août 3, 2015

همیشه یکی هست که نیست

 



آرش عزیز،

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود عجیب ترین جمله ای بود که می شنیدم، شروع قصه ها بود، ولی من آنقدر به این جمله و به خصوص به یکی نبود فکرمی کردم که همیشه در همان شروع قصه می ماندم. یکی بود اصلا برایم مهم نبود چون آن "یکی" که بود خدا بود چون غیر از او هیچ کس نبود. پس آن یکی که نبود کی بود، کجا بود؟ این آغاز قصه های کودکی از کودکی با من تا امروز مانده است : همیشه یکی هست که نیست، و من به آن می اندیشیدم .
 
امروز فکرمی کنم اندیشه ی حجمی هم  درمن از همین عادت برخاسته باشد، همیشه در جستجوی آن که هست ولی نیست هستم. همیشه چیزی در جایی هست که در با ما و در برابر ما نیست.
  کودکی قله‌ی عجیبی ست


تا وقت دیگر  قربانت                                                   
                                           

                          

juillet 24, 2015

عبارت از چیست

  DE QUOI S’AGIT-IL             
 

شاعران بزرگ همیشه نثرنویسان بزرگی بوده‌اند چرا که از پس آن‌همه تجربه‌های شعری، سرانجام حاکمِ آن حاکم ِنامرئی، نحو، شده اند، و به زبانی در داخل زبان دست یافته اند. من فکر‌ می‌کنم دو زبان دارم چون شیوه‌ی نثر من هم جزئی از محتوای متنِ من است. این را شاعر امروز باید بتواند بخود بگوید.
ما باید حرکتِ چیزها را جانشین شباهتِ چیزها بکنیم : در نگاهِ شاعرِ حجم گرا دیگر چیزی شبیه چیزی نیست، بلکه فاصله‌ای را فاصله‌ای دیگر طی می‌کند. و در این طیّ است که ما صراحت‌های پیش رو را پشت‌سر می‌گذاریم تا به چیزها آن چیزی را که ندارند بدهیم. این گونه است که در نگاه ما نظام ِاستعاره بهم می‌ریزد، و آنچه بر زبان ما جاری می‌شود همان جیزی است که ما بر آن جاری هستیم، یعنی حرکتِ ذهن در زبان، و نه واقعیتی کنار واقعیتی.
                                                                 از متن کتاب                                                                                                                              

  

                     چاپ دوم کتاب  "عبارت از چیست"  انشارات نگاه،  تهران، تابستان  ۱۳۹۴

juillet 13, 2015

گریز



                                       
گرگ ِ گیاهی را
در صحن ِ داغ ِ حرف  می‌نوشم ُو
از یاد می‌برَم                                     
که در خیال ِحهان  کُره از سطح می‌افتد

جان ِخیال
و یا جهان ِخیال ؟

در دستِ من پیاله پایانش را
بر می‌دارد                                     


 شب افتتاحیۀ فستیوال شعر پاریس، ژوئن2015                                        

juin 29, 2015

قربانیانِ الله اکبر

 

 عباس عزیز،

 

 در رمان ِ " برادران کارامازوف "  اثر معروف داستایوفسکی می‌خوانیم :

" خدا شناسی باعث می‌شود که مردم عادی خیلی از جنایت‌ها را بخاطر خدا  نکنند ."


 اما حالا کجاست  داستایوفسکی تا ببیند که امروز مردم عادی  همه‌ی جنایت‌هاشان را  بخاطر خدا می‌کنند ؟ و مردم غیر‌عادی‌  از خود می‌پرسند :

آیا واقعا اللهُ، اکبر؟

 

                                   تا وقتِ دیگر  قربانت

 

juin 24, 2015

اهل کتاب می کشد


                           عباس عزیز           

کشتن، کشتن است، دفاع از عقیده نمی‌تواند باشد. هیچ توجیهی ندارد. هیچوقت نداشته است. معذالک، کلمۀ "قتل" و مشتقات آن، ٢٠۷ بار در کتابِ "مُبین" * تکرار شده است. ٢٠۷ بار** !!  اهل کتاب می کشد، سنی‌ها شیعه‌ها را و شیعه‌ها سنی‌ها را، و همه فی سبیل الله ، و همه در راهِ خدا،.

چطورمی شود به مردِ داعشی، به جهادیست، به پاسدار و بسیجی گفت که آنها دارند برای خدای دیگران می‌جنگند: خدای سرمایه، خدای پول . و دارند آدم‌هائی را  می‌کشند که نمی‌شناسند ، به نفع آدم‌هائی که همدیگر را می‌شناسند و هیچوقت خود را نمی‌کشند ؟

                                         تا وقت دیگر قربانت                                                           


* mobin و mobyen (آشکار کننده، جداکنندۀ سر از بدن (فرهنگ نفیسی ناظم الاطبا
** المعجم المفهرس، فؤاد الباقی، قاهره

juin 6, 2015

بوسه ها


در گفتگوی ما

فنجان تو
كوهستانی‌ست
وقتی كه به بوسه‌های تو نما می‌بخشد

وقتی كه بوسه‌های ما نما می‌گیرند
چشمان تو روح هندسی‌شان را
در كوهستان پنهان می‌سازند

چشمان تو روح هندسی دارند
وقتی كه فنجان تو كوهستانی‌ست

و بوسه كه از كنار دستِ چپِ تو  می‌افتد
می‌افتد در دهان راستِ من



در گفتگوی ما
آن دم كه نگاه صخره در نگاه پَر
می‌مانَد
او ضلع مربعِ پریدن را
می‌داند


از مجموعۀ "دلتنگی ها"

javascript:void(0);/*1433948393242*/

mai 27, 2015

ادبیات صغیر


آرش عزیز،


کافکا در نامه ای به ماکس برود (ژوئن ١٩٢١) می نویسد که ادبیات صغیر ادبیاتی نیست که زبان‌های صغیر ایجاد می کند، بلکه ادبیاتی است که اقلیت ها در داخل یک زبان ِ بزرگ به وجود می آورند. می خواهم با تکیه بر این حرفِ کافکا بگویم که ادبیاتِ آذری، یا ادبیاتِ کردی، لزوماً ادبیات صغیری نیستند، بلکه ادبیات صغیر ادبیاتی است که یک ترک، یا کرد، در داخل زبان فارسی به وجود می آورد. کافکا هم لابد اشاره به موقعیت خودش در زبان آلمانی داشته است : ادبیات کافکائی.
آیا تو در زبان ما ادبیات صغیرمی شناسی ؟

                                                                   تا وقت دیگر قربانت

 

 

 

mai 19, 2015

اورفه‌ای دیگر

 

شاعری که به حافظه تاریخ پناه می‌برد، به حافظه عصر خود پشت می‌کند و در این پشت کردن همیشه کمی از پیشِ‌رو را پشت سر می گذارد، تا به راه رفته پا نگذارد. به تاریخ نمی‌اندیشد، ولی می‌خواهد که تاریخ به او بیندیشد،

  "ما معاصر خود نمی مانیم رویا. تا به خود بیائیم، از خود می گذریم"

( ازیک نامه)

 می‌داند که پشتِ‌سری دارد، قفایی دارد، اما بر نمی‌گردد تا ببیند، خود را پیشرو می‌خواهد نه همراه، به رفته دل نمی داد، رفته همان روبرو بود. و در روبرو جز شعر چیزی نمی درخشید. که عشقی اگر بود درکلمه بود نه در تن ؛ خودش را اورفه‌ای دیگر می‌دانست، شاعرتر از اورفه. می‌رفت و بر نمی‌گشت :

 رویا، چیزی ناچیزتر از عشق ندیدم.

* ازمقدمه ی " رویا " بر  کتاب  "ای تاریخ ما را بیا د داشته باش" 

  اثر هوشنگ یگانیان  'بادیه نشین' . اردیبهشت ۱۳۹۴، انتشارات افراز

  •  

mai 6, 2015

شاعری نفرینی

 
 

       شاعری نفرینی

       (Maudit)                           

 

آنکه می‌خواهد حرفِ خودش را بزند با خودش بیگانه می‌مانَد. همه‌ی آنهایی که می‌خواهند حرف‌ بزنند، با آنهایی که حرفی ندارند بزنند از درِ ِدیگر می‌روند. این، سرنوشتِ معمولیِ ِکسی است که می خواهد غیرمعمولی باشد. و بادیه نشین شاعری بود که از معمول می‌گریخت.
شاعر خردسالِ سالهای سی، که خُردی نمی شناخت، و به آنچه در او می‌گذشت دُرشتی می‌کرد. با اندوهی گِران که همیشه همراه او بود، و بیشتر پرچمِ غرورش می‌شد تا شکنندۀ طبع‌و، طبیعت‌و، میلِ او.
انسانی‌بیگانه، شاعری‌تنها، عاصی، گریخته‌در‌مرگ‌و، در‌مخدِّر. مثل همه‌ی نفرینی‌های تاریخ (مُودی‌ها) : هدایت، ایرانی، رحمانی، هنرمندی، رمبو،  بودلر، آرتو، وان گوک، فاسبیندر، و...


چهرۀ نورس ِسالهای سی ِاو هنوز با او بود، در زمستان ۱۳۵۸، که مرگ سپیده دم ِحیاتِ او می‌شد  وقتی که می سرود :

                    ای تمام ِزندگی،

                    گرگ و‌میش ِبامداد ِکودکی !  *

 


نفرینی می‌گویم چون تعریف دیگری معادل آن در فارسی نمی شناسم. اصطلاح مُودی اولین بار در 1885 از پل ورلن (Paul Verlain) و اثر معروفش Poètes maudits (شاعران نفرینی)، و از آنجا به تمام انسیکلوپدی‌های جهان راه یافت : تصویر شاعری که جوانی‌اش را به انکار، به عصیان و نفی جامعه می‌پردازد. تخریبِ تن، در مخدر و الکل، ردِّ سنت‌ها و قراردادها. شاعرانی که اکثراً گمنام و نامفهوم می‌مانند، و در مرگی خودخواسته و نامعمول می‌میرند. با نویسشی سخت در استیلی غالباً شخصی. امروز به یُمن همین اثرِ پل ورلن است که شعرِ جهان، شاعران نفرینیِ ِخود را می شناسد ؛ مگر در شعرِ ما ! همتی باید که از رودکی تا نیما را بکاود و نفرینی‌هایش را، از گمنام و نامی، بیرون کشد.

"رویا، من فرسنگ‌ها از این جهنم دور می‌شوم، رفتم که بمیرم. برای شعر زندگی کردم و برای شعر هم مُردم ..."
(بادیه نشین،‌ از نامه ٢٣ آبان ١٣٣٨‌به رویا)
.

                                                               
            

        

                               

                * برچیده ازمقدمه ی " رویا " بر  کتاب "ای تاریخ ما را بیا د داشته باش" اثر هوشنگ یگانیان 'بادیه نشین'
                          انتشارات افراز
                          

                  

avril 29, 2015

تقلید طبیعتِ از هنر

 

 

 " زرکسیس* نقاش نامدار آتن، پاراسیوس* نقاش بزرگ یونان را به مسابقه دعوت کرد. پاراسیوس که لقب "بهترین نقاش" یونان را داشت، اول تردید کرد که بر سر ِعنوانش بازی کند، ولی‌ مآلا قبول کرد. زرکسیس انگور کشید، و شرط کرد که آنقدر طبیعی‌ و کامل باشد که پرندگان را فریب بدهد.

یک کبوتر، یک قمری، یک توکا ... به سمت دیوار پر کشیدند، و منقارهایشان شکست. زرکسیس گفت :

-  فقط نگاه آدم ها نیست که مسحور تماشای کارمن می‌‌شوند، نگاه حیوانات هم از کار من به اشتباه می افتد .

                                       

فردا معذالک پاراسیوس بود که بازی را برده بود. او بر دیوارسفید، یک بوم ِ سفیدِ کتانی کشیده بود. زرکسیس که پرندگان را توانسته بود فریب دهد و از این بابت به خود می بالید به چند منقار شکسته که بر کاشی‌ها افتاده بود اشاره کرد و با غرور به پاراسیوس خطاب کرد که :

- حالا نوبت توست. نشان بده ببینم. چی کشیدی.

پاراسیوس چیزی نگفت.

زرکسیس :     

- پشتِ بوم‌ات رو نشون بده ببینم چی نقاشی‌ کرده ای. پاراسیوس خندید. زرکسیس نزدیک شد و دست برد که بوم را در میان انگشت‌هایش بگیرد. چیزی جز دیوار نبود. ناگهان فهمید چه شده است.

  یک لحظه فکر کرد.

و بعد  لحظهٔ دیگر،

و بعد، به شکست خود اعتراف کرد. "

 

                                        ( از قصه‌های یونانی)

*Zeuxis

Ζεύξης

 

*Parrhasios

Παρράσιος

avril 20, 2015

از تو دیگرتر می مانم


همسایگی تو در جایی

جایی دیگر برای فاصله می گذارد

وقتی کنار، معنیِ دیگر می گیرد


افشان در متنِ جاهای دیگر

از تو دیگرتر می مانم

می مانم با تو

با تو معنای دیگر می گیرم

در جایی که جایی در متنِِ توست 
_
لبریختۀ 80 از مجموعه "لبریخته ها"،  انتشارات افراز



 

_
Une étude de  Christophe Balaÿ



Le lieu où tu m’avoisines

Laisse à l’écart un autre lieu

Quand le côté prend un autre sens

 

Projeté dans la matière d’autres lieu

Je demeure plus autre que toi

Je demeure avec toi

Avec toi je prends autre sens

Là où lieu est matière de toi
_
Versée labiale N° LXXX
Retié de "Versées labiales"
éd. Tarabuste 2013 - France

____

Ton voisinage dans un lieu

Laisse un autre lieu pour lécart

Lorsque la marge chemine un autre sens


Semant dans le texte d'autres lieux

Plus autre que toi je demeure

Je demeure avec toi

Je chemine avec toi lautre sens

En un lieu ailleurs dans ton texte
_
Traduction de Bahman Saqhghi


avril 6, 2015

آن سال ها

 

آرش عزیز

مارکسیسم تا بود چقدر برای مردم دنیا لازم بود ! ما دوباره احتیاج به  مارکس داریم، همانقدر که آمریکا به داعش و داعش به  مذهب. آن سال های شصتِ دنیا آیا دوباره به دنیا می آیند ؟ سال های سی ِ ایرانی، سال های چهل، سال های مارکس و مارکسیسم های بی شمار ؟ آخ، که چه سال هائی ! همه روشنفکر بودیم، همه روشنفکر بودند، همه می خواستند روشنفکر باشند. و فکر ِ روشن از سمت کُفر می‌آمد

آن سال ها دوباره می آیند ؟
      تا وقت دیگر قربانت
                                                                       

mars 27, 2015

عاشقانه

 

در نشستنِ تو عبورِ من جان می گیرد

جانِ عبور می شوم، آماجِ جانِ تو،

وقتی که می نشینی

 

وقتِ نشستنِ تو عبورِ وقت

                                 می شوم

و وقت می شوم