avril 20, 2015

از تو دیگرتر می مانم


همسایگی تو در جایی

جایی دیگر برای فاصله می گذارد

وقتی کنار، معنیِ دیگر می گیرد


افشان در متنِ جاهای دیگر

از تو دیگرتر می مانم

می مانم با تو

با تو معنای دیگر می گیرم

در جایی که جایی در متنِِ توست 
_
از مجموعه "لبریخته ها"،  انتشارات افراز



 

Le lieu où tu m’avoisines

Laisse à l’écart un autre lieu

Quand le côté prend un autre sens

 

Projeté dans la matière d’autres lieu

Je demeure plus autre que toi

Je demeure avec toi

Avec toi je prends autre sens

Là où lieu est matière de toi
_
Traduction de Christophe Balaÿ
Versée labiale N° LXXX
"Versées labiales"
éd. Tarabuste 2013 - France

____

Ton voisinage dans un lieu

Laisse un autre lieu pour lécart

Lorsque la marge chemine un autre sens


Semant dans le texte d'autres lieux

Plus autre que toi je demeure

Je demeure avec toi

Je chemine avec toi lautre sens

En un lieu ailleurs dans ton texte
_
Traduction de Bahman Saqhghi


avril 6, 2015

آن سال ها

 

آرش عزیز

مارکسیسم تا بود چقدر برای مردم دنیا لازم بود ! ما دوباره احتیاج به  مارکس داریم، همانقدر که آمریکا به داعش و داعش به  مذهب. آن سال های شصتِ دنیا آیا دوباره به دنیا می آیند ؟ سال های سی ِ ایرانی، سال های چهل، سال های مارکس و مارکسیسم های بی شمار ؟ آخ، که چه سال هائی ! همه روشنفکر بودیم، همه روشنفکر بودند، همه می خواستند روشنفکر باشند. و فکر ِ روشن از سمت کُفر می‌آمد

آن سال ها دوباره می آیند ؟
      تا وقت دیگر قربانت
                                                                       

mars 27, 2015

عاشقانه

 

در نشستنِ تو عبورِ من جان می گیرد

جانِ عبور می شوم، آماجِ جانِ تو،

وقتی که می نشینی

 

وقتِ نشستنِ تو عبورِ وقت

                                 می شوم

و وقت می شوم

تا بگذرانی ام جایی که می نشینی

   

لبریخته شماره ۷۸ از مجموعه "لبریخته ها"، انتشارات افراز

 

 

 

Dans ton asseoir prend vie mon passage

Je deviens âme du passage, cible de ton âme

Quand tu t’assois

 

Temps de ton asseoir je deviens

Passage du temps                                             

Et je deviens temps

Pour que tu me fasses passer où tu t’assois

N° LXXVIII de "Versées Labiales", éd. Tarabuste

 

mars 17, 2015

از میان یادداشت ها

 

این عکس ها را که دیدم به توما گفتم حالا از من عکس نگیر، فعلاً دارم بالا می آرم :

شاعر در بستر، شاعر در زیر دوش، شاعر بر پنجره، بر بالکن. شاعر در پیژاما، با سرپایی، شاعر به افق نگاه می کند، با چشم های ریز ـ نگاه شاعر به دوردست -. شاعر با چشم های درشت ـ نگاه شاعر به نزدیک -. شاعر می نویسد، شاعر فکر می کند، شاعر دست بر پیشانی دارد. شاعر شاپو به سر می گذارد، شاعر شاپو از سر بر می دارد.

شاعر می خوابد، شاعر بیدار می شود.

شاعر دست بر چانه، شاعر چانه در دست.

شاعر در حال خروج از خانه، شاعر در حال ورود به خانه.

شاعر در کوچه از پشت. شاعر از روبرو در کوچه، شاعر در آشپزخانه قهوه می سازد، قهوه می نوشد. شاعر آشپزی می کند، بلد است نیمرو بپزد. شاعر برشی نان گرم در دهان می گذارد، شاعر می جود، با دهان بسته، با دهان باز، شاعر کتاب بازمی کند، می خواند. شاعر کتاب را می بندد، شاعر از قفسه کتاب بر می دارد، کتابی با تصویر خودش، می خواند، شاعر با دهان باز، شاعر با دستی در هوا. شاعر اخم می کند. شاعر لبخند می زند. شاعر دهن دره می کند. شاعر خسته است، شاعر خمیازه می کشد.

آلبوم را می بندم، عکس ها ادامه دارند...

              (محمود درویش درآلبوم عکاس مشهور، توما ویرجینی)


 

février 26, 2015

من ِهَدَر

 

آرش عزیز،

هربار در برابر ِآئینه  اعتراف،  ثصویرِِ من را از من دور میکند. هر بار دورتر.

در اعترافِ آخرین ِ من امروز، تصویر دورتر نرفت. نمی‌رفت. جیوه، جیوه‌ی مُقاوم،

 جیوه‌‌ی سخت. سخت تر از من ، سخت تر از من ِ تصویر، از اعتراف  چیزی بیشتر

از آنچه می شناخت نمی شناخت. از پیش دانسته را پس می زند ، تصویر ِ من به من

بر‌میگردد و آنجه جیوه به من برمیگرداند، در پای آینه به هَدَر می‌شود.

 تو از این واقعه چیزی میدانی؟ می‌دانی چیزی .

                                                                    تا وقت دیگر  قربانت

Lieber Arash,

Mal für Mal gegenüber dem Spiegel entfernt das Geständnis mein

Abbild von mir. Mal für Mal ferner. Heute, bei meinem letzten

Geständnis, entfernte das Abbild sich nicht. Ging nicht. Quecksilber,

das Quecksilber widerständig, Quecksilber zäh. Zäher als ich, zäher als

des Abbildes Ich; vom Geständnis etwas mehr als es kannte, kannte es

nicht. Beiseite mit dem, was es vorab gekannt, zurück kehrt mein

Abbild zu mir und was zurück mir das Quecksilber gibt, vergeudet am

Spiegel sich.

Weißt Du etwas von diesem Geschehen? Weißt Du etwas.

Auf ein anderes Mal

Dein

Deutsch von Mahnaz Talebitari

 

 

février 18, 2015

شعری از هانری میشو


   

 

Henri Michaux

از کتاب : ساحتِ درون -  " آنکه من بودم "
L'espace du dedans - Qui je suis, 1927


 

برکشیده از مجله " قلمک " شماره  ۴، سوئد - ۱۳۷۱
 

فریده دانشجوی ادبیات از سوربن (پاریس ِ8)، پارسال شعری از هانری میشو را، که استادش برای ترجمه و آنالیز به دانشجویان داده بود، پیش من آورد، و کمک خواست. شعر را به کارگاه "قلمک" بردیم، و ترجمه‌ی آن به صورتی درآمد که در زیر به فرانسه و فارسی می خوانید :

 

 

Le Grand Combat

 

A :  R. M. HERMANT

; Il l’emparouille et l’endosque contre terre
; Il le raque et le roupète jusqu’à son drâle
; Il le pratèle et le libucque et lui barufle les ouillais
; Il le tocarde et le marmine
.Le mange rape à ri et ripe à ra
.Enfin il l’écoecobalisse

.L’autre hésite, s’espdrine, se défaisse, se torse et se ruine