janvier 31, 2016

گول و گودال ِ عرفان


آرش عزیز،

ما ازعرفان چیزی نمی‌دانیم، چیزی ندارد که بدانیم. عادت این است که آن را به قلمرو فرزانگی  می‌بَرند، اما در قلمرو فرزانگی، عرفان حرفِ کمی است.

ما در وقتِ شعر است که عارف‌یم، نه عارفِ همه‌ وقت. تنها به وقتِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ شعر، وقتی که می‌نویسیم. تنها به وقتِ شعراست که عارفِ آنچه شعر به ما می‌دهد می‌مانیم. بهترین وقتی، مساعدترین وقتی، که قدرتِ شناختِ عجیبی داریم. و عارف، تنها به یُمن همین شناخت عجیبش است که عارف می ماند : شناخت ! (معرفت). و گرنه، این ضلال و گمراهی‌ست که هروقت و همه وقت به چیزی - یک چیز- درآویزیم. یک چیز وهیچ چیز جز او. و این همان چیزی است که ما را به دورِ باطل - صوفیسم - می کشانَد. به گول و گودال، عبادت و درویشی، تکرار : جویدن و دوباره جویدن.

  تا وقت دیگر  قربانت

janvier 23, 2016

بیرون ِ شعر


آرش عزیز،                           
ما باید واقعیت‌های این جهان، و فنومن‌های هستی را، نه آنچنانکه هستند و می‌نمایند، بل آنچنانکه نیستند و باید باشند، و یا ما می‌خواهیم که باشند، بشناسیم ؛ و نمای پنهانشان را به آنها بدهیم. و این عشق و هیجان را یک شعر به ما می‌دهد، یک «قطعه-شعر»، که تظاهری از زبان ماست.
زبان ما در درونِ قطعه به همه چیزِ بیرون جذبه می‌دهد، و همه چیز را از جذبه می‌اندازد. و بدینگونه است که ما در وقتِ سرودن، و در جریانِ تکوینِ یک شعر، درونمان را به بیرونمان می‌دهیم. در چنین آناتی همه چیز، خارج از ما می‌گذرد و ما چیزی جز خارج از خود نیستیم.

       تا وقت دیگر قربانت

janvier 16, 2016

حقیقت به میان می‌آید


                                           " فاجعۀ فهم "

سید علی صالحی: برای خوش‌آیند دیگران، به حقیقتِ رویایی حمله شده است

سه‌شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۴

آنجا که پای حقیقت به میان می‌آید، ما نباید برای خوش‌آیند این بلوک یا آن جریان، به خود حقیقت حمله کنیم؛ نقد درست و فنی بر «تألیف» و نه تازیانه بر «مؤلف»؛ رویایی اجازه نداد (یک تنه) گسست و انقطاع ادبی (اینجاشعر و جهان‌شعر) رخ دهد.


هادی حسینی‌نژاد- خبرنگار فرهنگی آنا:

 - اخیرا دبیر جشنواره شعر فجر در نشست خبری این جایزه، اظهاراتی درباره یدالله رویایی داشته و گفته است او شاعر مهمی نیست، مقالات و نظریاتش هم اشتباه هستند. خبر به گوشتان رسیده است؟
تا بوده در این فرهنگ، بی‌دقت و ارزان سخن گفته و سخت و پرهزینه آن را جمع کرده‌ایم. حقیقتاً «حمله» بهترین «دفاع» است!؟ ما به علتِ تنبلی تاریخی (بازمانده از اعصار کشاورزی سنتی) به نشستن برق آفتاب و استفاده بیش از حد از اماکنی به نام «حرف و صحبت» خصلتِ انسانی و ارز‌شمندی به نام «ایمانِ زبان» و «مراقبتِ کلام» را از دست داده‌ایم. خطابم بیشتر متوجه خودم است. از اینکه هنوز گاهی... اول حرف می‌زنم و بعد می‌اندیشم، به شدت پشیمان و آزرده می‌شوم. به‌ویژه اگر کلام قصد دلالت و داوری هم داشته باشد. فاجعه فهم... جبران ناپذیر است. «حرف» آن هم آلوده به قضاوت، گلوله شلیک شده‌ای است که دیگر به زهدانِ اسلحه باز نمی‌گردد!

درباره برخورد کلامی (نه نقد) با دکتر یدالله رؤیایی که چه و که چه... دردی را درمان نمی‌کند. ما به جای آنکه سیاستمان را فرهنگی کنیم، فرهنگ‌مان را سیاسی کرده‌ایم. و گاهی بی‌هیچ دقتی یا مسئولیتی، یک اسم را وسط بازی‌‌‌ رها نمی‌کنیم تا هر صفتی را نثار آن کنیم

من کمابیش با خبرِ دعوتِ رؤیایی (دو سال قبل) به ایران و بعد تکذیب آن، غریبه نیستم. دنبال می‌کنم این داستان‌ها را. احتمالاً دعوتی در کار بوده، بعد گره بر گره زده‌اند و کار به حکایات دیگر رسیده است. یادم نیست چه سالی، ولی دو سه سال اخیر، شاعر و منتقدی از مسئولین همین جشنواره از من -برای داوری- دعوت کرد. من هم با‌‌ همان ادب و احترام متقابل عذرخواهی کردم و زاویه خویش نشستم. به عمد این موضوع را باز نکردم که کسی بر طبل حدیثِ هول نکوبد. حالا حرفِ رؤیایی، یکی از شاعران بزرگ روزگارِ زبانِ پارسیِ معاصر است. آمد، آمد! نیامد هم صاحب اختیار خویش است. چرا ثابت نمی‌کنید نیتِ خیر و خالص دارید!؟ به غربت نشسته غمگینی که دل و جان‌اش اینجاست، شاعرِ صاحبِ دانشی که دور مانده از اینجا. مرهمی اگر نمی‌آورید، مرارت هم نیاورید. خواندم که یکی از مسئولین مربوطه در وزارت ارشاد گفته است در این جشن و شعر، هیچ دعوت و گزینش و حضوری، سیاسی نیست یا عقیدتی نیست، و شعر محور کار است، نقل به مضمون می‌کنم، اما در ادامه چندگانگی روش و بینش و برخورد، هر آدمی را به شک می‌اندازد. ما که بنا‌به جبرِ نهان و فرسودگی، همه را از دست داده‌ایم، مانده اسماعیل خویی و یداله رؤیایی. آن‌هم در سنِ رنج، آن هم دور، آیا خِرَد حکم نمی‌کند که بیشتر طبیب باشیم تا هر حرف دیگری؟

- این موضع گیری آن هم از سوی صاحب چنین سمتی، چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

موضوع شخصی است، البته متأثر از تقسیم‌بندی‌های سیاسی این روزگار. آنجا که پای حقیقت به میان می‌آید، ما نباید برای خوش‌آیند این بلوک یا آن جریان، به خود حقیقت حمله کنیم؛ نقد درست و فنی بر «تألیف» و نه تازیانه بر «مؤلف». یدالله رؤیایی که در دهه پنجاه خورشیدی، بیشترین شمار مصاحبه‌ها با رسانه‌ها را داشت (در جهان‌شعر)، مهم‌ترین و بزرگ‌ترین خدمت را به نسل‌های بعدی رساند. این یعنی با این دانش وسیع، ‌کارگاه شعری زنده و موثر را پی‌ریزی کرد. تجارب خود را از طریق همین گفت‌وگو‌ها به نسل‌های بعدی منتقل کرد. اجازه نداد (یک‌تنه) گسست و انقطاع ادبی (اینجا‌شعر و جهان‌شعر) رخ دهد. او ساحتی گشود که در برهوتِ بی‌آموزگاری، بی‌نظیر بود.

حق نیست بدون دقت، ایمانِ زبان خود را در هزار تویِ قضاوت‌های شتاب‌زده، ‌آلوده کنیم. خاصه اگر معنای مسندی در کار است، ‌مسند انسان، مسئولیت، و مسئولیت، مسند اوست.


-
این اتفاق در دوره‌ای رخ داده که مدیران فرهنگی‌اش داعیه تدبیر و توجه به تمام اقشار فکری و فرهنگی دارند. اما به نظر می‌رسد این هم ادامه‌ای است بر‌‌ همان تعریف جشنواره‌ها و جوایز دولتی با نگاه خودی و غیر خودی* .

هنر، خاصه شعر... تولیدِ نیازمند‌ی‌های روزمره در کارگاه‌های زودبازده نیست که سر سال به مدیر تولید، جایزه بدهند، آن هم دولتی! دولت‌ها باید دست از سرِ هنر بردارند. نه سانسور و نه جایزه! آزادی بیان،‌عالی‌ترین دست‌آورد است.

تا این تقسیماتِ تو باش و تو نباش، ادامه دارد، این شکل از قضاوت‌ها نیز طبیعی بنظر می‌رسد. دولت‌ها کارشان نان و امنیت است در روایتِ کلانِ تعهد! جشنواره چه ربطی به راست و چپ دارد؟ یک سال دست راست، یک مدت دست چپ. اگر این بازی کاملاً سیاسی در فضای چیزی به‌نام شعر ادامه بیابد، شاعران به «ابزار» بدل می‌شوند.


- به نظر شما جایگاه شعر رویایی و دامنه تاثیراتش بر شعر جند دهه اخیر تا چه حد بوده و چه جایگاهی دارد؟*

شما این ضمیمه کرگدن در روزنامه‌ اعتماد را بخوانید (امروز ۲۲ دی ۹۴) آقای میرشکاک به نیکی و به‌درستی از یدالله رؤیایی یاد کرده است. میرشکاک نگفته است رؤیایی شاعر نیست، و کاری نکرده است.

یداله رؤیایی بنیانِ شعر حجم را چنان پی ریخته است که ابداً کسی قادر به دفع آن از اقلیم شعرِ پیشرو پارسی نیست. گفتارهای او در این بابِ درست، ‌رو به مرایایی ماندگار دارد. درست است که این جریان حجم، هوادارن و هم‌زبان‌هایی قدر و پرقدرت نیافت، اما حجم ریشه در سنت‌های ماندگار ادبیات جهانی ما دارد. از شَطحِ شهود تا شهود حجم، دنیایی را نظاره می‌کنی که سرشار از، «دعوتِ دانایی» است. تازه مگر موجِ نو احمدرضا احمدی نازنین، چند همراه دارد!؟ شعر ناب هم، و دیگر جریان‌ها و موج‌ها!؟ مهم تصرف در زبان است، ‌و رؤیایی از این تلاش به تعامل کار و کلمه رسید. هم رؤیایی و هم خویی، سال‌هاست که از نامزدهای جایزه نوبل در ادبیات‌اند.

- شما درباره شعر حجم نظرات خاصی داشته‌اید که حتی در قالب نامه نگاری زمانی آن‌ها را با رویایی درمیان گذاشته‌اید. یادم می‌‌آید که حتی رویایی برخی از سروده‌های شما را شعر حجم خوانده بود. در باره این نظریه و اهمیتش توضیح دهید.

رؤیایی در مقطعی (در گذشته) حق داشت با اشاره به چند نمونه از شعرهای من، اعلام کند که صالحی شاعر موج حجم است. من بعد‌ها به این دوست بزرگ توضیح دادم که موج‌ناب، در سرشاریِ خود،‌ گاه به آرایه‌هایی مشابه شعر حجم هم‌لباس می‌شود، اما صرفاً جامه است و نه جان!  

زبانِ مُنَجز و کانکریتی شعر حجم و شعر ناب، واقعاً مشابه و هم‌جهان‌اند، همین‌طور که «شعر دیگر» از همسایگان موج حجم است. مایلم تکرار کنم که موج حجم یکی از قوی‌ترین جریان‌ها (نه شعبه‌ها) در شعر پیشرو ما بوده و هست. اگر گفتم پیرو مقتدر ندارد، به این معنا نیست که همین حسین مُدل یا مهدی مصلحی و یا... شاعرانِ جدی نیستند. شعر حجم همین الآن در میان نسل‌های جوان و شاعرانِ نوآمده، هواخواهان جدی دارد. نظر نهایی من این است که هیچ کدام هنوز به خلاقیتِ خود رؤیایی نرسیده‌اند.

___
http://www.ana.ir/news/77963

janvier 11, 2016

از شباهت تا حرکت




 آرش عزیز،

شعر به علتِ جستجوی شباهت‌ها، وحدت را از میان برده است، انسان‌ها را به هم نزدیک نکرده است، اشیاء را در جدایی‌هاشان دیده است. در دو طرفِ شباهت ایستادن، و به طرفِ هم نیامدن، دشمنی و رقابت و بی‌تفاهمی آوراست. ازاین زاویه شعر دشمن بشریت بوده است.

تا اینجا شاعران عادت کرده‌اند همه چیز را شبیه هم ببینند، آنکه شبیه چیزی است به چیزی که شبیه اوست اضافه می‌شود :  "مرغ ِسکوت"،"اسبِ تمنّا"،" نهر ِتنهائی" نخ ِتماشا"، لعابِ مهتاب "سرمۀ خورشید"" شعلۀ گیسو"، تابستان ِبازو ...1 این اضافه‌ها چه تشبیهی باشند چه توصیفی همیشه دوطرف دارند، وهردو ساکن. تا آنجاکه حیاتِ شعررا، تا عصرما هنوز، ایستادن دردوطرف (ایستائی) تصرف می‌کند : اضافۀ تشبیهی، یک عادتِ باستانی در شعرما و در شعردنیا.

ما باید این عادت را از شعر برداریم. شکارِشباهت ها ما را از کشفِ فرق‌ها باز‌می‌دارد. ما باید حرکت چیزهارا جانشینِ شباهتِ‌ها‌شان بکنیم. وبه مفاهیم و اشیاء به جای  تشبیه و توصیف، حرکت و عزیمت و برخورد بدهیم.

معنای این سفارش ِمن البته آن نیست که اضافۀ تشبیهی را درشعر، و در جای خود، بکلی فراموش کنیم. از ایستائی ِچیزها تا حرکت‌هاشان فاصله‌ای ست، فاصله هائی ست. فاصله‌ها درکجا و از کجامی‌آیند ؟ این فاصله ها را معماری حجم اداره می کند.

 

  تا وقت دیگر  قربانت

 

 

1- به ترتیب از احمد شاملو، سهراب سپهری، نادر نادر پور و آندره برتون

janvier 1, 2016

رودِ آواره

 

رودِ آواره به صحرا

می‌رود پیچان و نالان

می‌رود در تیره‌گیها

شب بر او افکنده دامان

راهِ صحرا می‌سپارد

جان به دریا می‌سپارد

او نشان از عمر ما  دارد،  دریغا!

می‌گریزد گویی از ما...

 

تمامِ هستیِ ما

چو رودِ پهناور

زموج  برخیزد

به بیکرانِ عدم

شتابد و آنجا

به بحرِغم  ریزد.


بر نمی‌گردد

رودِ رفته  ز راه

می‌گریزد  با موجِ کبود

راهِ او دریاست

جلوهٔ وجود

 

هستی‌ها همره رود

روان از این وادی

به سویِ توفانند

برآبهایِ کبود

بدین نوا مرغان

ترانه می‌خوانند :

بر نمی‌‌گردد  رودِ رفته  ز راه

می‌گریزد

با موجِ ِکبود


 رود آواره

روح ِدریا بود

 

آواز : محمد نوری
آهنگساز : ناصر حسینی
ترانه : یداله رویائی، به سفارش رادیو تهران، ۱۳۴۰

https://www.youtube.com/watch?v=n1RPfcq71vQ

décembre 20, 2015

ریم‌های شعر

                                  ریم‌های شعر۱


آرش عزیز،

همه‌ی مدّعاها روزی مدّعی می‌شوند. من این را در میان شاگردانم بسیار دیده‌ام، که گاه حتی مدعی خود من شده‌اند !

همیشه اینطور بوده است :

"فرزندِِ شعرِ من همه و خصم ِشعرِمن
گویی نه مردمند همه ریم ِ آهنند۲

گاهم چو روی مائده‌ی خوان به‌غارتند۳

گاهم چو وزنِ بیهده‌ی خویش بشکنند"۴

(سنائی، قرن ششم، از‌یک قصیده)                                                   

و از سنائی تا نیما :

"
اسباب هنر یکسره بر گِرد من است
حرفی که دلی جوشد از آن ورد من است
شادم که پسِ پنجَه و اندی ازعمر
آنی که معاند من است شاگردِ من
است"
  (از میان رباعیات)                                                  

و از نیما تا ما :

"تا ابر تقلیدِ خاک می کند
سیمای تو  ضدِّ تو
از سمتِ ذهن می‌آید
و ضدّ ِ تو در‌آینه  سیمای
تو"
                                                   
(ازشعر"من ِمقصود")                                      
 
دیروز شاگرد من  امروز ضدّ من !

هوسرل می‌گفت چیزهایی که ضد دارند زندگی بهتری دارند. بیشتر وجود دارند چون ضدِّ چیزی، چیزی از ضدِّ خود در خود دارد.

                                              

        تا وقت دیگر قربانت



١ ریم : چرک، کثافت
٢ ریم آهن : چرک آهن، آشغال کوره‌ی آهن گدازی

٣ مائده‌ی خوان : مثل لقمه‌ی سر‌سفره غارتم می‌کنند
۴ گاهی مرا مثل وزن بی‌ارزش خود می‌شکنند

* پست  28 مه 2012 همین وبلاگ

 

 

décembre 19, 2015

ﻣﺮگِ ﻣﻨﺘﻈﺮ



و ﻣﺮگ
ﺷﮑﻞِ ﻃﻨﺎب ﺑﻮد، ﻣﻨﺘﻈﺮِ ﻣﺮگ
و روی راه، ﻣﻨﺘﻈﺮِمرگ
ﺑﺎ ﻣﺮگِ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ‌رﻓﺖ

وقنی طناب آینه‌اش را دید
و مرگ، مرگ را شناخت
سرباز، محکوم را زلالی دید
و در زلالِ آینه اندیشه کرد :
                          
من جیوه‌ام

ازمجموعۀ : درجستجوی آن لغت تنها

انتشارات نگاه





et la mort
était la forme de la corde attendant la mort
sur le chemin celui que la mort attendait
marchait déjà mort

quand la corde a vu son miroir
la mort a reconnu la mort
devant la transparence du miroir
: le soldat a pensé
je suis le tain                   


Traduction française : Claude Esteban
پس مرگ چیزی دیگر بود
"Retiré du livre "ET LA MORT ÉTAIT DONC AUTRE CHOSE
Éditions Créaphis, coll. Les cahiers de Royaumont
                          

décembre 15, 2015

کلیشه‌ی میلیاردرها

                                           
آرش عزیز،

"ما مرگ را همانقدر دوست داریم که شما زندگی را"
   "Nous aimons la mort autant que vous aimez la vie"                                                                    (ازعلامیه داعش در کشتار پاریس)                                                                           
و این جمله‌ای بود که بن لادن، در زمانی نه چندان دور، درانگشت سبابه‌اش می‌گفت و می‌چرخاند.
اما اینکه امروز میلیاردر‌های داعش شعار میلیاردری  دیگر را به وام می‌گیرند حیرت نمی‌کنم، وقتی بیاد می‌آورم که مارکسیست‌های سال‌های ۵۰ و ۶۰ هم با همین شعار، ضعیفان و"زحمتکشان سراسرجهان" را به مبارزه می‌خواندند. چرا که آنها "جز زنجیرشان چیزی نداشتند" که از دست بدهند.
اما امروز این میلیاردرها ؟

کمی کلیشه به نظر می‌رسد، نه ؟ کلیشه یا ایمان، به هرحال، یکی از اینها دروغ می‌گوید. کدامیک ؟ سر در‌نمی‌آرم. چیزی بگو.
                                                                                             
 تا وقت دیگر قربانت                                                                                      

décembre 1, 2015

بهشتِ کامیکازها*


آرش عزیز،

ایمان همیشه جای تجربه را تنگ می‌کند. ژورژ باتای Georges Bataille زمانی که این قصار درخشانش را
می‌نوشت هنوز بربریتِ ۱۳ نوامبرِ پاریس را ندیده بود، انتحار کثیفِ مومن را و کشتارِ کورِ مردم را.
امروز هم در فرانسه، درمیان اینهمه دهان‌های بزرگ، که  حرفی از همه چیز می‌زنند،
هیچ اندیشمندی از "بهشتِ کامیکاز" * حرفی نمی‌زند، از دروغ دین که به او وعده می‌‌دهد :
برای بهشتی در
آن دنیا، باید جهنمی دراین دنیا بساز
ی. هیچ اندیشمندی در ایران از وهنی که بر ما می‌رود حرفی نمی‌زند.   اندیشیدن هم جنایتی است، چون اندیشه را ایمان منع می کند، می‌راند . از روشنفکران ما نفسی برنمی‌آید.
جزدرمیان شاعرانِ ما به اشاره‌ و ایما.  و نیما که می‌سرو
د :

خنده زد عقل زیرک بر این حرف
کز پی این جهان هم جهانی‌ست
کآدمی، زاده‌ی خاکِ ناچیز

بسته‌ی عشق‌های نهانی‌ست

عشوه‌ی زندگانی‌ست این حر
ف.
  (افسانه)

               تا وقت دیگر قربانت

               

 * کامیکاز : تروریست انتحاری   

                            

novembre 25, 2015

نویسنده ها از چه می ترسند ؟




آرش عزیز،

داعش کشتار  پاریس را " حمله ای مبارک " خوانده و در اعلامیه ای  آنرا به عهده و افتخار گرفته است. نثر اعلامیه به طرز وحشتناکی ادبی ست : " ... وقتی برای زیستن، وقتی برای مردن، وقتی برای گریستن، وقتی برای خندیدن (...) وقتِ آنست که برخیزیم  وزبان و قلم را، اعضایمان را، شمشیر و دل را، به یاری دین آوریم

Il  y a un temps pour tout. un temps pour vivre, un temps  pour mourir, un temps pour pleurer, un temps pour rire... le temps est venu d'agir et de secourir la religion par la langue, le cœur, les membres, la plume et le sabre... "

  جانیان که مشغلۀ خون دارند جنایت‌هاشان را اینگونه به جادوی کلام می‌آرایند، ولی متفکران ما، آنها که زندگی‌شان در زندگیِ واژه‌ها می‌گذرد، خونِ‌خوانا را بردیوارهای شهر نمی‌خوانند، و خاموش ماندهاند. نویسندگان نمی‌نویسند. آنها از چه می‌ترسند ؟  (می‌ترسند ؟)
  ِنوشته بودم که " بربریتِ کشتار بربریتِ زبان است. قاتل،
لغتِ است. لوگوسِ جانی* " باید به جنگِ او رفت ؛ ویا با او، به جنگ رفت. وگرنه فاناتیسم را حمله‌های هوائی ویران نمی‌کند، چرا که خرافه زمینی ست. خدا هم. هردو میان ما، هردو زمینی . خدا و خرافه بهم می‌مانند.

                                  تا وقت دیگر  قربانت

* رک : پست 2 اکتبردر همین وبلاگ
  لوگوس، لُغُز، لُغت، نام الوهیت زبان،   Logos -

novembre 21, 2015

فرار




وقتی که فرار


رسم در دایره کرد

در دایره رسم

رسمِ  برگشتن

و گشتن

تا شکلِ فرار

گُم در رسم شود

Yadolah Royaï یداله رویائی                    




: Dans le français de BERNARD  NOËL

Ô fuite
apparais dans le cercle
trace dans le cercle
le dessin de détour
et du retour
que ta forme d'alors
disparaisse dans le déssin


پس مرگ چیزی دیگر بود
"Retiré du livre "ET LA MORT ÉTAIT DONC AUTRE CHOSE
Éditions Créaphis, coll. Les cahiers de Royaumont


novembre 18, 2015

جعل و تحریف !

معاندان نیما هنوز لذت خود را در تخطئۀ او می‌ جویند ؛ این روزها، گفته های شفیعی کدکنی در بارۀ تأثیرهای نیما یوشیج از شعر پسرخاله اش پرویز خانلری، مرا بیاد سخنان یداله رویائی در سال های ۱۳۶۳ـ۱۳۶۲ می برد.* فکر کردم نقل آن در اینجا و این روزها، برای من و خوانندگان روشنائی باشد. محمود ایمانی

                      

دکتر محمود خوشنام  ـ  پس از جریانات  اخیر، شعر کلاسیک ایران جاذبه ی بیشترى یافته است، دیوان‌ هاى شعراى کهن رکورد فروش را به دست آورده است. چرا ؟ 

رویایی ـ  ارتجاع از هر آنچه نمى شناسد مى ترسد، واهمه دارد، نه تنها شعر نو، بلکه هیچ یک از جلوه هاى ترقیخواهانه جامعه امروز را مال خود نمى داند و با آن خصومت مى ورزد. از این گذشته روشنفکران، منتقدان ادبى و فضلایى که هنوز در خدمت ارتجاع مانده اند، خود به آن نقشى که شعر نو در دگرگونى هاى اخیر داشته است سخت آگاهند و طبیعى ست که مخدومان خود را از آن بر حذر مى دارند که مبادا این شعر عامل دگرگونى هاى تازه اى بشود.

این را هم بگویم که جاذبه بیشتر شعر کلاسیک ایران و حضور آن در صحنه، به علت غیبتِ شعر نو و جاى خالى آن در صحنه نیست. اقبال مردم به دیوان شعراى کهن که مى گویید رکورد فروش را به دست آورده است. دلیل دیگرى هم دارد، و آن این است که مردم ایران با خوى مقاومت ناپذیرى که در تغذیه از شعر دارند، با خواندن آثار شعراى کهن، و کشف جلوه هاى ضدخرافى آن، هم بنوعى مقاومت مى کنند و هم به ارضاي خاطر مى رسند، زیرا شعر کهن، در سراسر تاریخ، شعر مقاومت براى حفظ میراث هاى فرهنگى، شعرمبارزه علیه فاتحان مذهبى، و سدّی برغلبه‌ی زبان و فرهنگ بیگانه بوده است : از رودکی تا فردوسى تا خیام، وحافظ،  تا ایرج هر یک به شیوه ي خود موعظه هاى آخوند و تزویر و ریاى حاکمان وقت را بى اعتبار کرده اند، و این از مغناطیس هاى بزرگ گرایش کنونى ِمردم ما به شعر کهن است.

خیال مى کنم به همین دلیل است که  فرهنگ ارتجاعى – انقلابى  سعى مى کند از دو سو به آنچه در شعر و ادب داریم حمله کند، با تحریف و جعل معیار: از یک سو به آنچه بوده یعنى شعر کلاسیک، و از یک سو به آنچه هست، یعنى شعر نو ؛ مى بینیم که مامورهاى ادبى -هنرى او نیز از دوسو، با استفاده از آشفتگى ها ودرهمى هاى متن امروز ِزندگى مردم، و خالى دیدن میدان براى این جعل و تحریف خوش رقص هایى بى سفارش و با سفارش، در کنار و گوشه مى کنند. یکى در تاریخ ادبیات و یکى براى تاریخ ادبیات، این یکى شعر نو را مخدوش مى کند و آن یکى شعر کلاسیک را. شفیعى کدکنى منتقد ادبى و استاد نوپاى دانشکده ادبیات خود را مامور مخدوش کردن شعر نو مى بیند و ناگهان به یاد مى آورد که براى «ادوار شعر فارسى» مبداء و معادى پیدا کند «از مشروطیت تا سقوط سلطنت» و در این دوره آخرى، یعنى «دوران سقوط سلطنت» شرمى ندارد از اینکه : «عروض نیمایى و عوامل تغییر» در مصرع هاى شاعران مدرن را به حساب «افزایش درآمد نفت و سرمایه گذارى هاى خارجى» ! بگذارد، دلیلش را، اما «به علت نبودن وقت» نمى گوید و فقط «در دو کلمه» آن هم با توجیه هاى مستأصل و در جمله هاى سرگردان، براى اینکه هر طور شده چند کلمه مد روز و انقلابى هم به کار ببرد. از «فرهنگ بورژوازى دلال» و از نقش ادب غربى بر «فرهنگ بورژوازى دلال» و از نقش ادب غربى بر شعر معاصر حرف مى زند و ادامه مى دهد که «از شعراى فرانسه سن ژون پرس بر شعر این دوره اثر گذاشته، بر سپهرى و بر دریائى ها، و این تاثیر پیش از آن که به ایماژهاى خاصى که مربوط به دریا است مرتبط باشد، به ساختمان تصویر و نوع روابط واژه ها مرتبط مى شود...»

البته تا اینجا هیچ مثالى و نمونه اى که نشان دهنده تأثیر ادب غربى باشد نمى دهد، نه از شاملو، نه از شعر سپهرى، نه از رویائى و دریائی‌هاش. خوب، تا اینجا براى رضایت زعما در تخطئه ى شعر نو کافیست. ولى خوب، باید نوعى تئورى بافى ِسیاسى هم چاشنى جعل کرد، بالاخره یک منتقد ادبىباید ترمینولوژى ایدئولوگ‌ها و جامعه شناس‌ها را هم بداند و بتواند به کار ببرد، آن هم دراین روزها و  این اوضاع و احوال که همه انقلابى حرف مى زنند باید تکلیف شعر نو را  در ارتباط با اقتصادیات و سیاست هم روشن کرد. این است که براى شاعران نسل ۲۸ مرداد و شاعران سالهاى ۳۰ مى نویسد «بورژوازى ملى در ۲۸ مرداد جاى خود را به بورژوازى کمپرادور بخشید، و این دوره، دوره ریشه دوانیدن بورژوازى کمپرادور است، و حق النفت زمینه را براى بسیارى مسائل فکرى و فرهنگى آماده مى کند و باعث بهم خوردن روابط خانوادگى کلمات مى شود» . به این ترتیب حسابى حق شعر نو را کف دستش مى گذارد. ما را ببین که چقدر غافل بوده ایم که نیما یوشیج در مقابل چه حق النفت هائى «نظام معتاد روابط خانوادگى کلمات» را بهم زده بوده است !

نظریه پرداز فرهنگ ارتجاعی تا آنجا پیش مى رود که شعر نو را «درهم ریزى خانواده کلمات» مى داند و به نظر او کتاب «شعرهاى دریائى» حاصل همین درهم ریزى ها است. و مثال هائى هم مى آورد، از جمله این دو مصرع از کتاب «شعرهاى دریائى» براى استاد نمونه اى از همین «فروپاشى نظام معتاد روابط خانوادگى کلمات» است :

                                                      دیدم براى جامعه ى آب ها                                                                                                                                    نظم ِبزرگِ آزادی‌ ست                                                            

این از تخطئه ى شعر نو، به همین سادگى ! کار نیما یوشیج که «محصول افزایش درآمد نفت و سرمایه گذارى هاى خارجى است» و کار شاعران نسل بعد از نیما هم که نتیجه روى کارآمدن بورژوازى کمپرادور(!؟) و هجوم فرهنگ غربى است. پس پیف !


* برچیده از کتاب "عبارت از چیست ؟" یداله رویائی، (مسائل شعر). ص ۳۸۰ - چاپ دوم انتشارات نگاه ۱۳۹۳
۱ـ جملات داخل گیومه  همه به نقل ازکتاب "ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت" تالیف دکترشفیعی کدکنی آمده است.

تکلیف شب دانشجو : تعریف کنید  "حق النفت"، "کمپرادور"، و پرتقال فروش را.

novembre 7, 2015

شورای امنیت یعنی پرهیز از جنگ به هرقیمت


آرش عزیز،

متین دفتری (احمد) حقوقدان بزرگی بود، استاد حقوق بین‌الملل دردورۀ دکتری ِدانشکدۀ حقوق؛ به یک تحقیق ۶۰ صفحه ای ِمن، رساله ای کوچک در بارۀ شورای امنیت، نمرۀ ۱۱ داده بود وآنهمه را دردوکلمه خلاصه کرده بود :

شورای امنیت یعنی : پرهیز از جنگ، و زیرش اضافه کرده بود : به هرقیمت

ولی امروز این پنج قدرت بزرگی که شورای امنیت را می‌سازند دارند امنیت ما را، دنیا را، بهم می‌ریزند. حالا که به هرقیمتی شده نباید باهم بجنگند، پس ازجانب دیگران و بی‌هم می‌جنگند : آنکه از جانب دولت سوریه می‌جنگد، با آنکه از جانب مردم سوریه ؛ اشاره‌های پیدا و پنهان دارند. جنگ‌های جانبی، اصطلاح تازه‌ای که این روزها برای اینجور جنگ‌ها بکار می‌رود  دارد مفهوم جنگ جهانی در حقوق بین‌الملل می‌گیرد. و شاید هم خودش به زودی تریبونی در سوربن و هاروارد پیدا کند.

بالاخره این فاناتیسم مذهبی، و این جهادیسم بی‌افسار، در تفکر فیلسوف‌ها و اندیشمندان نسل ما نباید جا و منزلتی کمتر از نازیسم و استالینیسم داشته باشد ! استارتش هم زده شده است، بخصوص اینجا در فرانسه، خودت بهتر می‌شناسی‌شان، و یا می‌خوانی‌شان. همه طرح ِحرف می‌کنند و نه طرح خطر. مسئله را می‌کاوند، شرح می‌دهند  و می‌شناسانند. خودِ مسئله را، و نه راه حلش را ! و در این میان  مسافران معصوم، پناهندگان بی‌پناه، اسیران اشرف و لیبرتی،  سرهای بریده، قربانیان جهل ... همه، همه‌جا فراموش می‌شوند. و نیز، البته، وظایف شورای امنیت و آن "پرهیز"ش از جنگ، که مرا به شعری از اسماعیل شاهرودی  می‌بَرد :

 ما هردومان گرایش و پرهیز

ما هردومان نوازش لبریز !

و                             

پرهیزِ           

هیزِ  

هیزِ

هیزِ مهربانِ دو پیکر           

تا                                 

کوچه‌باغ‌های بستر...

 

 

تا وقت دیگر قربانت