آور تر این است که کسی ستایش آنچه را که خیال می کند می داند، بکند.
_ چرا ؟
_ برای اینکه آنچه را که فکر می کند که می داند خیلی کمتر است از آنچه می داند که نمیداند .
_ لطفا توضیح بیشتری بدهید .
_ آنکه فکر می کند که چیزی می داند ، وقتی که هیچ چیزی دانسته نمی شود ، به نظرم کسی ست که چیزی در سر ندارد، و سر ندارد .
_ یک آدم بی سر ؟
_ یک سر ِآدم میان چند سر ِد یگر .
_ با هم ؟
چیزی نگفت . چیزی نگفتم .
ناگهان رئیس اداره ی اوقاف دامغان شده بودم، به حکم دکتر حسابی وزیر فرهنگ مصدق، وهنوز هیچ مفهومی از "موقوفه" نمی دانستم . روز ها وقفنامه می خواندم، شب ها مارکس .
او از مدرسه ی نجف آ مده بود، ومن تازه از دانشسرای تهران . دوستم داشت. دوستش داشتم وهیچ وقت ندانستم چرا آنهمه معقول و منقول را از نجف به دامغان آورده بود، و آنجا گوشه گرفته بود .
آخر سال 1331 ، صندوق اداره ی اوقاف از درآمد ِ موقوفات حاج فتحعلی بیگ پر شده بود . نمی دانستم با آنهمه پول چکار کنم.
همه را در کیسه کردم و به مدرسه ی طلاب بردم. با ید به " اعلم علمای محل " می دادم . در وقفنامه نیت واقف این بود، منهم عمل به نیت واقف کردم.
سرش را آهسته بلند کرد و با همان لحن ِدعا ادامه داد: " از رقبات ِحاج فتحعلی بیگ در هیچ سنه ای از سنوات اینهمه محصول به مدرسه ی ما نمی رسید؟" و به طعنه رو بمن گفت:
_ طبیعت ِخدا عوض شده است یا رئیس اوقاف ؟ یا هر دو ؟
گفتم :
_ هر سه ، آقا.
نگاهم کرد ، نگاه عجیبی .
تهران، نوروز 1342
یدالله رویائی
پاریس، 8 ژانویه 2005
سلام
خيلي عالي بود
سلام استاد!/ جسارتا در سياها- وب لاگ ام- دست به تجربه در ادبيات اروتيك زده ام با شعرگونه اي به نام برهنه گي!/ خوش حال خواهم شد بخوانيد و مرا راه نمايي كنيد!/ اين مي تواند سرآغاز دل رابطه مان باشد!/ تا بعد...!/ منتظرتان هستم!
Posted by: اميرحسين بهبهاني نيا at January 18, 2005 10:20 AMبا سلام . مکالمه ای را با آقای رویایی در باره حلاج و لائیت او، در وبلاگ من ،در آدرس زیر بخوانید:
http://www.atefrad.org/3-ashian-e-andisheh/andisheh-haye-zemestani.htm
Posted by: م.عاطف راد at January 15, 2005 02:06 AM...چه قديم است اين نوشته .. و چقدر اما حالا...دنبال شعرهايي مي گردم كه با فروغ با هم گفته بوديد...چرا اينهمه دوريد...چرا !!...اگر مي شد عصر چند شعرتان را برام مي خوانديد!!!
پاییز
پاییز هیچ حرف تازهای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که میرود
درختها چه زود به گریه میافتند!!
(حافظ موسوی)
سطرهای پنهانی، نشر سالی، بهار1378
i am reading your weblog,and one of my friend says,what are you doing?
i'm reading the weblog of my favorite poet.
what's his name?Royaee.roya means dream and royaee means(i hasitate) dreamy
مي آيم ديكشنر را نگاه ميكنم.نوشته dreamy يعني غير واقعي!
اغلب يادم ميرود هفتاد و چند ساله ايد.انگار هميشه در سي و چند مانده ايد. همان دهه چهل معروف و دوست داشتني.آخر هفتاد و چند خيلي سن است.وقتي به مثل افلاتوني انسان هفتاد و چند ساله فكر ميكنم و به شما فكر مي كنم دچار تناقض ميشوم.فقط تقصير اين عكس آن بالا با موهاي مشكي نيست.
کمکم کنید آقای رویایی . خیلی خوشحال خواهم شد
Posted by: بابک at January 11, 2005 06:56 AMعالي بود عالي. مرا ياد پدرم انداخت
Posted by: parnian at January 10, 2005 12:37 PMگريه هايم را روي سرش خلاص .. لاس ميزدم با تو .. تو بارت را زمين .. لطفا صبر كنيد .. اينجا مسجد است و من .. نم نم براي شما .. ما ... ما .. ما ميكِشم ...
Posted by: dokhtare_jahannam at January 10, 2005 11:13 AMآفرين! چه حکايت شگفتی! برای اولين بار پس از سالها در برابر نوشته ای از شما سرشار تحسين شدم. بی اغراق. از جهات مختلف اين نوشته سخت ارجمند می نشيند به چشم من. سادگی و صميمت و بی ريايی رويايی در مقام رئيس اوقافی که گرچه مارکس می خواند اما لامذهبی اش را از لاقيدی جدا می کند و به وقف چنان که در رسم است شايسته حرمت می نهد. پيمان پيمان است. به هيچ بهانه آن را نمی توان شکستن. نه مذهب نه لامذهبی. و آن اعتنای شما به مردی که اعلم علمای جهان بود و تصرف در مال مومنان می توانست و سينه دردآلود و سخن رازآلود داشت. شما هم بی گمان به او حرمت داشته ايد. هنوز پيداست از پس سالهای سال. دو مرد از دو جهان که می توانند با همه تفاوتها در انسانيت بر اساس مرام خود مشترک باشند. من برای چنين مردانی کلاه از سر بر می گيرم. وقتم را خوش کرديد.
Posted by: سيبستان at January 9, 2005 08:13 PMاين جمله"هميشه آنكه نمي داند مي پرستد"را خودتان نگذاشتيد توي دهن اين اعلم علما؟خيلي شبيه زبان هفتاد سنگ قبر است.
و ديگر اينكه اين دانسته هاي ما نيست كه جهان را تغيير مي دهد.اين ندانسته هاي ما است كه جهان را تغيير مي دهد .دانسته هاي ما بايد بتوانند زندگيمان را تغيير دهند.آخر شبها ماركس مي خوانديد.
