mars 27, 2015

عاشقانه

 

در نشستنِ تو عبورِ من جان می گیرد

جانِ عبور می شوم، آماجِ جانِ تو،

وقتی که می نشینی

 

وقتِ نشستنِ تو عبورِ وقت

                                 می شوم

و وقت می شوم

تا بگذرانی ام جایی که می نشینی

   

لبریخته شماره ۷۸ از مجموعه "لبریخته ها"، انتشارات افراز

 

 

 

Dans ton asseoir prend vie mon passage

Je deviens âme du passage, cible de ton âme

Quand tu t’assois

 

Temps de ton asseoir je deviens

Passage du temps                                             

Et je deviens temps

Pour que tu me fasses passer où tu t’assois

N° LXXVIII de "Versées Labiales", éd. Tarabuste

 

mars 17, 2015

از میان یادداشت ها

 

این عکس ها را که دیدم به توما گفتم حالا از من عکس نگیر، فعلاً دارم بالا می آرم :

شاعر در بستر، شاعر در زیر دوش، شاعر بر پنجره، بر بالکن. شاعر در پیژاما، با سرپایی، شاعر به افق نگاه می کند، با چشم های ریز ـ نگاه شاعر به دوردست -. شاعر با چشم های درشت ـ نگاه شاعر به نزدیک -. شاعر می نویسد، شاعر فکر می کند، شاعر دست بر پیشانی دارد. شاعر شاپو به سر می گذارد، شاعر شاپو از سر بر می دارد.

شاعر می خوابد، شاعر بیدار می شود.

شاعر دست بر چانه، شاعر چانه در دست.

شاعر در حال خروج از خانه، شاعر در حال ورود به خانه.

شاعر در کوچه از پشت. شاعر از روبرو در کوچه، شاعر در آشپزخانه قهوه می سازد، قهوه می نوشد. شاعر آشپزی می کند، بلد است نیمرو بپزد. شاعر برشی نان گرم در دهان می گذارد، شاعر می جود، با دهان بسته، با دهان باز، شاعر کتاب بازمی کند، می خواند. شاعر کتاب را می بندد، شاعر از قفسه کتاب بر می دارد، کتابی با تصویر خودش، می خواند، شاعر با دهان باز، شاعر با دستی در هوا. شاعر اخم می کند. شاعر لبخند می زند. شاعر دهن دره می کند. شاعر خسته است، شاعر خمیازه می کشد.

آلبوم را می بندم، عکس ها ادامه دارند...

              (محمود درویش درآلبوم عکاس مشهور، توما ویرجینی)


 

février 26, 2015

من ِهَدَر

 

آرش عزیز،

هربار در برابر ِآئینه  اعتراف،  ثصویرِِ من را از من دور میکند. هر بار دورتر.

در اعترافِ آخرین ِ من امروز، تصویر دورتر نرفت. نمی‌رفت. جیوه، جیوه‌ی مُقاوم،

 جیوه‌‌ی سخت. سخت تر از من ، سخت تر از من ِ تصویر، از اعتراف  چیزی بیشتر

از آنچه می شناخت نمی شناخت. از پیش دانسته را پس می زند ، تصویر ِ من به من

بر‌میگردد و آنجه جیوه به من برمیگرداند، در پای آینه به هَدَر می‌شود.

 تو از این واقعه چیزی میدانی؟ می‌دانی چیزی .

                                                                    تا وقت دیگر  قربانت

Lieber Arash,

Mal für Mal gegenüber dem Spiegel entfernt das Geständnis mein

Abbild von mir. Mal für Mal ferner. Heute, bei meinem letzten

Geständnis, entfernte das Abbild sich nicht. Ging nicht. Quecksilber,

das Quecksilber widerständig, Quecksilber zäh. Zäher als ich, zäher als

des Abbildes Ich; vom Geständnis etwas mehr als es kannte, kannte es

nicht. Beiseite mit dem, was es vorab gekannt, zurück kehrt mein

Abbild zu mir und was zurück mir das Quecksilber gibt, vergeudet am

Spiegel sich.

Weißt Du etwas von diesem Geschehen? Weißt Du etwas.

Auf ein anderes Mal

Dein

Deutsch von Mahnaz Talebitari

 

 

février 18, 2015

شعری از هانری میشو


   

 

Henri Michaux

از کتاب : ساحتِ درون -  " آنکه من بودم "
L'espace du dedans - Qui je suis, 1927


 

برکشیده از مجله " قلمک " شماره  ۴، سوئد - ۱۳۷۱
 

فریده دانشجوی ادبیات از سوربن (پاریس ِ8)، پارسال شعری از هانری میشو را، که استادش برای ترجمه و آنالیز به دانشجویان داده بود، پیش من آورد، و کمک خواست. شعر را به کارگاه "قلمک" بردیم، و ترجمه‌ی آن به صورتی درآمد که در زیر به فرانسه و فارسی می خوانید :

 

 

Le Grand Combat

 

A :  R. M. HERMANT

; Il l’emparouille et l’endosque contre terre
; Il le raque et le roupète jusqu’à son drâle
; Il le pratèle et le libucque et lui barufle les ouillais
; Il le tocarde et le marmine
.Le mange rape à ri et ripe à ra
.Enfin il l’écoecobalisse

.L’autre hésite, s’espdrine, se défaisse, se torse et se ruine
; C’en sera bientôt fini de lui

Il se reprise et s’emmargine … mais en vain
.Le cerceau tombe qui a tant roulé
! Abrah ! Abrah ! Abrah
! Le pied a failli
! Le bras a cassé
! Le sang a coulé
,Fouille, fouille, fouille
Dans la marmite de son ventre est un grand secret
Mégères alentour qui pleurez dans vos mouchoirs
On s’étonne, on s’étonne, on s’étonne
Et on vous regarde
.On cherche aussi, nous autres, le Grand Secret

 

 

 

نبرد بزرگ

(کَچ)


به : ر. م. هرمان

 

می زنگانَدش، می کُشتی‌یانَدش و می پُشتانَدش بر زمین :

می‌سایَدش و می‌کاهدَش :

می شَقّدش و می تیغدَش، و با تیغه ها می‌جَمعدش :

می تَکدش و می‌ لگدش،

می‌کوتاهدَش، می‌سوهانَدش با سو و می‌صافانَدش با صا.

عاقبت می پوستانَدَش.

 

دیگری تردید می‌کند، خود‌می‌خجالد، خود‌می‌خرابد،

خود‌می‌طنابد و خود‌می‌ویرانَد

دیگر از او رمقی نمی‌ماند

دوباره جان می‌گیرد و خود به حاشیه می‌حاشیَد ... ولی به عبث

دایرکاب، با آنهمه چرخه، می‌افتد.

ابره ! ابره !  ابره !

پا  ورشکسته !

بازو گسسته !

خون آمده !

بجوی، بجور، برو توش،

در دیگِ شکمش راز ِ بزرگی هست

سلیطه‌های اطراف  که در دستمال هایتان گریه می‌کنید،

ما حیرت می کنیم، حیرت می کنیم

حیرت می کنیم به شما نگاه می کنیم،

و در جستجوی آن راز ِبزرگ، ما دیگران نیز، می‌‌مانیم.

آنچه آن دختر دانشجو، در تحلیل این شعر و ترجمه‌ی آن با خود برده بود او را در میان چهار نفر اول کلاسش جا داده بود،  که در آن، هشتاد دانشجوی دیگر با ملیت های دیگر روی همین شعر کار کرده بودند. آن حرف ها هر چه بود جایش اینجا، در این اشاره‌ی کوتاه، نیست. اما در این اشاره‌ی کوتاه جای این حرف هست که دربارۀ کارهائی از این نوع بگوئیم که : در اینجا شاعری هست که شعرش به دانشگاه  وکلاس درس می رود،  در تهران ولی شعری هست که شاعرش از دانشگاه وکلاس درس می رود.* فرق چندانی نداریم ! (مجله قلمک 1992 )

                                                                                    

* اشاره ای ست به اخراج  دکتر رضا براهنی  از دانشگاه تهران، در آن سالهای ۶۸ و ۶۹

 

février 1, 2015

سکوت، غرفۀ اعتراف

 

 

آرش عزیز،

این تکه ازنامه‌ی‌من به حبیب رویائی*، سی‌وپنج سال پیش، شاید امروزپاسخی باشد به سؤالی که تازگی‌ها ازمن می‌کنی :

"...چند شب پیش فیلمی از ژان کوکتوی مرحوم می دیدم بنام اورفه که بهترین کار سینمائی او و از آثار خوب تاریخ سینما است، در کنار فیلم دیگرش، خون شاعر، که این یکی را هم اتفاقاً یکی دوهفته پیش تر دیدم. غرضم این است که در فیلم اورفه صحنه‌ای هست که در کافۀ شاعران اتفاق می افتد، وقتی اورفه، شاعر جوان، وارد کافه می شود، در میان همهمۀ دود و شراب گوشۀ دیگر کافه را نشان می دهد که بر سر میز دو سه شاعر دیگر باهم صحبت از دنیای خودشان می کردند. و آنکه جوان تر بود از آنکه چند سالی ازاو بزرگتر می‌نمود با کنجکاوی می‌پرسید که : چرا مدتی است شعری نمی‌نویسید، و یا، مدتها است که کار تازه‌ای از شما نمی خوانیم؟ وسوالی در همین حدود، که عین جمله یادم نیست. ولی جوابِ آن شاعر بزرگتر وعین جمله‌ی او ازیادم نمی‌رود که گفت :

Je respecte mon silence.

و طوری گفت که آدم حس می کرد که واقعاً  شعر نمی‌گوید که به سکوتش بی احترامی نکند. ولی من می‌دانم چرا از آنشب  همه‌اش این جمله را طنزی بر احوال خودم دیده‌ام، در حالیکه مطمئن‌ام، و از مجموعۀ فیلم هم پیداست، که کوکتو این دیالوگ را درچهل سال پیش، بدون قصدِ طنز نوشته است، چون هدفش از ساختن این فیلم‌ها ستایش و تحسین جهان شاعر و نا معمولی‌های زندگی او و خطرهای جهان خلق  بوده است، و در لحن ِ جدی ِ آن فیلم نمی توانسته شوخی کند. ولی خوب من به سکوتِ اخیرِ خودم  که فکر‌می‌کنم، دوست دارم فکر کنم که کوکتو با این مسئله واقعاً خیلی جدّی شوخی کرده است..."   پاریس، ١٦ ژوئن ١٩٨٠

                                                      تا وقت دیگر  قربانت

 

 *برادر یداله رویائی

 

 

janvier 20, 2015

کاریکاتور، اصلِ حرف

 

آرش عزیز،

در عمق هر چیز کاریکاتورِ آن چیز نهفته است . بعضی از غزل‌های حافظ را هم چندبار به دقت اگربخوانم دست آخر خنده‌ام می گیرد، تا جایی که فکر کرده‌ام دقت زیادی بر چیزی، آن چیز را از اصالت می اندازد، یعنی اصل و ریشه اش را رو میکند وکاریکاتوری‌اش می‌کند .

در فستیوال آوینیون، "مرد متفکر" اثر رودن را وسط سالن به نمایش گذاشته بودند ؛ ایستادم و زمان درازی نگاهش کردم، ناگهان به نظرم مسخره آمد. شاهکار رودن در نگاهِ من داشت کاریکاتوری(ی نسبت) می‌شد که پُکی زدم زیر خنده. مرد مراقب با اونیفورم ارغوانی‌اش  نگاهِ سختی به من کرد، ترسیدم، آهسته پا کشیدم و رفتم.

حافظ را باز می کنم، به این غزل می‌رسم : " گرچه از آتشِ دل چون خُمِ می در جوشم...". آن را می خوانم، و باز می خوانم، و باردیگر به‌دقت روی هر کلمه‌اش چشم می‌دوزم، حافظ از چشمم می‌افتد. درحالی که همین بیت در جوانی‌هام، اولین باری که خواندمش، چشمم را گرفت آنقدر که تضمین‌ش کرده بودم :

"گرچه از آتش دل چون خُمِ می در جوشم

ُمهربر لب زده خون می خورم و خاموشم"

                      در نهانگاهِ درونم جرس ِقافله هاست

                      شیون انداخته در دل هوس ِچاووشم...

                                                             (از کتاب : بر جاده های تهی)

امروز هم اگر به همین حرف زیاد اهمیت بدهم از اهمیت می‌افتد، به اصل ِخودش برمیگردد و کاریکاتورِ خودش می‌شود.

درعمق ِهر چیز کاریکاتورِ آن چیز خفته است، بیدارش اگر کنی فهمش می کنی.

                                                     تا وقت دیگر، قربانت

 

 

 

 

janvier 13, 2015

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

   

آرش عزیز

کشتار "چارلی ابدو"  را فرانسوا اولاند با گردنی افراشته محکوم کرد، و بعد با چهره ای نژند گفت، ضمنا، که : " البته این فاناتیک‌ها و آدمکشی‌ها ربطی به اسلام واقعی ِمسلمانان ندارد".                                                                                         کسی گفت : - نخیر، دارد، آقای رئیس جمهور، بسیار هم دارد. اسلام واقعی و غیرواقعی نداریم، ما مسلمان‌ها فقط اسلام داریم. 

  این سیاستمدار‌ها همه می خواهند ما را به خودِ ما بشناسانند !  و دروغی هم در این میانه به خود می‌گویند.

تا وقت دیگر  قربانت                  

                 

   

 

janvier 10, 2015

روشنفکران وطنی

  بازتاب از فیسبوک مهناز طالبی تار‌ی که حرف دیروز را حرف روز دیده است .ی 



                                                                
" پسرم میگه سطل زغاله رو ببر پائین، منظورش 
                                         سطل زباله است
 ولی هیچی سخت تر از تلفظ من  نیست وقتی
           بی سطل زباله از پله ها می رم پائین. "    
علی قنبری 
        

 آرش عزیز

روشنفکر اگر روشنفکر باشد نمی تواند دینی هم باشد. یا روشنائی ِ پیش رو  یا غُبار ِ پشتِ سر. نمی شود هم در این بود و هم در آن.

جنس روشنفکر از اعتراض است (سارتر)١، ولی ما روشنفکرانی داریم که به اعتراض، اعتراض ‌می کنند !

چند وقت ِ پیش یک روشنفکر ِ دینی ِ وطنی، و یک نوبل ِ صلح ِ جهانی (آنهم البته وطنی)، عقل‌هاشان را‌ رویهم گذاشتند و در مراسم اعطای‌ جایزه به‌ کاریکاتوریست دانمارکی،"کورت وسترگارد"٢، که در پوتسدام با حضور صدر اعظم آلمان برگزار می شد، ناگهان از جا بلند شدند وسالن را به اعتراض ترک کردند.

آنها نتوانسته بودند کاریکاتوریستی را تحمل کنند که عمامۀ پیغمبرشان را به شکل بمب کشیده بود. بیچاره‌ها "جریحه دار" شده بودند. یکی ایمان‌اش را درخطر دیده بود و یکی نان‌اش را. و هر دو، آن "من ِمؤمن‌" شان  را.

"من ِ" مؤمن همیشه درخدمتِ ارتجاع می مانَد.

تا وقتِ دیگر قربانت

 


Jean-Paul Sartre 1

2 Kurt Westergaard

 

ادامه‌ی مطلب «روشنفکران وطنی»

décembre 20, 2014

لبریخته ۲۱

آنگاه
مزرعه بگذاشتم
وز جذبه‌ی نعل‌های ریخته بگذشتم
آنقدر که آئینه قفای من می شد

افتادم
جایی که شیهه های ناتوان افتادند
افتاده بودند از بار
هر بار
ستاره سُرخ می شد از پیغام
_
یداله رویائی
لبریخته شماره ۲۱
از مجموعه لبریخته ها
____

Alors
J'ai laissé mon champ
J'ai traversé l'attrait des fers abandonnés
Tant que mon dos devenait mon miroir

Je suis tombé
Là où les hennissements épuisés étaient tombés
Etaient tombés de la fois
Chaque fois
L'étoile se rougissait de méssage

_
Traduit par Bernard Noël
Cahier Royaumont, éd. Créaphis
Retiré de : Donc la mort était autre chose !
Versée labiale 21

____

Lors
J’ai laissé le champ
Et passé l’attrait des fers épars
Autant que l’après-moi devenait miroir

Je chus
Où churent hennissements fourbus
Chus de la fois
Toute fois
L’astre rouge de messages

_
Traduction de Christophe Balaÿ
Versée labiale 21
"Versées labiales"
éd. Tarabuste, 2013 - France

https://www.youtube.com/watch?v=lmqnvDWkXeE

décembre 4, 2014

آخوند های ما و 5 + 1 *


،عباس عزیز

ما لایق اتم نیستیم، ما لایق فضا نیستیم، کشور ما کشوری عقب مانده است. ما هنوز با تفکر ِ قبل از انفورماتیک بیگانه مانده ایم. یعنی با تفکر قرن بیستم و نوزدهم، و با تکنولوژی ِ ناشی از آن مصرف کننده مانده ایم. حالا چطور می خواهیم این افق ِ بیکران ِ عصر انفورماتیک را بشناسیم، ما از آن چیزی نمی دانیم، و نمی توانیم بدانیم، ما چیزی جز مصرف کنندۀ آن نیستیم، ما نباید خودمان را جدا از مردم دنیا، و جدا از غرب عَلم کنیم. و هی ما شرقی - شما غربی کنیم. ما چه ملتی هستیم !؟
ما هم مردم ِدنیا هستیم
، و مثل مردم ِ دیگر ِ دنیا مصرف کننده می‌مانیم. و تنها کمک و همکاری ما با آنها این است که مصرف‌کننده‌ی خوبِ آنها باشیم. بیخود ادعای شرق و غرب مطرح می کنیم. ما قادر به درکِ آنچه آنها درک می‌کنند نیستیم، مگر آنکه ما هم با آنها بشویم، و از همه بشویم. وگرنه همیشه حقیر و عقده ای و پرمدعا می مانیم، "ربّنا" می‌خوانیم، فتوا می‌دهیم، به پشت و پهلوی هم شلاق می زنیم، طناب دار می بافیم، به صورتِ زنهامان اسید می پاشیم، و ضمنا بمب اتمی هم می سازیم

 بمب های ما در فضا آواره خواهند شد، وَ باز، وَ باز، خانواده‌های ما در قحط و غلا می‌مانند، در اقتصادی علیل و الکن، که راهی به دنیا ندارد، خفه در تحریم‌ها و خانواده‌ی تحریم : حرام و حَرَم و مُحرّم و محروم

تا وقت دیگر  قربانت

        ( بازسازی از پست فوریه/مارس 2008 در همین وبلاگ (ماچه ملتی هستیم *

novembre 22, 2014

خوابِ ما درخاک

                           در چیدنِ چند استخوان، خاک
                          ترکیب از استخوان می‌گیرد
                          از آنکه در قواره‌ی ترکیب خوابیده است

                         ترکیبِ استخوان‌ها در خاک
                         کار بداهه نیست
                         گذار لحظه  منظرِ دست است

                        سودای استخوان‌ها اما
                        در کارِ خاک
                        ترکیبِ دیگری‌ست که سودای دست نیست

                        سودای دست  منظرِ ِ ترکیب را
                        در قفسش  خالی‌  از چند استخوان ِ
                        مثل قفس خالی
                        پیدا نمی کند

                       خالی ضمیرِ ِرفته‌ی ناپیدا در ترکیب
                      خالی پرنده‌ی معلول ِ بیقواره‌ی من
، قلب

                                                                           پاریس، پائیز ۲۰۱۴

______

Dans le français de : Arash Joudaki

Notre sommeil en terre

 

         Des ossements  à composer, la terre
         Prend forme de l’ossement
         De celui qui s’est endormi dans la stature de sa forme

         La formation des os dans la terre
         N’est pas l’effet du hasard
         Mais de la présence du temps, apparence de la main

         Le rêve des ossements
         Sous l’effet de la terre
         Forme autrement que celui de la main

         Le rêve de la main dans sa cage
         Vide de quelques ossements vides
         Comme celui de la cage
         Ne retrouve plus l’apparence de sa forme

         Vide le soi invisible disparu dans la forme
         Vide mon oiseau infirme et difforme, le cœur  

        Paris, l’automne 2014

______

Deutsch von Mahnaz  Talebitari

Unser Schlaf in der Erde

 

         Im Aneinander von Knochen, die Erde
         nimmt der Knochen Gefüge an
         dessen, der einschlief in Gestalt des Gefüges

         in der Erde, das Knochengefüge
         keines Zufalls Ergebnis
         ist Zeitvergehn   Anschein der Hand

         doch der Knochentraum
         unterm Wirken der Erde
         - ein andres Gefüge, nicht Traum der Hand

         die Hand, ihr Traum
         in seinem Käfig von Knochen leer
         leer wie der Käfig
         findet er des Anscheins Gefüge nicht mehr

         leer - vermisst, unsichtbar Wer im Gefüge
         leer - mein gebrechlich, missbildeter Vogel, das Herz

        
Herbst 2014

 

 

ادامه‌ی مطلب «خوابِ ما درخاک»

octobre 31, 2014

چه سکوتی !

آرش عزیز،


اینکه پسر نوسالی از لندن به موصل می رود تا در آنجا پیرمرد کهنسالی را سر ببُرّد، اینکه دخترکی از مارسی ایده آلش را به حَلب می بَرد تا در آنجا کلۀ پیرزنی را بر نرده های شهر نیزه کند، خبر از نامی نیامده می دهد ! چیست می آید ؟ بارها از خود، و درخود، پرسیده ام که این دو جوان، در لحظه ای که دارند می بُرّند به چه می اندیشند ؟ که نه لذتی ذخیره می کنند، و نه به "حکم شریعت" دل داده اند، که نه اشتوک هاوزن اند و نه امام جمعۀ اصفهان. برج های دوقلو را هم القاعده وقتی درنیویودک سرمی بُرید، آن یک از برلین ندا درداد : شاهکار ! زیبا ! و این یک حالا از اصفهان به عرعر آمده است که : وا شریعتا !
چه پیش ِ آن دو نوپرورده‌ی داعشی، چه پیش این خرفتِ پیر‌ِ اصفهان، قضیه پیش از آنکه ایدئولوژیک باشد، پسیکولوژیک می‌نماید. مذهب را هم پسیکولوژی ِ مذهب کثیف کرده است، و کلمه در‌میان همین کثافت‌ها توانائی هایش را از دست داد. وقتی که هنوز "نزد خدا " نبود، و خدا نبود. از قلم و قلمدان و مایسطرونش گریخت، و در گریزش  مسجد و کُنشت و کلیسا همه جا میان مردم روئیدند ؛ مثل قارچ. مردم دیگرنمی دانند ؛ مردم دیگرنمی خوانند.
هنوز دراینم که آن دو نوپای داعشی وقتی که می‌بُریدند به چه می‌اندیشیدند.

چه سکوتی ! مضحک اما هراس‌آور ! 
پس چه می گویند این فیلسوف‌ها، پسیکولوگ‌ها، سوسیولوگ‌ها، پسیکوسوسیولوگ‌ها، آنتروپولوگ ها، وتمام این پوزه های فراخ که قفسه‌های تو را پرکرده اند ؟ که نمی‌گویند، که نمی نویسند.
شاید کلمه ها دیگر جادوئی ندارند،  وجائی ندارند. شاید هم جائی در آخرِکتابِ "درجستجوی آن لغت تنها" که اینطور پایان می گیرد :

     و کلمه کلوخی
    خفته در فلاخن ِدوری بود.

تا وقت دیگر قربانت

 

ادامه‌ی مطلب « چه سکوتی !»

octobre 10, 2014

روشنفکران دنیا خفقان گرفته اند

 

آرش عزیز،

بربریت فرهنگِ خودش را دارد، فاناتیسم فرهنگِِ خودش را دارد،  چه درخلافت اسلامی داعش، چه درجمهوری اسلامی ایران. هردو توله‌های همین فرهنگ اند، هردو از یک اسطوره برخاسته‌اند. جنگ علیه اینان اگر جنگِ فرهنگی و ایدئولوژیکی نباشد ره به ترکستان می بَرد. روشنفکران دنیا هم انگارخفقان گرفته اند، و این چهل کشوری که اینجا، در پاریس، جمع شدند تا ائتلاف علیه داعش را سامان دهند، بهتر بود بجای وزیران خارجه و دفاع شان هیئتی از روشنفکران و متفکران خودشان را به کنفرانس پاریس می فرستادند.

دیشب در میان آنچه از دهخدا برایم فرستاده بودی می‌خواندم که :

"... می گويند مردى در حرم امام رضا اختيار ادرارش را از دست داد و در صحن مطهّر شاشيد. مردم خشمگين شدند به سمت او هجوم برده و خواستند كه او را بكشند. مرد كه هوش و فراستى داشت، فرياد زد كه  اى مردم من شاش بند بودم و امام رضا مرا شفا داد. به يک باره مردم شاش او را بعنوان تبرّک به سر و صورت خود ماليدند."

این اسطوره های زمینی را حمله های هوائی ویران نمی کند.

                                                        

                                                                تا وقت دیگر قربانت