avril 11, 2016

شورای امنیت یعنی پرهیز از جنگ به هرقیمت


آرش عزیز،

متین دفتری (احمد) حقوقدان بزرگی بود، استاد حقوق بین‌الملل دردورۀ دکتری ِدانشکدۀ حقوق؛ به یک تحقیق ۶۰ صفحه ایِ من، رساله ای کوچک در بارۀ شورای امنیت، نمرۀ ۱۱ داده بود و آنهمه را در دوکلمه خلاصه کرده بود :

شورای امنیت یعنی : پرهیز از جنگ، و زیرش اضافه کرده بود : به هرقیمت

ولی امروز این پنج قدرت بزرگی که شورای امنیت را می‌سازند دارند امنیت ما را، دنیا را، بهم می‌ریزند. حالا که به هرقیمتی شده نباید باهم بجنگند، پس ازجانب دیگران و بی‌هم می‌جنگند : آنکه از جانب دولت سوریه می‌جنگد، با آنکه از جانب مردم سوریه ؛ اشاره‌های پیدا و پنهان دارند. جنگ‌های جانبی (نیابتی؟)، اصطلاح تازه‌ای که این روزها برای اینجور جنگ‌ها بکار می‌رود  دارد مفهوم جنگ جهانی را در حقوق بین‌المللی می‌گیرد. و شاید هم خودش به زودی تریبونی در سوربن و هاروارد  پیدا کند.

بالاخره این فاناتیسم مذهبی، و این جهادیسم بی‌افسار، در تفکر فیلسوف‌ها و اندیشمندان نسل ما نباید جا و منزلتی کمتر از نازیسم و استالینیسم داشته باشد ! استارتش هم زده شده است، بخصوص اینجا در فرانسه، خودت بهتر می‌شناسی‌شان، و یا می‌خوانی‌شان. همه طرح ِحرف می‌کنند، و نه طرح خطر. مسئله را می‌کاوند، شرح می‌دهند  و می‌شناسانند. خودِ مسئله را، و نه راه حلش را ! حالا دیگر همه اسلام را بهتر ازمن و تو می‌شناسند. و در این میان  مسافران معصوم، پناهندگان بی‌پناه، اسیران اشرف و لیبرتی،  سرهای بُریده، 13 نوامبر پاریس، گورهای جمعی صدتائی و هزارتائی، قربانیان جهل ... همه، همه‌جا فراموش می‌شوند. و نیز، البته، وظایف شورای امنیت، و آن "پرهیز"ش از جنگ، که مرا به شعری از اسماعیل شاهرودی  می‌بَرد :

 ما هردومان گرایش و پرهیز

ما هردومان نوازش لبریز !

و                             

پرهیزِ           

هیزِ  

هیزِ

هیزِ مهربانِ دو پیکر           

تا                                 

کوچه‌باغ‌های بستر...

 

 

تا وقت دیگر قربانت                                                        

avril 6, 2016

سدّی برای رفته‌ی فرّخ*

 

 

 

 

خسته از میز و مداد و کار

                              خسته از بیرنگی تکرار

                                          

فرخ  تمیمی (١٣١٢ – ١٣۸١ )

 

 

 

 

مثل حرفی بی‌حرف، وقتی که هستِ من از هستی می‌افتد، مثل هجا که جای خودش را در واژه خالی می‌بیند، تمام هندسه‌ی بیرون را "جا" می‌بینم، هجا می‌بینم.

 

بیرونِ واژه اما سرگردان، در پیچ و در خمِِ تَرک و گریز، بیرونِ هندسی را شمایلِ بی‌ربطِ واژه‌ها می‌سازم. نه ت، نه میم، نه تَمَّت، سدّی برای رفته‌ی فرّخ : وقتی تَمیم می‌گُسلد از هم : گسیختن از همِ یک مجموع.

 

حلقه‌ای که خالیِ خود را به  خالیِ حلقه‌های دیگر می‌بازد، بازیِ گرداب را ورطه‌ی حلقه‌ها نمی‌کند. شکلی برای چهره‌ی فردای یخ : نبسته، باز.

 

 

         * ماهنامه "شبکه آفتاب"، ویژه نامه نوروز  

 

avril 2, 2016

نه شعرش شعر است نه مقالاتش مقاله


"...مثلا یدالله رویایی مگر چقدر آثارش خوانده می‌شود؟ اصلا کجای شعر ایران بوده است؟ نه شعرش شعر است و نه حتی مقالاتش، مقاله. او مقاله‌ای درباره مولانا نوشته است که همه ابیاتش را از سنایی آورده و حتی وزن آنها را هم تشخیص نداده؛ کاری که یک مخاطب معمولی شعر به راحتی می‌تواند انجام دهد اما چون اینجا هیچ کس نمی‌خواند و دقت نمی‌کند کسی هم نمی‌پرسد که چرا رویایی خوب است."
                                         (دبیر فستیوال شعر فجر)
_________

محمد آزرم :

کسی که رویایی را نشناخته، شعر مدرن فارسی را نفهمیده است
  یدالله رویایی یکی از دو چهره مهم شعر امروز فارسی است و نیازی به تریبون‌های دولتی ندارد؛
اما چنین حرف‌هایی با روحیه اعتدال و امید کاملا ناهمخوان است.
    
سه‌شنبه 22 دی 1394 - 11:42
شاعر مجموعه «هوم» درباره اهمیت حضور رویایی در دهه ۵۰، بیانیه شعر حجم و ادامه فعالیت‌های جریان سازش در مسیر شعر آوانگارد فارسی گفت:  
یکى از مقاطع مهم شعر فارسى پس از «نیما یوشیج» مقطع ظهور و شکل گرفتن «شعر حجم» است که نقش بی‌بدیل رویایی در آن انکارناپذیر است.» وی توضیح داد: «شعر حجم و بیانیه آن شکلى در شعر معاصر بوده است که با فلسفه زبان و زیباشناختى آن وارد گفت‌وگو شده و امروز به ما این امکان را داده که از مسیرهاى دیگرى این گفت‌وگو را ادامه دهیم. من با تاکید می‌گویم که اگر کسی می‌خواهد شعر مدرن فارسی را بفهمد باید شعر حجم و شعر رویایی را بشناسد. کسی که درکی از شعر رویایی ندارد، چیزی از شعر امروز نمی‌داند.»
آزرم همچنین درباره آثار و کتاب‌های مهم و تاثیرگذار رویایی که روی چند نسل از شاعران و دیدگاه آن‌ها به شعر تاثیرات بنیادین داشته، اظهار داشت: «کتاب‌های «دلتنگی‌ها»، «شعرهای دریایی»، «از دوستت دارم»، «لبریخته‌ها»، «هفتاد سنگ قبر» و «من گذشته: امضا» یدالله رویایی همه کتاب‌های بسیار با اهمیتی در شعر مدرن فارسی هستند.» وی افزود:
«از کتاب لبریخته‌ها، زمان انتشار آن در سال ۱۳۷۱ و مقارن شدنش با ظهور نسل جدیدی در شعر فارسی به سادگی نمی‌توان گذشت. «لبریخته‌ها» بار دیگر اهمیت فارسى‌نویسى و زبان‌محوری را به شعر امروز یادآورى ‌کرد و نشان مى‌داد که «شعر حجم» طى سال‌های دهه۶۰ به امرى تثبیت شده تبدیل شده است
 
 
این شاعر و منتقد ادبی ادامه داد :
 
«اما نکته مهم انتشار لبریخته‌ها این بود که سکوت شاعران درباره «شعر حجم» که مى‌توانیم آن را «نظریه شعرى رویایى» هم بنامیم، توسط شاعرانى شکست خورد که از نیمه دوم دهه ۷۰، امکان ارائه شعر‌ها و نقد‌هایشان به صورت کتاب و مقاله فراهم شد؛ یعنی شعرهای زبان‌محوری کتاب شد که شعر حجم نبودند اما توضیح فرم آن‌ها به خوانده شدن شعر رویایی کمک کرد، چرا که شعر رویایی، شعر ذهن‌های فرهیخته و جان‌های هوشمند است و نسبتی با نوشته‌های باری به هرجهت و یک بار مصرف ندارد.»
 وی در پایان و درباره اظهار نظر دبیر جشنواره دولتی فجر؛ با آن پیشینه‌ای که از جوایز دولتی در جامعه هنری و ادبی وجود دارد، گفت:
«شعر تعریف هنری زبان است و نگاه به آن از منظر جدال‌های ایدئولوژیکی عقلانی نیست و یدالله رویایی هم یکی از دو چهره مهم شعر امروز فارسی است و نیازی به تریبون‌های دولتی هم ندارد؛ اما چنین حرف‌هایی با روحیه اعتدال و امید کاملا ناهمخوان است.»
متن کامل را می توانید در این سایت بخوانید :
http://www.ana.ir/news/77848


علی قنبری، چهرۀ دیگر شعر امروز، در همین زمینه به خبرنگار " آنا " گفت :
«در زمانه‌ای که شاعران متحمل محکومیت و سانسور می‌شوند، یک جشنواره شعر دولتی از همان ابتدا شمشیر را از رو بسته‌ و به یکی از جریان‌سازترین شاعران معاصر که نسل دیروز و امروز و فردا وامدار اوست، حمله می‌برد. ویکی از نمودارهای مهم شعر معاصر ما را که جریان‌های مهم شعری دیگر را هم با خود به‌همراه دارد، و در شعر امروز هم پیکره مهمی است به کلی نادیده میگیرد؟...»
وی ادامه داد:
«باید بگویم جشنواره شعر فجر که در جذب و فراخوان شاعران این مملکت ناکام مانده، خشم و نفرتش روز‌به‌روز نسبت به شاعران بیشتر می‌شود به طوری که دبیر علمی آن، که اساسا نباید چنین موضع‌گیری‌هایی داشته باشد، در اظهار نظری غیرعلمی و کلی‌گویانه، ودر نقطه عزیمت جریان جشنواره‌اش، منکر شاعرانگی یکی از شاعران بزرگ معاصر ایران می‌شود....»
شاعر مجموعه‌هایی همچون «یک ساعت سعد با مارک وستندواچ» و " شعر ماهی صید ناشدنی" و نویسندۀ رمان "چسب و قیچی در گزارش یک ذهن اجاره‌ای"  افزود :
«...به‌خصوص شاعری ...همچون یدالله رویایی که نه تنها در ایران بلکه در کشور محل سکونتش هم یک شوالیه فرهنگی‌ بوده و موجب افتخار و مباهات ما است

متن کامل را می توانید در این سایت  بخوانید :
http://www.ana.ir/news/77940

avril 1, 2016

لبریخته ١٠



آن‌جا که نشسته‌ای

نشسته‌ای این‌جا
اینجا آنجا ست

وقتی که خط، حادثه می‌گیرد
و حادثه ادامه می‌گیرد
اینجا را آنجا می‌گیرد
عاشق در دریا می‌میرد
_
لبریخته 
١٠

Là où tu es sis
Tu es sis ici
L'ici est le là

Quand la ligne s'accidente
Et l'accident se prolonge
Le là prendra l'ici
L'amant meurt dans la mer
_
Versée Labiale 10

ادامه‌ی مطلب « لبریخته ١٠»

mars 26, 2016

سرخ ِ کبود




شقیقه‌های من از تکرار
سرخ‌اند

و هر غروب  باد زخم‌های افق را
وقتی که بر شقیقه‌ی من می‌زند
همیشه‌ی دنیا را
سرخ از همیشه‌ی من می‌کند
و این همیشه از شقیقه‌ی دنیا
سرخِ مکرر ازهمیشه‌ی من می‌شود.


Du rythme
Mes tempes sont rouges

Quand au couchant  le vent
Frappe sur ma tempe les blessures de l'horizon
Il rougit
De mon toujours le toujours du monde
Et ce toujours de la tempe de monde
Rouge rythmé de mes toujours
_
لبریخته شماره ۹
Versée Labiale n° 9
_______

کیست می‌سوزد در چرخ
کی صورت چرخ را می‌بیند

وقتی که صداهائی را  دندانه شکسته‌ست
وقتی که دندانه کبودی کرده‌ست
این کیست کبود می‌سوزد
می‌رانَد در چرخ
و چرخ نمی‌داند ؟


Qui est-ce
Brûle dans la roue
Voit la face de la roue

Quand a brisé les voix la crénelure
Quand s'est bleuie la crénelure
Qui est-ce qui brûle bleu
Roule dans la roue
? Et la roue l'ignore

_
لبریخته شمار
ه ۷
Versée Labiale n° 7

ترجمه از کریستف بالائی
Traduction par Christophe Balaÿ
Éditions TARABUSTE


   

"لبریخته ها"، انتشارات افراز




mars 20, 2016

امیدِ آمدنِ لغتی


 

سوغات سال نو را  شعری نخوانده می‌خوانم، عیدانه،  و با آن برایتان امیدِ کهنه‌ای را نو‌می‌کنم.

تا آن روز !

 

 

آنچه زبان می‌خورد

همیشه همان چیزی‌ست

که زبان را می‌خورد :

امیدِ آمدنِ لغتی

لغتی که نمی‌آید

 

تو آنسوتر   آنجا‌تر

برابر من  ایستاده‌ای

برابر بامن

و چهره‌ام

چیزی به آینه از من نمی‌دهد

 

چیزی  از آینه   درمن می‌کاهد

و انتظار صخرۀ سرخ

                      - نوکِ زبانِ تو - 

 امیدِ آمدنِ لغتی‌ست

لغتی که نمی‌آید

.

mars 12, 2016

در ظلماتِ زبان


 
آرش عزیز،

زندگی من در برابر زبان و در زبان می‌گذرد، یعنی در برابر تاریکی، و در تاریکی. تا درتاریکی هستم از تاریکی نمی‌ترسم.

در من مردی بود در اطاقی بزرگ اما تاریک، و
مثل اطاق تاریک. مرد تمام زندگی‌اش را به انباشتنِ آن اطاق از مار می‌گذرانید. هر روز ماری بزرگ تر. و تلّ ِ ماران در تاریکی چُرت می‌زدند، یکی بر دیگری. به شکلی که مرد می‌توانست برآنها بخوابد. بی آنکه نیشی بزنند و یا آسایشش را بهم بریزند. و مرد در طول زمان عادت کرده بود که بر بستری بس‌نرم بخوابد، و نترسد. نمی‌ترسید، و به ترس هم نمی‌اندیشید. تلّ ِ ماران با او و او با تلّ ِ ماران مهربان بود. سال‌های سال. روزی که خواست زندگیِ زبان را بیرون تر از زبان ببَرد ناگهان به مرگِ خود اندیشید، و به برادرِ مشهورِ او، ترس ! همینکه به ترس و، در واقع، به ترسیدن اندیشید، پنجره‌های اطاق باز شدند و روشنای بزرگِ روز وارد شد. تمام ماران بیدار شدند، و بر آن بخت‌برگشته برگشتند ؛ و با نیش‌هاشان او را دریدند. حتی یک مار هم نبود که زهرش را به او نریزد.

این همان چیزی‌ست که دارد در مرگِ من بر سر من می‌آید.

چگونه می‌توانستم مرگم را ترسیمی از آن چیزی کنم که در زندگی می‌کردم ؟ 
                                    تا وقت دیگر  قربانت                                                            

mars 2, 2016

رفتند رای دادند، بعد چی ؟



آرش عزیز،

"رفتند رای دادند، بعد چی ؟" برگردانِ مشهوری است از یک ترانهی  لئو فِرّه خوانندۀ و شاعر معروف، که فرانسوی‌ها گهگاه زیرلب زمزمه میکنند، و یا آهنگِ آنرا بهنگام کاروبیکاری سوتک میزنند :
رفتند رای دادن، بعدش چی ؟
? Ils ont voté, et puis après
(Léo Ferré)
این مصرعِ  لئو فِرّه حالا چند روز است که هر صبح و شام بر زبان من هم جاری میشود و عجیب این است که این "بعد چی" در صدای لئوفره تعبیری از پوچی و آبسوردیته میدهد و طوری میخواند که انگار به چیزی رای ندادهاند، و "بَعد"ی نداریم.
اما صدای من، که صدائی ندارم، میگوید آنها رأی "به آنچه هستیم" دادهاند.
دخترم در این میانه گفت : فرقی نمیکند، در هر دو صورت "بَعد"ی نداریم
 وبعد، چیزی جز ادامۀ قبل نیست.


تا وقت دیگر  قربانت    
     

A porter ma vie sur mon dos
J'ai déjà mis cinquante berges
Sans être un saint ni un salaud
Je ne vaux pas le moindre cierge
Marie maman voilà ton fils
Qu'on crucifie sur des affiches
Un doigt de scotch et un gin-fizz
Et tout le reste je m'en fiche

Ils ont voté... et puis après

J'ai la mémoire hémiplégique
Et les souvenirs éborgnés
Quand je me souviens de la trique
Il ne m'en vient que la moitié
Et vous voudriez que je cherche
La moitié d'un cul à botter
En ces temps on ne voit pas lerche
! Ils n'ont même plus de cul les français

Ils ont voté... et puis après

C'est un pays qui me débecte
Pas moyen de se faire anglais
Ou suisse ou con ou bien insecte
Partout ils sont con-fédérés
Faut les voir à la télé-urne

Avec le général Frappart
Et leur bulletin dans les burnes
Et le mépris dans un placard

Ils ont voté... et puis après

Dans une France socialiste
Je mettrais ces fumiers debout
A fumer le scrutin de liste
Jusqu'au mégot de mon dégoût
Et puis assis sur une chaise
Un ordinateur dans le gosier
Ils chanteraient la Marseillaise
Avec des cartes perforées

Le jour de gloire est arrivé


___
https://www.youtube.com/watch?v=QPPbIY9eqpA

février 26, 2016

نماز قضا، قضاء حاجت

 


آرش عزیز،                         
فلوبر خالق  "مادام بوواری"،  بیشتر در نامه‌هایش است که فلوبر است تا در رُمان‌هایش. اینجا از همه چیز حرف می‌زند، با نثری دلپذیر ؛ از رُمان، از شعر، از نویسش. گاهی هم از مصر به مادرش می نویسد :        
" کشور عجیبی‌ست این کشور. دیروز، مثلا، به یکی از کافه‌های قاهره، که زیباترین کافه‌های آن است رفته بودیم. همان وقت که آنجا بودیم، در همان کافه، خری می‌رید و یک آقائی هم در گوشه‌ای ادرار‌ می‌کرد، هیچکس تعجبی نمی‌کرد، هیچ کس چیزی نمیگفت. گاهی یک نفر نزدیک تو بلند می‌شود و شروع به نماز خواندن می‌کند، با تمام قد رکوع و سجود می‌کند، که انگار تنها‌ی تنهاست. یک نفر هم سر بر نمی‌گرداند نگاهش کند آنقدر که این قضیه طبیعی به نظر می‌رسد. آیا تو می‌توانی تصورش را بکنی که یک نفر توی کافه‌ای در پاریس بلند شود و مراسم نماز و دعا بجا بیاورد ؟ "..... و در نزدیکی او یک نفر هم  بشاشد ؟
...
قاهره سال۱۸۵۰
گوستاو فلوبر
مکاتبات
مجموعۀ پِلِیاد، انتشارات گالیمار ـ پاریس


Maison du Café, Le Caire
Artiste: Jean-Léon Gérôme, 1824-1904
Date: 1884 ou plus tôt
Huile sur toile, 54,6 x 62,9 cm


C’est un bien drôle de pays que ce pays. Hier, par exemple, nous étions dans un café qui est un des plus beaux du Caire, et où il y avait en même temps que nous, dans le café, un âne qui chiait et un monsieur qui pissait dans un coin. Personne ne trouve ça drôle, personne ne dit rien. Quelquefois, un homme près de vous se lève et se met à dire sa prière, avec grandes prosternations et grandes exclamations, comme s’il était tout seul. On ne détourne même pas la tête, tant cela paraît tout naturel. Te figures-tu un individu récitant son bénédicité au café de Paris ? ..... Et près de lui
? quelqu'un pisse aussi
...
Caire, 1850
Gustave Flaubert
Correspondance
Collection de la Pléiade, éd.Gallimard - Paris







février 19, 2016

اروتیسم و آزادی بیان

                            عضو جنسی در شعر                                

                                 

سخنِ‌اروتیک نزد مولوی بلخیِ بعداً رومی، زبانِ‌تن نیست. شعرها پیش از آن‌که به خودِ‌تن بپردازند به عرفِ‌تن و به رفتارِ‌آن در جامعه می‌اندیشند، یعنی بیشتر ناظر برتن‌اند تا برآمده از تن. در میان قصّه‌های مثنوی، قصّه‌های در قلمروی شهوت کم نیستند. اما همه حاکی از اشتهای قصّه‌گو به جنس و عضو ِجنسی است ؛ و نه زندگیِ این دو، در او و در زبانِ‌او. معذالک در همین زبان، پیش مولوی هرعضوجنسی برای خود نامی دارد، که با همان نام در متن می‌نشیند و مثل دیگر نام‌های بدن، ارزش‌ِهجائی و لغوی ِخود را در شعر با خود می‌بَرد ؛ و زیرتیغ ریا، پرده داری و ضعفِ‌ اخلاقیِ محیطِ خود، سانسور نمی‌شود .

در واقع سخن ِاروتیک در شعر ِمولوی سخنی برهنه، و اروتیسم ِاو اروتیسم ِافشا و پرده دَری است، نه بیانِ جسم و جنس. یعنی قلمروِقصّه قلمروِ شهوت است، اما  صحبت از خوی جامعه درآنست نه خوی تن و زندگیِ گوشت و پوست.

نمی‌خواهم با این حرف، تعریفی از سخن ِاروتیک داده باشم و یا آن را محدود به تعریفی کنم. چرا که هر تعریفی از اروتیسم در ادبیات، ادبیاتِ اروتیک را از آزادی بیان می‌اندازد، و یا دست کم   آزادی تجربه  را از آن می‌گیرد. و قصد من در هنرِ‌نویسش، و بطریق اولی در این یادداشت، این نیست ؛ برعکس در اینجا می‌خواهم از مرزی که گاه از آن نمی‌گذریم بگذریم. نه ما، که فرزانه تر از مائی چون مولوی، بسیار پیش تر از ما از آن می‌گذشته است. شاعری که هنوز هم  در جامعه‌ی ما نمونه‌ی تربیت، و در جمعِ‌واعظانِ‌ما مدل ِ فرزانگی مانده است. اما آنچه ما از او، اینجا و آنجا، مُدل می‌کنیم  نام او و شُهرتِ اوست، نه کارِ او. که انگار کارِ مدل‌ها «کار ِنیکان» است و نباید قیاس از خود بگیریم.


حضورِعضو در متن

قصّه‌های شهوانی مولوی  قصّه‌هائی هستند درباره‌ی جسم و جنس، و نه قصّه‌هایِ جسم و جنس. به همین جهت  شعر‌های عشقی و آمیزشی در مثنویِ مولوی نتوانسته اند، و یا نخواسته اند، زبانی اروتیک  بیافرینند. گرچه قصّه‌ی شهوی بهر حال در اینجا یک قصّه‌ی ادبی است. و ما نمی‌توانیم حضور نوعی ادبیات اروتیک را در مثنوی ندیده بگیریم. چرا که او دریچه‌هائی را بر این ادبیات، آنهم درآن عصر و زمانه، به شهامت گشوده است که ما حالا، در این عصر و زمانه، داریم آنها را می‌بندیم به جبونی، واز ترس ؛ که اگر نمی‌بندیم بازشان هم نمی‌کنیم ازترس.
ترسِ از چی ؟ ازچیزی که چهره ندارد. تعریف ندارد : عفت عمومی ؟ اخلاق ؟  سانسور ؟ - نمی‌دانیم.
و ما همیشه از آنچه نمی‌دانیم می‌ترسیم.

مولوی در بیان همین قصّه‌ها، و درهمین زبان، اعضای بدن را نفیِ‌بلد نمی‌کند، و این امتیازِ بزرگِ زبان اوست. یعنی اینکه عضو جنسی در شعر مولوی سانسور نمی‌شود، و به عبارت ساده تر اینکه در ابیات ِاو بیانِ‌جسم، و زبانِ‌تن، قربانیِ‌ چیزی بنام «عفّتِ‌عمومی» نمی‌شود.
چه در حکایت مردی که چادر پوشید و در مجلس روضه میان زنان نشست، و هنگامی که واعظ  از«موی عانه» (۱) و درازی مجاز ِ آن در نماز، سخن می‌گفت، او از«خواهرِ» کناری می‌خواست که عانه اش را «بهر خشنودی حق» اندازه بگیرد ، ....
وبا زبانی راحت می‌سراید :

              دستِ زن را کرد در شلوار مرد
              کیرِ او بر دست زن آسیب کرد
              نعره ای زد سخت اندرحال زن
              گفت واعظ : بر دلش زد گفتِ من !
              گفت : نه بر دل نزد  بر دست زد
              وای اگر بر دل زدی، ای پُرخِرد...
و در ادامه‌ی آن می‌رسیم به قصّه‌ی «مؤذّنِ بدآواز و مرد کافر...» که در طلب شوهری مسلمان برای دخترش است :

             گفت دختر این چنین آواز زشت
             هیچ نشنیدم در این دیر و کنشت...
             چون یقین گشتش رُخِ او زرد شد
             از مسلمانی دلِ او سرد شد...
             همچو آن زن کو جماعِ خر بدید
             گفت آوَه ! چیست این فحلِ فرید
             گر جُماع این است  بُردند این خران
             بر کُسِ ما ریده اند این شوهران
(۲) الخ......
                                           (کلیات مثنوی، نشر طلوع، ص۱۰۰۳)

ادامه‌ی مطلب «اروتیسم و آزادی بیان »

février 11, 2016

دریچه‌ای بر سنگ*


... ﮐﻢ ﮐﻢ دﯾﺪم ﮐﻪ ﺳﺮﻟﻮﺣﻪ‌ﻫﺎ ﺟﺎﯾﻰ ﺑﺮاى حرف ﺷﺪه‌اﻧﺪ، ﺟﺎﯾﻰ ﺑﺮاى آن ﺳﻮى ﺣﺮف. ﺣﺮف را ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎى ﮐﻼم ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ و ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎى ﮐﻠمه ؛ ﯾﻌﻨـﻰ ﻣﻨﻈﻮرم از آن ﺳﻮى ﺣﺮف، آن ﺳﻮى ﮐﻠﻤﻪ اﺳﺖ. آن ﺟﺎ ﻧﺎﻣﺮﺋﻰ‌ﻫﺎﯾﻰ ﻫـﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﻮدﺷﺎن را ﻓﻘﻂ ﺑﺮاى ﻣﻦ، ﺑﺮاى زاﺋﺮ، ﻣﺮﺋﻰ ﻣﻰ‌ﮐﻨﻨﺪ. ﻧﺎﻣﺮﺋﻰﻫﺎى ﮐﻠﻤﻪ، ﮐﻠﻤﻪﻫﺎى ﻣﺮﺋﻰ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ؛ ﮐﻠﻤﻪﻫﺎى ﻣﺮﺋﻰ ﻣَﻌﺒﺮﻧﺪ، ﮔﺬرﮔﺎﻫﻰ‌اﻧﺪ ﺑﺮاى رﺳـﯿﺪن ﺑـﻪ آن ﺳـﻮى ﮐﻠﻤﻪ (ﺣﺮف).

ﺷﮑﻞ واژه درﯾﭽﻪاى ﺳﺖ ﺑﺮاى ﻋﺒﻮر از ﻣﺮﺋﻰ ﺑﻪ آن ﭼﻪ ﮐﻪ در ﺷـﮑﻞِ ِواژه ﻧﺎﻣﺮﺋﻰﺳﺖ، ﯾﻌﻨﻰ ﺑﺮاى رﺳﯿﺪن ﺑﻪ ﭘﺸﺖِ درﯾﭽﻪ.

درﯾﭽﻪ ﭘﺸﺖ ﻧﺪارد !

و درﯾﭽﻪ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ ﺗﺮاﺷﯿﺪه ﻣﻰ ﺷﻮد، ﻣﺜﻞ ﺧﻮد ﺳﻨﮓ ﮐﻪ ﺗﺮاﺷـﯿﺪه ﻣﻰ‌ﺷـﻮد : ﯾـﮏ دوره‌ى ﺑـﺰرگ ﺳـﻨﮓ ﺗﺮاﺷـﻰ، ﻣﺠــﺴّﻤﻪ ﺳـﺎزى، ﻃـﺮح و ﻧﻘﺎﺷـﻰ، ﺗﺌـﺎﺗﺮ، ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺬارى و زﻧﺪﮔﻰ ِﺣﺠﻢ ﺑﺮ ﺳﻨﮓ و در ﺳﻨﮓ.

زرﺗـﺸﺖ در ﻓﺮود ِﺧﻮد از ﮐﻮه، ﺻﺨﺮه‌ى ﺳﺮخ را ﺷﺒﯿﻪ ﺧﻮدش دید، و ﻓﺮﯾﺎد زﺪ : ﺳـﮑّﻮ، ﺳـﮑّﻮ ! و ﺑـﺎ ﭘﮋواک ﺻﺪاﯾﺶ ﻣﻔﻬﻮم دﯾﮕﺮى ﺑﻪ ﺳﺮاغ او ﻣﻰ آﯾﺪ. ﮐﻪ در اﯾﻦ ﺟﺎ ﺑﺎزش ﻧﻤﻰ‌ﮐﻨﻢ. ﺣﺮف ﺳﺮﺑﺴﺘﻪ‌اى‌ﺳﺖ ﺳﻨﮓ ! حرف سربسته را میکل آنژ هم می‌شنید، سرمستِ سنگ، وقتی که تخته سنگِ عظیمی را درآغوش می‌گرفت و می‌گریست : مسیح ! مسیح !

* در پاسخ سوالی کتبی از کاظم امیری  ۱۳۷۸-۱۳۴۲             
عبارت از چیست، ص ۲۲۱، چاپ دوم - تهران، انتشارات نگاه


 

بازتاب از صفحهٔ فیسبوک مهدی گنجوی

: Mehdi Ganjavi
پرویز تناولی در جست و جوی تاریخِ مجسمه‌سازیِ ایرانیان به سراغ سنگ‌قبرها و مجسمه ـ قبرهای ایران در طول تاریخ رفته است. این تحقیق او را به شیرهای سنگی رسانده که گویا حداقل از عصر آق قویونلوها و قراقویونلوها به عنوان مشخصه قبرستان کاربرد داشته اند و به احتمال زیاد استفاده از آن‌ها به مدت‌ها پیش از آن نیز برمی‌گردد. او شیرهایی که عمدتا لرها در نوار زاگرس بر سر قبرستان‌هایشان می گذاشتند را مستند کرده است و این شیرها را بخشی از تاریخ مجسمه ایران در نظر آورده است؛ تاریخی که بعدها، با کوچ ارمنی‌ها به اصفهان، حجاری بر سنگ قبر را ابداع می‌کند و در دوره ای کوتاه در دوره قاجاری، از عصر فتحعلی شاه تا ناصرالدین شاه، به مجسمه قبرهایی می رسد که این شاهان در ابعاد واقعی از خود بر سنگ قبرهایشان سفارش داده اند. گویا فتحعلی شاه خود ناظر بر ساخت این مجسمه بوده است و پیش از مرگ از کامل شدن سنگ قبرش آسوده شده است.
هفتاد سنگ قبر، سروده یدالله رویایی، عموما به عنوان یک مجموعه شعر یا یک فرم شعریِ مختص رویایی در نظر گرفته می‌شود و هر گونه تلاشی برای سنگ قبر سرایی به تقلید از این مجموعه متهم‌می شود. اما به گمان من این مجموعه، نه صرفا یک مجموعه شعر، که پررنگ کردن بخشی از تاریخ شعر و مساله شعر در ایران است: پیش کشیدن حیاتی که شعر بر سنگ دارد.
از این رو این مجموعه را دعوتی می‌بینم هم به بازخوانی تاریخ شعرهای سنگ قبر و هم به خلق قبرستان. قبرستان های فعلی و سنت فعلیِ شعرِ قبرستانی معنایی تخت و مقوایی به زندگی مردگان خود می‌دهد. با جدی گرفتن میراث تناولی، در سفارشش به دنبال کردن تاریخِ مجسمه‌سازی قبرستان، و سفارشِ رویایی، به کنش خلاقه زبان در مواجهه با مرگ و سنگ، می شود قبرستانی آفرید که قدم زدن در آن معنای تغییر یافته زیست ایرانی را در دهه‌های اخیر به ذهن متبادر کند.

janvier 31, 2016

گول و گودال ِ عرفان


آرش عزیز،

ما ازعرفان چیزی نمی‌دانیم، چیزی ندارد که بدانیم. عادت این است که آن را به قلمرو فرزانگی  می‌بَرند، اما در قلمرو فرزانگی، عرفان حرفِ کمی است.

ما در وقتِ شعر است که عارف‌یم، نه عارفِ همه‌ وقت. تنها به وقتِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ شعر، وقتی که می‌نویسیم. تنها به وقتِ شعراست که عارفِ آنچه شعر به ما می‌دهد می‌مانیم. بهترین وقتی، مساعدترین وقتی، که قدرتِ شناختِ عجیبی داریم. و عارف، تنها به یُمن همین شناخت عجیبش است که عارف می ماند : شناخت ! (معرفت). و گرنه، این ضلال و گمراهی‌ست که هروقت و همه وقت به چیزی - یک چیز- درآویزیم. یک چیز وهیچ چیز جز او. و این همان چیزی است که ما را به دورِ باطل - صوفیسم - می کشانَد. به گول و گودال، عبادت و درویشی، تکرار : جویدن و دوباره جویدن.

  تا وقت دیگر  قربانت

janvier 23, 2016

بیرون ِ شعر


آرش عزیز،                           
ما باید واقعیت‌های این جهان، و فنومن‌های هستی را، نه آنچنانکه هستند و می‌نمایند، بل آنچنانکه نیستند و باید باشند، و یا ما می‌خواهیم که باشند، بشناسیم ؛ و نمای پنهانشان را به آنها بدهیم. و این عشق و هیجان را یک شعر به ما می‌دهد، یک «قطعه-شعر»، که تظاهری از زبان ماست.
زبان ما در درونِ قطعه به همه چیزِ بیرون جذبه می‌دهد، و همه چیز را از جذبه می‌اندازد. و بدینگونه است که ما در وقتِ سرودن، و در جریانِ تکوینِ یک شعر، درونمان را به بیرونمان می‌دهیم. در چنین آناتی همه چیز، خارج از ما می‌گذرد و ما چیزی جز خارج از خود نیستیم.

       تا وقت دیگر قربانت