November 22, 2004
اسطورهی هول
«هولی استاده به ره میپايد» - نيما
نيما حرفی دارد، ولی برای طرحاش علامتی از حرف میدهد. و همهی آنهايی كه از حرف بيزارند و يا آن را در خودش میفهمند. يعنی حرف را در خود حرف میفهمند و نه در فاصله و در دام، همه، مثل هولی سر راه او مینشينند. و نيما در دام حرف است، و يا حرفی است در دام. و اين گونه است كه حرف به حرف میرسد، و كلمه در دام خودش میافتد، مثل زمانی كه هنوز شعر واژهی شعر را نمیشناخت، يعنی جايی كه در آن خود را به خود ببندد. اما وقتی كه شعر واژهی خود را شناخت، انگار كلمه هم كلمه را پيدا میند، و فكر ادامهی ديگر میگيرد. و حادثه در اين جا است. در تظاهر همين «ديگر» است . وقتی كه مینويسد حرف خودش را میزند، و چون حرف خودش را میزند خيال میكند دارد جواب میدهد. مثل كودكی كه از حرف زدن تعريفی ندارد. مفهوم ديگری جز جواب دادن نمیشناسد. اين طور بهش گفتهاند، جواب نده!
نوشتن يعنی جواب دادن، و در اين هر دو، نيما تنها است، كودك تنها. و چون خودش میداند كه تنهاست پس نگران است، میترسد، ترس او از اين است كه نترسيده است، او هست، دلواپس ضمير خودش هست، نگران راه است و هيچ چيزی از راه نمیرسد، روی راه اما، هميشه چيزهايی برابر چشم او ايستاده است، كه مثل او نگراناند: مثل شب «پادشاه فتح» كه... به ره آبستن هولی است بيهوده... و مثل سحر «میتراود مهتاب» ايستاده و نگران، و مثل خود هول، كه همه مثل او مواظب راهاند، و روی راهاند. حتا خود راه هم میترسد و نگران راه است:
باد میكوبد و میرويد
جادهی ترسان را (شهر شب)
پس كی از كی میترسد؟ انگار هولی هست كه در پشت اين رويتها میزيد، حيات دارد، ديده نمیشود، و چون نمیبيينندش، هر كس او را در جلد ديگری میبيند، و روی راه منتظر اوست، و روی راه هر چيز میتواند جلوهای از باشد، پس مواظب هماند، همه از هم واهمه دارند: خانهی هول؟ آری، با اين اميد باطل كه:
و میرسد زمانی كاندر سرای هول
آتش به پای گردد و درگيرد (ناقوس)
من اسطورهی هول را میشناسم. از دو سو میآيد، يكی از سمت حرف، يكی از سمت اعتراض، فعلا همين كه جواب بدهی تكوين هول نطفه میبندد، و تظاهرش وقتی است كه جواب تو گيجشان كند، و زبان تو را نفهمند، يعنی كه جواب را «سربالا» بدهی، سربالا را به معنی تحتالفظی اش بگيريد، يعنی با سر افراشته، و بزرگها غرور كودك را آسان نمیپذيرند. و آن را اعتراض، دهنكجی و جواب سربالا میدانند.
هولِ همهی بدعتگزاران از همين دو سو آمده است: - سمت سكوت كه میشكنندش و سمت حرف میشود، - و ديگر سمت سنت كه میشكنندش و سمت اعتراض میشود. همهی بدعتها طبيعت اعتراض داشتهاند: زبانی ديگر، تجاوز، جنون:
همه خيال میكنند كه ديوانهای به آنها تجاوز كرده است. و ديوانه خود نگاهاش را از آنچه دارد بر میدارد، و روی چيزی میگذارد كه با او خشونت میكند، تا زمانی كه از جهان مانوساش بريده است، جهان تازه با او ياغی میماند. آنچه از زبان قديماش با او باقی است از شدت كار او میكاهد، و از رفتار او میكاهد، و سلطهی زبان جديدش را كم میكند، و هول شاعر هميشه از اين مرحله میآيد. مرحلهی، میشود گفت، دگرديسی زبان. چون در گسيختن كامل با زبانی كه پشت سر میگذارد، در پيش رو به جنونی كامل میرسد. و در جنون كامل يك دست میشود، و مأموريتش برای تخريب، نامريی میماند. و در جنون يك دست جايی برای ترس، و ترسِ تخريب نمیشناسد، و نه فرصتی برای پاشنه، ترسيم ترس، و جای پا.
طفلك نيما، هميشه میترسيد. چرا كه از زبان قديماش، با او هميشه چيزی باقی بود. لبخند آخريناش را ديدم: ترسيم ترس بود.
يا تقسيم ترس؟
جامعهی نيما، گردابی است كه در آن هيچكس در ترس خودش تنها نيست. و تازه ترس نيما مال خودش نيست، متعلق به خودش نيست. يعنی ترس ندارد، بلكه ترس مخصوصی دارد. شايد به ترس عصر خودش شهادت میدهد. و شاهد ترس اگر مالك ترس نيست، گاه ولی در تملك ترس میماند. و ترس برادر مشهوری دارد: مرگ، كه در تصرف «من» با من میماند. و از ظرفيت من سر میرود.
من گاهی به «هــ» ی اولِ هول، كه دو چشم دارد، انديشه كردهام. و به بيشتر چيزهايی كه با هول میآيند و همه دو چشم دارند. مثل «هزيمت هول» پيش ابوالفضل بيهقی. و نيز پيش نيما يوشيج كه هول هيكل است. هيولا است. هراس است. نمیشود هول را جز با چشم هول ديد. جز با «هـــ» های دو چشم ديد:
پس بر سر موج های دريای عبوس
آن هيكل ديوانه ی هایل در بر
اشكال هراس ناك اش آيد به نظر (قلم انداز)
همسايهی هلاك، هول!
واژهی هول به زبان نيما كه میآيد، از هول او كم میكند، انگار اعتراف به ترس تسكين ترس است. در حيات روزمره هم آنكه میترسد و به زبان نمیآورد، ترس خود را در خود انبار میكند. نيما ترساش را انبار نمیكند، میريزد، در زبان میريزد، با ايما، با استعاره و يا مستقيما با رويت هول در سراسر شعرش. تا جايی كه زبان او زبان هول میشود. و هول متعلق به زبان میشود، مثل خود واژهی هول وقتی كه جايی در مصرع دارد:
يا زين شب محيل
كز اوست هول
گريان به راه رفته شتابان (ناقوس)
و اگر حضورِ خود واژه نيست، حتما خيال آن هست، اشارهای و استعارهای از آن هست. واژهی هول اگر نيست، هيكل هول هست.
دودناكی به شب وحشت زا
میكند هيكل او را ترسيم (كار شب پا)
هيكلی ، نه اما،
مثل اين است كه ژوليده يكی
میگريزد به رهی
و در زبان هول، حضور واژه و يا استعارهای از آن، معنايش اين نيست كه زبان است كه هول میكند، بل كه هول جزيی از شناسنامهی زبان میشود:
مقالهای كه از من زير عنوان «زبان نيما» در كتاب هفته چاپ شد، سال 1340، تكهی كوتاهی داشت با نام «خانهی هول» كه طعمهی قيچی شد، به توصيه و از ترس، نيما كه نبود بترسد، ما ولی خودمان میترسيديم. تربيت اتوسانسور در نسل ما جزيی از تربيت نسل ما است، كه در اين سر دنيا و آن سر دوزخ هم با ما میآيد. در حاشيهی آن تكه از مقاله امروز يادداشتهايی میبينم، در هم و بینظم، كه بعضشان را، همان طور درهم و بینظم، میخوانم:
هول خالی است، شبح سوآل. هول، شكل است. نيمای هول
زير چند اسپيدار
شكل ها میگذرند (شهر شب)
لكه ابری كه دور میماند
برجهايی كه میكنند صدا
وندر آن جا كسی نمیداند
كه چه اشكال میشوند جدا (قلم انداز)
- هول، موهبت فراموشی، جهانی. هول تنها نيست. با ديگران است كه از ديگران می ترسيم. هول، ايستاده است. هول = راه
هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ و رخ باخته است. (ماخ اولا)
در تهیگاه كوه و ماندهی دشت
هيكلی جز به ره شتاب كه داشت (قلم انداز)
شاعر از هول خود خبر دارد، نيما هميشه كمك میخواهد،چون آنكه مُشعر به ترس خودش نيست به جستجوی امدادی هم نيست:
امدادی ای رفيقان با من!
من، دست من، كمك ز دست شما...
اينجا همه چيز در پردهی هول میآيد: فقر، بيماری... تا خود كلمه فراموش نشود، گو اينكه بدون فقر و بيماری هم هول فراموش ناشدنی می ماند...
حرف از هول هول را به حرف می آورد. وقتی كه هول هست، هميشه حرف با اوست. زبان كه باز كنيم زبان هول باز میشود، و ما زبان میبنديم. و سكوت ما در اشغال اوست.
اوه، سی سال پيش! چه سالهايی بر اين سی سال گذشته است! و اين همه، در شعر امروز، نيما را مربوط به گذشته نمیكند. نه نيما را، و نه ما را. شعر امروز گذشته ندارد. اگرچه هنوز در منابر دانشگاهی، حرفهای نامربوطی را مربوط به گذشته میكنند. بكنند! در حال حاضر چيزی جز حال حاضر مطرح نيست. *
* این متن به تفاضای فرامرز سلیمانی سردبیر ادبی مجله آدینه درسالهای 60 برای سالگرد مرگ نیما یوشیج نوشته و برای اولین بار درهمان مجله منتشر شده است.
رویایی جانم و عزیزم. نه حرفی برای وصف حسم به (اجازه بده برای اولین بار بگویم) تو ندارم. نمیدانم چرا دنیا هر طوری ش بشود تو برای من همان شوکت رفیقی را داری که داشته ای. نمیدانم چکار می کنی بی ما بپدن اینقدر آسان بود؟؟؟ نه... هر طور هم که باشی من نمی خواهم از نعمت بزرگ دوست داشتنت دور بیفتم. چه خوب و مهربان ایدئولوژی انسانی را تلفظ کرده ای. انسانت یافت شده است؟ کجاست؟ در صفحهی کدام آفرینش؟ ولم کن... بگذار احساساتی باقی بمانم. مردم ابلهی که هیچوقت دوست داشتن سهرابی به تو را نفهمیده اند دیگر خیالم را بابت انسان راحت کرده اند. جوش کی را می زنی. خدا کند بتوانم توی سفری... سفر که نه... دربدری ست (که من اگر یک غصه برایش داشته باشم ندیدن تو بدلیل آنست و اولیش هم فاصله با قلب سواروندهام در تنی دیگر. دختر. خود خود خود دیانا که هیچ صفتیش کافیم نمی شود). رویاجان... هرقدر هم که برام قیافه بگیری یا که بخواهی ادبم کنی من ولی همیشه تو را به گونهای که خودم داشتم دوست پاشتم و دارم. آدم مشکل رفیق گیر میآورد. گور بابای دنیا... برای کدام غصهای که میخوری تاوان بدهم؟ بفرما تا حاضر شوم (یکجوری گفتم که خودم باورم شده که - بقول ابوابجمعی حاشیههای ماندگارـ مقلد شدهام. من بلد نیستم مقلد باشم... به دنیاش باج نمیدهم چه رسد به جوابدادن به شادیبازی (وا؟ اینهمه عقده از کجا آمده؟ فقط بخاطر یکی یکبار نظر انتقادی در کنار کلی تمجید؟؟ ارث بابا میخواهند... ندارم. باپر کن هیچدام این میمنتهای شادیبخش را حتی میل نکردم کژی بگیرم تا با تامل بخوانم. خوی کج دارم مگر یا ضربتخوردهی صفت بلاهتم؟ رضا دادم که بجاش بخندم... یعنی نه که رضا... همینطپر به سمت خندهام راند...آنهم بیوقفه! چه حالی میکنم با این حالتم... که یادم نمیرود تو یادم دادی وقتی که صدای انسانمان گوشم را آزار داده بود و با تو درد دل کردم بابت آن میزان بالای حماقت که گفتی وارد شعر شدی و دنیای و کنارههاش...نمیتوانی که برکنار بمانی...عینٍ حرف توست|
قربانت میروم تا بعد که باز از ایران برگشتم. هوام اگر در ایران خوب بود و تکان خورد تنبلیم و غبارش رفت از آنجا هم برتیت مینویسم. نوشته و ننوشته حتی مرده و زندهام از انگشتشمار شاعران بزرگ دنیای همهی ایام را نمیتواند دوست نداشته باشد. گفتم شاعر و یاد اسلامژور افتادم. از حدت دردش و بیشتر از آن از تاب و تحملاش برابرٍ کلمهی سرکس- تا وصفٍ درد کند- حیرت کردم. چقدر شاعر بور آخر! ببین باب تحمل را با بیتابی جابجا کرده تا دنیا را از در لغات خود ببیند. بیشتر از عظمت است...آنهم در سطحٍ تجربههای جوانی...که ایکاش جوان نمیماند. او را که هنوز ندیدهام... ولی به این مدلٍ تقلیدم هم سلام مرا برسان از طرف یک دوستدار. و خود مدل را هم.
ژیش بیار صورت نازنینت را تا از مهربانی در این همه دنیا و آدم
به عنوان يك بازيگر زبان تجربه هاي اوليه و خط خطي ها و طرح ها ي پيش پا افتاده اي را پشت سر مي گذاريد كه تا به حال به شعر هيچ تماسي نداشته است / موفق باشيد ./
Posted by: n.majnoon at November 29, 2004 08:07 AMشعرهای شما رو دوست دارم ... هر چند تو شعر امروز سر بازیهای زبانی خیلی حرف هست ... این پستتونو هنوز نخوندم.. تازه پیداتون کردم .موفق باشید!
Posted by: dokhtare_jahannam at November 26, 2004 08:41 PMرويا هميشه چشم به آينده است,خانه اش آنجاست.
حالا ترا چه شده كه حرف هاي ديروز ت را قالب امروز مي كني.
استاد یدالله رویایی عزیزم خواهش می کنم اینو بخونین و بعد به من بگین شما اینجا مستاجر هستین؟ داریوش محمدپور صاحب ملکوت می گه هر وقت بخواد می تونه شماها را بندازه بیرون! راست می گه؟
http://tari.malakut.org/archives/006427.html
Posted by: فرشته at November 25, 2004 05:09 AMيداله رويايي نازنين!/ نمي دانم كه اين " جا" را خود مرتكب مي شويد يا كسي جايي از شما را جا مي كند در اين جا! باري اما به باورم چه بد كه شعر خود را شناخت و بعد انگشت را رو به خود ٍ گذشته اش ( امضا ش) گرفت/ چه بد كه در دوران جنيني فكر واكس بود و مو هاش اصلن به جنين ها نمي مانست ئ بعد هم كه بيرون ريخت نا به هنگام نبود/ من اين اسطوره ي هولتان را بسيار دوست داشتم/ آمده بودم كه جوابي بدهم به يك حضور بي وقفه در بساط شعر روز ٍ خانه و بگويم كه رويا اي كه من دوست مي داشتم در فكر كاروان خسته بود و به گاو هاي معطر تف مي كرد!!! در بساط تف كرده ي شعر امروز چرا گاو معطر زياد هست؟!!! و چرا ...اما بعد ديدم كه شايد لو برود كز كودكانم و در مرحله ي اول مانده!!!!...
Posted by: 8+1=8 at November 24, 2004 01:47 PMهول كه برمان مي دارد، جايي مي گذاردمان. كنار خطي با اميدهاي حرف شدن شايد يا كنار حرفي كه بوي گيسو مي دهد از پشت حصار.
Posted by: SOSHIANT5 at November 24, 2004 12:43 PMهول ما چيزي نيست، جز بيقراري هاي مان. بيقراري هاي بيقرار مان!
و اين نبود مگر آن كه ما هنوز "ما" نبوديم كه خواستيم "ما" شويم!
خوب هستيد شما؟!
Posted by: داريوش at November 23, 2004 02:02 PM