août 27, 2008
برتر از انتظار
.
عباس عزيز،
کتابی که دیشب به تورق میخواندم در جايی میگفت:
«مردِ ناامید از بالای پل خودش را در دانوب انداخت. شاهدان ژاندارمی را خبر کردند. و او تفنگش را بیرون کشید و به سمت غریق نشانه رفت، و داد کشید: "یا بیا بیرون یا میزنم." این تهدید گرفت، مرد آمد بالا لب رودخانه نشست.»
(ژیورژیو ناردون، ایتالیايی)
مهم نیست که این حکایت راست باشد یا دروغ. مهم این است که یک تصمیم ِ بیتأمل، و یک حیلهی غیر منتظره، گاه بیشتر از تأملهای دراز روانکاوان اثر میکند...
و يک نتیجهی اخلاقی: غیر منتظره مؤثرتر از انتظار مي شود . *
تا وقت دیگر قربانت
* البته این قصار یک کمی "شکسپیری" شد، ولی تو میتوانی نتیجهی اخلاقی بهتری از این قضیه بگیری.
août 20, 2008
دريائي ها
۲۷
شب آفتاب نمی خواهد
و آفتاب نمی خواهد از ستارۀ صبح
نشان همهمه بر گیرد.
ستاره منتظر آفتاب می مانَد
و آفتاب می مانَد
که هر ستاره پر از انتظار
و شب
پر از ستارۀ هر انتظار
و انتظار پر از خوابِ آفتاب شود
ستاره همهمه از آفتاب می خواهد
و آفتاب نمی خواهد
۱۰
بر آب ها ،
صدای گام ِسپیده دم است
زنی که شادمانه
بر پله ها گذر دارد !
۲۹
به احمد رضا احمدی
دستی میان آینه و من،
لغزید
شعر، از میان آینه، دستی شد.
اینک میان خلوت و تاریکی،
تفسیر ِ دست ها را بر جاده می نویسم
و جاده از سخاوت پر می شود
آنسوی من،
که خلوتِ آئینه است و تاریکی
پر می شود برهنگی جاده ازعبور
تفسیر دست، عابر آئینه می شود
از مجموعه ي "شعرهای دریائی" ، مروارید، ۱۳۴۴
août 12, 2008
دریائی
11
و آب، کز دیار هرگز
راهی دراز آمده بود
در فکر بود،
می خواست تا برای نسیم و مرغ
از نقره زندگی بشود
و از گیاه، باد.
مرغ ونسیم، زندگی ِ نقره و گیاه
بگرفت و باز،
با آب تا دیار هرگز
ره یافت.
باد است یا که زندگی ِ باد است؟
- در زیر آب، ماهی ِ هشیار
از ماهی جوان دگر پرسید-
شعر های دریائی، مروارید، تهران ۱۳۴۴
juillet 29, 2008
دلتنگی
... اینک که گاو های معطر
در راه انقلاب
طرح و تپاله می ریزند
و جغد های قانونی
با عنکبوت ها
برنامه می نویسند ،
تا دوستانِ جنایت را
در حلقۀ حمایت گیرند
و ایستاده ها
نشسته اند
و انزوای من
بوی کاغذ گرفته است،
ای دوست بیا تا صدای بلبل هائی را بشنویم که می گویند در قدیم می خوانده اند ...
تکه ای از یک شعر بلند- کتاب دلتنگی ها - تهران ۱۳۴۶
juillet 7, 2008
سرزمین هرز
هیچ کس بر هیچ کس تأثیرنمی گذارد، حوزۀ تأثیرگیری به صفررسیده و این درحالی ست که همه شبیه هم می نویسند" از وبلاگ خداداد فروهر
عباس عزیز
در نقد ما، بویژه نقد شعر، رایج این است که در کار شاعر اول به دنبال کشف تاثیر می گردند تا ببینند جای پای کدام شاعر ِپیش از او در اوست که آنرا مثل عیب، یا ضعفِ کار، پرچم کنند . و این مرا همیشه به خاطره ای از شاعر بزرگ فرانسوي، لوئی آراگون، می برَد
لوئی آراگون را اولین بار در پیاده روهای بولوار سن ژرمن دیدم، سپتامبر 1981 بود. من با نادر نادرپور بودم و او با حمید فولادوند (جوان زیباروی و رعنائی که سالهای آخر ِاو را با او می گذراند)
حمید مارا بعنوان دو "شاعر بزرگ فارسی زبان" معرفی کرد و آراگون همینکه دید ایرانی هستیم مارا همان جا، بر سر میزی که در آفتابِ پیاده رو خالی مانده بود، به پیاله ای دعوت کرد
نشستیم ، و او بی هیچ مقدمه ای شروع کرد واز حیرتِ خود از سعدی گفت، و بسیار می گفت. نادر پور که شعر و ادبیات فرانسه را خوب می شناخت گفت : من هم موارد بسیاری از تأثیر سعدی را در کارهای شما و نیز در مجموعۀ "چشم های الزا" دیده ام
آراگون پیاله اش را سرکشید و گفت
من از تمام بزرگان عالم تأثیر گرفته ام -
و نادر پور که یک لحظه اندیشیده بود نکند گاف کرده باشد حرف را به الزا* برگرداتد و گفت
ولي تأثیر بزرگِ الزا را هم نمی شود ندیده گرفت، چشم های الزا در بیشتر شعرهاي شما منبع الهام شمابوده اند
آره، نمیدانم چرا، با اینکه چشم های زشتی داشت -
به زحمت لبخندی زدیم چون نمی دانستیم باید بخندیم یا بگوئیم اختیار دارید استاد
این را گفت و دوباره سر سعدی رفت و ما تاآخر چیزی نگفتیم. پیاله هامان که خالی شد بلندشدیم و تشکرکردیم. من گفتم: دوباره خوانش سعدی را از سر خواهم گرفت، مطمئن باشید
دستش را از روی شانه ام بر نمی داشت وقتی که می گفت
بخوانید، بخوانید، فقط بزرگ هارا بخوانید، ویادتان باشد که : - من از تمام بزرگان عالم تأثیرگرفته ام
هنوز در اینم که دراین حرف فروتنی بود یا ادعا
تا وقت دیگر قربانت
الزا تريوله نويسنده روسي الاصل فرانسوي، معشوق مايا کوفسکي، و بعد همسر و معبود آراگون(1896-1970
juin 24, 2008
دوباره با تو روی موج
به ، و بخاطر ، همۀ دوست ها و خواننده هائی که پنجرۀ نظر ها را فعال خواسته اند
عباس عزیز
بر این جایگاهی که تو از من ، و یا برای من، ساخته ای ، بر موج های مشبکِ دنیا روی هواهای دور مسافری هستم که طلوع خودش را بر سکوئی سرخ می بیند . مثل طلوع تو - مطالعۀ ما- ، و مشرقِ تو بر این سکو ، وقتی که مغرب از تقلا می مانَد
نمی دانم برای موج ها چیزی از من ساخته ای، و یا برای من از موج ها چیزی. چه این باشد چه آن ، با تو روی موج می مانم. و روی موج هردو به هم می مانیم. چرا که براین جایگاه، تو دیگر غیر نیستی
خواننده غیر نیست. هردو فضائی هستیم که بر این موج می رانیم. هردو دراین صفحه بهم می رسیم، که مرز ِماست. مرز میان من و خواننده های من که مرز نمی خواهند، که مرز را باز می خواهند. و بسیارند اینها که می خواهند. فضای من اینهایند
مرز میان دو فضا چیزی جز فضا نیست. جز فضا چیزی نیست
بر این فضا دری گشوده مانده است و خویش را بر سردر آن می خواهند : یک پنجره ، یک پنجره حرف. بازش کن !ا
تا وقت دیگر قربانت
juin 16, 2008
يک شعر چاپ نشده
روزهاي مالارمه اي
در چرخ های خود قوش
چرخ ِ کبوترها را
از آسمان
آبی تر
و روی صفحه انتظار ِمرا تاس
یک دست تاس
از اتفاق
خالی تر
پاريس ۱۳۶۹
از کتاب " در جستجوي آن لغت تنها " ، انتشارات کاروان، پائيز 1387
juin 4, 2008
دیروزِ ما در امروز
عباس عزیز ،
در نامۀ بلندی که نیما یوشیج به شین پرتو، مؤلفِ منظومه های " ژینوس" و "سمندر" می نویسد، ضمنا می نویسد که :
" یکنفرهائی که اخیرا در تهران دیدم ، با تمام نشانی هم امرؤالقیس بودند هم شکسپیر و هم کسان دیگر. حال آنکه هر کس با هرعیب و حسنی که دارد، خودش هست. خودهائی هم می بینید که هر کدام مکتبی هستند . چنانکه من در تهران دیدم جوانی را که خودش ماتریالیسم دیالکتیک بود. . ."
جنگل کلارزمی
۴ شهریور ۱۳۲۵
توهم امروز در تهران یکنفرهائی می بینی، که خودش رولان بارت است، يا دریدا ست. هم ابوسعید ابوالخیر است هم رمبو . و می بینی جوانی را که خودش پسامدرنیسم است .
تا وقت دیگر قربانت
mai 23, 2008
یک شعر تازه
یدالله رویائی
نیامده رفته
دیر ترین هائی از دور
کنار لحظه می افتند
بی که حالایم را آشفته کنند
آینده ها شمال اند
و رفته ها جنوب
حیران ِ حالایم
از بالا
حالای من سئوالی ست
در ادامه های
فرود
ادامه های عمودی :
درنگ
درنگِ ادامه
وقتی همیشه لحظه لحظۀ پیش است و بعد ِلحظه منم .
mai 8, 2008
هارمونی
ازنامۀ فلوبر به مادرش ، از قاهره سال۱۸۵۰
«... دیشب به صومعه ( خانقاه ) درویشان رفتم . یکی شان افتاده بود و از فرطِ الله گفتن به حالت غش و اغما رفته بود و می لرزید . این نمایش ِ درویش آقای دوولتر را عجیب خنداند. نمی دانم چه فکری کرده بود. در بارۀ روحیۀ حقیر و بیچارۀ اين مرد، یا در بارۀ فاناتیسم، تعصب و خرافات ؟ ولی من، اصلا مرا نخنداند . بیشتر مشغول کننده است، و وحشت آورنده، و جنبۀ جالب آن موزیکِ آن است.
کشور عجیبی ست این کشور. دیروز مثلا، به یکی از کافه های قاهره، که زیباترین کافه های آن است رفتیم. همزمان، در همان کافه خری می شاشید، و یک آقائی هم در گوشه ای ادرار می کرد، هیچکس تعجبی نمی کرد، و هیچ کس چیزی نگفت. گاهی یک نفر کنار تو بلند می شود و شروع به نماز خواندن می کند، با تمام قد رکوع و سجود می کند، که انگار تنها است. یک نفر هم سر بر نمی گرداند نگاهش کند انقدر که این قضیه طبیعی به نظرمی رسد. آیا تو می توانی تصورش را بکنی که توی کافه ای در پاریس یک نفر بلند شود ومراسم دعاخوانی بجا بیاورد ؟... ویک نفر ديگر هم آنطرف تر بشاشد؟...»
مکاتبات گوستاو فلوبر ، مجموعۀ پلیاد
avril 29, 2008
فرمودید روشنفکر دینی؟
عباس عزیز،
بوداهای عظیم ِ بامیان، بودا های پنج هزار سالۀ غول آسا را، طلبه های افغان دینامیت گذاشتند و ویران کردند. گفتند که هنر بودائی سرچشمۀ تمام بدبختی ها، و علتِ فقر مردم مسلمان ِافغان است.
پس از پنج هزارسال، مسلمان های افغان ریشۀ بدبختی را کشف کردند وبر سردر دانشگاه الهيات نوشتند : بودا یعنی بدبختی .
وزیر ارشاد گفت :
تله ویزیون یعنی جامع العیوب
"مسلمانان نباید نه تله ویزیون داشته باشند و نه پرنده درخانه نگاه دارند، چون پرنده ها می خوانند، و موسیقی ایجاد می کنند. مردم باید شب و روز درخدمت خدا باشند، مثل عصرِ محمد" .
- محمد عصر داشت ؟
بله، محمدعصر داشت، ماهم عصر ِمحمد داریم. ومدام به آن فکر می کنیم، و"قرائت" های تازه از آن می کنیم. به آن فکرمی کنیم وفکرهامان را درآن وآن را در فکرهامان روشن می کنیم، وهی باهم " بنابراین زیراکه ولیکن"می کنیم .
تا وقت دیگر قربانت
avril 21, 2008
از تئوری تا خلق (۲)
کاندینسکی، جادوگر رنگ، واز اولین بدعت گزاران نقاشي آبستره، به دوست موسیقی سازش شوئنبرگ ( آرنولد) غبطه می خورد که آفریده های صوتی ِ او ذاتی غیرمادی دارند، درحالیکه شوئنبرگ خود، آرزو داشت به فیگورهای صوتی و صدائی اش رؤیتِ مادی بدهد، واز دوستان شاعرش می پرسید :
- آیا کلمه ها هیأتی مادی دارند ؟
( ازمیان یادداشت ها)
avril 13, 2008
ازتئوری تا خلق
شکل، لزوماً خلق نیست ، یعنی خلق ِشکل لزوماخلق ِ شعر نیست . بین ِ شکل و خلق، یک پل هست . یک پاساژ ظریف هست . که اگر از آن نگذری ، و یا گذشتن از آن را نیاموزی ، ندانی ، ونتوانی ، آن شکل، در تو خلق نمی شود. یعنی تولّدِ آن شکل ، تولّد ِیک خلق نمی شود ( نیست ) . گذر ِاز این پل، تئوری بردار نیست .
در عبور از نور ، در گذر ازصدا و رنگ ، بسیار می شود گفت، یا نوشت . امّا ،
این هر سه ، وقتی بهم می رسند و در هم می گریزند، یا می رَمانند یا مسحور می کنند. چه برَمانند و چه مسحورت کنند در هر دو صورت شاعر حادثه هائی را تجربه کرده است که زیر حکومتِ اصل ها و انضباط های تئوریک نبوده است . ویا نمی تواند باشد . آن اصل ها و انضباط ها را هم ، بر عکس ، همان حادثه ها می زایند. ویا محکوم می کنند.
تمام قرن بیستم ما به همین گذشت که رنگ هائی در حرکت باصدا ، و یا صداهائی در گریز با نور ، خود را به شعر برسانند، وشعر مي خواست خود را به جادوی وازه هابرساند. و واژه ها هم جادویشان را در رَحِمِ حرکت می جستند: ،پلی و پاساژی برای خلق.
رنگ ها ریتم می خواستند وریتم ها رنگ ، و وازه ها این هر دو را. و اینهمه را کی به آنها می داد؟ اینهمه را به آنها حرکت می داد ، و یا حرکت به آنها می داد. و شعر، شعر حرکت می شد . یعنی حضور رنگ ، ریتم و صدا در هنرِ واژه ها ، شعر را شعرِ حرکت می کرد . و حرکت، طی فاصله بود . در زمان و در مکان، عبور از اسپاسمان بود، و ترک ِ واقعيت . :
آه ، شاعر! ازباران مگو، بباران !
(ازميان يادداشت ها)