août 30, 2015

حرکت در غزل امروز

 

س - توجه به قالب‌هاى كلاسيک، و روی‌آوردن به اوزان عروضی، بویژه در سال‌های اخیر را چگونه می‌بینید ؟ شما وزن را رکن ضروریِ شعر می‌دانید یا بنظر شما می‌توان وزن را درشعر کنار گذاشت ؟

 

-... این چهرۀ تازه‌ای که در غزل امروز ارائه می‌شود، شکی نیست که حرکت زاینده‌ای‌ست، در زندگیِ زبان و هم در گستره‌ی خیال.
البته كه می‌توان وزن را كنار گذاشت، ولى آنهايى می‌توانند وزن را كنار بگذارند، كه آن را شناخته باشند ؛ وگرنه چه چيزى را كنار بگذارند ؟ و اتفاقاً در كنار گذاشتن وزن است كه می‌توان از ميراثِ آن بهره جست. نه‌ تنها در شعرِ بى‌وزن، بلكه در نثر هم وقتی ميراثى از وزن پشت سر دارد، همیشه آنکه می‌نویسد بر آن‌چه مى‌نويسد اشرافى ديگر دارد.

اصولا شاعرانى كه هم عروض کلاسیک را می‌شناسند، و هم  "عروض شکسته"ی نيمايى را، ظرایف و كاربردِ زبان را هم بهتر می‌دانند ؛ چرا‌ كه زبان فارسى، به جهت انعطاف‌پذيرى و "پلاستيسيته‌"ي آن در بازى با هجاهاى بلند و كوتاه، و طنينِ‌حروف، جهان ِجادوئی ِخاصى به شعر ارزانى می‌كند. اين جهان جادوئی را جز با شناختن وزن و دقایق عروض نمی‌توان شناخت، ویا با برداشتهاى حسّى و موسيقيايى در جهان ِبیکرانه‌ی ریتم.    و ریتم، نه تنها در نویسش، که سهم بزرگ خود را در خوانش می‌شناسد.



برچیده از کتاب "عبارت از چیست"، انشارات نگاه - تهران، چاپ دوم ۱۳۹۴

août 28, 2015

بر دیوارهای تهران

چند عکس ار : مهدیه رحمتی، ۱۳۹۴

___


وقتی که باز می‌آیی
نام تو را
تمامِ جهت‌ها
رسم می‌کنند

 ____


اندیشه که می‌کردم از سنگ
در دستِ من ارتباط پنهان می‌شد
در دستِ من آشیانه‌ی پرتاب
پرتاب که ارتباط بود
اندیشه که می‌کردم وقتی از سنگ

___

و راه، مهربان بود
و راه
دالانِ حرکت و هیجان بود
___


گفتم صدای آدمی
ظُهرِ همه‌ی صداهاست

___

ای ذهن،
ای زخمِ منتشر !
صبرِمیان‌تهی را
از مزرعه‌ی نمک بردار
زیرا سراب‌های قدیمی
حالا در آب‌های تو جاری‌ست

___

تو لذتِ نادرِ شنیدن باش
تو از به شباهت از به زیبایی
بر دیدهٔ تشنه‌ام تو-دیدن باش
___

من با گلوله‌ای در بال
صیاد را گریخته بودم
و قطره‌های خونم از ارتفاعِ زخم
تا آفتابِ منتظرِ تبخیر
متنِ معلقِ نفَسم را
بسیار نقطه‌های تعلیق می‌گذاشت
___

در انتهای حافظه از هیچکس سؤال نمی‌کردیم
در انتهای حافظه لبخند می‌شدیم

août 21, 2015

۲۸مرداد، فرار بزرگ !



آرش عزیز،

 

: از دامغان که فرار می‌کردم، ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، پدرِ من هم خود آمادۀ فرار می‌شد وقتی‌ که به من می‌گفت

- زودتر، زود تر ! عجله کن، برو و دیگر هرگز به پشت سرت نگاه نکن.


چرا پدر می‌گفت به پشت سرم دیگرهرگز نگاه نکنم ؟ آیا اشاره به ‌جهل و ناسپاسیِ همشهریانی داشت که با چوب و چماق به سمت ما می‌آمدند ؟

به عجله راه افتادم. و او که انگار فکرهای مرا می‌خواند ادامه داد :

 - نه پسرم، چیزی از خودت جا نگذار اگر می‌خواهی پیدایت نکنند، فراری اگر بی نشان بماند، می‌مانَد.


برگشتم، و "خمسه نظامی" چاپ سنگی‌مان را از روی طاقچۀ مامانم برداشتم و درکیفم جا دادم. حاشیه نویسی‌های من بر آن، به خیالم تنها چیزی بود که از خودم جا می‌گذاشتم
.

-

سال‌های ۳۰، سال‌های زندگیِ مخفی، پنهان‌کاری، حبس و دربدری، سال‌های کشفِ کلمه بود. چطور می‌توانستم چیزی از خودم جا نگذارم !؟

امروز پدر اگر بود – که ایکاش بود – می‌دید که برعکس، آنچه من از خود جا گذاشته بودم همان چیزی است که می‌خواهند پیدایش کنند.

شاید خود را در آنچه می‌نوشتم جا می‌گذاشتم ؟

! شاید

 

                                                       تا وقت دیگر  قربانت

août 15, 2015

تو "خودِ" تو نیست

(یک شعر منتشرنشده)


                                   تو "خودِ" تو نیست


با خوی آتش آنکه آشناست دوردستِ آب را می‌داند،

و با منعِ‌مرز می‌ماند،

با خوابِ تن، خسران، و اخمِ‌غیب در تق‌ِتقدیر

مرز من، ای شمایل تاریک، ای فقطِ من !


با مرز، منعِ‌مرز نمی‌ماند تا نوع دیگر از «فقط»ِ او با اوست

و آنکه خوی آتش در خود دارد همراه اوست.

فریاد می‌زند : نه ! فرودِ تو در تهِ «تو»ی فرزانه عیب نیست، اگر منعِ مرز سقوطِ مرز نباشد.

پس آبِ کوچکِ تو، در دستِ تو نزدیکِ توست، و نزدیکِ تو دوردستِ تو.

آب من اما در من است، آبِ نزدیک

پس تو، خود، آبی.

خودِ آب آبِ بسته‌ای ست.

پس آن هنگام که خود تو خویشتن توست، تو یک توی بسته است.

منظور تو این‌ست که من بسته‌ی آبم، و یا بستگی آب ؟

منظور من این بود که تو بستگی آب بودی، آبِ بسته بودی.

چرا خود آب نباشم ؟

بله، خودِ آب، تو همانی، "همان"‌ی، خودِ آبی. و مولای من روزی به من آموخت که آنکه خود را «خود»ش می‌خواهد، می‌بندد. نتیجه اینکه خود یعنی بستگی.

آنکه با خوی آتش آشناست، بر روی آن «خود»ی که بود چرخ می‌زند.

و چرخ می‌زند آنقدر تا می‌رهد از خود. و می‌نگرد :

شگفتا، نگریسته شده‌ام !

داری گرمم می‌کنی، گفت، با چشمانی دوخته بر خالیِ‌من !

دوباره به سوی من آمد، گفت : آری من ! و با سماعی سریع‌تر، چرخید،

و چرخ زد آنقدر تا به من رسید، چسبید به من.

به منی که در او روان بود.

«روان شده‌ام، روان شده‌ام !». و از آنهمه شادی زوزه می‌کشید.

و می‌بینی‌ام ؟ می‌بینی آب‌ی را که منم ؟

گفتم آری می‌بینمت، نبسته، بی‌رنگ و بی‌چهره، یکی شده‌ای. و در یکی‌ات حالا مسکن داری.

تو ضرورتِ تو شده‌ای : شفافی، شفافیتی، معبر نوری، در مرزهای صورت خود محبوس. و لذا جوهر جان و غایتِ حرف. تو دیگر آن «تو»ی خود را به یاد نمی‌آری.

اندیشناک حرف مرا بُرید، که اگر آن «تو» دیگر در میان نیست،
پس کیست که غایتِ حرف و جوهر جان است ؟ موضوع حرف پس کیست ؟ پس آن طیّ ِ آتش از خلال خون وُ، این سیر سیاهِ صیقلِ «من» چرا ؟ و این ورطه‌ای که منم چرا ؟ چرا ؟ بگو، راه من، چراغ من ! بگو، تمنا، تمنا !

آنزمان کی بود مرا «غایتِ حرف» و جوهرِجان می شد ؟

و حالا، برای کیست که «غایتِ حرف»ام ؟

و می‌چرخید چون گرداب. ماری که حلقه حلقه در خود چنبر می‌زد.

تو بیدار از نیش خود شده‌ای، زخمی خورده‌ای، آرام بگیر که هرگز آن سیرِ بلندِ آتش از میان دهلیزهای خون را نپیموده‌ای، تو فقط اندیشده‌ای. تو فقط «اندیشیده»ای، تو فقط به تو نگاه کرده‌ای، زیر نگاه تو مانده‌ای.

غلتیده بر خود بودی، بر خود خمیده بودی، پیچیده بودی، پیچانده بودی. تا تو از تو گرم شد و حالا، «تو» برادرِ پنهانِ توست، زهرِتو - بیداریِ سبب و میوه‌ی ممکن - تو غایت چیزی که نبودی هرگز، نخواهی بود. آنجا، آن پله‌ای که بر آن حقیقتِ خود را شناختی گامی هنوز بایدت، تا حقیقتِ خود باشی، آستان خطرناکی که برآن ضرور، ممکن را از میان برمی‌دارد. و از ممکن جز ضرور نمی‌ماند.

تو همین حالا می‌گفتی که من ضرورتِ من شده‌ام، و این یعنی «خود» ؟

یعنی که منجمد، یعنی که بسته، یک خودِ دیگر !

 تهران، اردیبهشت ۱۳۵۷