mai 23, 2015

خطابه‌ای در خلوت

به مناسبت هفده اردیبهشت، زادروز یدالله رویایی/ احمد بیرانوند
درتاریخ : اردیبهشت
۱۷م, ۱۳۹۴ ۰۱:۴۷ قبل از ظهر نویسنده 

شاید رویایی اصلن ساعت نداشته باشد. همین است که وقتی می نویسد، دیگر «وقت» نیست. رویایی در نوشتن، حذف زمان می کند. چیز عجیبی که ذهن مرا به خود گرفته است. حالا حتمن می پرسی : خب چرا این کار برای من کشف مهمی ست ؟ یا چرا این کار رویایی آن قدر مهم است که مرا مجبور کرده از او بنویسم ؟
با من کمی صبوری کن تا بگویم
ادبیات معاصر را که ورق می زنم، تاریخ شعر و نقد را که مرور می کنم، کتاب ها را که می خوانم، به نکته ی جالبی می رسم و آن، این است که :
من «تاریخ نوشتن» ندارم.
تاریخ شعرا و نویسندگان دارم،
تاریخ شعر  و داستان دارم،
تاریخ نقد (گرچه اندک) دارم
اما تاریخ ِ نوشتن(نویسش) نه، ندارم !

ادبیات ما حذف ادب کرده است. ادبیات ما ترجیح می دهد به شاعران، نویسندگان و … بپردازد اما عملِ «نوشتن» ونویسش ِآنها را به رسمیت نشناسد. این تاریخ هیچ وقت نخواسته است که «کلمات» و «واژگان» با ذاتِ مستقل-شان معنا شوند و همیشه «نوشتن» را در کنار یا توسط چیز دیگری از جنس زمان، یا یک اتفاق بیرونی یا… معنا و زندگی بخشیده است.
غافل از آن که نوشتن، خودش می تواند مایه ی حیات باشد.
شاعران، از فقر می گویند، از سیاست دم می زنند، انقلاب ها را تحلیل می کنند و به همین بهانه برای صلح، برای اجتماع و … می سرایند و می نویسند اما شاید باور ندارند که کلمات، سیاسی نمی شوند، ایدئولوژی نمی شوند، مسلک زده نمی شوند… . کلمه، فقط کلمه می ماند. کلمه،فقط می تواند کلمه باشد یا بشود

یدالله رویایی به من یاد داد که شاعر اگر چریک باشد، اگر سیاستمدار باشد، اگر… هرچه باشد، تنها ابزار او کلمه است و بهتر است با کلماتش همه چیز و همه جا را بیاندیشد تا این که اندیشه های دیگران، کلمات او باشند.
رویایی ممکن است نداند تعداد یخ زدگان انقلاب روسیه چند نفر بودند ؟ یا این که رمان های برگزیده ی سال ۲۰۰۷ کدام اند ؟ یا… اما او خودش را به گونه ای تربیت  کرده که در مورد چیزهایی که می داند حرف بزند. او فقط به شعر می اندیشد. از شعر می گوید و به رندی دریافته است که انسان معاصر، انسان همه فن حریف نیست. وی دریافته که کسانی که همه چیز می دانند، هیچ چیز نمی دانند. از این رو به جای هیبت بزرگ دانایی، به دنبالِ شگفتیِ نادانی ست که هر گوشه اش، لذت کشفی، ذهن را به خود می خواند.
یدالله رویایی نقد رمان نمی کند، تاریخ شعر نمی نویسد. تحلیل جامعه شناسی ادبیات هم نمی کند. او فقط شعر می نویسد، وقتی درباره ی شعر می گوید بازهم شعر می نویسد و حتی وقتی شعر نمی نویسد باز شعر می نویسد. شعر تنها موضوع کلمات رویایی است ؛ چرا که تنها بستریست که کلمات، کلمه بودنشان را از دست نمی دهند.
او در طی شش دهه نوشتن، به جایی رسیده که توانسته مرز زبان شعر و نقد را در میان کلماتش کمرنگ کند. کتاب ها و تحلیل هایش، حیاتِ کلمات اویند. کلمات اویند. همین و بس.
من با رویایی تمرین حذفِ زمان می کنم تا کلمات، خودِ واقعی شان را به من بنمایانند. من با رویایی به جای آن که کلمات را به خدمه و تشریفات چی موضوعات تبدیل کنم، به آن ها فرصت سلطنت می دهم یا به عبارتی به خودم فرصتِ بودن می دهم. خودی که در تاریخ ادبیاتِ من حذف شده است. خودی که «دیگر» انش حذف شده اند. خودی که فارغ از برچسب زمان، به ذات وجود داشته است. همان طور که در آغاز وجود داشته است. همان طور که در آغاز کلمه بود… .
من از رویایی می نویسم چون که رویایی به من یاد می دهد که :
«من»، تاریخ خودم هستم.
«من»، چیزی جز کلماتم نیستم.
نوشتن، سرنوشت «من» است.
و این که :
کلمه، ما را تنها می کند.
همان طور که حلاج را تنها کرد،
همانطور که سهررودی را تنها کرد.
کلمه ما را دور می کند تا  برویم و هیچ گاه برنگردیم.
همان طور که شمس برنگشت.
همان طور که رویایی برنمی گردد.
آن که برنمی گردد «کلمه» است

احمد بیرانوند
زمستان ۱۳۹۱

* برچیده از : سایت ادبیات پیشروی ایران

 http://avangardha.com/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84/

 

mai 19, 2015

اورفه‌ای دیگر

 

شاعری که به حافظه تاریخ پناه می‌برد، به حافظه عصر خود پشت می‌کند و در این پشت کردن همیشه کمی از پیشِ‌رو را پشت سر می گذارد، تا به راه رفته پا نگذارد. به تاریخ نمی‌اندیشد، ولی می‌خواهد که تاریخ به او بیندیشد،

  "ما معاصر خود نمی مانیم رویا. تا به خود بیائیم، از خود می گذریم"

( ازیک نامه)

 می‌داند که پشتِ‌سری دارد، قفایی دارد، اما بر نمی‌گردد تا ببیند، خود را پیشرو می‌خواهد نه همراه، به رفته دل نمی داد، رفته همان روبرو بود. و در روبرو جز شعر چیزی نمی درخشید. که عشقی اگر بود درکلمه بود نه در تن ؛ خودش را اورفه‌ای دیگر می‌دانست، شاعرتر از اورفه. می‌رفت و بر نمی‌گشت :

 رویا، چیزی ناچیزتر از عشق ندیدم.

* ازمقدمه ی " رویا " بر  کتاب  "ای تاریخ ما را بیا د داشته باش" 

  اثر هوشنگ یگانیان  'بادیه نشین' . اردیبهشت ۱۳۹۴، انتشارات افراز

  •  

mai 6, 2015

شاعری نفرینی

 
 

       شاعری نفرینی

       (Maudit)                           

 

آنکه می‌خواهد حرفِ خودش را بزند با خودش بیگانه می‌مانَد. همه‌ی آنهایی که می‌خواهند حرف‌ بزنند، با آنهایی که حرفی ندارند بزنند از درِ ِدیگر می‌روند. این، سرنوشتِ معمولیِ ِکسی است که می خواهد غیرمعمولی باشد. و بادیه نشین شاعری بود که از معمول می‌گریخت.
شاعر خردسالِ سالهای سی، که خُردی نمی شناخت، و به آنچه در او می‌گذشت دُرشتی می‌کرد. با اندوهی گِران که همیشه همراه او بود، و بیشتر پرچمِ غرورش می‌شد تا شکنندۀ طبع‌و، طبیعت‌و، میلِ او.
انسانی‌بیگانه، شاعری‌تنها، عاصی، گریخته‌در‌مرگ‌و، در‌مخدِّر. مثل همه‌ی نفرینی‌های تاریخ (مُودی‌ها) : هدایت، ایرانی، رحمانی، هنرمندی، رمبو،  بودلر، آرتو، وان گوک، فاسبیندر، و...


چهرۀ نورس ِسالهای سی ِاو هنوز با او بود، در زمستان ۱۳۵۸، که مرگ سپیده دم ِحیاتِ او می‌شد  وقتی که می سرود :

                    ای تمام ِزندگی،

                    گرگ و‌میش ِبامداد ِکودکی ! *


نفرینی می‌گویم چون تعریف دیگری معادل آن در فارسی نمی شناسم. اصطلاح مُودی اولین بار در 1885 از پل ورلن (Paul Verlain) و اثر معروفش Poètes maudits (شاعران نفرینی)، و از آنجا به تمام انسیکلوپدی‌های جهان راه یافت : تصویر شاعری که جوانی‌اش را به انکار، به عصیان و نفی جامعه می‌پردازد. تخریبِ تن، در مخدر و الکل، ردِّ سنت‌ها و قراردادها. شاعرانی که اکثراً گمنام و نامفهوم می‌مانند، و در مرگی خودخواسته و نامعمول می‌میرند. با نویسشی سخت در استیلی غالباً شخصی. امروز به یُمن همین اثرِ پل ورلن است که شعرِ جهان، شاعران نفرینیِ ِخود را می شناسد ؛ مگر در شعرِ ما ! همتی باید که از رودکی تا نیما را بکاود و نفرینی‌هایش را، از گمنام و نامی، بیرون کشد.

"رویا، من فرسنگ‌ها از این جهنم دور می‌شوم، رفتم که بمیرم. برای شعر زندگی کردم و برای شعر هم مُردم ..."
(بادیه نشین،‌ از نامه ٢٣ آبان ١٣٣٨‌به رویا)
.

                                                               
  یداله رویائی
                   

        

                               

                * ازمقدمه ی " رویا " بر  کتاب "ای تاریخ ما را بیا د داشته باش" اثر هوشنگ یگانیان 'بادیه نشین'
                    نمایشگاه کتاب ۱۳۹۴، غرفه‌ی انتشارات افراز

avril 29, 2015

از قصه‌های یونانی

 

 

 " زرکسیس* نقاش نامدار آتن، پاراسیوس* نقاش بزرگ یونان را به مسابقه دعوت کرد. پاراسیوس که لقب "بهترین نقاش" یونان را داشت، اول تردید کرد که بر سر ِعنوانش بازی کند، ولی‌ مآلا قبول کرد. زرکسیس انگور کشید، و شرط کرد که آنقدر طبیعی‌ و کامل باشد که پرندگان را فریب بدهد.

یک کبوتر، یک قمری، یک توکا ... به سمت دیوار پر کشیدند، و منقارهایشان خرد شد.

زرکسیس : -  فقط نگاه آدم ها نیست که مسحور تماشای کار من می‌‌شوند، نگاه حیوانات هم از کار من گول می‌‌خورد.

                                       

فردا معذالک پاراسیوس بود که بازی را برده بود. او روی دیوارسفید، یک بوم ِ سفیدِ کتانی کشیده بود. زرکسیس که پرندگان را توانسته بود فریب دهد و از این بابت به خود می بالید به چند منقار شکسته که بر کاشی‌ها افتاده بود اشاره کرد و با غرور به پاراسیوس خطاب کرد که :

- حالا نوبت توست. نشان بده ببینم. چی کشیدی.

پاراسیوس چیزی نگفت.

زرکسیس :        

- پشتِ بوم‌ات رو نشون بده ببینم چی نقاشی‌ کرده ای. پاراسیوس خندید. زرکسیس نزدیک شد و دست برد که بوم را در میان انگشت‌هایش بگیرد. چیزی جز دیوار نبود. ناگهان فهمید چه شده است.

  یک لحظه فکر کرد.

و بعد  لحظهٔ دیگر،

و بعد، به شکست خود اعتراف کرد. "

 

                                        (ترجمه از قصه‌های یونانی)

*Zeuxis

Ζεύξης

 

*Parrhasios

Παρράσιος

avril 20, 2015

از تو دیگرتر می مانم


همسایگی تو در جایی

جایی دیگر برای فاصله می گذارد

وقتی کنار، معنیِ دیگر می گیرد


افشان در متنِ جاهای دیگر

از تو دیگرتر می مانم

می مانم با تو

با تو معنای دیگر می گیرم

در جایی که جایی در متنِِ توست 
_
لبریختۀ 80 از مجموعه "لبریخته ها"،  انتشارات افراز



 

_
Une étude de  Christophe Balaÿ



Le lieu où tu m’avoisines

Laisse à l’écart un autre lieu

Quand le côté prend un autre sens

 

Projeté dans la matière d’autres lieu

Je demeure plus autre que toi

Je demeure avec toi

Avec toi je prends autre sens

Là où lieu est matière de toi
_
Versée labiale N° LXXX
Retié de "Versées labiales"
éd. Tarabuste 2013 - France

____

Ton voisinage dans un lieu

Laisse un autre lieu pour lécart

Lorsque la marge chemine un autre sens


Semant dans le texte d'autres lieux

Plus autre que toi je demeure

Je demeure avec toi

Je chemine avec toi lautre sens

En un lieu ailleurs dans ton texte
_
Traduction de Bahman Saqhghi


avril 6, 2015

آن سال ها

 

آرش عزیز

مارکسیسم تا بود چقدر برای مردم دنیا لازم بود ! ما دوباره احتیاج به  مارکس داریم، همانقدر که آمریکا به داعش و داعش به  مذهب. آن سال های شصتِ دنیا آیا دوباره به دنیا می آیند ؟ سال های سی ِ ایرانی، سال های چهل، سال های مارکس و مارکسیسم های بی شمار ؟ آخ، که چه سال هائی ! همه روشنفکر بودیم، همه روشنفکر بودند، همه می خواستند روشنفکر باشند. و فکر ِ روشن از سمت کُفر می‌آمد

آن سال ها دوباره می آیند ؟
      تا وقت دیگر قربانت
                                                                       

mars 27, 2015

عاشقانه

 

در نشستنِ تو عبورِ من جان می گیرد

جانِ عبور می شوم، آماجِ جانِ تو،

وقتی که می نشینی

 

وقتِ نشستنِ تو عبورِ وقت

                                 می شوم

و وقت می شوم

تا بگذرانی ام جایی که می نشینی